علی جوادی- جمهوری اسلامی سوم؛ بنبست جنگ، بنبست راست و سیاست سازش
جنگ قرار بود نقطه پایان باشد. برای راست جنگطلب، قرار بود حمله نظامی همان کاری را انجام دهد که جامعه، بنا بر ادعای آنان، از انجامش ناتوان بود: شکستن ماشین سرکوب، درهم شکستن جمهوری اسلامی و گشودن راه انتقال قدرت از بالا. برای حکومت نیز جنگ فرصتی بود تا بار دیگر جامعه را زیر پرچم وطن، امنیت ملی و مقابله با دشمن خارجی بسیج کند، وقت بخرد، شکافهای درونی خود را بپوشاند و مهم تر از همه هر اعتراض اجتماعی را به حاشیه براند. اما جنگ، با همه کشتار، ویرانی و تباهیای که بر زندگی مردم تحمیل کرد، نه رژیم را سرنگون کرد و نه توانست نظم سیاسی تازهای را جایگزین آن کند.
این به معنای پایان جنگ نیست. حملات محدود، تهدیدهای نظامی، محاصره، فشار و عملیات مقطعی میتوانند ادامه پیدا کنند. راهحل نظامی ممکن است بارها بازگردد. اما تکرار جنگ با داشتن یک استراتژی برای پیروزی یکی نیست. مسئله اصلی این است که هیچیک از قدرتهای درگیر، و مشخصا آمریکا، تاکنون نشان ندادهاند که برای پیشبرد جنگ تا نقطه سرنگونی جمهوری اسلامی، تغییر قدرت سیاسی و تحمیل یک نظم سیاسی جایگزین، طرحی روشن و قابل اجرا دارند. جنگ میتواند ضربه بزند، اما ضربه نظامی به خودی خود مسئله قدرت را حل نمیکند، تداوم چنین سناریویی تنها جامعه را در منجلاب سناریویی سیاه فرو خواهد برد.
اگر جمهوری اسلامی همچنان پابرجا بماند و غرب نیز از پیشبرد یک جنگ تمامعیار و بیانتها ناتوان یا منصرف شود، دیر یا زود “سیاست” دوباره به میدان بازمیگردد. نام این بازگشت میتواند مذاکره، مهار، توافق، کاهش تنش یا رفع بخشی از تحریمها باشد. سازش در اینجا نقطه مقابل جنگ نیست؛ محصول بنبست جنگ این چنینی است. هنگامی که هیچ طرفی قادر نیست اراده خود را از راه نظامی تحمیل کند، معامله و بندوبست به ادامه همان کشمکش با ابزارهای دیگر تبدیل میشود، همانطور که جنگ ادامه کشمکش با ابزارهای دیگر بود.
جمهوری اسلامی سوم در چنین شرایطی معنا پیدا میکند. این حکومت، اگر بتواند شکل بگیرد و تثبیت شود، فقط آرایش تازهای در رأس قدرت نیست. محصول جنگ است، اما برای بقا ناچار است راهی برای عبور از وضعیت جنگی پیدا کند. از همان آغاز، با اعدام، سرکوب، فضای امنیتی و بسیج ناسیونالیستی نشان داده است که هیچ گشایش سیاسی و هیچ عقبنشینی سیاسی دیگری در برابر جامعه در دستورش نیست. اما همین حکومت، برای نجات خود از فشار اقتصادی، فرسایش زیرساختها، بحران سرمایهگذاری و انسداد بازار جهانی، میتواند در برابر غرب نرمش و معامله را به بخشی از سیاست بقای خود تبدیل کند.
این دو جهت با یکدیگر تناقضی ندارند. حکومتی که در داخل میکشد، اعدام میکند و جامعه را با زبان امنیت و وطن تهدید میکند، میتواند در خارج مذاکره کند و امتیاز بدهد و امتیاز بگیرد. هدف در هر دو عرصه یکی است: حفظ قدرت سیاسی، به هر شکل و در هر شرایطی. سرکوب برای مهار جامعه، سازش برای کاهش فشار خارجی. جمهوری اسلامی سوم نه حکومت اصلاحات است و نه حکومت عقبنشینی در برابر مردم سرنگونی طلب؛ حکومتی است که میتواند شکل ابزارهای بقای خود را تغییر دهد، بیآنکه ذرهای از ماهیت استبدادی، جنایتکارانه، مذهبی و سرمایهدارانهاش فاصله بگیرد.
اما تغییر فقط در حکومت رخ نمیدهد. بنبست جنگ، کل میدان سیاست را به حرکت درمیآورد. اصلاحطلبان حکومتی و بخشهایی از جنبش ملی-اسلامی ممکن است در کاهش تنش با غرب، رفع بخشی از تحریمها و بازکردن مجاری اقتصادی، نقطه اشتراکی موقت با جمهوری اسلامی سوم پیدا کنند. نه به این معنا که همه اختلافاتشان از میان میرود و نه به این معنا که یک صف سیاسی واحد میسازند؛ بلکه به این معنا که در یک مرحله معین، در یک مقطع زمانی کلیدی در حیات سیاه رژیم اسلامی، هر یک از مسیر و منفعت خود، برسر عبور از تقابل نظامی و تثبیت نسبی نظم موجود به هم نزدیک میشوند.
در سوی دیگر، اپوزیسیون جنگطلب، اعم از سلطنت پرستان و یا قوم پرستان فدرالیست، نیز با بحران استراتژیک روبهرو میشوند. این جریان مدتهاها تبلیغ کرده است که مردم ایران “دست خالی” قادر به سرنگونی جمهوری اسلامی نیستند؛ رژیم مسلح است، جامعه فاقد نیروی لازم است و بدون جنگ، فشار نظامی و دخالت دولتهای خارجی امکان تغییر وجود ندارد. و سئوال کلیدی این است که اگر همان دولتهای خارجی از جنگ نهایی عقب بنشینند و به سازش، مهار یا توافق با جمهوری اسلامی برسند، تکلیف نیرویی که تمام سیاست خود را به آنان گره زده است چه میشود؟
این پرسش فقط درباره تاکتیک نیست. درباره بنیاد سیاسی این اپوزیسیون مرتجع است. نیرویی که برای به قدرت رسیدن از بالای سر مردم، ناچارا مردم را از معادله حذف کرده و قدرت تغییر را به ارتشها و دولتهای آمریکا و اسرائیل سپرده است، با تغییر سیاست همان دولتها ناچار است، دیر یا زود، مسیر خود را نیز تغییر دهد. اگر قبله سیاسیاش مذاکره کند، اگر پروژه تغییر رژیم جای خود را به تغییر رفتار رژیم بدهد، اگر جنگ به توافق ختم شود، آن جریان نیز میان انزوا، سرخوردگی سیاسی، انتظار بیپایان برای جنگ بعدی و نوعی سازگاری با شرایط جدید قرار خواهد گرفت.
به این ترتیب، برخی نیروهایی که امروز ظاهراً در دو سوی کاملاً متضاد ایستادهاند، ممکن است از دو مسیر متفاوت به یک نقطه مشترک نزدیک شوند: پذیرش دوام جمهوری اسلامی سوم و تلاش برای تغییر از بالا، تعدیل یا بازتعریف رابطه با آن. یکی از راه تنشزدایی و اصلاح رفتار حکومت، دیگری پس از شکست سیاست جنگ و تقابل نظامی. این همگرایی یا همسویی، اگر شکل بگیرد، نه اتحاد کامل است و نه پایان اختلافات؛ همپوشانی موقت نیروهایی است که در یک نکته اساسی اشتراک دارند: بیاعتمادی و به درجات زیادی ضدیت به توان مستقل جامعه، نیروی آزادیخواهی و برابری طلبی، برای تعیین تکلیف نهایی قدرت سیاسی، از پایین و در پس یک انقلاب اجتماعی.
اما جامعه از معادله حذف نشده است. همین چند هفته اخیر نشان داده است که اعتصابات کارگری، مبارزه بازنشستگان، اعتراض علیه فقر، اعدام، سرکوب و حکومت مذهبی ادامه دارد. جنگ علیرغم تلاش رژیم و دستگاه تبلیغاتی اش، نتوانسته شکاف میان مردم و جمهوری اسلامی را به شکاف میان “ملت و دشمن خارجی” تبدیل کند. بسیج ناسیونالیستی نتوانسته کارگر را وادار کند فقر را به نام میهن تحمل کند، خانواده محکومان به اعدام را به سکوت بکشاند یا زنان را به پذیرش دوباره نظم و حجاب اسلامی و عقب ماندگی اسلام وادارد. در زیر تمام تغییر و تحولات در بالا، مبارزه اجتماعی و طبقاتی همچنان در جریان است.
مسئله اصلی همینجاست. جمهوری اسلامی سوم برای بقا خود را بازآرایی میکند. غرب سیاست خود را بر اساس منافع خویش تغییر میدهد. اصلاحطلبان، ملی-اسلامیها و اپوزیسیون راست نیز هر یک جایگاه تازهای برای خود جستوجو میکنند. اما هیچیک از این تغییرات پاسخ جامعه به فقر، استثمار، اعدام، بیحقوقی، نابرابری، ستم و حاکمیت مذهبی نیست. هر جا که سیاست رسمی حول حفظ، مهار یا بازسازی نظم موجود شکل بگیرد، ضرورت یک قطب مستقل کارگری، آزادیخواه و سوسیالیستی برجستهتر میشود.
بنبست جنگ و پایان افسانه “ضربه نهایی”
پایه نظری اپوزیسیون جنگطلب ساده بود: مردم نمیتوانند. رژیم مسلح است، مردم بیسلاحاند؛ حکومت سپاه، ارتش، زندان و دستگاه سرکوب دارد، جامعه فقط اعتراض و اعتصاب دارد. از این مقایسه ظاهراً واقعبینانه اما عوامفریبانه، نتیجهای کاملا سیاسی استخراج شد: بدون ضربه نظامی خارجی، بدون دخالت آمریکا و اسرائیل و متحدانش و بدون شکستن توازن قوا از بیرون، سرنگونی جمهوری اسلامی ممکن نیست.
این تز فقط درباره قدرت نظامی رژیم نبود. اعلام بیاعتمادی به جامعه و نفی و ضدیت با انقلاب اجتماعی بود. در این تصویر، طبقه کارگری، مردم و صف آزادیخواهی، نیروی اجتماعی تحولات تاریخ نیستند؛ جمعیتیاند که باید منتظر بمانند تا دیگران میدان را برایشان پاک کنند. قرار است بمبها مراکز قدرت را ویران کنند، دولتهای متخاصم نظامی توازن را برهم بزنند، شکاف و ریزش در بالا شکل بگیرد و سپس اپوزیسیونی که از پیش خود را برای تصاحب قدرت آماده کرده است، اعتبار نامه اش را از این دولتها و مشخصاً دولت اسرائیل گرفته است، وارد صحنه شود. سهم جامعه در این سناریو، استقبال از نتیجه عملیاتی است که بیرون از اراده و سازمانیابی آن طراحی شده است.
جنگ این افسانه را به آزمون گذاشت. نشان داد که ضربه نظامی میتواند تخریب کند، فرماندهان را حذف کند، تأسیسات را از کار بیندازد و در ماشین حکومت اختلال ایجاد کند. اما تخریب با سرنگونی یکی نیست. رژیم سیاسی فقط مجموعهای از مراکز نظامی نیست که با انهدام آنها فروبریزد. قدرت سیاسی بر شبکهای از مناسبات اقتصادی، دستگاه اداری، ماشین سرکوب، مالکیت، ایدئولوژی و سازمان حکومتی و نوعی سازماندهی غیر متمرکز استوار است. بمباران ممکن است بخشی از این شبکه را تخریب کند، اما قادر نیست تمام این شبکه پییچیده قدرت سیاسی را نابود کند و مهمتر قادر نیست نیروی اجتماعی جایگزین آن را خلق کند.
همین فقدان نیروی جایگزین همسو با ماشین نظامی آمریکا و اسرائیل در جامعه، از سوی جامعه، یک رکن بنبست سیاست جنگ بود. در چنین شرایطی، آمریکا و متحدانش میتوانستند ضربه بزنند، اما برای تبدیل آن ضربات به تغییر حکومت، ناچار بودند وارد جنگی بسیار گستردهتر، پرهزینهتر و نامعلوم شوند. باید نه فقط قدرت نظامی جمهوری اسلامی، بلکه کل ساختار حکومتی را درهم میشکستند، نظم بعدی را طراحی میکردند و با پیامدهای اجتماعی و منطقهای فروپاشی حکومت اسلامی روبهرو میشدند. این همان نقطهای است که هیاهوی “ضربه نهایی” با واقعیت سیاست هیات حاکمه آمریکا و اسرائیل برخورد کرد، و پوچی و زمختی این سیاست هر چه بیشتر عریان شد.
اپوزیسیون راست و سلطنت طلب، علیرغم تلاشهای دستگاه امنیتی موساد و سیا و تلاش برای مهندسی افکار عمومی، نیز چیزی برای پرکردن این خلأ نداشت. نه نیروی متشکل اجتماعی داشت، نه پایهای تعیینکننده در صفوف جامعه و نه توان اداره جامعهای که پس از فروپاشی احتمالی حکومت با بحرانهای عظیم مواجه میشد. این جریان خود را به عنوان آلترناتیو معرفی میکرد، اما تمام امکان مادی صعودش به قدرت را از ارتشها، دولتها و دستگاههای سیاسی خارجی میگرفت. نیرویی که از جامعه قدرت نمیگیرد، ناگزیر تابع تصمیم نیرویی است که قرار است آن را به قدرت برساند.
از همین رو، بنبست جنگ، فقط شکست یک عملیات یا یک محاسبه نظامی نیست. شکست یک افق سیاسی است؛ افقی که انقلاب و سرنگونی طلبی از پایین را ناممکن، جامعه را ناتوان و دخالت خارجی را تنها راه تغییر معرفی میکرد. اکنون که جنگ نتوانسته مأموریت وعده دادهشده را انجام دهد، همان سئوال با شدتی بیشتر بازمیگردد: اگر آمریکا تا انتهای راه نمیرود، اگر قدرتهای غربی به جای سرنگونی رژیم به مهار و معامله با آن رضایت میدهند، راست جنگطلب چه خواهد کرد؟
پاسخ این پرسش را نباید فقط در اظهارات امروز این جریانات جستوجو کرد. باید منطق سیاسیشان را دید. نیرویی که اراده مردم را جایگزینناپذیر نمیداند و تغییر را از بالا طلب میکند، با تغییر جهت قدرتهای بالا ناچار است خود را بازتعریف کند. فاصله میان ستایش جنگ و پذیرش سازش، برای چنین نیرویی آنقدرها هم زیاد نیست. برای این جریانات در هر دو حالت، مردم از مرکز سیاست و عامل تغییرات اجتماعی کنار گذاشته میشوند. یکبار قرار است بمبها به جای آنان تصمیم بگیرند؛ بار دیگر توافق دولتهای متخاصم. این همان نقطهای است که پایان توهم “ضربه نهایی” به آغاز بازآرایی تازهای در کل میدان سیاست ایران تبدیل میشود.
وقتی جنگ مسئله قدرت سیاسی را حل نمیکند
جنگ میتواند شهرها را ویران کند، زیرساختها را از کار بیندازد، فرماندهان را حذف کند و در ماشین نظامی حکومت اختلال به وجود آورد؛ میتواند جامعه را وارد یک دوره از تلاشی شیرازه جامعه و سناریوی سیاه قرار دهد، اما هیچیک از اینها لزوما مسئله قدرت سیاسی و مساله جایگزینی را بسادگی حل کند. میان ضربه زدن به یک رژیم و سرنگون کردن آن، و میان فروپاشاندن بخشی از دستگاه حکومتی و ایجاد قدرت سیاسی جایگزین، فاصلهای تعیینکننده وجود دارد.
یک رکن بنبست راهحل نظامی دقیقا از همینجا آغاز میشود. جنگ، بدون نیروی اجتماعیای که بتواند از پایین قدرت را به دست گیرد، یا به بازسازی همان نظم منجر میشود یا میدان را برای معامله نیروهای بالای سر جامعه باز میکند. قدرتهای خارجی میتوانند توازن نظامی را به درجه ای تغییر دهند، اما قادر نیستند آزادی، برابری و حاکمیت مردم را از آسمان بر سر جامعه فرود آورند. آنچه از آسمان فرومیریزد بمب است، نه رهایی.
با این حال، اپوزیسیون جنگطلب سالها سیاست خود را بر یک حکم ظاهراً بدیهی بنا کرده است: “مردم با دست خالی نمیتوانند جمهوری اسلامی را سرنگون کنند.” این حکم، همانطور که پیشتر گفته شد پیش از آنکه گزارشی واقعبینانه از توازن نظامی باشد، یک تز سیاسی کاملا ارتجاعی است. در آن، نتیجه از پیش تعیین شده است: چون حکومت مسلح است و مردم ارتش و زرادخانه ندارند، پس جامعه قادر به تغییر قدرت از پایین نیست؛ و چون جامعه قادر نیست، باید نیرویی از بیرون وارد شود و کاری را انجام دهد که مردم از انجام آن عاجزند؟!
اما “دست خالی” نامیدن جامعه، خود یک تحریف سیاسی است. جامعهای که میتواند تولید را متوقف کند، حملونقل را بخواباند، دستگاه اداری را فلج کند، مدارس و دانشگاهها را به کانون اعتراض بدل سازد، محلات را سازمان دهد و رده های پایین نیروهای نظامی و سرکوب را تحت تأثیر قرار دهد، دست خالی نیست. قدرت طبقه کارگر و آزادیخواهی در داشتن موشک و جنگنده نیست؛ در موقعیتش در تولید و بازتولید کل جامعه است. قدرت مردم فقط در خیابان و رویارویی مستقیم با گلوله خلاصه نمیشود؛ در اعتصاب عمومی، سازمانیابی، شوراها، قیام تودهای، فلج کردن ماشین دولت و درهم شکستن فرمانبری و اطاعت اجتماعی از حکومت نیز تجلی پیدا میکند.
هیچ انقلاب بزرگی با مقایسه تعداد تفنگهای مردم و حکومت آغاز نشده است. اگر شرط انقلاب این بود که مردم پیشاپیش از نظر نظامی با دولت برابر باشند، هیچ حکومتی هرگز سرنگون نمیشد. دولتها تقریباً همیشه در آغاز بحران انقلابی، ارتش، پلیس، زندان و زرادخانه را در اختیار دارند. مسئله تعیینکننده این نیست که کدام طرف در روز نخست سلاح بیشتری دارد؛ مسئله این است که کدام نیرو میتواند اکثریت فعال و تعیین کننده جامعه را به حرکت درآورد، پایههای قدرت را متلاشی کند، دستگاه حکومت را از درون دچار شکاف کند و آلترناتیوی برای تصرف و اداره قدرت بسازد.
تز “مردم نمیتوانند” همه این ابعاد قدرت اجتماعی را حذف میکند و جامعه را به جمعیتی بیدفاع در برابر یک ماشین نظامی تقلیل میدهد. در این تصویر، کارگر نه تولیدکننده کل ثروت جامعه، بلکه فردی بیتفنگ است؛ زن معترض نه نیروی یک انقلاب اجتماعی و زنانه، بلکه قربانیای نیازمند نجات است؛ جوانان و مردم محلات نه سازماندهندگان قدرت از پایین، بلکه تماشاگران عملیات ارتشهای خارجیاند. این تز پیش از آنکه مردم را در میدان نظامی شکستخورده اعلام کند، آنها را در میدان سیاست خلع سلاح میکند.
اما بزرگترین ذینفع این روایت، خود جمهوری اسلامی است. حکومت نیز دقیقا میخواهد جامعه باور کند که نیرویی شکستناپذیر است؛ اینکه در برابر سپاه، ارتش، زندان و اعدام هیچ مقاومتی ممکن نیست؛ اینکه اعتراض شاید بتواند امتیازی محدود بگیرد، اما هرگز قادر به فتح قله قدرت نیست. تبلیغات حکومت و تبلیغات اپوزیسیون جنگطلب، با وجود همه دشمنی ظاهری، در این نقطه به یکدیگر میرسند: هر دو قدرت مستقل جامعه را انکار میکنند.
جمهوری اسلامی میگوید: “مقاومت بیفایده است، زیرا ما مسلحیم.” راست جنگطلب میگوید: “مقاومت بیفایده است، مگر آنکه یک قدرت خارجی وارد جنگ شود.” یکی از مردم اطاعت میخواهد و دیگری انتظار. یکی میخواهد جامعه در برابر حکومت تسلیم شود و دیگری میخواهد همان جامعه سرنوشت خود را به ماشین نظامی نیروهای جنایتکار بسپارد. در هر دو روایت، مردم از فاعل تغییر به موضوع سیاست دیگران تبدیل میشوند.
این تز در خدمت سرکوب نیز قرار میگیرد. هر اعتصاب، اعتراض و سازمانیابی اجتماعی از پیش ناکافی اعلام میشود. هر پیشروی طبقه کارگر کوچک شمرده میشود. هر قیام تودهای، تا زمانی که با حمله خارجی همراه نباشد، محکوم به شکست تصویر میشود. به این ترتیب، کار سیاسی برای سازمان دادن جامعه جای خود را به انتظار برای جنگ میدهد؛ ساختن شورا و تشکل جای خود را به لابی و التماس از دولتها میدهد؛ و مبارزه برای هژمونی در جامعه جای خود را به جستوجوی حمایت در دالانهای دستگاه خارجه واشنگتن و تلآویو میسپارد.
اما تز “مردم نمیتوانند” فقط تز جنگ نیست؛ در بطن خود تز سازش نیز هست. اگر مردم قادر به سرنگونی حکومت نباشند و اگر قدرت خارجی نیز حاضر یا قادر نباشد جنگ را تا سرنگونی رژیم ادامه دهد، چه راهی باقی میماند؟ پاسخ منطقی همان مقدمات روشن است: باید با حکومت موجود کنار آمد، آن را مهار کرد، رفتارش را تعدیل کرد و برای توافقی با آن کوشید.
این مسیر از ستایش بمباران تا پذیرش بندوبست، برخلاف ظاهر، جهشی عجیب نیست. هر دو سیاست بر یک اصل مشترک بنا شدهاند: جامعه نیروی تعیینکننده نیست. تا زمانی که دولت خارجی جنگ میخواهد، جنگ ابزار تغییر معرفی میشود؛ هنگامی که همان دولت به مذاکره و معامله روی میآورد، سازش به “تنها راه واقعبینانه” تبدیل میشود. قبله سیاسی تغییر جهت میدهد و پیروان نیز قطبنمای خود را دوباره تنظیم میکنند.
از این رو نقد این تز فقط دفاع اخلاقی از مردم یا ابراز خوشبینی به توان اعتراض کارگری و اجتماعی نیست. مسئله بر سر دو افق سیاسی متضاد است. در یک افق، قدرت از بالا جابهجا میشود؛ با جنگ، کودتا، معامله، گذار مدیریتشده یا سازش دولتها. در افق دیگر، قدرت از پایین ساخته میشود؛ با سازمانیابی طبقه کارگر، اعتصاب عمومی، تشکلهای تودهای، شوراها، قیام اجتماعی و ایجاد آلترناتیوی که بتواند کل نظم سیاسی و اقتصادی موجود را کنار بزند.
مردم امروز شاید هنوز سازمان و رهبری لازم برای سرنگونی جمهوری اسلامی را به اندازه کافی نساخته باشند؛ اما این با ناتوانی ذاتی جامعه تفاوتی بنیادی دارد. اولی یک مسئله سیاسی است و پاسخ آن سازمانیابی، رهبری، برنامه و پیشروی جنبش سوسیالیستی است. دومی حکم به تسلیم میدهد و سرنوشت جامعه را برای همیشه به تصمیم دولتها و ارتشها وابسته میکند.
تز “مردم نمیتوانند” واقعبینی نیست؛ نظریه ناتوانسازی جامعه است. منفعت فوری جمهوری اسلامی را تأمین میکند، انتظار برای نجات خارجی را جایگزین سازمانیابی میسازد و در لحظه شکست جنگ، راه سازش با همان حکومتی را هموار میکند که قرار بود با بمب سرنگون شود. این تز باید نه فقط بهعنوان توجیه جنگ، بلکه بهعنوان پلی از جنگطلبی به سازشطلبی افشا شود.
ادامه دارد…
۷ اوت ۲۰۲۶
