هلاله طاهری- صداهایی که هنوز میشنویم: از گورستان خاموش تا کوچهای که دیگر ساکت نیست
ما هر روز از کوچهها و خیابانهایی عبور میکنیم که شاید همین چند روز پیش، چند هفته پیش یا چند ماه پیش، زنی، دختر جوانی در یکی از آن خانه ها به قتل رسیده باشد. زندگی ادامه دارد. مغازهها باز میشوند، بچهها به مدرسه میروند و مردم به سر کارشان میروند. اما در یکی از همین خانهها جای کسی خالی است. زنی که تا همین چندی پیش از این کوچه میگذشت. شاید لباسهایش هنوز در کمد آویزان است و عطرش در اتاق مانده باشد و شاید مادری، فرزندی یا دوستی هنوز با جای خالیاش زندگی کند. این زنان از ما دور نیستند. در همین شهرها، همین محلهها و همین خانهها زندگی میکردند.بعضی را میشناسیم. نامشان را در خبرها خواندهایم و تصویرشان را دیدهایم. اما بسیاری دیگر حتی نامی در خبرها ندارند.
برای من قتل ناموسی فقط موضوع یک گزارش نیست. در طایفه ما نیز دو قتل ناموسی اتفاق افتاده است. شاید به همین دلیل باشد که نمیتوانم بهآسانی از کنار خبر کشتهشدن زنی بگذرم. این بار تصمیم گرفتم به جای آنکه درباره این زنان حرف بزنم، به سراغ خودشان بروم. البته هیچکدام دیگر زنده نیستند که با آنها گفتوگو کنم. پس در خیال خود به گورستانی رفتم؛ گورستانی که زنان قربانی قتلهای ناموسی در آن آرمیدهاند. در میان قبرها قدم میزنم. روی بعضی سنگها نام و تصویری دیده میشود. بعضی چهره دخترانی نوجوان را نشان میدهند و بعضی زنانی را که سالها زندگی کردهاند و فرزند بزرگ کردهاند. کنار نخستین قبر میایستم. در تصویر، دختر جوانی با کلاه بافتنی و موهای تیره لبخند میزند. صدایش را میشنوم:
“من مونا حیدری هستم. غزل هم صدایم میکردند. هفده سالم بود و اهل اهواز بودم. هنوز کودک بودم که مرا به ازدواج با پسرعمویم وادار کردند. از این ازدواج یک پسر داشتم. از اذیت و آزار شوهرم به تنگ آمده بودم و میخواستم جدا شوم. یکی از راههای فرار از این زندگی ام رفتن به ترکیه بود، اما زود پیدایم کردند و مرا برگرداندند. شوهرم مرا کشت و سر بریدهام را در خیابانهای اهواز به نمایش گذاشت. آن لحظه که خون از رگهایم میریخت و کف خیابان را رنگین کرد کسی چیزی نگفت اما کم کم زمزمه های اعتراض سرگرفت و مردم از این لحظه خفت بار نمایش میدیاها با سر بریده ام خشمگین شدند. رسانههای زیادی در موردم نوشتند. خیلی ها به دفاع از من برخاستند. من فقط هفده سال داشتم و میخواستم خودم برای زندگیام تصمیم بگیرم.”
از کنار قبر مونا دور میشوم. صدای ضعیفی از دور میآید: “من هم…” برمیگردم، اما کسی را نمیبینم. چند قدم جلوتر، تصویر دختر نوجوانی با روسری روشن و چشمان درشت توجهم را جلب میکند.
“من آیلا پاسدار هستم. پانزده سالم بود. اهل ایذه بودم. یازده سالم بود که مرا بزور شوهر دادند. چهار سال سختی کشیدم تا بالاخره آن خانه را ترک کردم. خانوادهام میخواستند مرا برگردانند. کتکم میزدند و تهدیدم میکردند. چند بار تلاش کردند مرا بکشند. همسایهها نجاتم دادند، اما هیچ پناهگاه امن و پایداری نداشتم. حتی وقتی با مرد دلبخواه خودم فرار کرده بودم دولت مرا به خانواده ام تحویل داد. همیشه در حال فرار بودم. سرانجام برادرهجده ساله ام به همراه پسر عمویم من را با چند ضرب گلوله به سرم کشتند. من فقط میخواستم از ازدواج اجباری نجات پیدا کنم.”
کنار قبر آیلا مکث میکنم. پانزده سال زندگی و چهار سال تلاش برای رهایی. دوباره همان زمزمه میآید: “من هم… من هم جایی برای رفتن نداشتم…” اما صاحب صدا پیدا نیست.کمی جلوتر، تصویر زنی جوان با روسری سیاه نقشدار و لبخندی ملایم دیده میشود.
“من آتوسا جعفری هستم. بیستوهفت سالم بود و دو فرزند داشتم. چهار سال بود که از همسرم جدا شده بودم. با مادرم زندگی میکردم، کار داشتم و خرج خودم و بچههایم را درمیآوردم. اما همسر سابقم دست از تهدید و آزارم برنداشت. یک روز صبح، وقتی میخواستم سر کار بروم، کنار ماشینم به من حمله کرد و با ضربات چاقو از پشت به من حمله کرد و همانجا مرا کشت. چهار سال بود که جدا شده بودیم، اما هنوز نمیگذاشت زندگی خودم را داشته باشم.”
به قبر دیگری میرسم. “من مهسا بزرگزاده هستم. اهل سیستان و بلوچستان. از همسرم جدا شده بودم و یک فرزند داشتم. در خیابان مرا آتش زدند. سوختگیهایم شدید بود. به بیمارستان منتقل شدم، اما زنده نماندم. نمیدانم چه کسانی این کار را کردند و چرا. نمیدانم آیا کسی عاملان مرگم را پیدا کرده اند. هنوز نمیدانم چرا باید در آتش میسوختم.”
چند قدم جلوتر، سنگ قبری بیتصویر میبینم. نامی هم بر آن نیست. صدای زنی سالمند بلند میشود: “نامم را نمیگویم. شاید اصلاً نام من برای رسانهها مهم نبود. هفتاد سالم بود و در محله مجیدیه تهران زندگی میکردم. یک روز در خیابان با دوست قدیمیام روبهرو شدم. چند دقیقه احوالپرسی کردیم. شوهرم ما را دیده بود. وقتی به خانه برگشتم، شروع به بازخواست من کرد و بعد با دستهایش خفهام کرد. پس از کشتنم، خودش به پلیس مراجعه کرد. من هفتاد سال زندگی کرده بودم. اما حتی در این سن هم حق نداشتم چند دقیقه با یک آشنای قدیمی حرف بزنم؟”
در این گورستان، سن هم تفاوتی ایجاد نکرده است. دختری پانزدهساله و زنی هفتادساله، هر دو قربانی خشونتی شدهاند که اختیار زندگیشان را از آنان گرفته است. کمی جلوتر، دو تصویر روی یک سنگ قبر میبینم. مادر و دخترند. صدای مادر را میشنوم: “من فاطمه لطفی هستم. چهلوشش سالم بود. این دخترم زهراست. بیستوشش سال داشت. پسر خودم، برادر زهرا، با اسلحه به ما شلیک کرد و هر دویمان را کشت. در خبرها از اختلاف خانوادگی مان گفتند. اما چه اختلافی میتواند کشتن مادر و خواهر را توجیه کند؟ ما دو نفر بودیم، با دو زندگی متفاوت، اما هر دو به دست یک نفر کشته شدیم.”
از کنار قبر مادر و دختر میگذرم. باز همان صداها به گوش میرسند: “من هم…”، “من هم…”، صداها هستند، اما نام و تصویری از صاحبانشان نیست. در تصویر قبر بعدی، زنی جوان با موهای بلند و لباسی سرخ دیده میشود.
“من نیلوفر مجاور هستم. بیستوهفت سالم بود. اهل پیرانشهر بودم. مردی به من وعده ازدواج داد. فکر میکردم میتوانم با او خوشبخت شوم. اما مرا از خانوادهام دور کرد و در جایی مرا زندانی کرد. مرتب کتکم میزد تا اینکه ضربه شدیدی به سرم وارد کرد که به حال مرگ افتادم. مرا به بیمارستان برد. گفت همسر قانونی من است و به بهانه آوردن مدارک ازدواج از بیمارستان فرار و هرگز برنگشت. من بیهوش بودم و در همان بیمارستان جان باختم.”
کمی جلوتر، نام زن دیگری را میخوانم.“من مریم یارمحمدی هستم. بیستوهشت سالم بود و دو فرزند داشتم. در قشم زندگی میکردم. میخواستم از شوهرم که مدام اذیتم میکرد طلاق بگیرم.برادرم با همکاری همسرم به من حمله کرد. نصف شب بچههایم را از خانه بیرون کشیدند و در را بستند. صدای جیغ بچه هایم را میشنیدم وقتی آنهابا چاقو به جانم افتادند. بعدها کسانی بر سر قبرم برایم تعریف کردند که خانواده خودم حتی به بازداشت همان قاتلان هم اعتراض کرده بودند.هنوز نمیدانم چرا کشته شدم.”به قبر مریم نگاه میکنم.پرسش او بیپاسخ میماند.
اما در آخرین بخش این گورستان، صدای متفاوتی میشنوم. زنی جوان در تصویر میان سبزهها ایستاده است. پیراهنی نقشدار و شالی زرد و سبز بر سر دارد.“من شلر رسولی هستم. بیستوشش سالم بود، اهل مریوان و مادر دو فرزند. مردی که همسایهمان بود، به بهانه اینکه احتیاج به کمک من برای کاری دارد مرا به خانهاش کشاند. من به او اعتماد در حد همسایه داشتم. آنجا به قصد تجاوز به من حمله کرد. برای نجات خودم از تجاوز از طبقه دوم ساختمان او به بیرون پریدم. بهشدت آسیب دیدم و در بیمارستان جان باختم. اما مردم مریوان ساکت نماندند. زنها و مردها به خیابان ریختند. فعالان حقوق زنان و گروههای مردمی اعتراض کردند و خواستار رسیدگی قضایی شدند. نام من روی پلاکاردها نوشته شد. من دیگر زنده نبودم، اما هنوز صدای اعتراض آن مردم را میشنوم.”
کنار قبر شلر میمانم. تا اینجا صدای زنانی را شنیده بودم که از مرگ خود سخن میگفتند. اما حالا صدای دیگری هم به گوش میرسد. صدای مردم. چه چیزی این زنان را به هم پیوند میدهد؟ این زنان از شهرهای مختلف ایران آمدهاند. سن، زندگی و سرگذشتشان یکسان نبود. یکی در کودکی به ازدواج وادار شده بود، دیگری چهار سال پس از جدایی از همسرش کشته شد. یکی در هفتادسالگی به خاطر چند دقیقه گفتوگو با کسی جان باخت. دیگری هنگام فرار از تعرض جنسی جانش را از دست داد. همه این مرگها انگیزه یکسانی نداشتند و مرز بین تعریف قتل ناموسی و زن کشی، آنطور که در ادبیات سیاسی متدوال است بسیار نزدیک به هم است. اما در بسیاری از آنها یک چیز تکرار میشود: تعرض به زنان به قصد کنترل زندگی، بدن و حق انتخابشان. به نام آبرو، غیرت، مالکیت بر زن، خشونتی اعمال میشود که به مرگ میانجامد. هیچکدام از این بهانهها اما حق زندگی را از انسانی نمیگیرد.
مردسالاری و خشونت علیه زنان با جمهوری اسلامی آغاز نشده است؛ ریشههای آن را باید در قرنها ستم و توحش زنستیزانه نظامهای طبقاتی و عصر سرمایه داری و سلطه ادیان بر زندگی انسانها جستوجو کرد. نظامهای طبقاتی و نهادهای دینی، از جمله نهاد حاکم بر دین اسلام، در طول تاریخ از بزرگترین عوامل تحکیم فرودستی زنان و نهادینهکردن خشونت علیه زنان بودهاند. جمهوری اسلامی، بهعنوان حکومتی دینی و بخشی از نظام طبقاتی حاکم، با تکیه بر همین میراث تاریخی زنستیزانه، از طریق احکام شرعی، قوانین تبعیضآمیز و دستگاههای آموزشی، قضایی و تبلیغاتی خود، به مردسالاری پشتوانه قانونی و حکومتی بخشیده و خود به یکی از بزرگترین عاملان خشونت سازمانیافته علیه زنان در ایران تبدیل شده است. حکومتی که پوشش، ازدواج، طلاق و ابتداییترین انتخابهای شخصی زنان را موضوع کنترل و دخالت خود قرار میدهد، هر روز این پیام را در جامعه بازتولید میکند که زن صاحب اختیار زندگی و بدن خویش نیست. خشونت حکومتی و خشونت خانوادگی یکسان نیستند، اما هر دو در سلب اختیار از زنان و تحمیل سلطه مردسالارانه به یکدیگر میرسند. هنگامی که قانون نهتنها از زنان حمایت نمیکند، بلکه خود به ابزاری برای اعمال تبعیض و خشونت تبدیل میشود و راه گریز از مجازات را برای قاتلان خانوادگی باز میگذارد، مردسالاری از پشتوانه حکومتی برخوردار میشود و چرخه خشونت علیه زنان تداوم مییابد.
اما زنان ایران در برابر این نظم سکوت نکرده اند. نخستین اعتراضها به حجاب اجباری پس از انقلاب ۱۳۵۷و خیزش زنان و جوانان در سال ۱۴۰۱ مناسبات قدرت را در بخشهایی از زندگی در جامعه به چالش کشیده است. امروز زنان بیشتری آشکارا حق انتخاب و استقلال خود را مطالبه میکنند، درحالیکه ساختارهای مردسالارانه در خانواده و قانون همچنان پابرجاست. این تضاد پرسشی اساسی پیش روی ما میگذارد: اگر زنان توانستهاند خیابان را تغییر دهند، چرا هنوز در خانه کشته میشوند؟ آزادی از خیابان به سوی خانه حرکت کرده است و درست در آستانه همین خانه، یکی از دشوارترین کشمکشها بر سر حق زندگی و آزادی زنان جریان دارد.
این قتلها فقط مسئله یک خانواده نیستند. سکوت اطرافیان و نبود حمایت مؤثر از زنان در معرض خطر نیز میتوانند زمینه تکرار آنها را فراهم کنند. برای جلوگیری از این جنایتها، محکومکردنشان کافی نیست. تهدیدها باید جدی گرفته شوند، زنان و دختران در خطر باید در پناهگاه امن نگه داشته شوند و عاملان خشونت به زندان بیفتند. این وظیفه دولت در درجه اول است که همه این امکانات را فراهم و حکم قضایی قاتلان را پیگیری کند که در ایران با حضور رژیم اسلامی وجود ندارد و همینجاست ضرورت سرنگونی این رژیم اهمیت پیدا میکند. از طرفی هم جامعه باید بپذیرد که خشونت علیه زنان مسئلهای خصوصی نیست که بتوان در خانه را بست و از کنار آن گذشت.
از گورستان بیرون میآیم. صدای زنان هنوز در گوشم است. به همان کوچهای برمیگردم که از آن آمده بودم. همان خانهها، همان دیوارها، همان مغازهها. اما انگار چیزی تغییر کرده است. کوچه دیگر آن کوچه خاکستری و خاموش نیست. صدایی از پنجره خانهای میآید: “هیچکس حق ندارد به نام آبرو جان زنی را بگیرد. ”مادری میگوید: “دختر من حق دارد خودش برای زندگیاش تصمیم بگیرد. ”مرد مغازهدار میگوید: “زن انسان است، نه ناموس؟ کشتن که غیرت نیست! ”دختر جوانی میگوید: “من حق دارم انتخاب کنم، عاشق شوم، نه بگویم و آزاد پرواز کنم” و پسری از میان جمعیت میگوید: “اگر خواهرم در خطر باشد، من کنارش میایستم، نه در برابرش.”
صداها از خانهها و پنجرهها، از میان همسایهها و رهگذران بلند میشوند. دیگر فقط صدای اعتراض نیست. یکی از حمایت از زنان در معرض خطر میگوید، دیگری از ضرورت اجرای قانون و کسی از شکستن سکوت خانوادهها. ناگهان همان زمزمهای را میشنوم که در گورستان شنیده بودم: “من هم…” اما این بار صدای دیگری پاسخش را میدهد: “ما نمیگذاریم زن دیگری به سرنوشت تو دچار شود.” به اطراف نگاه میکنم. کوچه همان کوچه است، اما دیگر ساکت نیست. در میان صداها، ضربان قلبهایی را احساس میکنم که هنوز میتپند؛ قلب دختران و زنانی که میخواهند درس بخوانند، کار کنند، عاشق شوند، خودشان تصمیم بگیرند و آیندهشان را بسازند. قلبهایی که هنوز زندهاند و به زندگی امید دارند. از کوچه عبور میکنم. این بار تنها صدای زنان کشتهشده همراه من نیست. صدای زندگانی است که نمیخواهند زن دیگری کشته شود.
۲۸ اکتبر ۲۰۲۶
Näytä vähemmän
