علی جوادی- شبح کمون پاریس، کابوس سلطنتطلبان ورساینشینان ایرانی در برابر خیابانهای فرانسه؛ از نفرت طبقاتی تا نژادپرستی
چکیده مقاله: کافی است کارگران فرانسه به خیابان بیایند تا نقاب “آزادی خواهی” از چهره سلطنت طلبان ایرانی بیفتد. جریانی که در تهران مردم را به قیام فرا میخواند، در پاریس برای باتوم پلیس کف میزند، معترض را “اوباش” مینامد و به جای مطالبه جوان، کارگر و مهاجر، رنگ پوستش را میبیند. این نه تناقض است و نه دورویی، بلکه انسجام یک معیار طبقاتی است: اعتراضی که قدرت را به راست سرمایه نزدیک کند مقدس است و اعتراضی که مالکیت را تهدید کند جنایت. این نوشته ریشه این سیاست را در سنت ورسای که کمون پاریس را به خون کشید، در کارنامه سلطنت پهلوی و در خویشاوندی امروز این جریان با ترامپیسم و راست افراطی اروپا نشان میدهد. با وجود دشمنی فرمایشی، سلطنت طلبان و رژیم اسلامی در برابر اعتراض به فقر از یک فرهنگ لغت و سیاست سخن میگویند. در ایران فقری به مراتب هولناکتر زندگی زحمتکشان را به اسارت گرفته است؛ فقری که محصول سرمایه داری و الگوی کار ارزان و کارگر خاموش است. آنچه این جریان در برابر فرانسه میکند تمرین سرکوب و تفرقه است: امروز علیه کارگر مهاجر الجزایری، فردا علیه کارگر مهاجر افغانستانی و پس فردا علیه تمام کارگران در ایران. نوشته با خطاب به کارگران و جوانان ایران و طرح افق کمونیسم کارگری پایان مییابد.
پاریس، آینهای که دروغ نمیگوید
کافی است کارگران فرانسه به خیابان بیایند تا نمایش تمام شود. پردهای که سالها با واژههای پرطمطراق “آزادی”، “حقوق بشر” و “دموکراسی” بافته شده بود، در یک شب فرومیافتد و از پشت آن نه شهروند جهان متمدن، که چهره آشنای ارباب سرکوبگر بیرون میآید. هنوز دود گاز اشکآور از میدانها نخوابیده که ماشین تبلیغاتی سلطنت طلبان به کار میافتد: “اغتشاشگر!”، “اوباش!”، “چپ خرابکار!”، “مهاجر وحشی!”، “دشمن تمدن!”
همان کسانی که از استودیوهای ماهوارهای امثال “ایران اینترنشنال” برای قیام مردم تهران نسخه میپیچند و آنان را آگاهانه به مسلخ رژیم اسلامی میفرستند، در برابر اعتراض کارگران پاریس زبان وزارت کشور فرانسه و راست افراطی را به عاریت میگیرند. سنگ جوان معترض در تهران “مقاومت ملی” است و در پاریس “تروریسم شهری”. در تهران برای قربانی سرکوب اشک میریزند و در پاریس برای سرکوبگر دست میزنند. “انقلابی” که اینان میپسندند، انقلابی است که پیش از آغاز، کلید کاخ را تقدیمشان کرده باشد. این است انقلاب مضحک “شیر و خورشید”.
از انقلاب کبیر تا کمون پاریس و مه ۶۸، هر بار که زحمتکشان فرانسه خواستهاند از مرزهای نظم موجود فراتر روند، مدافعان نظم کهنه به نام قانون و امنیت و تمدن علیه آنان بسیج شدهاند. سلطنت طلبان ایرانی امروز همان نقشی را بازی میکنند که “حزب نظم” در پاریس ۱۸۴۸ بازی کرد. شعارشان همان است: مالکیت، خانواده، مذهب، نظم. و هر قدر هم از آخوند بیزاری بجویند، تاجشان بیمنبر سرپا نمیماند.
نه تناقض، که انسجام طبقاتی
ساده لوحی است اگر این رفتار را تناقض بنامیم. سلطنت طلبان دو معیار ندارند. یک معیار دارند و آن را با انضباطی آهنین به کار میبرند: هر اعتراضی که قدرت را به راست سرمایه نزدیکتر کند پذیرفتنی است، و هر اعتراضی که قدرت اجتماعی طبقه کارگر را بیفزاید باید کوبیده شود. “آزادی” را همیشه در دو اندازه دوختهاند: گل و گشاد برای خودشان، تنگ و ناممکن برای کارگر و آزادیخواه.
از همین روست که با کمونیسم دشمنی بنیادی و ذاتی دارند. کمونیسم فقط با این یا آن حکومت مخالف نیست؛ کار مزدی، مالکیت خصوصی بر وسایل تولید و تقسیم جامعه به کارگر و سرمایهدار را نشانه گرفته است. سلطنت طلب با تغییر پرچم و قانون اساسی و حتی جابهجایی کامل دستگاه حکومت کنار میآید. با یک چیز کنار نمیآید: آزادی سیاسی، تشکل کارگری، برابری طلبی، تحزب کمونیستی و افق سوسیالیسم.
سلطنت طلبی امروز صرفا پروژه بازگرداندن خاندانی مستبد و کپک زده نیست. پروژه بازسازی حاکمیت راست سرمایه داری و پروترامپ و نتانیاهو در ایران است، با چاشنی ناسیونالیسم کور و اقتدار ساواکی. تاج در این پروژه زینت است؛ سرمایه گوهر آن. خاطره گذشته را چون لباسی عاریه به تن کردهاند تا برهنگی برنامه امروزشان پیدا نباشد. مردگان را از گور بیرون میکشند تا زندگان را به گور ببرند. با اسلام سیاسی بر سر مالکیت دولت دعوا دارند؛ با کارگر بر سر مالکیت جهان و زندگی.
وارثان ورسای
تاریخ خویشاوندیهای سیاسی را با خون ثبت میکند. در بهار ۱۸۷۱، وقتی کارگران پاریس کمون را برپا کردند و نشان دادند که میتوان شهری را بیارباب اداره کرد، مجلسی با اکثریت سلطنت طلب در ورسای نشسته بود. ارتش را به پاریس فرستادند. در “هفته خونین” هزاران کمونارد را در کوچهها و پای دیوار گورستان پرلاشز تیرباران کردند. سلطنت طلب و بانکدار و لیبرال و محافظه کار آن روز در یک صف بودند. فرقی نمیکرد شاه بازگردد یا جمهوری بماند؛ مهم این بود که دست کارگر از قدرت سیاسی کوتاه شود.
مارکس در کمون فقط شورشی علیه دولت ندید؛ نخستین تجربه تاریخی قدرت سیاسی طبقه کارگر را دید. ورسای با گلوله پاسخ داد، زیرا کارگری که از مطالبه دستمزد فراتر رود و دست به قدرت ببرد، برای بورژوازی دیگر معترض نیست، دشمنی است که به هر قیمت باید نابود شود. ورسای فقط نام یک کاخ نبود؛ نام سیاسی وحشت طبقات حاکم از لحظهای بود که کارگران تصمیم گرفتند دیگر فرمانبر نباشند.
واکنش امروز سلطنت طلبان پژواک همان منطق است. فقط اگر ورسای ۱۸۷۱ تراژدی ارتجاع بود، ورسای نشینان ماهوارهای ما کمدی آناند. ارتشی ندارند، اما توییت دارند؛ قدرتی ندارند، اما اشتهای بی انتهایی برای سرکوب دارند. لشکر سایبریشان “انجمن دهم دسامبر” عصر دیجیتال است: لمپنهایی مجازی که به جای چماق هشتگ میچرخانند و به جای اندیشه فحش. از همین حالا جوخه آتش و طناب دار را در خیال خود آرایش دادهاند. هر طبقهای که از آینده میهراسد به گذشته پناه میبرد، اما از گذشته جز شبحش را نمیتوان به صحنه آورد، و شبح گذشته همیشه مضحکتر از خود گذشته است.
تمدن را به این فاشیستها نبخشید
گستاخانهترین عوام فریبی این جماعت سخن گفتن به نام “تمدن غرب” است، گویی سند تمدن را از صندوقچه خانوادگی بیرون آوردهاند. نه آقایان، تمدن به نام شما ثبت نشده است.
ما کمونیستها پرچمدار تداوم و تعمیق تمدن مدرن هستیم. علم، روشنگری، سکولاریسم، آزادی اندیشه و دستاوردهای عظیم جهان غرب را از آن خود و همه بشریت میدانیم. سوسیالیسم عقب گرد از تمدن مدرن نیست؛ گامی تاریخی برای تحقق امکانات رهاییبخش آن است. شما “تمدن” را باغی خصوصی میخواهید که نگهبانش پلیس است؛ ما آن را خانه مشترک بشر میخواهیم. تمدن غرب فقط تاریخ غلبه سرمایه بر مناسبات فئودالی نیست. تاریخ انقلاب کبیر فرانسه، کمون پاریس، انترناسیونال، جنبش زنان، مبارزه علیه نژادپرستی و سوسیالیسم نیز هست. هشت ساعت کار، حق رای همگانی، آموزش عمومی و حق تشکل را بانکداران به بشریت هدیه نکردند؛ اینها حاصل مبارزات طولانی اجتماعی، و پیش از همه مبارزات کارگریاند. هر دستاورد تمدنی که امروز بورژوازی به آن مینازد، روزی “اغتشاش” نام داشت. کارگری که دستمزد و مسکن و درمان میخواهد به تمدن حمله نکرده است؛ سهم خود را از آن طلب میکند. تمدن نام مستعار سرمایهداری نیست و باتوم پلیس با برچسب “دفاع از تمدن” تطهیر نمیشود.
رنگ پوست به جای مطالبه
نژاد پرستان سلطنت طلب به پاریس نگاه میکنند، اما کارگر و جوان بیکار و دانشجو را نمیبینند. رنگ پوست میبینند، تبار میبینند، محل تولد میبینند. آفریقایی است؟ عرب زبان است؟ مسلمان زاده است؟ معترض در زبان اینان دیگر انسان صاحب حق نیست؛ “بیگانه” است، “وحشی” است.
نژاد پرستی سلاح کور نیست؛ نشانه گیری دقیقی دارد. سرمایه سالها از کار مهاجر در کارخانه و ساختمان سازی و بیمارستان سود برده است و در روز بحران همان مهاجر را به جای خود به محاکمه میکشد. مسکن گران است؟ تقصیر مهاجر است. دستمزد پایین است؟ تقصیر مهاجر است. سرمایه از جایگاه متهم برمیخیزد و کارگر مهاجر به جایش مینشیند. راست نژادپرست از کارگر میخواهد به جای آنکه به سرمایه نگاه کند، رنگ پوست کارگر کناریاش را ببیند. انسانی که در نظم سرمایه از خود بیگانه شده، از هم نوع خود نیز بیگانه میشود، و نژاد پرستی این بیگانگی را به نفرت بدل میکند.
طنز تلخ ماجرا این است که بسیاری از این نژاد پرستان خود مهاجرند. در پاریس و لندن و لسآنجلس از حقوقی برخوردارند که نسلها مبارزه علیه تبعیض فراهم کرده است، و همین حق را از مهاجر الجزایری و آفریقایی دریغ میکنند. مهاجر ایرانی اگر شاه پرست باشد نماینده “تمدن” است؛ مهاجر عرب اگر کارگر معترض باشد تهدید “تمدن”. این آمیزهای است از نخوت طبقاتی، نفرت نژادی و ورشکستگی اخلاقی و سیاسی.
خویشاوندی طبقاتی با راست افراطی
پیوند جریان سلطنت طلب با ترامپیسم و راست افراطی اروپا ائتلافی مصلحتی علیه جمهوری اسلامی نیست؛ خویشاوندی سیاسی و طبقاتی است. ناسیونالیسم افراطی، کیش سرکوب، ضدیت کور با کمونیسم، نفرت از مهاجر و آرزوی دولتی که نظم سرمایه را با مشت آهنین حفظ کند، شجره نامه مشترک آنان است. یکی فریاد میزند “اول مردم خودمان!” و دیگری از “شکوه ایران” و “عظمت ملی” دم میزند. ظاهرشان متفاوت است و کارکردشان یکی: کارگر باید پشت پرچم ملی و پشت سر سرمایهدار هموطنش به صف شود، نه در صف مستقل طبقه خود.
ناسیونالیسم کارگر و سرمایهدار را زیر یک پرچم میخواند، اما هرگز نمیگوید چرا زیر همان پرچم یکی صاحب کارخانه است و دیگری برای زنده ماندن ناچار به فروش نیروی کار خود. ناسیونالیسم طوق لعنتی است که کارگر را به اربابش میبندد و نامش را “وحدت ملی” گذاشتهاند. در دنیای وارونه این جریانات، کارگر ایرانی با سرمایهدار ایرانی “هموطن” است؛ در دنیای واقعی، با کارگر فرانسوی و الجزایری و افغانستانی همسرنوشت است. و این همان انترناسیونالیسم کارگری است که شاه پرست و راست افراطی از آن وحشت دارند، زیرا طبقهای که مرز را مانع اتحاد خود نمیداند، فرمانروایی سرمایهدار خودی را نیز به رسمیت نمیشناسد.
اسلامیستها و سلطنت طلبان؛ دو دشمن فرمایشی، یک فرهنگ لغت
سلطنت طلبان و رژیم اسلامی نزدیک به نیم قرن است که با هیاهو دشمنی میکنند. یکی دیگری را “طاغوت” مینامد و دیگری او را “اشغالگر”. اما کافی است گرسنگان به خیابان بیایند تا این دو دشمن، بیآنکه بخواهند، به یک زبان سخن بگویند.
در دی ۹۶، آبان ۹۸، ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴، وقتی مردم علیه گرانی، فقر، نابرابری، استبداد و حکومت اسلامی برخاستند، رژیم اسلامی آنان را “اغتشاشگر”، “اراذل و اوباش” و “عوامل بیگانه” نامید و صدها و هزاران نفر را در خیابان کشت. امروز در تبلیغات سلطنت طلبان علیه اعتراضات فرانسه همان واژهها طنین میاندازد: “اغتشاشگر”، “اوباش”، “چپ خرابکار”. جمهوری اسلامی پشت هر اعتراض “دست دشمن” میبیند و سلطنت طلب پشت اعتراض به ریاضت “توطئه کمونیستها”. یکی از “امنیت نظام” سخن میگوید و دیگری از “نظم تمدن”. لغتنامه یکی است، فقط جلدش عوض شده است.
این دو جریان با همه دشمنی سیاسی و ایدئولوژیکشان، در پاسداری از مناسبات سرمایه داری و ضدیت با کارگر و آزادیخواهی شریکاند. بر سر نام خدا و شاه با هم میجنگند؛ بر سر حق سرمایهدار برای خریدن نیروی کار و تصاحب حاصل آن، اختلافی ندارند. رقابتشان بر سر این است که کدام بهتر میتواند کارگر و کمونیست و آزادیخواه را سرکوب کند. یکی بر منبر نشسته و دیگری در انتظار تخت، اما هر دو بر یک تکیه گاه لم دادهاند: گرده کارگر. بر سر اینکه چه کسی سفره را بچیند اختلاف دارند؛ بر سر اینکه کارگر نباید اختیار سفره و حاصل کار خود را داشته باشد، توافق کامل.
خطاب به کارگران و جوانان
کارگران! زنان و مردان زحمتکش! معلمان، پرستاران، بازنشستگان، بیکاران، جوانان! به این صحنه نگاه کنید، زیرا تصویری است از سیاستی که این جریان فردا، اگر به قدرت برسد، علیه شما به کار خواهد گرفت.
آنچه کارگر فرانسوی را به خیابان کشانده، در ایران به مراتب هولناکتر است. فقر و فلاکت زندگی شما را در چنگال خود به اسارت گرفته است. دستمزد پیش از نیمه ماه تمام میشود و سفره هر سال کوچکتر. اجاره بخش بزرگی از درآمد را میبلعد و قرارداد سفید امضا امنیت را. کودک به جای مدرسه سر چهارراه است و کولبر برای لقمهای نان بر لبه مرز جان میدهد.
این فقر بلای آسمانی نیست، تقدیر نیست، صرفا حاصل “سوء مدیریت” هم نیست. محصول سرمایه داری ایران است که از پهلوی تا جمهوری اسلامی بر دو ستون ایستاده است: کار ارزان و کارگر خاموش. نان کم و دهان بسته. ارزانی نیروی کار شما منبع سود آنان است و سکوت شما ضامن تداوم آن. در این نظم وارونه، دستی که کاخ میسازد بیخانمان میماند و دستی که نان میپزد گرسنه. کارگر هر روز ثروتی میآفریند که فردا چون نیرویی بیگانه بر خود او فرمان میراند. کارخانهای که با دست خود ساخته، زندانبان اوست. در کار ابزار است و فقط بیرون از کار، اگر رمقی مانده باشد، انسان.
اما همین کارگر تولید کننده ثروت جامعه است. نفت، فولاد، برق، حمل و نقل، بیمارستان و همه شریانهای زندگی اجتماعی بر دوش او میچرخد. سرمایه بدون کارگر حتی یک روز نمیتواند جامعه را اداره کند، اما کارگران میتوانند جامعه را بدون سرمایه داران اداره کنند.
سلطنت طلبان با “سرمایهگذاری خارجی” و “بازگشت به بازار جهانی” وعده رفاه میدهند. اما سرمایه برای سود میآید، نه برای آزادی و رفاه شما. رشد اقتصادی بدون حق تشکل و اعتصاب و تضمین رفاه عمومی، نام دیگری است برای فربهتر شدن صاحبان سرمایه.
پس آنچه در برخورد آنان به فرانسه میبینید لغزش زبان نیست؛ تمرین است. این جماعت در پاریس مشق سرکوب و تفرقه مینویسد تا تکلیفش را در تهران پس بدهد. امروز کارگر مهاجر الجزایری را “وحشی” مینامند. فردا کارگر مهاجر افغانستانی را “اشغالگر” میخوانند؛ همان کارگری که سالها سختترین و ارزانترین کارها را در
ساختمانها و کوره پزخانهها انجام داده است. پس فردا کارگر منتسب به کرد و بلوچ و عرب را به بهانه “امنیت ملی” و “تجزیه طلبی” هدف میگیرند. و در پایان نوبت کارگر نفت و فولاد، معلم، پرستار و بازنشستهای میرسد که برای حق خود اعتصاب میکند.
نژاد پرستی پیش درآمد سرکوب است. ابتدا بیپناهترین را نشانه میگیرد تا صفوف کارگران را از هم بپاشد. کارگر مهاجر افغانستانی رقیب کارگر در ایران نیست؛ سرمایهای که از بیحقوقی هر دو سود میبرد، دشمن مشترک آنان است. هر دیواری که میان آن دو بالا برود، دیوار زندان هر دوست. زنجیری که بر دست کارگر مهاجر افغانستانی بسته میشود، کلید زندان هر کارگر در ایران است.
و اگر روزی تاریخ چنان شوخطبع شود که این جماعت در گوشهای از قدرت جایی بیابد، صحنه را از همین حالا میتوان دید. شاهزاده از پشت میز استودیو به پشت میز کاخ نقل مکان میکند. مجریان تلویزیونی وزیر میشوند و کارشناسان توییتر سفیر. ساواک پس از نیم قرن بازنشستگی، با اونیفورمی که هنوز بوی نفتالین میدهد، سر کار بازمیگردد. نخستین فرمان “بازگرداندن نظم” خواهد بود و نخستین نشانی نظم، کارخانهای که در آن اعتصاب شده است. در جشن تاجگذاری، سرمایه گذاران خارجی در ردیف اول مینشینند و کارگران پشت نردهها میایستند، همانجا که همیشه ایستادهاند. تاریخ این جماعت را یک بار با تاج تحویل داد؛ این بار کاریکاتور تاج را تحویل خواهد داد. به این کمدی تا میتوانید بخندید، اما فراموش نکنید که در آن باتومها واقعیاند.
سرنگونی جمهوری اسلامی ضروری است، اما به تنهایی ضامن آزادی نیست. مسئله این است که کدام طبقه و با کدام برنامه قدرت را در دست میگیرد.
رفقای کارگر! هر که از آزادی شما سخن میگوید اما از قدرت مستقل و سازمان یافته شما وحشت دارد، نه ناجی شما، که مدعی تازه فرمانروایی بر شماست. صف خود را از صف “ملت” اربابان جدا کنید. شوراها و تشکلهای مستقل خود را بسازید. بدون پیوستن به تحزب کمونیسم کارگری، حتی عظیمترین خیزشها میتوانند به سکوی قدرت گیری ارتجاع بدل شوند. خشم بی سازمان هیزم آتشی است که دیگران بر آن غذای خود را میپزند. کارگر نباید سیاهی لشکر انتقال قدرت میان جناحهای سرمایه باشد؛ باید رهبر انقلاب و سازنده جامعه آینده باشد.
ما چه میخواهیم
ما کمونیستیم و عار داریم که اهداف خود را پنهان کنیم. لغو کار مزدی، اجتماعی شدن وسایل تولید و سازمان دادن اقتصاد بر پایه نیاز انسان، نه سود سرمایه را میخواهیم. آزادی بیقید و شرط سیاسی، برابری کامل زن و مرد، برابری همه انسانها فارغ از ملیت و نژاد، جدایی کامل مذهب از دولت و آزادی رفت و آمد و اقامت را میخواهیم. جامعهای میخواهیم که در آن مردم از طریق شوراهای خود آگاهانه بر سرنوشت خویش حاکم باشند.
برای دستمزد بیشتر، ساعت کار کمتر، مسکن مناسب، آموزش و درمان رایگان و هر بهبودی در زندگی امروز میجنگیم، زیرا مبارزه برای اصلاحات عرصه سازمانیابی و افزایش قدرت طبقه کارگر است. اما افق ما به اصلاح سرمایهداری ختم نمیشود. نمیخواهیم استثمار را انسانیتر کنیم؛ میخواهیم به آن پایان دهیم. نمیخواهیم فقر را عادلانهتر تقسیم کنیم؛ میخواهیم ریشهاش را بکنیم. نمیخواهیم دستهای از اربابان را با دستهای دیگر عوض کنیم؛ میخواهیم مناسباتی را برچینیم که به اقلیتی اجازه میدهد بر زندگی اکثریت فرمان براند.
سوسیالیسم برای ما فقط نام یک نظام اقتصادی نیست؛ بازپسگیری انسان از چنگ سرمایه و بازگشت او به خویشتن است. در جامعهای که ما میخواهیم، کار دیگر وسیله زنده ماندن نیست، شکوفایی زندگی است، و ثروت نه با مالاندوزی، که با غنای انسان سنجیده میشود. آنان شعر خود را از گذشته میگیرند و ما از آینده.
شبح کمون هنوز در گشت است
به همه مدافعان نظم کهنه، از جریانات اسلامی و سلطنت طلب تا راست افراطی اروپا، میگوییم: دشمن تمدن مدرن شمایید. کارگر دشمن تمدن نیست؛ پرچمدار تمدن امروز و تداوم آن است. کمونیسم دشمن آزادی نیست؛ دشمن سلطه انسان بر انسان است. آنچه شما را به وحشت انداخته نابودی تمدن نیست؛ پایان انحصار ثروت و قدرت طبقه شماست.
در ۱۸۷۱، ورسای نشینان گمان میکردند با تیرباران کموناردها برای همیشه به کابوس قدرت کارگری پایان دادهاند. اما تاریخ حکم دیگری داد. شاهان رفتند، دولتها عوض شدند و امپراتوریها فرو ریختند، اما پرسشی که کمون پیش روی جهان گذاشت هنوز پابرجاست: چه کسی باید بر جامعه حکومت کند، تولید کنندگان ثروت یا صاحبان سرمایه؟ گلوله میتواند کمونارد را بکشد، اما این پرسش را نمیتواند.
شبح کمون پاریس کابوس کسانی است که میخواهند جهان را تا ابد میان ارباب و رعیت، سرمایهدار و کارگر، حاکم و محکوم تقسیم کنند. برای ما این شبح کابوس نیست؛ نوید جهانی است که انسان در آن از بند استثمار و نابرابری رها شده است.
کارگران جهان متحد شوید!
۳۰ اکتبر ۲۰۲۶
Näytä vähemmän
