علی جوادی- از “هر ضربه به رژیم مفید است” تا “نه به جنگ یعنی حمایت از رژیم”
نقد گرایشی راست که هنوز نام “کمونیسم کارگری” را یدک می‌کشد
نوشته اخیر اصغر کریمی درباره شعار “نه به جنگ” را نباید صرفاً پاسخ یا اختلافی نظری بر سر یک شعار دانست. موضوع این مقاله دفاع از سیاستی است که جریان متبوع او در جریان جنگ در پیش گرفت؛ سیاستی که جنگ را فرصتی برای سرنگونی جمهوری اسلامی ارزیابی می‌کرد، هر ضربه نظامی به حکومت را به سود مردم می‌دانست و اکنون، پس از آشکار شدن نتایج واقعی جنگ، می‌کوشد آن سیاست را بازنویسی و منتقدانش را به حمایت از جمهوری اسلامی متهم کند.
از همین رو، موضوع این نوشته نقد یک فرد نیست. نقد گرایشی است که همچنان نام “حزب کمونیست کارگری” را با خود حمل می‌کند، اما در یکی از مهم‌ترین آزمون‌های سیاسی جامعه، یعنی جنگ، بار دیگر نشان داد که از مبانی کمونیسم کارگری فاصله گرفته و عملاً در کنار راست پروغربی و پروژه “تغییر رژیم” از بالا ایستاده است.
مسئله بر سر یک نام نیست. سازمان‌ها می‌توانند نام‌های به ‌جا مانده از دوره‌ای دیگر را سال‌ها حفظ کنند؛ همان‌گونه که دولت‌ها کاخ‌ها، مدال‌ها و مهرهای حکومت‌های منقرض‌شده را به ارث می‌برند. اما نام، جایگاه سیاسی یک جریان را تعیین نمی‌کند. آنچه هویت یک جریان را تعیین می‌کند، سیاستی است که در لحظه‌های تعیین‌کننده تاریخ اتخاذ می‌کند. جریانی که جنگ خارجی را فرصتی برای سرنگونی دید، هر ضربه نظامی را گامی به سوی آزادی معرفی کرد، و پس از آنکه ویرانی مدارس، بیمارستان‌ها، زیرساخت‌ها و زندگی میلیون‌ها انسان، ورشکستگی این سیاست را آشکار کرد، اکنون مخالفان جنگ را به حمایت از جمهوری اسلامی متهم می‌کند، دیگر کوچک‌ترین نسبتی با سنت کمونیسم کارگری ندارد.
نوشته اصغر کریمی تلاشی است برای بازنویسی همین گذشته؛ برای پاک کردن رد پای سیاستی که جنگ را “فرصت” می‌دید و امروز زیر آوار همان جنگ دفن شده است. این البته نقش تازه‌ای برای او نیست. ظاهراً در این حزب، هرگاه سیاستی ورشکست می‌شود، به جای اصلاح آن سیاست، لایروبی آن آغاز می‌شود. اصغر کریمی سال‌هاست یکی از مسئولان همین واحد است؛ واحدی که مأموریتش تولید سیاست نیست، پاک کردن رد پای سیاست‌های شکست‌خورده است. هرجا واقعیت با روایت رسمی سازگار نباشد، واقعیت باید کنار برود؛ گذشته باید بازنویسی شود و مخالفان باید متهم شوند. سیاست عوض نمی‌شود؛ فقط حافظه حزب ویرایش می‌شود.
او مدعی است که شعار “نه به جنگ” اساساً متوجه آمریکا و اسرائیل است و بنابراین فشار را از روی جمهوری اسلامی برمی‌دارد و عملاً به سود رژیم تمام می‌شود. تمام این استدلال بر یک تحریف استوار است. او همه مخالفان جنگ را در یک اردوگاه خیالی قرار می‌دهد، تفاوت جنبش‌ها و سیاست‌های کاملاً متضاد را حذف می‌کند و سپس آن مجموعه جعلی را “پرو جمهوری اسلامی” می‌نامد. این دیگر نقد سیاسی نیست. جعل صورت مسئله است.
سه نیرو، سه سیاست در برابر جنگ
در برابر جنگ، یک صف واحد وجود نداشت. جنبش‌ها و نیروهای مختلف، از مواضع اجتماعی و اهداف سیاسی کاملاً متفاوت، در برابر آن صف‌آرایی کردند.
نخست، صف نیروهای محور مقاومت، ملی-اسلامی‌ها و مدافعان آشکار و پنهان حکومت. مخالفت آنان با جنگ، امتداد دفاع از جمهوری اسلامی و سیاست منطقه‌ای آن بود. البته حتی در همین اردوگاه نیز یکدستی وجود نداشت. بخشی از حاکمیت جنگ را “مائده آسمانی” می‌دید و بخشی دیگر، در پی معامله و حفظ نظام بود. اختلاف آنان بر سر جنگ نبود؛ بر سر بهترین راه حفظ جمهوری اسلامی بود.
صف دوم را سلطنت‌ طلبان، ناسیونالیست‌های قوم‌پرست، راست پروغربی و جریانی تشکیل می‌دادند که هنوز نام “حزب کمونیست کارگری” را بر خود حفظ کرده است. برای همه این نیروها، جنگ نه فاجعه‌ای علیه جامعه، بلکه فرصتی برای پروژه “تغییر رژیم” بود. تفاوتشان در ادبیات بود، نه در نقطه عزیمت. یکی بی‌پرده از “آزادسازی ایران” با قدرت نظامی غرب سخن می‌گفت، دیگری با واژگان چپ‌تر، هر ضربه نظامی به جمهوری اسلامی را “فرصتی برای سرنگونی” می‌نامید. اما هر دو در یک نقطه به هم می‌رسیدند: عامل تعیین‌کننده تغییر، نه قدرت‌ یابی مردم، بلکه قدرت آتش دولت‌ های تروریست آمریکا و اسرائیل بود.
اما نیروی سومی نیز وجود داشت؛ چپ آزادیخواه جامعه و جنبش کمونیسم کارگری، به مثابه روشن‌ترین بیان این سنت. این سنت نه پشت جمهوری اسلامی ایستاد و نه پشت جنگ. نه از سرنگونی جمهوری اسلامی عقب نشست و نه اجازه داد نفرت از جمهوری اسلامی به توجیه بمباران جامعه تبدیل شود. مخالفتش با جنگ از زاویه دفاع از حکومت نبود؛ از زاویه دفاع از جامعه، از طبقه کارگر، از آزادی، از استقلال سیاسی مردم و از امکان سرنگونی جمهوری اسلامی به دست خود مردم بود. از همین رو، شعار “نه به جنگ” را در کنار شعار “سرنگون باد جمهوری اسلامی” قرار داد؛ نه به جای آن. این دو شعار، دو جزء یک سیاست واحد بودند: نه به جنگی که جامعه را ویران می‌کند. آری به سرنگونی جمهوری اسلامی به دست مردم و از طریق انقلاب اجتماعی. و این دقیقا عین سیاست بلشویکها در زمان جنگ اول بود.
دقیقاً از همین جاست که مسئله واقعی مقاله اصغر کریمی آغاز می‌شود. زیرا اگر وجود چنین سیاست مستقلی پذیرفته شود، نخستین پرسش متوجه خود او و جریان متبوعش خواهد بود: اگر چنین سیاست روشنی وجود داشت، چرا شما در آن بزنگاه در کنار آن نایستادید؟ و به همین دلیل است که نخستین وظیفه مقاله اصغر کریمی، پاسخ به این پرسش نیست. پاک کردن خود پرسش است.
اصغر کریمی موضع کمونیسم کارگری را جعل می‌کند
اصغر کریمی می‌نویسد: “فکر می‌کنم کل جنبشی که شعار قطع جنگ می‌دهد، خطابش به دولت آمریکا است… نه به جنگ علیه جنگ‌افروزی جمهوری اسلامی و پایان دادن به سیاست اتمی، موشکی و نیابتی نیست.” تمام استدلال مقاله او بر همین جمله بنا شده است. اما این جمله، پیش از آنکه یک نتیجه ‌گیری باشد، بر یک حذف و جعل استوار است. اصغر کریمی برای رسیدن به این نتیجه، نخست باید موضع واقعی کمونیسم کارگری را تکه ‌تکه کند.
ابتدا شعار “سرنگون باد جمهوری اسلامی” را حذف می‌کند. سپس فقط شعار “نه به جنگ” را باقی می‌گذارد. بعد همان شعار ناقص‌شده را به جمهوری اسلامی سنجاق می‌کند و علیه آن اعلام جرم می‌کند. اما مشکل اینجاست که کمونیسم کارگری هیچ‌گاه چنین سیاستی نداشته است. سیاست کمونیسم کارگری از نخستین روز جنگ روشن بود: نه به جنگ، سرنگون باد جمهوری اسلامی. این دو شعار از هم جدا نبودند. دو پایه یک سیاست واحد بودند. نه به جنگ، زیرا جنگ جامعه را ویران می‌کند. سرنگون باد جمهوری اسلامی، زیرا تنها راه پایان دادن به این حکومت، انقلاب اجتماعی مردم است.
اصغر کریمی دقیقاً همین پیوند را قطع می‌کند. چرا؟ زیرا اگر این پیوند باقی بماند، تمام استدلال او فرو می‌ریزد. اگر خواننده ببیند که کمونیسم کارگری همزمان علیه جنگ و علیه جمهوری اسلامی ایستاده است، دیگر نمی‌توان مخالفت با جنگ را دفاع از جمهوری اسلامی جا زد. از همین رو، نخست باید این سیاست حذف شود. این یک اشتباه قلمی نیست. ضرورت یک سیاست راست است.
وقتی گذشته درد سر ساز می‌شود
اینجا تازه نقش واقعی مقاله اصغر کریمی روشن می‌شود. این نوشته صرفاً نقدی بر شعار “نه به جنگ” نیست. این نوشته زمانی منتشر می‌شود که سیاستی که این جریان در جریان جنگ اتخاذ کرد، در برابر واقعیت جنگ، در برابر ویرانی جامعه و در برابر پرسش‌های جدی مخالفانش قرار گرفته است. در چنین شرایطی، باید کسی به میدان بیاید. نه برای ارائه سیاستی تازه. بلکه برای نجات سیاست دیروز. چرا؟
زیرا رهبران همین جریان، پیش‌تر موضع خود را با صراحت بیان کرده بودند. حمید تقوایی در مصاحبه‌ای گفت که تا آنجا که این جنگ به جمهوری اسلامی ضربه می‌زند، مردم از آن استقبال می‌کنند و امیدوارند جمهوری اسلامی در دل این جنگ سقوط کند. این فقط یک اظهار نظر شخصی نبود. بیان صریح همان سیاستی بود که هر ضربه نظامی به جمهوری اسلامی را، صرف‌نظر از آثارش بر جامعه، گامی مثبت ارزیابی می‌کرد. اما جنگ واقعی، برخلاف جنگ در تحلیل‌های انتزاعی، فقط به جمهوری اسلامی ضربه نزد. کودکان میناب را هم کشت. مدارس و بیمارستان‌ها را هم ویران کرد. زیرساخت‌های زندگی مردم را هم هدف گرفت. فضای امنیتی را هم تشدید کرد. جامعه را نیز تضعیف کرد.
اکنون که بهای واقعی آن سیاست در برابر چشم همگان قرار گرفته است، دیگر نمی‌توان همان موضع را با همان صراحت تکرار کرد. باید گذشته بازنویسی شود. باید مواضع دیروز کم ‌رنگ شوند. باید شعار “نه به جنگ، سرنگون باد جمهوری اسلامی”به یک شعار ناقص تقلیل یابد. و باید هر مخالف جنگی، به جمهوری اسلامی سنجاق شود. درست در همین نقطه است که نقش مقاله اصغر کریمی روشن می‌شود. این نوشته بیش از آنکه نقد مخالفان جنگ باشد، دفاعیه‌ای برای سیاستی است که جنگ، شکست آن را آشکار کرده است. او به میدان نیامده است تا موضع کمونیسم کارگری را نقد کند. آمده است تا آن را بازنویسی کند. و این همان تفاوت نقد با تحریف است.
جنگ علیه رژیم یا جنگ علیه جامعه؟
اختلاف واقعی از همین جا آغاز می‌شود. هیچ اختلافی بر سر ماهیت جمهوری اسلامی وجود ندارد. اختلاف بر سر این نیست که سیاست هسته‌ای، برنامه موشکی، نیروهای نیابتی و سیاست منطقه‌ای جمهوری اسلامی ارتجاعی‌اند یا نه. کمونیسم کارگری دهه‌هاست علیه همه این سیاست‌ها مبارزه کرده است. اما اینها برای کمونیسم کارگری، دلایل بیشتری برای سرنگونی جمهوری اسلامی‌اند؛ نه دلایلی برای کنار گذاشتن مخالفت با جنگ.
اصغر کریمی این دو مسئله را به هم گره می‌زند. در مقاله او، برنامه هسته‌ای، موشکی و نیابتی جمهوری اسلامی، آرام‌ آرام از موضوع مبارزه علیه رژیم، به معیار ارزیابی خود جنگ تبدیل می‌شوند. از این لحظه به بعد، دیگر سؤال اصلی این نیست که جنگ با جامعه چه می‌کند. سؤال این است که جنگ تا چه اندازه برنامه هسته‌ای، موشکی و منطقه‌ای جمهوری اسلامی را تضعیف می‌کند. این دقیقاً همان جابه‌جایی معیار است.
برای کمونیسم کارگری، معیار سیاست همیشه حقیقت است. جامعه است. قدرت ‌یابی مردم است. گسترش مبارزه طبقاتی است. امکان انقلاب اجتماعی است. اما در این روایت، معیار به جای دیگری منتقل می‌شود؛ به ژئوپلیتیک، به موازنه دولت‌ها و به اهداف نظامی جنگ. گرایش راست حاکم بر این حزب، جامعه را با جمهوری اسلامی یکی گرفت. گویی هر ضربه به دستگاه دولتی، به همان نسبت مردم را نیز تقویت می‌کند. انگار ایران فقط مجموعه‌ای از پادگان‌ها، مراکز موشکی، ساختمان‌های دولتی و فرماندهان سپاه است و بیرون از آنها جامعه‌ای با ده‌ها میلیون انسان، مدرسه، بیمارستان، خانه، دانشگاه، کارخانه، شبکه برق، آب، راه، ارتباطات و خدمات عمومی وجود ندارد.
میناب و چهره خونین افسانه “هر ضربه مفید است”
اما جنگ فقط مراکز فرماندهی را هدف نگرفت. در میناب، یک مدرسه ابتدایی هدف قرار گرفت. عفو بین‌الملل این حمله را کشتاری گسترده در مدرسه‌ای پر از کودک توصیف کرد و دیدبان حقوق بشر نیز خواهان تحقیق درباره آن به عنوان جنایت جنگی شد. گزارش‌های بعدی نیز مسئولیت احتمالی نیروهای آمریکایی را مطرح کردند. اینها “خسارات جانبی” یک عملیات جراحی‌شده نبودند. کودکانی بودند که نه عضو سپاه بودند، نه در برنامه هسته‌ای رژیم نقشی داشتند، نه موشکی ساخته بودند و نه در سیاست منطقه‌ای جمهوری اسلامی سهمی داشتند. آنها فقط در کلاس درس الفبا می‌آموختند. و سهمشان از “هر ضربه مفید به رژیم”، سقفی بود که بر سرشان فروریخت. حمله به خدمات درمانی نیز استثنا نبود.
سازمان بهداشت جهانی ده‌ها حمله به مراکز درمانی، کشته شدن کارکنان درمان و تعطیلی بیمارستان‌ها و مراکز بهداشتی را ثبت کرد. انستیتو پاستور ایران نیز چنان آسیب دید که ادامه فعالیتش مختل شد. گزارش‌های سازمان ملل نیز از آسیب گسترده به مدارس، خانه‌ها، مراکز درمانی، پل‌ها، راه‌آهن، فرودگاه‌ها، پالایشگاه‌ها و دیگر زیرساخت‌هایی خبر می‌داد که زندگی روزمره میلیون‌ها انسان به آنها وابسته است. جنگ فقط ساختمان‌ها را ویران نمی‌کند. درمان را مختل می‌کند. دارو را کمیاب می‌کند. کارگران را بیکار می‌کند. خانواده‌ها را آواره می‌کند. جامعه را زیر سایه ترس، سانسور، فضای امنیتی و حکومت نظامی می‌برد. اینها حاشیه جنگ نیستند. خود جنگ‌اند.
اینجاست که افسانه “هر ضربه به رژیم به سود مردم است” فرو می‌ریزد. گرایشی که چنین حکمی صادر می‌کرد، باید به یک پرسش ساده پاسخ دهد: کشتن کودکان مدرسه چه کمکی به قدرت‌یابی مردم کرد؟ آیا از زیر آوار مدرسه، شورا بیرون آمد؟ آیا حمله به بیمارستان، سازمان کارگری ساخت؟ آیا ویرانی زیرساخت‌ها، اعتماد به نفس سیاسی جامعه را افزایش داد؟ آیا خاموشی، آوارگی، کمبود دارو و ترس از حمله هوایی، مردم را برای تصرف قدرت آماده‌تر کرد؟ فرمول “هر ضربه به رژیم به سود مردم است” فقط زمانی قابل دفاع است که انسان‌های واقعی از تصویر حذف شوند و “رژیم” و “جامعه” یک چیز فرض شوند. در این فرمول، اگر بمبی چیزی وابسته به حکومت را نابود کند، بقیه پیامدها دیگر اهمیتی ندارند. کودک کشته ‌شده. کارگر بیکار. بیمار بی‌دارو. خانواده آواره. همه به پاورقی “سرنگونی” تبدیل می‌شوند.
اما معیار کمونیستی تعداد موشک‌های اصابت‌کرده به حکومت نیست. معیار، قدرت‌یابی جامعه است. ممکن است حکومت از نظر نظامی ضعیف‌تر شود. اما جامعه از آن هم ضعیف‌تر شود. ممکن است فرماندهانی کشته شوند. اما دستگاه سرکوب، زیر پوشش وضعیت جنگی، آخرین روزنه‌های آزادی را نیز ببندد. ممکن است ساختمان‌هایی ویران شوند. اما خلأ قدرت نه با شوراها، بلکه با ارتش‌ها، میلیشیاها، سلطنت‌ طلبان، نیروهای قومی و دولت‌های خارجی پر شود. جنگ به خودی خود انقلاب نمی‌سازد. فروپاشی یک دولت، مترادف قدرت‌یابی مردم نیست. عراق، لیبی، سوریه و افغانستان این حقیقت را با بهای سنگینی نشان داده‌اند.
برای کمونیسم کارگری، مسئله فقط سقوط حکومت نیست. مسئله این است که چه نیرویی، با چه سازمانی، در چه توازن قوایی و با چه آلترناتیوی قدرت را به دست می‌گیرد. از همین رو، ما حمله به مدرسه میناب را محکوم کردیم. نه به این دلیل که جمهوری اسلامی بی‌گناه است. و نه به این دلیل که جمهوری اسلامی از این فاجعه سوءاستفاده نکرد. برعکس. جمهوری اسلامی از خون قربانیان نردبان تبلیغات ساخت. جنازه کودکان را به ابزار ناسیونالیسم، بسیج مذهبی و تبلیغات جنگی تبدیل کرد. همان حکومتی که هزاران جوان را در خیابان و زندان کشته و میلیون‌ها کودک را قربانی فقر و سرکوب کرده است، ناگهان لباس مدافع کودکان بر تن کرد. اما سوءاستفاده جمهوری اسلامی، ماهیت جنایت را تغییر نمی‌دهد. مدرسه، مدرسه باقی می‌ماند. کودک، کودک باقی می‌ماند. و جنایت، جنایت باقی می‌ماند. سیاست کمونیستی دقیقاً یعنی توانایی بیان هم‌زمان این دو حقیقت: جمهوری اسلامی دشمن مردم و یکی از عوامل تولید بحران و جنگ است. و بمباران مدارس، بیمارستان‌ها و دیگر مراکز غیرنظامی نیز جنایت است و باید بی‌قید و شرط محکوم شود. کسی که نتواند هر دو حقیقت را هم‌زمان بیان کند، دیر یا زود زیر پرچم یکی از دو قطب ارتجاع خواهد رفت. کمونیسم کارگری هیچ‌یک را انتخاب نمی‌کند. سنگر کمونیسم کارگری نه ستاد فرماندهی جمهوری اسلامی است و نه اتاق عملیات پنتاگون و تل‌آویو؛ سنگر آن جامعه، طبقه کارگر و انقلاب اجتماعی است.
جنگ فقط مردم را قربانی نمی‌کند؛ برخی احزاب را هم قربانی می‌کند
جنگ فقط کودکان، کارگران، خانه‌ها و شهرها را قربانی نمی‌کند. جنگ، احزاب و گرایش‌های سیاسی را نیز محک می‌زند. گاهی نتیجه این محک، نابودی یک سنت سیاسی است. تاریخ معاصر ایران این را یک بار دیده است. در جنگ ایران و عراق، بخشی از نیروهای سیاسی، به نام دفاع از میهن یا مقابله با تجاوز، در کنار جمهوری اسلامی قرار گرفتند. شاید گمان می‌کردند فقط درباره یک جنگ موضع گرفته‌اند. اما جنگ، فقط موضع آنان را ثبت نکرد؛ جایگاه تاریخی‌شان را نیز تعیین کرد. آنان استقلال سیاسی خود را از دست دادند و در حافظه جامعه، به عنوان نیروهایی ثبت شدند که در بزنگاه تاریخ، پشت جمهوری اسلامی ایستادند.
جنگ اخیر، همان آزمون را این بار از سوی دیگر تکرار کرد. این بار نیز بخشی از نیروهای سیاسی، نه در کنار جمهوری اسلامی، بلکه در کنار ماشین جنگی آمریکا و اسرائیل ایستادند. آنان نیز شاید تصور می‌کردند فقط از تضعیف جمهوری اسلامی دفاع می‌کنند. اما در عمل، معیار سیاست خود را از قدرت‌یابی مردم به قدرت آتش دولت‌های خارجی منتقل کردند. تفاوت، فقط در اردوگاه بود. نتیجه، یکی بود.
کمونیسم کارگری نه دیروز حاضر بود زیر پرچم جمهوری اسلامی برود و نه امروز حاضر است زیر سایه بمب‌افکن‌های آمریکا و اسرائیل بایستد. سیاست مستقل طبقه کارگر، نه از ستاد فرماندهی سپاه صادر می‌شود و نه از اتاق‌های فکر پنتاگون و تل‌آویو. سنگر آن، جامعه است. کارگر است. زن آزادیخواه است. جوان معترض است. شوراست و انقلاب اجتماعی است.
جنگ اخیر فقط جمهوری اسلامی و دولت اسرائیل و آمریکا را رسوا نکرد. بسیاری از مخالفان جمهوری اسلامی را نیز محک زد. بعضی در کنار جمهوری اسلامی ایستادند. بعضی در کنار ماشین جنگی آمریکا و اسرائیل. و بعضی، مستقل از هر دو قطب ارتجاع، در کنار جامعه، آزادی و انقلاب اجتماعی ایستادند. همین سه انتخاب، امروز مرز واقعی سه سیاست را روشن کرده است.
از مطالبات مردم تا مطالبات ترامپ و نتانیاهو
اینجا به نقطه‌ای می‌رسیم که نوشته اصغر کریمی، خواسته یا ناخواسته، بیش از هر جای دیگر ماهیت سیاسی خود را آشکار می‌کند. او بارها از برنامه هسته‌ای، برنامه موشکی، نیروهای نیابتی و سیاست منطقه‌ای جمهوری اسلامی سخن می‌گوید و آنها را محور تحلیل خود قرار می‌دهد. بار دیگر تأکید کنیم. هیچ کمونیستی از برنامه هسته‌ای جمهوری اسلامی دفاع نکرده است. هیچ کمونیستی از سیاست موشکی و نیروهای نیابتی جمهوری اسلامی دفاع نمی‌کند. مسئله این نیست. مسئله این است که اینها از چه زمانی به نقطه عزیمت سیاست کمونیستی تبدیل شده‌اند؟
اصغر کریمی در اینجا نمی‌گوید جمهوری اسلامی را باید سرنگون کرد چون کارگران را استثمار می‌کند. نمی‌گوید چون زنان را به اسارت کشیده است. نمی‌گوید چون آزادی را نابود کرده است. نمی‌گوید چون هزاران زندانی سیاسی را اعدام کرده است. نمی‌گوید چون میلیون‌ها انسان را به فقر رانده است. نقطه عزیمت او از قرار در دوران جنگ چیز دیگری شده است. هسته‌ای. موشکی. نیابتی. سؤال اینجاست: اگر این چهار محور را از مقاله اصغر کریمی حذف کنیم، چه چیزی از تحلیل او باقی می‌ماند؟ تقریباً هیچ. اما اگر همین چهار محور را در یکی از سخنرانی‌های ترامپ یا نتانیاهو بگذاریم، آیا کسی احساس می‌کند در جای نامناسبی قرار گرفته‌اند؟ نه. چون مسئله شباهت واژه‌ها نیست. مسئله، شباهت نقطه عزیمت است.
کمونیسم کارگری جمهوری اسلامی را از زاویه آزادی انسان، برابری، رفاه، رهایی زن، قدرت طبقه کارگر و انقلاب اجتماعی علاوه بر مصائب جنگ نقد می‌کند، چه در زمان “صلح” و چه در زمان “جنگ”. شرایط جنگی صرفا شرایط کار ما را تغییر میدهد. اما در این نوشته اصغر کریمی، جمهوری اسلامی بیش از هر چیز از زاویه همان مسائلی محکوم می‌شود که سال‌هاست هیئت حاکمه آمریکا و اسرائیل آنها را مبنای فشار، تحریم، مذاکره و جنگ قرار داده‌اند. این یک لغزش لفظی نیست. این جا به ‌جایی یک افق سیاسی است. از جامعه… به سیاست ژئوپلیتیک در منطقه. از طبقه… به دولت. از انقلاب اجتماعی… به مدیریت بحران جمهوری اسلامی و نام این سیاست را هرچه بگذاریم، بدون شک میتوان گفت که کمونیسم کارگری نیست. کمونیسم کارگری، در نقد جمهوری اسلامی، از زندگی، از جامعه، از انسان از طبقه آغاز می‌کند، نه از پرونده‌های شورای امنیت. از آزادی زن آغاز می‌کند، نه از تعداد سانتریفیوژها. از اعتصاب کارگر آغاز می‌کند، نه از برد موشک‌ها. از انقلاب اجتماعی آغاز می‌کند، نه از مذاکرات قدرت‌های جهانی. و این دقیقاً همان مرزی است که امروز میان دو اردوی سیاسی کشیده شده است.
نام حزبی که مدتهاست دیگر با سیاستش نمی‌خواند
شاید مهم‌ترین نتیجه این جنگ، فقط روشن شدن صف‌بندی‌ها نبود. این جنگ نشان داد که گاهی یک نام، دیگر بیانگر سیاستی که زیر آن نوشته می‌شود نیست. کمونیسم کارگری فقط یک عنوان نیست. نام یک سنت سیاسی معین است؛ سنت استقلال طبقاتی، انقلاب اجتماعی و ایستادن مستقل در برابر همه قطب‌های ارتجاع. جریانی که این مبانی را کنار گذاشته، جنگ را فرصتی برای “تغییر رژیم” دیده، هر ضربه نظامی را به سود مردم ارزیابی کرده و امروز برای دفاع از آن گذشته، مواضع کمونیسم کارگری را تحریف می‌کند، دیگر با این نام شناخته نمی‌شود. ممکن است این نام را همچنان بر سر در حزب خود نگه دارد. اما تاریخ، احزاب را با تابلوهایشان قضاوت نمی‌کند. با سیاستشان قضاوت می‌کند. شاید وقت آن رسیده باشد که این جریان، دست‌کم در یک مورد با جامعه صادق باشد. نام حزب را هم عوض کنید.
هم ما را از این مصادره نام کمونیسم کارگری خلاص کنید، هم خودتان را از زحمت دفاع از سیاستی که هر روز کمتر در این نام جا می‌گیرد. نامی انتخاب کنید که محتوای واقعی سیاست امروزتان را بازتاب دهد. هر نامی که باشد، صادقانه‌تر از حفظ نامی است که به سنتی دیگر تعلق دارد.
و یک جمله پایانی
اصغر کریمی می‌تواند مخالفان جنگ را “حامی جمهوری اسلامی” بنامد. می‌تواند گذشته را بازنویسی و جعل کند. می‌تواند مواضع کمونیسم کارگری را تحریف کند. اما تاریخ، برخلاف بعضی سخنگویان حزبی، شغلش لایروبی شکست‌های سیاسی نیست. اما یک چیز را نمی‌تواند تغییر دهد: جنگ نشان داد چه کسانی می‌خواستند جمهوری اسلامی را سرنگون کنند، و چه کسانی حاضر بودند برای سرنگونی جمهوری اسلامی، جامعه را قربانی کنند. و کمونیسم کارگری، دیروز همان‌گونه که امروز، فقط یک پاسخ دارد: نه به جنگ، سرنگون باد جمهوری اسلامی، زنده باد انقلاب اجتماعی!
۱۷ جولای ۲۰۲۶

Näytä vähemmän