وریا روشنفکر- تنگه هرمز: وقتی جنگِ قدرت، زندگی مردم را خفه میکند
آنچه در تنگه هرمز میگذرد، فقط یک تقابل نظامی یا کشمکش دیپلماتیک نیست؛ اینجا نقطهای است که در آن منافع قدرتهای سلطه گر و جنگ طلب مستقیماً به زندگی روزمره مردم گره میخورد. این گذرگاه حیاتی انرژی، به ابزاری برای فشار اقتصادی تبدیل شده و نتیجهاش نه در گزارشهای رسمی، بلکه در سفرههای خالی، بیکاری گسترده و فرسایش زندگی اجتماعی دیده میشود.
محاصره عملی این مسیر و اختلال در صادرات نفت، به معنای قطع شریان اصلی اقتصاد ایران است. میلیاردها دلار خسارت، در سطح زندگی مردم به شکل سقوط ارزش پول، تورم افسارگسیخته و کمبود کالاهای اساسی ظاهر میشود. اما آنچه کمتر به آن پرداخته میشود، اثر عمیقتر این وضعیت بر ساختار تولید و اشتغال است؛ جایی که بحران نه فقط مصرف، بلکه امکان کار کردن و زنده ماندن را هدف میگیرد.
در شرایط جنگی و محاصره، کارخانهها صرفاً به دلیل کاهش تقاضا تعطیل نمیشوند، بلکه بهطور فیزیکی و ساختاری نابود میشوند. زیرساختهای صنعتی در اثر حملات مستقیم یا کمبود قطعات و مواد اولیه از کار میافتند. ماشینآلاتی که سالها برای راهاندازی آنها سرمایهگذاری شده، به آهن قراضه تبدیل میشوند. خطوط تولید میخوابند و بازگرداندن آنها به چرخه کار، حتی پس از پایان جنگ، به سادگی ممکن نیست. این یعنی تخریب ظرفیت تولیدی کشور، نه یک وقفه موقت، بلکه یک عقبگرد عمیق و بلندمدت.
پیامد مستقیم این روند، بیکاریای است که دیگر یک پدیده موقتی نیست، بلکه به یک وضعیت ساختاری تبدیل میشود. کارگرانی که شغل خود را از دست میدهند، با بازاری مواجهاند که دیگر ظرفیتی برای جذب آنها ندارد. کارخانهای وجود ندارد که به آن بازگردند، تولیدی در کار نیست که دوباره راه بیفتد. این بیکاری، بیکاریِ پس از تعطیلی نیست؛ بیکاریِ پیش از نابودی است.
در این میان، اثرات مضاعف بحران خود را نشان میدهد. تعطیلی هر واحد تولیدی، تنها به بیکار شدن کارگران همان کارخانه محدود نمیشود. زنجیرهای از مشاغل وابسته؛ از حملونقل و توزیع گرفته تا خدمات و خردهفروشی؛ نیز از کار میافتند. به این ترتیب، هر ضربه به تولید، چندین برابر در کل اقتصاد تکثیر میشود. آنچه شکل میگیرد، یک موج بیکاری است که لایههای مختلف جامعه را در بر میگیرد.
همزمان، کارگرانی که هنوز شغل خود را حفظ کردهاند نیز در وضعیت ناامنتری قرار میگیرند. دستمزدها به تعویق میافتد، قراردادها موقتتر و بیثباتتر میشوند و شرایط کار سختتر. در عمل، حتی “شاغل بودن” نیز به معنای امنیت اقتصادی نیست. کارگر میان بیکاری کامل و استثمار شدیدتر، در وضعیتی معلق قرار میگیرد.
در کنار اینها، کاهش ارزش پول و افزایش قیمتها، فشار مضاعفی بر زندگی مردم وارد میکند. بیکاری گسترده همراه با تورم شدید، ترکیبی انفجاری ایجاد میکند که نتیجه آن، گسترش فقر، سوءتغذیه و حذف تدریجی بخش بزرگی از جامعه از حداقلهای زندگی است. طبقات متوسط نیز به سرعت به این چرخه سقوط کشیده میشوند و شکاف اجتماعی عمیقتر میگردد.
در چنین شرایطی، بحران اقتصادی به سرعت به بحران اجتماعی تبدیل میشود. افزایش کار کودک، رشد جرم، گسترش حاشیهنشینی و تشدید خشونتهای خانگی، همگی پیامدهای مستقیم این وضعیت هستند. زنان در این میان بار سنگینتری را تحمل میکنند؛ هم در تأمین معیشت خانوار و هم در مواجهه با کاهش خدمات حمایتی.
آنچه این وضعیت را بیش از پیش نابرابر میکند، نحوه توزیع هزینهها و منافع بحران است. در حالی که اکثریت جامعه با بیکاری و فقر دستوپنجه نرم میکند، اقلیتی محدود از طریق بازارهای غیررسمی، رانت و دسترسی به منابع قدرت، از همین شرایط سود میبرند. بحران، برای برخی فاجعه است و برای برخی دیگر فرصت.
مقایسه این وضعیت با بودجه سالانه کشور، نشان میدهد که تنها چند ماه تداوم جنگ و محاصره میتواند معادل بخش بزرگی از کل منابع عمومی را از بین ببرد. اما این عدد تنها زمانی معنا پیدا میکند که بدانیم این “از بین رفتن” چگونه توزیع میشود: نه بهصورت برابر، بلکه بهطور متمرکز بر دوش کارگران و فرودستان.
در سطحی گستردهتر، این بحران بخشی از نظمی است که در آن اقتصادهای وابسته به منابع خام، همواره در معرض چنین شوکهایی قرار دارند. تنگه هرمز در این معنا، صرفاً یک گذرگاه نفتی نیست؛ نقطهای است که در آن شکنندگی یک ساختار اقتصادی و بیدفاعی یک جامعه در برابر بحران، بهروشنی دیده میشود.
در نهایت، اگر قرار است از صلح سخن گفته شود، باید روشن باشد که صلح واقعی صرفاً توقف جنگ نیست. بازگشت به شرایطی که همین میزان نابرابری و آسیبپذیری را بازتولید میکند، تغییری در زندگی مردم ایجاد نخواهد کرد. آنچه ضروری است، پایان وضعیتی است که در آن نابودی کارخانهها، بیکاری گسترده و فروپاشی زندگی اجتماعی، به پیامد طبیعی تصمیماتی تبدیل میشود که جایی دور از زندگی مردم گرفته میشوند.
۱۶ آوریل ۲۰۲۶
