وریا روشنفکر- جنگی که هیچکس از مردم درباره آن نپرسید
بار دیگر آسمان خلیج فارس بوی باروت گرفته است. کشتیهای جنگی به حرکت درآمدهاند، موشکها شلیک میشوند، بازارهای جهانی با هر خبر تازه دچار تلاطم میشوند و رسانههای دو سوی منازعه با زبان “پیروزی” و “بازدارندگی” سخن میگویند. اما در میان این هیاهوی نظامی، پرسشی همچنان بیپاسخ مانده است: مردم این منطقه، کارگران، معلمان، پرستاران، بازنشستگان، زنان، جوانان و میلیونها انسانی که هر روز برای تأمین ابتداییترین نیازهای زندگی خود میجنگند، در این جنگ چه سهمی دارند؟
پاسخ روشن است؛ هیچ سهمی در تصمیمگیری ندارند، اما بیشترین سهم را در پرداخت هزینههای آن بر عهده خواهند گرفت.
دور تازه رویارویی میان جمهوری اسلامی و ایالات متحده نه حادثهای ناگهانی است و نه نتیجه یک سوءتفاهم سیاسی. این جنگ ادامه منطقی بحرانی است که سالها در متن رقابتهای منطقهای، کشمکش بر سر برنامه هستهای، تحریمهای اقتصادی، حضور نظامی قدرتهای بزرگ، جنگهای نیابتی و رقابت بر سر کنترل منابع انرژی انباشته شده است. آتشبسی که برای مدتی کوتاه برقرار شد هرگز به معنای پایان بحران نبود؛ تنها فرصتی بود برای تجدید قوا، بازسازی آرایش نیروها و آماده شدن برای دور بعدی تقابل.
امروز نیز همان الگو تکرار میشود. حملات نظامی با پیامهای محرمانه دیپلماتیک همراه است؛ تهدیدها با پیشنهاد مذاکره در هم میآمیزند و هر دو طرف میکوشند همزمان قدرت نظامی خود را به نمایش بگذارند و درِ گفتوگو را نیز کاملاً نبندند. این همان وضعیتی است که منطقه را در چرخهای فرسایشی میان جنگ و مذاکره گرفتار کرده است؛ وضعیتی که نه صلحی پایدار در آن دیده میشود و نه جنگی که بتواند تکلیف منازعه را یکسره کند.
برای جمهوری اسلامی، جنگ تنها یک رویارویی نظامی نیست. بقای حکومت، حفظ موقعیت منطقهای و تثبیت موازنه قدرت، اهداف اصلی سیاست جنگی را تشکیل میدهد. هر بحران خارجی فرصت مناسبی برای امنیتیتر کردن فضای داخلی، سرکوب مخالفان، خاموش کردن اعتراضات اجتماعی و انتقال افکار عمومی از بحرانهای اقتصادی و معیشتی به “تهدید خارجی” فراهم میکند. جنگ برای حکومت تنها در میدان نبرد جریان ندارد؛ در خیابانها، کارخانهها، دانشگاهها و رسانهها نیز ادامه پیدا میکند.
در سوی دیگر، ایالات متحده آمریکا نیز اگرچه از آزادی کشتیرانی، امنیت متحدان و جلوگیری از گسترش برنامه هستهای ایران سخن میگوید، اما اهدافش به حفظ برتری ژئوپلیتیک در خاورمیانه و کنترل یکی از مهمترین مسیرهای انتقال انرژی جهان گره خورده است. آمریکا نیز به خوبی میداند که ورود به یک جنگ زمینی گسترده میتواند هزینههایی بهمراتب سنگینتر از دستاوردهای احتمالی آن داشته باشد. به همین دلیل، استراتژی اصلی بر ترکیب فشار نظامی، تحریم اقتصادی، عملیات اطلاعاتی و حفظ امکان مذاکره استوار شده است.
با وجود تفاوت شعارها، هر دو دولت در یک نقطه به هم میرسند؛ انسان، آخرین اولویت آنهاست. آنچه در مرکز تصمیمگیری قرار دارد حفظ دولت، گسترش حوزه نفوذ، افزایش قدرت چانهزنی و تثبیت موقعیت در نظم منطقهای است، نه امنیت و رفاه میلیونها انسانی که زیر سایه این سیاستها زندگی میکنند. نتیجه این سیاست برای مردم کاملاً قابل پیشبینی است. افزایش تورم، سقوط ارزش پول، گرانی مواد غذایی، کاهش دستمزد واقعی، گسترش بیکاری، تعطیلی واحدهای تولیدی، مهاجرت اجباری، تشدید سرکوب سیاسی و گسترش فضای امنیتی، نخستین پیامدهای جنگ است. موشکها شاید به اهداف نظامی اصابت کنند، اما موج انفجار آنها پیش از هر چیز سفره کارگران و مزدبگیران را ویران میکند.
جنگ، حتی پیش از آنکه شهرها را ویران کند، زندگی روزمره مردم را نابود میسازد. خانوادهای که توان خرید دارو ندارد، کارگری که کارخانه محل کارش تعطیل شده، بازنشستهای که مستمریاش دیگر هزینه یک هفته زندگی را تأمین نمیکند و جوانی که آینده خود را تنها در مهاجرت میبیند، همگی قربانیان واقعی این رویاروییاند؛ قربانیانی که نامشان هرگز در بیانیههای رسمی دو طرف دیده نمیشود.
در چنین شرایطی، پرسش اصلی دیگر این نیست که کدام دولت در میدان نبرد دست بالا را خواهد داشت. پرسش واقعی این است که این جنگ چه چیزی برای اکثریت مردم به ارمغان میآورد. تجربه دهههای گذشته پاسخ روشنی به این سؤال داده است: هیچ پیروزی نظامی، سفره مردم را بزرگتر نکرده و هیچ نمایش قدرتی آزادی، امنیت یا رفاه بیشتری برای آنان به همراه نیاورده است. آنچه همواره گسترش یافته، فقر، ناامنی، بیثباتی و سلطه بیشتر دولتها بر زندگی مردم بوده است.
اگر آتش جنگ در آسمان خاورمیانه شعله میکشد، سوخت اصلی آن تنها باروت و موشک نیست؛ نفت، تجارت جهانی، مسیرهای انتقال انرژی و میلیاردها دلار سرمایه نیز در قلب این رویارویی قرار دارند. از همین رو، میدان اصلی این جنگ تنها پایگاههای نظامی و ناوهای جنگی نیستند؛ بازارهای بورس، شرکتهای نفتی، بنادر، خطوط کشتیرانی و اتاقهای تصمیمگیری اقتصادی نیز بخشی از جبهه این نبرد را تشکیل میدهند.
تنگه هرمز، که یک پنجم از نفت جهان از آن عبور میکند، به مهمترین اهرم فشار جمهوری اسلامی و در عین حال به یکی از حساسترین نقاط اقتصاد جهانی تبدیل شده است. هر تهدید به بستن این گذرگاه یا هر حمله به کشتیهای تجاری، تنها معادلات نظامی را تغییر نمیدهد؛ قیمت نفت را بالا میبرد، هزینه حملونقل را افزایش میدهد، تورم را به اقتصادهای مختلف صادر میکند و زندگی میلیونها انسان را در نقاط مختلف جهان تحت تأثیر قرار میدهد. به همین دلیل، آنچه امروز جریان دارد، بیش از آنکه صرفاً جنگی نظامی باشد، نبردی بر سر کنترل شریانهای اقتصاد جهانی است.
اما همانگونه که جمهوری اسلامی از اقتصاد جهانی به عنوان ابزار فشار استفاده میکند، اقتصاد ایران نیز به یکی از نخستین قربانیان این بحران تبدیل شده است. هر دور جدید تحریم، هر افزایش تنش نظامی و هر تهدید تازه، به معنای سقوط بیشتر ارزش ریال، افزایش هزینه تولید، فرار سرمایه، کاهش سرمایهگذاری و گسترش فقر است. این هزینهها نه از جیب صاحبان قدرت، بلکه از سفره میلیونها کارگر، معلم، بازنشسته، پرستار و خانوادههای مزدبگیر پرداخت میشود.
جنگ همیشه پیش از آنکه ساختمانها را ویران کند، معیشت مردم را نابود میکند. کارگری که کارخانهاش به دلیل کمبود مواد اولیه تعطیل میشود، رانندهای که هزینه سوخت درآمدش را میبلعد، بیماری که داروی مورد نیازش کمیاب میشود و خانوادهای که هر روز قدرت خریدش کمتر میشود، همگی در همان روزهای نخست جنگ آسیب میبینند؛ بیآنکه حتی صدای انفجاری را از نزدیک شنیده باشند.
در سوی دیگر نیز تصویر آنگونه که رسانههای رسمی آمریکا ترسیم میکنند، یکدست نیست. اگرچه دولت آمریکا تلاش میکند سیاست خود را نشانه اقتدار و دفاع از منافع ملی معرفی کند، اما در درون ساختار سیاسی این کشور شکافهای مهمی بر سر ادامه جنگ وجود دارد. بخشی از تحلیل گران سیاسی و نظامی بر این باورند که افزایش فشار نظامی میتواند جمهوری اسلامی را وادار به عقبنشینی کند، اما طیف دیگری هشدار میدهد که ورود به یک رویارویی گسترده، آمریکا را بار دیگر در باتلاقی پرهزینه در خاورمیانه گرفتار خواهد کرد؛ تجربهای که از عراق و افغانستان هنوز از حافظه سیاسی آمریکا پاک نشده است.
اختلاف تنها میان دو حزب اصلی آمریکا نیست. حتی در میان محافظهکاران نیز اجماع کاملی درباره ادامه این مسیر وجود ندارد. گروهی خواهان نمایش قدرت و حفظ هژمونی جهانی آمریکا هستند و گروهی دیگر معتقدند که ادامه جنگ، منابع مالی و سیاسی این کشور را فرسوده کرده و تمرکز آن را از رقابتهای بزرگتر جهانی منحرف میکند. این اختلافها نشان میدهد که حتی در قدرتمندترین دولت جهان نیز جنگ، تصمیمی بدون هزینه و بدون مخالفت نیست.
در ایران نیز برخلاف تصویری که رسانههای حکومتی از “وحدت کامل” ارائه میکنند، نشانههای اختلاف بر سر ادامه این بحران به چشم میخورد. مسئله اصلی اختلاف، دفاع از منافع مردم یا پایان دادن به رنج جامعه نیست؛ نزاع بر سر این است که چگونه میتوان نظام سیاسی را با کمترین هزینه حفظ کرد.
یک گرایش بر این باور است که افزایش فشار نظامی و بالا بردن هزینههای آمریکا، موقعیت جمهوری اسلامی را در هر مذاکره احتمالی تقویت خواهد کرد و هرگونه عقبنشینی، به معنای از دست دادن بازدارندگی و تضعیف جایگاه منطقهای است. در مقابل، گرایش دیگری هشدار میدهد که ادامه این مسیر میتواند اقتصاد فرسوده کشور را به نقطهای برساند که کنترل بحران از دست حکومت نیز خارج شود. از نگاه این طیف، باید از ظرفیت دیپلماسی برای کاهش تنش استفاده کرد تا از گسترش نارضایتیهای داخلی جلوگیری شود. با این حال، تفاوت این دو رویکرد نباید با دو چشمانداز متفاوت برای آینده جامعه اشتباه گرفته شود. هر دو در یک اصل مشترکاند: حفظ ساختار قدرت. اختلاف آنها بر سر شیوه مدیریت بحران است، نه بر سر آزادی، برابری یا بهبود زندگی اکثریت مردم.
همین واقعیت، پرده از یکی از بزرگترین فریبهای تبلیغات جنگی برمیدارد. هر دو طرف میکوشند مردم را قانع کنند که جنگ برای امنیت، عزت ملی یا دفاع از منافع آنان ضروری است، اما هنگامی که دود جنگ کنار میرود، آنچه باقی میماند نه امنیت مردم، بلکه قدرت بیشتر دولتها و زندگی دشوارتر میلیونها انسان است.
در تمام جنگهای معاصر، برندگان واقعی نه مردمی بودهاند که در صفهای طولانی نان ایستادهاند، نه سربازانی که جان خود را از دست دادهاند و نه خانوادههایی که عزیزانشان را زیر آوار جنگ دفن کردهاند. برندگان، ساختارهای قدرتی بودهاند که از فضای جنگ برای تحکیم موقعیت خود بهره بردهاند و شبکههایی از سرمایه و صنایع نظامی که از تداوم بحران سود بردهاند. در مقابل، بازندگان همواره همان اکثریتی بودهاند که جنگ را آغاز نکردهاند، اما مجبور شدهاند بهای آن را با فقر، آوارگی، سرکوب و ناامنی بپردازند.
در چنین شرایطی، بزرگترین خطر تنها ادامه تبادل آتش میان دو دولت نیست؛ خطر واقعی آن است که جامعه به تماشاگر جنگی تبدیل شود که هیچ منفعتی در آن ندارد و سرنوشت خود را به تصمیمهایی گره بزند که در اتاقهای بسته قدرت گرفته میشوند. تا زمانی که مردم به عنوان نیرویی مستقل وارد صحنه نشوند و منافع خود را در برابر منافع دولتها قرار ندهند، هر آتشبس تنها وقفهای کوتاه میان دو دور تازه از همین چرخه ویرانگر خواهد بود.
اگر روند کنونی ادامه یابد، آینده این بحران را نمیتوان تنها با شمارش موشکها یا مقایسه توان نظامی دو طرف پیشبینی کرد. تجربه دهههای اخیر نشان داده است که جنگهای معاصر بیش از آنکه با یک پیروزی قاطع پایان یابند، وارد چرخههایی از فرسایش، مذاکره، توقف موقت و آغاز دوباره میشوند. از همین رو، آنچه امروز در خلیج فارس و پیرامون ایران جریان دارد، بیش از هر چیز به یک بحران مزمن شباهت دارد؛ بحرانی که میتواند سالها ادامه پیدا کند و هر بار با شکلی تازه خود را بازتولید کند.
محتملترین سناریو، تداوم وضعیتی است که نه صلح نام دارد و نه جنگ تمامعیار. حملات محدود نظامی، عملیات سایبری، خرابکاریهای اطلاعاتی، تحریمهای اقتصادی، فشارهای دیپلماتیک و مذاکرات غیرعلنی به طور همزمان ادامه خواهند یافت. هیچیک از دو طرف آمادگی پرداخت هزینههای یک جنگ فراگیر را ندارد، اما هیچکدام نیز حاضر نیست از ابزار نظامی و فشار متقابل دست بکشد. نتیجه چنین وضعیتی، تداوم ناامنی و بیثباتی برای میلیونها انسانی است که هر روز با پیامدهای آن زندگی میکنند.
اما خطر دیگری نیز وجود دارد؛ خطری که شاید از همه سناریوها واقعیتر باشد. در جنگ، همیشه احتمال یک اشتباه محاسباتی وجود دارد؛ حملهای که فراتر از انتظار پاسخ داده شود، حادثهای که از کنترل خارج شود یا تصمیمی که زنجیرهای از واکنشهای غیرقابل پیشبینی را به دنبال آورد. در چنین شرایطی، بحران میتواند به سرعت از مرزهای ایران و آمریکا فراتر رود و پای دولتهای بیشتری را به میدان باز کند. در منطقهای که دهها پایگاه نظامی، مسیرهای حیاتی انرژی و رقابت قدرتهای جهانی در هم تنیده شدهاند، گسترش جنگ تنها یک احتمال نظری نیست، بلکه خطری دائمی است.
در کنار این دو سناریو، احتمال بازگشت به مذاکرات نیز همواره وجود دارد. برخلاف آنچه در تبلیغات رسمی گفته میشود، تاریخ روابط دو دولت نشان داده است که شدیدترین درگیریهای نظامی نیز معمولاً با کانالهای پنهان گفتوگو همراه بودهاند. زمانی که هزینه جنگ برای هر دو طرف افزایش یابد، دیپلماسی دوباره فعال میشود؛ نه از سر صلحطلبی، بلکه برای تنظیم توازن جدید قدرت. مذاکره در چنین شرایطی پایان بحران نیست؛ ادامه همان منازعه با ابزارهای دیگر است.
با این همه، مهمترین متغیر آینده شاید نه در واشنگتن، بلکه در درون جامعه ایران شکل بگیرد. جنگ و تحریم، اقتصادی را که سالها زیر بار فساد، ناکارآمدی و بحران ساختاری فرسوده شده، بیش از پیش تحت فشار قرار میدهد. افزایش تورم، سقوط قدرت خرید، گسترش بیکاری، تعطیلی واحدهای تولیدی و تشدید شکافهای اجتماعی، جامعه را در وضعیتی قرار میدهد که هر بحران سیاسی میتواند به یک بحران اجتماعی گسترده تبدیل شود.
در چنین شرایطی، حکومت تلاش خواهد کرد فضای جنگی را به ابزاری برای تشدید کنترل داخلی تبدیل کند؛ اعتراضات را با عنوان “همراهی با دشمن” سرکوب کند، آزادیهای سیاسی را بیش از پیش محدود سازد و هر مطالبه اجتماعی را به مسئلهای امنیتی تبدیل کند. این سیاست شاید در کوتاهمدت به انسجام دستگاه قدرت کمک کند، اما قادر نیست تضادهای انباشته اقتصادی و اجتماعی را از میان بردارد. برعکس، هرچه فاصله میان زندگی واقعی مردم و روایت رسمی حکومت بیشتر شود، زمینه نارضایتیهای عمیقتر نیز فراهم خواهد شد.
در سوی دیگر نیز نباید اختلافهای موجود در ساختار سیاسی آمریکا را به معنای وجود دو سیاست کاملاً متفاوت تعبیر کرد. اختلاف بر سر تاکتیک است، نه بر سر جایگاه آمریکا در نظم جهانی. همانگونه که در تهران کشمکش بر سر شیوه حفظ قدرت است، در واشنگتن نیز مناقشه اصلی بر سر مؤثرترین روش برای تأمین منافع دولت آمریکاست. هیچیک از این دو اردوگاه، رهایی مردم ایران یا رفاه مردم منطقه را محور تصمیمگیری خود قرار ندادهاند.
از این رو، بزرگترین خطای سیاسی آن است که جامعه میان دو قطب این منازعه یکی را به عنوان “راه نجات” انتخاب کند. تجربه نشان داده است که هرگاه مردم به دنبال یکی از دولتهای درگیر حرکت کردهاند، در پایان چیزی جز ویرانی، سرکوب و فقر نصیبشان نشده است. جنگ میان دولتها، جنگ مردم نیست. پرچمهایی که بر فراز ناوهای جنگی برافراشته میشوند، هیچیک نماینده خواست میلیونها انسانی نیستند که تنها آرزویشان زندگی آزاد، امن و برخوردار از رفاه است.
واقعیت این است که سرنوشت این منطقه نه در اتاقهای عملیات نظامی و نه پشت میزهای مذاکره قدرتهای جهانی تعیین خواهد شد. آینده را در نهایت مردمی رقم خواهند زد که حاضر نباشند هزینه رقابت دولتها را بپردازند؛ مردمی که جنگ را نه وسیلهای برای نجات، بلکه مانعی در برابر آزادی، برابری و زندگی انسانی بدانند.
امروز بیش از هر زمان دیگری روشن شده است که جنگ، حتی اگر برندهای نظامی داشته باشد، بازندهای اجتماعی به نام مردم خواهد داشت. آنچه زیر آتش موشکها و در سایه تحریمها نابود میشود، تنها زیرساختهای اقتصادی نیست؛ اعتماد اجتماعی، امید به آینده، امنیت روانی و امکان یک زندگی عادی نیز قربانی میشوند.
از همین رو، مسئله اصلی نه انتخاب میان صف آدمکشان تهران و واشنگتن، بلکه ایستادن در نقطهای مستقل از هر دو قطب قدرت است؛ نقطهای که معیار آن نه منافع دولتها، بلکه منافع انسانهایی باشد که هیچ نقشی در آغاز این جنگ نداشتهاند و نباید قربانی ادامه آن شوند. تنها با چنین افقی است که میتوان از چرخه پایانناپذیر جنگ، تحریم، سرکوب و مذاکره عبور کرد و چشماندازی متفاوت برای آینده
جامعه گشود؛ آیندهای که در آن امنیت نه از لوله تفنگ، بلکه از آزادی، برابری، عدالت اجتماعی و دخالت آگاهانه مردم در تعیین سرنوشت خویش سرچشمه بگیرد.
۱۷ جولای ۲۰۲۶
