علی جوادی- جنگ، ویرانی جامعه و باز هم خطر سناریوی سیاه. آلترناتیو کمونیسم کارگری
آمریکا و اسرائیل بار دیگر برای گسترش جنگ علیه ایران آماده میشوند. اکسیوس در هفتم اکتبر گزارش داد که پنتاگون دستور تکمیل آمادگی برای عملیات نظامی گسترده را صادر کرده است و حمله به تأسیسات انرژی، زیرساختهای اقتصادی و مراکز هستهای از گزینههای روی میز است. تاریخ این گزارش خود گویاست. سه سال پیش، در همین روز، حمله تروریستی هفتم اکتبر دورهای از کشتار و ویرانی را در منطقه آغاز کرد. امروز فاجعهای دیگر در آستانه وقوع است. ترامپ هر روز چرندی میگوید و فردا خلافش را، اما واقعیت از هذیان او پیروی نمیکند. محاصره اقتصادی ادامه دارد، تحریمهای تازه وضع میشوند و تشدید جنگ همچنان یک گزینه واقعی است.
این تحولات در آستانه انتخابات ۲۷ اکتبر اسرائیل و انتخابات میان دورهای سوم نوامبر آمریکا رخ میدهند. در چنین روزهایی، جنگ پیش از آنکه سیاست خارجی باشد، به کالای انتخاباتی تبدیل میشود. جنگی که از ۲۸ فوریه آغاز شد، پس از ماهها بمباران، تلافی، محاصره و مذاکرات نافرجام، نه به توافقی پایدار انجامیده و نه افقی روشن برای پایان خود گشوده است.
در این میدان دو سیاست جنگی، با اهداف و محاسبات متفاوت، دوشادوش هم عمل میکنند. دولت ترامپ میخواهد جمهوری اسلامی را به تسلیم بکشاند و پیروزی آمریکا را اعلام کند. دولت نتانیاهو در پی نابودی رژیم اسلامی و درهم شکستن توان نظامی و اقتصادی ایران است؛ سیاستی که میتواند به تخریب انسجام اجتماعی، گسترش چند پارگی و تضعیف درازمدت جامعهای منجر شود که توان ایستادن در برابر سلطه منطقهای اسرائیل را نداشته باشد. این با جهتگیری فاشیستی و توسعه طلبانه راست اسرائیل و تصور “اسرائیل بزرگ” نیز همخوانی دارد. این دو سیاست بر هم منطبق نیستند، اما هر دو میتوانند ایران را به ویرانه بدل کنند. در سوی دیگر، رژیم اسلامی ایستاده است. حکومتی که دههها با سرکوب، استثمار، کشتار و ماجراجویی منطقهای زندگی مردم را تباه کرده است، اکنون بقای خود را بعضا در ادامه رویارویی نظامی، تهدید کشورهای منطقه و امنیتیکردن هرچه بیشتر فضای داخلی میجوید.
میان این محاسبات قدرتها، زندگی میلیونها انسان به گروگان گرفته شده است. حکومتها بر سر تسلیم و پیروزی چانه میزنند و مردم بهای این چانه زنی خونین را با جان و نان و آب و زندگی خود میپردازند. در منطق نیروهای تروریست، انسان زنده ابزار مذاکره است و انسان کشته شده، هزینه پیروزی.
تسلیم حکومت یا درهمشکستن جامعه؟
به نظر میرسد دولت ترامپ بیش از اشغال ایران و نشاندن مستقیم حکومتی جایگزین، میخواهد با ترکیب برتری نظامی، محاصره اقتصادی و تهدید به تخریب گسترده، جمهوری اسلامی را به توافقی وادارد که بتوان آن را پیروزی آمریکا نامید. در این محاسبه، نابودی کامل حکومت اسلامی الزاما شرط پیروزی نیست. حکومتی ضعیفتر که شروط واشنگتن را بپذیرد، برنامه هستهای خود را محدود کند و در منطقه عقب بنشیند، میتواند برای ترامپ کافی باشد.
اما محدود بودن هدف سیاسی به معنای محدود بودن میزان کشتار و جنایت نیست. ترامپ در هفتم آوریل تهدید کرد که اگر توافقی حاصل نشود، “یک تمدن کامل” نابود خواهد شد. تهدید به ویرانی نیروگاهها، مراکز انرژی و پلها نیز آشکارا مطرح شد. این رجزخوانیها، هر قدر هم ابزار فشار در مذاکره باشند، نشان میدهند که حتی برای به تسلیم کشاندن یک حکومت، جامعهای کامل به ویرانی تهدید میشود. سیاست نتانیاهو افقی دورتر و خطرناکتر دارد. در این چارچوب، تضعیف ساختار حکومت، نابودی ظرفیتهای اقتصادی و دامنزدن به چند پارگی سیاسی و اجتماعی میتواند به ابزار سیاست تبدیل شود. حتی بدون آنکه تجزیه سرزمینی جامعه به عنوان هدف رسمی و قطعی اسرائیل اثبات شده باشد، پیامدهای چنین سیاستی میتواند زمینه فروپاشی انسجام جامعه را فراهم کند.
در اینجا باید حقیقتی را صریح گفت. نابودی جمهوری اسلامی یک چیز است و نابودی ظرفیت زندگی و سازمانیابی جامعه چیزی دیگر. اولی آرزوی میلیونها انسان است و دومی فاجعهای است که هیچ نیروی آزادیخواهی نمیتواند در برابرش خاموش بماند. بمباران میتواند جامعه و ساختمان دولت را ویران کند، اما نمیتواند آزادی را بر ویرانههای جامعه بنا کند.
پیروزی نظامی بدون پیروزی سیاسی
آمریکا و اسرائیل توان عظیمی برای تخریب از هوا دارند. اما توان ویران کردن پالایشگاه و نیروگاه با توان تعیین سرنوشت سیاسی یک کشور یکی نیست. بدون تهاجم زمینی گسترده، تغییر حکومت از راه بمباران با محدودیتهای جدی روبهروست؛ حتی لشکرکشی زمینی هم نظم سیاسی پایداری را تضمین نمیکند.
آیا دور تازهای از حملات چند روزه یا چند هفتهای برای تغییر توازن قوا در مذاکرات در راه است؟ آیا پس از ویرانی بیشتر، دور دیگری از گفت و گو آغاز میشود؟ یا اگر حکومت مقاومت کند، جنگ به مرحلهای گستردهتر و پیشبینیناپذیر میرسد؟ پاسخ قطعی روشن نیست. اما تناقض این سیاست جنگی آشکار است. آمریکا میتواند خسارات عظیمی وارد کند بیآنکه به توافق دلخواهش برسد. جمهوری اسلامی نیز میتواند هزینه جنگ را برای آمریکا و متحدانش بالا ببرد بی آنکه بقا و موقعیت برتری برای خود تضمین کند.
حاصل این تناقض میتواند چرخهای پایان ناپذیر از بمباران، تلافی، محاصره و آتش بسهای موقت باشد. در این چرخه، هیچ طرفی لزوماً به هدف نهایی خود نمیرسد و تنها جامعه است که هر بار ویرانتر از دور قبل بیرون میآید. پیروزی در ویران کردن یک جامعه، پیروزی بر تضادهای سیاسی و اجتماعی آن نیست. اگر قرار است هر دور مذاکره با بمباران آغاز شود، مردم تا کی باید با جان خود هزینه تعیین برنده مذاکرات را بپردازند؟
از جنگ نفت تا جنگ آب
اگر دور تازه جنگ به نفت، گاز، نیروگاهها و زیرساختهای اقتصادی ایران کشیده شود، دامنه ویرانی میتواند از مرزهای ایران فراتر رود. رژیم اسلامی پیشاپیش نشان داده است که در پاسخ به حمله، آماده است تأسیسات انرژی کشورهای منطقه و کشتیرانی در خلیج فارس را هدف بگیرد. مقامات حکومتی نیز بارها از گسترش دامنه تلافی سخن گفتهاند.
در این سناریو، حمله به تأسیسات انرژی ایران ممکن است با حمله به تأسیسات نفت، گاز، برق و آب کشورهای عربی پاسخ داده شود. اختلال گسترده در تنگه هرمز نیز میتواند زنجیرهای از بحرانها را در تجارت، حمل و نقل، تولید و قیمت غذا به راه اندازد. در کشورهای حوزه خلیج که بخش بزرگی از آب آشامیدنیشان از آب شیرینکنها تأمین میشود، خطر ابعادی هولناک دارد. در این صورت بحث دیگر بر سر قیمت نفت یا درآمد دولتها نیست. بحث بر سر آب آشامیدنی میلیونها انسان، برق بیمارستانها، تولید غذا و خود امکان ادامه حیات شهرهاست.
حمله عامدانه به زیرساختهای غیرنظامی فاقد هدف نظامی، یا حملات نامتناسبی که مردم را از ضروریات بقا محروم میکنند، یک جنایت جنگی تمام عیار محسوب شوند. از هر سو که باشند، محکوماند. بمباران نیروگاههای ایران دفاع از آزادی نیست، همانطور که نابودی تأسیسات آب و سوخت کشورهای عربی دفاع از مردم ایران نیست.
هیچ پرچمی به بمباران بیمارستان مشروعیت نمیدهد؛ هیچ عنوانی، از “آزادی” تا “مقاومت”، حق حیات مردم را باطل نمیکند. بمباران شاید چند روز یا چند هفته طول بکشد، اما بازسازی تأسیسات، احیای زندگی اقتصادی و ترمیم زخمهای اجتماعی سالها زمان میبرد. حتی جنگی چندروزه میتواند فاجعهای چند نسلی به جا بگذارد.
جامعهای که هنوز از زیر آوار بیرون نیامده است
این جنگ قرار است بر سر جامعهای آوار شود که پیش از آن هم گرفتار فقر، بیکاری، گرانی، بحران مسکن، کمبود دارو و فرسایش خدمات عمومی بود. جنگ آغازشده در فوریه، این وضع را بهطرزی تکاندهنده وخیمتر کرد.
یونیسف در پنجم مارس از کشته شدن حدود ۱۸۰ کودک در ایران خبر داد. ۱۶۸ نفر از آنان در حمله به دبستان شجره طیبه در میناب جان باختند؛ کودکانی که برای آموختن به مدرسه رفته بودند و پشت میز کلاس کشته شدند. تا هفتم آوریل، بنا بر گزارش یونیسف، بیش از ۷۶۰ مدرسه آسیب دیده یا ویران شده بود. آسیب به ۴۴۲ مرکز و تأسیسات بهداشتی، دسترسی حدود ده میلیون نفر، از جمله ۲٫۲ میلیون کودک، را به خدمات سلامت مختل کرده بود. انستیتو پاستور، یکی از مراکز اصلی تولید واکسن، به شدت آسیب دید و تولیدش متوقف شد. ویرانی کارخانه دارو سازی توفیق دارو، کمبود داروهای حیاتی بیماران سرطانی و مبتلایان به بیماریهای مزمن را تشدید کرد. تا پایان ژوئیه، یونیسف از ۳۸۶ کودک کشته و ۲۱۱۷ کودک مجروح گزارش داده بود. برآوردهای اولیه سازمان ملل نیز از آوارگی موقت تا ۳٫۲ میلیون نفر حکایت داشت.
این ارقام، با همه هولناکیشان، تمام فاجعه را بیان نمیکنند. چهره واقعی جنگ را در این تصویرها باید دید: کودکی که شبها با صدای انفجار از خواب میپرد، مادری که میان آوار دنبال فرزندش میگردد، بیماری که دارویش پیدا نمیشود، کارگری که محیط کارش ویران شده و خانوادهای که ناچار است خانه و محلهاش را رها کند. پشت هر عدد یک انسان است؛ یک زندگی که دیگر به شکل سابق بازنمیگردد.
بمب فقط انسانها را نمیکشد؛ امکان زنده ماندن هزاران انسان دیگر را نیز نابود میکند. کارگری که دستمزدش پیش از جنگ هم کفاف زندگی نمیداد، با تعطیلی کارخانه و جهش قیمتها چه خواهد کرد؟ بازنشستهای که پیشتر هم برای دارو و نان درمانده بود، با کمبودهای جنگ چگونه سر خواهد کرد؟ جنگ فقر را تنها افزایش نمیدهد؛ میتواند آن را به فروپاشی کامل زندگی بدل کند. برای کارگر، جنگ فقط خطر مرگ زیر بمب نیست؛ خطر زنده ماندن بدون نان، کار، خانه و آینده نیز هست. جنگ حتی پس از آخرین انفجار پایان نمییابد. در جسم مجروحان، در روان کودکان، در زندگی آوارگان، در بیماریهای درماننشده و در آیندهای که از نسل جوان ربوده شده است، ادامه پیدا میکند.
جمهوری اسلامی؛ بقای حکومت به بهای تباهی جامعه
برخلاف تبلیغات ضد انسانی جریانات طرفدار رژیم، جمهوری اسلامی قربانی این تحولات نیست؛ خود یکی از عوامل اصلی بحران کنونی است. فقر و فلاکت امروز تنها محصول بمباران و محاصره نیست. حاصل دههها حاکمیت سرمایهداری اسلامی هم هست: استثمار وحشیانه نیروی کار، سرکوب تشکلهای مستقل، سیاستهای اقتصادی ضدکارگری، تبعیض جنسیتی و غارت منابع عمومی. منابعی که باید صرف درمان، آموزش، مسکن و رفاه میشد، خرج ماشین سرکوب و رقابتهای نظامی و منطقهای شده است.
در جبهه داخلی، حکومت فضای جنگی را به فرصتی برای تشدید سرکوب تبدیل کرده است. بازداشت معترضان، محاکمات پشت درهای بسته، اعترافات اجباری، اعدامهای وحشیانه و نسبت دادن اعتراضات اجتماعی به “دشمن خارجی” ابزارهای حفظ کنترل بر جامعهاند. حکومتی که ابتداییترین حقوق مردم را زیر پا گذاشته است، اکنون می کوشد به نام “دفاع از کشور”، سکوت و تبعیت از همان مردم را طلب میکند. جمهوری اسلامی میخواهد هزینه بقای حکومت را از حساب زندگی مردم بپردازد؛ حکومتی که خود یکی از مسببان اصلی فقر و تباهی زندگی آنان است. مردم ملک جمهوری اسلامی نیستند که حکومت بر سر بقا یا تسلیم خود با جان آنان معامله کند.
باید هم جنگ ارتجاعی و بمباران مناطق غیر نظامی را محکوم کرد و هم سیاست جنگ طلبانه و سرکوبگرانه جمهوری اسلامی. این دو سیاست نه با هم در تناقضاند و نه یکی مشروط به دیگری است. محکومیت بمباران زیرساختها و محل کار و زندگی مردم ایران، دفاع از جمهوری اسلامی نیست؛ همان طور که مبارزه برای سرنگونی جمهوری اسلامی، مجوز بمباران آمریکا و اسرائیل نیست.
اپوزیسیون جنگ طلب؛ “آزادی” از راه ویرانی؟
در سوی دیگر، بخشهایی از اپوزیسیون راست، به ویژه سلطنت طلبان و قوم پرستان، چشم به ماشین جنگی آمریکا و اسرائیل دوختهاند. در این سیاست، تضعیف حکومت از طریق بمباران و مداخله خارجی قرار است راه انتقال قدرت به نیروهای مورد حمایت دولتهای متخاصم را هموار کند.
مردم حق دارند بپرسند بهای این انتقال قدرت چیست. چند خانه، بیمارستان، مدرسه و کارخانه باید ویران شود؟ چه تعداد انسان باید کشته یا آواره شوند؟ و پس از بمباران، کدام نیرو قرار است جامعه را اداره کند؟ مخالفت با جمهوری اسلامی بهخودیخود الزاماً برنامهای آزادی خواهانه نیست. نیرویی که سرنوشت سیاسی جامعه را به ارتشهای متخاصم گره میزند، باید درباره پیامدهای انسانی و اجتماعی سیاست خود پاسخگو باشد. آزادیای که قرار است بر ویرانه خانهها و بر اجساد مردم بنا شود، هیچ نسبتی با رهایی انسان ندارد.
گزارشها درباره تماس برخی نیروهای مسلح ناسیونالیست کرد با مقامهای آمریکایی، ابعاد این خطر را برجسته میکند؛ مبارزه علیه ستم ملی و برای برابری کامل شهروندان، بخش جداییناپذیر جنبش آزادیخواهانه و کمونیستی است. اما سیاستی که جامعه را به خطوط قومی و مسلح تقسیم میکند و آیندهاش را به ماشین جنگی قدرتهای خارجی میسپارد، چه از سوی ناسیونالیسم کرد و چه از سوی سلطنت طلبان، فقط خطر سناریوی سیاه را افزایش میدهد.
از همین زاویه، بحث منصور حکمت درباره “سناریوی سیاه، سناریوی سفید” اهمیتی حیاتی دارد. سقوط جمهوری اسلامی لزوماً پیروزی آزادی نیست. حکومت ممکن است سقوط کند، اما جامعه به میدان رقابت میلیشیاها و قدرتهای خارجی بدل شود. دستگاه حکومتی ممکن است فروبپاشد، اما قدرت اجتماعی مردم جای آن را نگیرد.
سرنگونی یک حکومت و رهایی یک جامعه، یک واقعه واحد نیستند.
مطلوبترین راه، سرنگونی جمهوری اسلامی در نتیجه یک انقلاب اجتماعی است؛ انقلابی که بتواند همراه با درهمشکستن قدرت سرکوب، قدرت اداره جامعه را به دست مردم بسپارد. جنگ دقیقاً همین افق را تیره میکند. اگر قرار است جامعه آزاد شود، باید جامعهای باقی بماند که بتواند آزادی را تجربه کند.
از هیروشیما تا بمب اسلامی
منطق نظامیگری در این جنگ تا آستانه سلاح هستهای پیش رفته است. در بخشهایی از راست جنگ طلب، بمباران اتمی ژاپن در سال ۱۹۴۵ بهعنوان الگویی برای به تسلیم کشاندن یک حکومت به میان آورده میشود. عادیسازی چنین الگویی به شدت خطرناک است. در هیروشیما و ناگازاکی، تا پایان سال ۱۹۴۵، بنا بر برآوردهای تاریخی حدود دویست هزار انسان، عمدتاً غیرنظامی، جان باختند و آثار انسانی بمباران تا نسلها باقی ماند. آیا نیرویی که از چنین الگویی سخن میگوید، همین منطق را درباره مردم تهران، اصفهان و شیراز هم میپذیرد؟ در سوی دیگر، جناحهایی از جمهوری اسلامی امنیت رژیم را در دستیابی به بمب اتمی میجویند. این دو گرایش از نظر جایگاه و توان نظامی یکسان نیستند. اما هر دو میتوانند زندگی انسان را تابع منطق تهدید به نابودی جمعی کنند.
باید در برابر این منطق ایستاد. بمب اتمی آمریکا و اسرائیل ابزار رهایی مردم ایران نیست و بمب اتمی جمهوری اسلامی ضامن امنیت آنان نیست. هیچ حکومتی حق ندارد بقای خود را با گروگان گرفتن میلیونها انسان در برابر فاجعه هستهای تضمین کند. آنچه در هیروشیما نابود شد، فقط یک شهر نبود؛ توهم انسانیبودن جنگی بود که نابودی جمعی مردم را وسیله پیروزی میدانست. مردم ایران نه به هیروشیما شدن نیاز دارند و نه به هیروشیماسازی.
چه باید کرد؟ تحمیل عقب نشینی به جنگ طلبان با قدرت مردم
کمونیسم کارگری نمیتواند فقط به محکومکردن جنگ، صدور بیانیه یا درخواست از دولتهای درگیر بسنده کند. جنگ را باید با قدرت سازمانیافته جامعه، با گسترش مبارزه اجتماعی و با تحمیل عقب نشینی به قدرتهای جنگ طلب متوقف کرد.
در ایران، طبقه کارگر و جنبشهای اجتماعی باید نیروی مستقل خود را حفظ و تقویت کنند. شرایط جنگی نباید به تعطیلی مبارزه علیه جمهوری اسلامی بینجامد. برعکس، دفاع از جان و معیشت مردم، اعتراض به سرکوب، مطالبه آزادی زندانیان سیاسی و مبارزه با فقر و بیکاری باید به عرصههای فعال دخالت اجتماعی بدل شوند. اعتراضات کارگری، تشکلهای مستقل، سازمانهای زنان و جوانان و شبکههای همیاری میتوانند در دفاع از زندگی و مقابله با سیاست جنگی و سرکوبگرانه حکومت نقشی تعیینکننده داشته باشند.
در عرصه بینالمللی، جنبشهای ضد جنگ، اتحادیههای کارگری و سازمانهای آزادیخواه باید دولتهای خود را برای پایان بمباران و محاصره، مقابله با تهدید هستهای و حفاظت از غیرنظامیان زیر فشار بگذارند. اما مسئله تنها خواستن پایان جنگ نیست؛ مسئله سازماندادن نیرویی اجتماعی است که بتواند این خواست را تحمیل کند. باید در برابر هر دو قطب تروریسم و ارعاب، یعنی میلیتاریسم دولتی غرب و اسلام سیاسی، به میدان آمد. بازگشت به وضع پیش از جنگ نیز بهخودیخود افق رهایی نیست؛ جامعهای که پیش از جنگ در اسارت استثمار، فقر و سرکوب بود، با یک آتش بس آزاد نمیشود.
نه پایان جنگ را باید به سرنگونی جمهوری اسلامی مشروط کرد و نه سرنگونی را تا پایان جنگ به تعویق انداخت. توقف جنگ و نجات جان مردم ضرورتی فوری است. سرنگونی جمهوری اسلامی و پایان نظام استثمار و سرکوب هدفی مستقل و حیاتی است. این دو باید همزمان و در پیوند با هم دنبال شوند. جنگ را باید به عقب راند، اما نه با عقب نشینی از مبارزه برای آزادی. مردم مجبور نیستند میان بقای جمهوری اسلامی و بمباران کشور یکی را برگزینند.
حکومت باید برود، جامعه باید بماند
مبارزه علیه جنگ از تلاش برای حفظ نهادهای اجتماعی و خدمات عمومی جدا نیست. حفاظت از بیمارستانها، مدارس، مراکز کار، شبکههای آب و برق، تأمین دارو و غذا، رسیدگی به آوارگان و حمایت از خانوادههای آسیبدیده وظایف فوری جامعهاند.
شوراهای کارگری و مردمی، تشکلهای مستقل و شبکههای داوطلبانه میتوانند در سازماندهی این خدمات، نظارت بر توزیع امکانات و دفاع از حقوق مردم نقش داشته باشند. این نهادها در عین حال نطفه دخالت مستقیم مردم در اداره جامعه و پایه قدرت سیاسی مستقل آناناند.
جلوگیری از سناریوی سیاه به معنای دفاع از بقای دستگاه جمهوری اسلامی نیست. به معنای حفظ جامعه در برابر فروپاشی، میلیشیاییشدن، جنگ داخلی و حاکمیت نیروهای مسلح ارتجاعی است. نباید گذاشت با سقوط حکومت، مدارس و بیمارستانها تعطیل شوند، کارخانهها از کار بیفتند، شهرها میان دستههای مسلح تقسیم شوند و مردم به گروگان قدرتهای تازه درآیند.
حکومت باید برود، اما جامعه باید بماند. این یک حکم اخلاقی صرف نیست؛ ضرورتی سیاسی و طبقاتی است. بدون حفظ امکان زندگی، سازمانیابی و دخالت آزادانه مردم، حتی سقوط جمهوری اسلامی رهایی جامعه را تضمین نمیکند. مسئله فقط این نیست که چه کسی حکومت را سرنگون میکند؛ مسئله این است که پس از سرنگونی، چه کسی بر زندگی جامعه حاکم خواهد بود: مردم سازمانیافته یا صاحبان تازه قدرت و اسلحه؟
انقلاب کارگری؛ آلترناتیوی برای آزادی جامعه
کمونیسم کارگری فقط مخالف جنگ و جمهوری اسلامی نیست. این جنبش برای جامعهای آزاد، برابر، مرفه و انسانی مبارزه میکند. انقلاب کارگری انقلاب یک طبقه برای منافع محدود خود نیست. انقلاب برای رهایی کارگر است؛ رهاییای که راه رهایی کل جامعه را از استثمار، نابرابری و سلطه طبقاتی میگشاید. آزادی بیقیدوشرط بیان و تشکل، برابری کامل زن و مرد، جدایی کامل مذهب از دولت و آموزش و پرورش، لغو مجازات اعدام، برابری همه شهروندان، رفاه همگانی و حاکمیت مستقیم مردم بر سرنوشت خود ستونهای این نظم نویناند.
جریانات جنگ طلب راست و سلطنت طلب آینده جامعه را در پیروزی ماشین جنگی آمریکا و اسرائیل میجویند؛ برخی دیگر در بقای ماشین نظامی جمهوری اسلامی و برخی در جابهجایی قدرت میان جناحهای حاکم. کمونیسم کارگری در برابر همه اینها بر نیروی سازمان یافته طبقه کارگر و مردم آزادیخواه تکیه میکند. این جنبش باید در دل بحران نه فقط نیروی اعتراض، بلکه نیروی سازماندهی، رهبری و اداره جامعه باشد. انقلاب کارگری قرار نیست فقط حاکمان را عوض کند؛ قرار است انسان را از موقعیت محکومبودن به استثمار، فقر، تحقیر و بیاختیاری رها کند.
پایان جنگ، پایان حکومت اسلامی، آغاز رهایی
جامعه ایران محکوم نیست میان بقای جمهوری اسلامی و ویرانی به دست ارتشهای متخاصم یکی را انتخاب کند. راه دیگری وجود دارد: قدرت سازمانیافته طبقه کارگر و مردم آزادیخواه برای عقبراندن جنگطلبان، سرنگونی جمهوری اسلامی و ساختن جامعهای آزاد و برابر.
نباید گذاشت دولت ترامپ زندگی مردم ایران را گروگان پیروزی انتخاباتی و دیپلماتیک خود کند. نباید گذاشت دولت نتانیاهو به نام مقابله با جمهوری اسلامی، شیرازه حیات جامعه را درهم بشکند. نباید گذاشت جمهوری اسلامی به نام دفاع از میهن، مردم را سپر بقای خود کند. و نباید گذاشت اپوزیسیون جنگ طلب از دل ویرانهها برای خود تاج و تخت بجوید.
آزادی با بمب از آسمان فرود نمیآید و امنیت از زرادخانه جمهوری اسلامی بیرون نمیآید. سرنگونی جمهوری اسلامی کار مردمی است که دههها بهای استثمار، تبعیض، سرکوب و ماجراجوییهای نظامی آن را پرداختهاند. این مردم حق دارند آینده خود را بدون دخالت دولتهای متخاصم و بدون سلطه نیروهای مسلح ارتجاعی رقم بزنند. جنگ را با قدرت مردم به عقب برانیم. مبارزه طبقاتی را گسترش دهیم. جمهوری اسلامی را سرنگون کنیم. جامعه را از سناریوی سیاه نجات دهیم. برای یک جامعه آزاد، برابر، مرفه و انسانی! برای یک جمهوری سوسیالیستی!
۹ اکتبر ۲۰۲۶
