علی ا؟”جوادی- “به دادم برسید، دارم کمونیست میشوم!”
از تجربه فقر تا پرسش “چرا؟”
این مقاله نقدی است بر نوشته حمید آصفی درباره گرانی و فقر در ایران. او از یک تناقض روشن شروع میکند: با بالا رفتن قیمتها، ارزش داراییهای صاحبان سرمایه – خانه، زمین، کارخانه و پول – افزایش مییابد، اما کارگری که تنها داراییاش نیروی کار اوست، هر روز فقیرتر میشود. آصفی از گرانی مسکن، نان، دارو، آموزش و رفت و آمد میگوید؛ از خانوادهای که ناچار است میان درمان، اجاره و غذای خود انتخاب کند؛ و با طنز مینویسد: “به دادم برسید، دارم کمونیست میشوم!”
اما درست پس از طرح این پرسشها، از نتیجه منطقی و گریز ناپذیرشان عقب مینشیند و میگوید هنوز به مالکیت خصوصی، سرمایه گذاری و سرمایه داری “مولد” اعتقاد دارد. نوشته او از حقیقتی انسانی آغاز میکند، اما در آستانه نتیجهگیری از حقیقتی که از قرار خود “کشف” کرده عقب مینشیند. نقد حاضر تلاشی است برای دنبال کردن همان پرسش تا پایان آن: آیا فقر و بیحقوقی کارگر فقط حاصل گرانی، فساد و دلالی است، یا ریشه در خود مناسبات سرمایه داری و کار مزدی دارد؟ و چرا کسانی که ثروت جامعه را تولید میکنند، برای تامین ابتداییترین نیازهای زندگی هر روز بطور نسبی فقیرتر، محرومتر و تحقیرشدهتر میشوند؟
نویسنده از قرار با صداقتی آمیخته به طنز میگوید هرچه بیشتر به زندگی مردم نگاه میکند، بیشتر میفهمد چرا مارکس “عصبانی” بود؛ اما از این هم میترسد که مبادا با پرسیدن همین سوالها کمونیست شود. نگرانی قابل درکی است. آدم از قیمت نان شروع میکند، به کرایه خانه میرسد، از آنجا به دارو و درمان، مدرسه و حمل و نقل، و ناگهان میبیند پشت همه اینها یک سوال سمج ایستاده است: چرا برخی کودکان باید به جای مدرسه به سر کار بروند، در حالی که برخی دیگر میتوانند هم مدرسه بروند و هم بازی کنند و آینده را حق طبیعی خود بدانند؟
من نیز کمونیست شدن را از خواندن یک فرمول اقتصادی یا حفظ کردن چند نقل قول آغاز نکردم. از کودکی فقر و نابرابری را دیدم؛ فقر دوستان و همبازیهایم را. میدیدم برخی از آنها به جای بازی ناچارند به سر کار بروند و وقتی بازمیگشتند، دیگر رمقی برای بازی نداشتند. خستگی، پیش از آنکه بتوانند کودکی کنند، روی شانههایشان نشسته بود. آن روزها پرسش من ساده و کودکانه بود: چرا؟
بعدها فقر را در مقیاسی وسیعتر و اجتماعی دیدم؛ نابرابری و تفاوتهای طبقاتی را دیدم؛ و همان پرسش کودکانه، اما دیگر نه ساده و بیپاسخ، همچنان باقی ماند: چرا؟ پاسخهای بسیاری عرضه میشد: فقر تقصیر تنبلی است، نتیجه بد مدیریتی است، محصول فساد این حکومت است یا حاصل کمبود سرمایه گذاری. اما هیچ کدام توضیح نمیدادند که چرا در جهانی که انسان توانایی تولید این همه ثروت، دانش و رفاه را دارد، فقر و محرومیت چنین پیوسته و سازمان یافته بازتولید میشوند.
مارکس را نخست از راه نوشتههای دیگران، به صورت دست دوم، شناختم؛ سپس خود آثارش را خواندم. دنیای دیگری بود. آنجا بود که پرسش “چرا؟” به جای پاسخهای اخلاقی، پاسخی تاریخی، مادی و علمی پیدا کرد. مارکس نشان داد فقر محصول مناسبات اجتماعی معینی است: کارگر فقیر نمیماند چون کمتر کار میکند، بلکه غالبا چون بیشتر کار میکند و حاصل کارش به سرمایه تبدیل میشود. در جامعه سرمایهداری، تولید هرچه اجتماعیتر میشود، تصاحب ثروت هرچه خصوصیتر میگردد.
نقش منصور حکمت در روشن کردن دوباره این حقیقت و بیرون کشیدن کمونیسم از زیر آوار شکست تجربه شوروی، سوسیالیسم کاذب، تحریفات اردوگاههای موسوم به سوسیالیستی، و نشان دادن جایگاه اجتماعی طبقاتی کمونیسم، برای من تعیین کننده بود. بار دیگر نقد نظری، سیاسی و علمی جامعه سرمایهداری از یک موضع کارگری و مارکسی احیا و راهنمای جنبش ضدسرمایهداری طبقه کارگر شد.
کالایی شدن زندگی و ازخود بیگانگی انسان
امروز این حقیقت از لابهلای قبض برق، داروی بیماری، اجاره خانه و ساعتهای طولانی رفتوآمد فریاد میزند. انسانی که هر روز کار میکند، اما هر روز از خانه، سلامت، آموزش فرزند، تفریح، امنیت و آرامش دورتر میشود؛ مادری که باید میان درمان و غذای خانواده انتخاب کند؛ پدری که چند ساعت از روزش را در مسیر فرساینده کار تا خانه از دست میدهد؛ جوانی که کار میکند، اما تصور داشتن خانه برایش به شوخی تلخی شبیه است. این فقط فقر نیست؛ ربوده شدن زندگی است.
حمید آصفی به درستی مینویسد که خانه، درمان، آموزش و حتی زمان انسان کالا شدهاند. اما گویا هنوز امیدوار است با حفظ سرمایه داری و اندکی “مهربانتر” کردن آن، بتوان این کابوس را پایان داد. این همان جایی است که طنز نوشته ناخواسته علیه خود نویسنده میچرخد. او با مشاهده کالایی شدن همه چیز میگوید: “به دادم برسید، دارم کمونیست میشوم!” پاسخ من این است: از کمونیست شدن نترسید؛ از جهانی بترسید که در آن انسان برای زنده ماندن باید نیروی کار، حرمت و انسانیت خود را هر روز در بازار بفروشد.
مارکس در “سرمایه” نوشت: “ثروت جوامعی که شیوه تولید سرمایهداری در آنها حاکم است، همچون انباشت عظیمی از کالاها ظاهر میشود.” پشت این جمله، تصویری عمیق از جهانی نهفته است که در آن حتی نیازهای انسانی نیز باید از دروازه بازار عبور کنند. انسان پیش از آنکه انسان باشد، به خریدار یا فروشنده بدل میشود؛ عشق، آموزش، درمان، خانه و زمان، همه در برابر قیمت سنجیده میشوند. در چنین جهانی، آنچه باید حق باشد به امتیاز تبدیل میشود و آنچه باید در خدمت زندگی باشد، زندگی را به خدمت خود میگیرد.
مارکس همچنین نوشت: “کارگر هرچه بیشتر ثروت تولید میکند، هرچه تولیدش قدرت و دامنه بیشتری مییابد، خود فقیرتر میشود.” این جمله فقط توصیف یک وضعیت اقتصادی نیست؛ شرح تراژدی انسان در نظامی است که در آن دستهای انسان جهان را میسازند، اما خودشان از داشتن سهمی جدی در آن جهان محروم میمانند. کارگر شهرها را میسازد، اما در حاشیه شهر زندگی میکند؛ بیمارستانها را برپا میکند، اما از درمان محروم است؛ مدرسهها را میسازد، اما فرزندش از آموزش باکیفیت بیبهره میماند
.
مارکس در دست نوشتههای اقتصادی و فلسفی ۱۸۴۴ این وضعیت را فقط مسئله نابرابری درآمد یا توزیع ناعادلانه ثروت نمیدانست. او از “از خود بیگانگی” سخن میگفت: انسان از محصول کار خویش بیگانه میشود؛ از خود کار، که به جای فعالیتی خلاق و آگاهانه به اجبار برای زنده ماندن تبدیل شده، بیگانه میشود؛ و از دیگر انسانها و از تواناییهای انسانی خودش نیز بیگانه میگردد.
فقر، در این معنا، فقط کمبود پول نیست؛ محرومیت از تواناییهای انسانی است. انسان فقیر تنها از پول محروم نیست؛ از فرصت اندیشیدن، دوست داشتن، آموختن، آفرینش و زیستن نیز محروم میشود. جامعهای که انسان را از این امکانها محروم میکند، حتی اگر ویترینهای پر زرق و برق داشته باشد، جامعهای ثروتمند نیست؛ جامعهای است که ثروتش را بر ویرانه زندگی انسانها بنا کرده است.
از سرمایهدار “مولد” تا نقد سرمایهداری
برای فرار از این سوال، نویسنده یک خط قرمز میگذارد: من هنوز به مالکیت خصوصی، سرمایهگذاری و “کارآفرین” معتقدم؛ سرمایه داری که کارخانه میسازد، فناوری تولید میکند و شغل ایجاد میکند، با دلال زمین و مسکن یکی نیست. گویا اگر سرمایهدار کراوات کارخانه داری بزند و دستگاهی در گوشه کارگاه بگذارد، دیگر از قبیله سرمایه جدا شده است؛ گویا دلال بد ذات است، اما سرمایهدار صنعتی فرشتهای است که صبحها با کیسهای از “فرصت شغلی” بر شانه، برای نجات کارگران از راه میرسد.
و چقدر از این کلمه “کارآفرین” بیزارم! هیچ گربهای به خاطر رضای خدا موش نمیگیرد. سرمایهدار تا زمانی کارگر را استخدام میکند که نیروی کار او تولیدکننده سود باشد. البته تفاوت میان دلال زمین، بانکدار، تاجر، مالک مجتمع مسکونی و صاحب کارخانه واقعی است. مارکس نیز این تفاوتها را انکار نمیکرد. اما زیر همه این شکلهای گوناگون، یک رابطه اجتماعی واحد خوابیده است: اکثریت عظیم جامعه برای زنده ماندن ناچارند نیروی کارشان را بفروشند؛ اقلیتی مالک ابزار، زمین، کارخانه، پول و امکانات تولیدند؛ و محصول کار و ثروتی که حاصل دسترنج و تعاون طبقه کارگر است، در اختیار و فرمان همان اقلیت استثمارگر میماند.
سرمایه دار شغل را همچون لطفی شخصی ایجاد نمیکند. او نیروی کار کارگر را میخرد، چون بدون نیروی کار زنده، ماشین و ساختمان و سرمایه او سود نمیآورند. کارگر است که ماشین را به حرکت درمیآورد، دانش و مهارتش را به تولید تبدیل میکند، ارزش میآفریند و جامعه را سرپا نگه میدارد. آنچه او تولید میکند از دستش خارج میشود، به ملک دیگری بدل میگردد و در برابرش چون قدرتی بیگانه میایستد.
سرمایه داری فقط نظامی برای تولید انبود کالا نیست؛ نظامی است که در آن زندگی انسان تابع سود میشود. بیمارستان تا جایی گسترش مییابد که سودآور باشد؛ خانه تا جایی ساخته میشود که قدرت خرید وجود داشته باشد؛ دانش و فناوری تا جایی در خدمت انسان قرار میگیرند که با بازده سرمایه سازگار باشند. حتی سرمایهدار “خوب” و “مولد” نیز در این رقابت آزاد نیست. اگر هزینه نیروی کار را پایین نیاورد، ساعات و شدت کار را افزایش ندهد و سود را بر نیاز انسان مقدم نداند، سرمایه رقیب او را کنار میزند. مسئله نیت شخصی این یا آن فرشته “کارآفرین” نیست؛ مسئله قدرت بیچهره و بیرحم سرمایه است.
در این نظام، تولید اجتماعی است اما تصاحب خصوصی. تکنولوژی میتواند ساعات کار را کاهش دهد و زندگی را آسانتر کند، اما در عمل بیکاری، فشار کار و ناامنی میآفریند. فراوانی ممکن است، اما اکثریت در تنگدستی نگه داشته میشوند. از همینجاست که نقد فقر به نقد سرمایهداری میرسد: چرا نیازهای اساسی انسان باید تابع سود باشند و چرا ثروتی که با کار جمعی تولید میشود، به قدرتی علیه تولید کنندگان آن بدل میگردد؟
هراس از کمونیسم؛ حصار فکری سرمایه
هراس حمید آصفی از کمونیسم نیز بخشی از دستگاه دفاعی همین نظم است. سرمایه داری فقط با پلیس، زندان، اخراج، فقر و قوانین مالکیت از خود محافظت نمیکند؛ با ساختن تصویری هولناک از کمونیسم نیز از بقای خویش دفاع میکند. به مردم گفتهاند کمونیسم یعنی گرفتن خانه و نان مردم، نفی فردیت، حکومت بر زندگی خصوصی و تقسیم فقر؛ حال آنکه آنچه کمونیسم کارگری در پی آن است، درست نقطه مقابل این تصویر است: پایان دادن به نظمی که اکنون خانه و نان و درمان و وقت انسان را از او میگیرد، فردیت او را در بازار کار خرد میکند و فقر و ناامنی را به سرنوشت میلیونها نفر بدل میسازد.
مارکس در تزهای خود درباره فوئرباخ، انسان را موجودی انتزاعی و جدا از جامعه نمیبیند. “ذات انسان”، به تعبیر او، مجموعه روابط اجتماعی اوست. انسانی که زیر فشار فقر، استبداد اقتصادی، تبعیض، بیحقوقی و اضطراب دائمی زندگی میکند، نمیتواند آزاد باشد، حتی اگر حق رای هم داشته باشد. این تفاوت مهم میان آزادی صرفا سیاسی و رهایی انسانی است.
آزادی سیاسی، هرچند ضروری، هنوز میتواند انسان را در چنگ اقتصاد، بازار، مالکیت، کار مزدی و نابرابری رها کند. اما رهایی انسانی یعنی انسان نه ابزار سود دیگری، بلکه غایت زندگی اجتماعی باشد؛ یعنی ثروت، دانش و فناوریای که بشر آفریده است، از چنگ اقلیتی مالک بیرون آید و در خدمت رشد آزاد و خلاقانه همه قرار گیرد.
مارکس و انگلس در “مانیفست کمونیست” از جامعهای سخن میگویند که در آن “رشد آزاد هر فرد شرط رشد آزاد همگان است.” این جوهر فلسفه رهایی بخش کمونیسم کارگری است. آزادی فرد و آزادی جمع در برابر هم قرار ندارند. بدون پایان دادن به فقر، بیحقوقی، کار مزدی و فرمانروایی سرمایه، آزادی اکثریت انسانها فقط واژهای زیبا روی کاغذ میماند.
از مطالبات فوری تا رهایی اجتماعی
کمونیسم کارگری برنامه “تقسیم فقر” یا فقط افزایش دستمزد نیست. برای دستمزد مکفی، بیمه بیکاری، درمان رایگان، مسکن مناسب، آموزش رایگان، امنیت شغلی و کوتاه شدن روز کار مبارزه میکند؛ زیرا انسان گرسنه، بیخانه و بیمار نمیتواند منتظر فردای خیالی بماند. اما هدف آن در همین مطالبات فوری خلاصه نمیشود.
هدف، پایان دادن به وضعیتی است که در آن کارگر ابزار تولید ثروت است، اما خود از ثروت محروم میماند؛ وضعیتی که در آن تولید اجتماعی است اما مالکیت خصوصی؛ وضعیتی که در آن فناوری میتواند ساعات کار را کاهش دهد و زندگی را آسانتر کند، اما در عمل بیکاری، فشار کار و ناامنی میآفریند.
“رهایی طبقه کارگر امر خود طبقه کارگر است.” معنای این سخن مارکس نه ستایش رنج کارگر است و نه دعوت به انتظار کشیدن برای منجی. معنایش این است که طبقهای که جامعه را میگرداند، باید سازمان یابد و قدرت تصمیم گیری درباره تولید، ثروت و سرنوشت خویش را به دست بگیرد. آزادی کارگر امتیازی نیست که سرمایه دار، دولت یا نیکوکاران به او هدیه دهند؛ آزادی حاصل مبارزه آگاهانه و سازمان یافته خود کارگران و توده مردم زحمتکش و آزادیخواه است.
طبقه کارگر چیزی جز زنجیرهای خویش برای پاره کردن ندارد؛ اما چون همین زنجیرها به دست و پای تمام جامعه پیچیدهاند، با رهایی خود انسان را از اسارت سرمایه، فقر و بیاختیاری نیز رها میکند. رهایی طبقه کارگر، به همین اعتبار، شرط رهایی کل جامعه است. با الغای کار مزدی و مالکیت خصوصی بر ابزار تولید، نه تنها زنجیر کارگر، بلکه مناسباتی برچیده میشود که انسان را به فروشنده، خریدار، بدهکار، بیکار، مصرف کننده یا ابزار سود تقلیل میدهد. آنگاه خانه حق انسان است، نه موضوع سوداگری؛ درمان حق انسان است، نه کالای گران؛ آموزش میدان شکوفایی است، نه امتیاز پولدارها؛ و کار، فعالیتی برای ساختن زندگی بهتر است، نه مجازاتی روزانه برای زنده ماندن.
مارکس در “سرمایه” نوشت: “قلمرو آزادی تنها زمانی آغاز میشود که کار ناشی از ضرورت و اجبار بیرونی پایان یابد.” این جمله افق انسانی کمونیسم را روشن میکند. هدف، بیکار کردن انسان یا بیمعنا کردن کار نیست؛ هدف آن است که کار از اجبار کور به فعالیتی آگاهانه، خلاق و اجتماعی تبدیل شود. فناوری باید زمان انسان را آزاد کند، نه آنکه او را به بیکاری و گرسنگی محکوم سازد؛ ثروت اجتماعی باید فراغت، دانش، هنر و عشق را گسترش دهد، نه سود صاحبان سرمایه را.
خطاب به حمید آصفی
آقای آصفی، سایر دوستانی که در این نگرش سهیم اید، بر ترستان غلبه کنید. جسارت داشته باشید که پرسش را تا پایانش دنبال کنید. واقعیت مادی زندگی مردم، از هر قالب ذهنی و هر برچسب هراس آوری نیرومندتر است. وقتی هر روز میبینید کارگر، با وجود کار و تولید و کوشش، فقیرتر میشود؛ وقتی میبینید خانه، درمان، آموزش و حتی وقت انسان به کالا تبدیل شدهاند؛ وقتی میبینید ثروت انباشته میشود و زندگی اکثریت فرسودهتر، ناامنتر و کوچکتر میگردد، این واقعیتها راه خود را به سوی نقد سرمایه باز میکنند.
شما فریاد زدهاید: “به دادم برسید، دارم کمونیست میشوم!” اما پاسخ این نیست که کسی بیاید شما را از کمونیست شدن نجات دهد. برعکس، باید به داد آن بخشی از اندیشهتان رسید که هنوز در بند محدودیتهای فکری و قالبهای آماده دستگاه تبلیغاتی سرمایه است؛ همان بخشی که حقیقت رنج انسان را میبیند، اما از نام و نتیجه منطقی آن میهراسد. باید این قالبها را در هم شکست تا پرسشگری شما به سرانجام برسد.
کمونیسم کارگری دعوت به بستن چشم بر واقعیت نیست؛ دعوت به باز کردن چشمهاست. نه وعده گریز از جهان واقعی، بلکه اراده تغییر آن است. مارکس به ما نیاموخت که در فقر مردم نوحه خوانی کنیم یا از سرمایهدار “خوب” در برابر سرمایهدار “بد” پناه بگیریم. او نشان داد که باید ریشه این جهان وارونه را شناخت: جهانی که در آن کارگر برای سرمایه است، نه سرمایه برای انسان.
اگر پرسش “چرا؟” را تا انتها پی بگیرید، دیگر از کمونیسم به عنوان “هیولا” نخواهید ترسید. در آن، جنبش رهایی انسان را خواهید دید: جنبشی برای آنکه هیچ کودکی به جای بازی به کار فرستاده نشود؛ هیچ مادری میان دارو و نان انتخاب نکند؛ هیچ انسانی عمرش را در اضطراب اجاره، اخراج و بیآیندگی نسوزاند؛ و هیچ ثروتی که با کار جمعی انسانها تولید شده، به قدرتی علیه خود آنان بدل نشود.
اما نقد مارکسی فقط محاسبه فاصله میان دستمزد و قیمت کالاها نیست، هرچند از همین واقعیت ملموس آغاز میکند. نقد مارکسی نقد تمام مناسبات و افکاری است که این جهان نابرابر را طبیعی و ابدی جلوه میدهند: نقد سرمایه و کار مزدی؛ نقد دولت طبقاتی؛ نقد مذهب، هنگامی که رنج زمینی انسان را با تسلیم آسمانی توجیه میکند؛ نقد ناسیونالیسم، هنگامی که کارگران و مردم را زیر پرچم “ملت” به قربانگاه منافع طبقه حاکم میبرد، نقد اسلام سیاسی، هنگامی که فقر، تبعیض، سرکوب زن و استبداد را به نام خدا سازمان میدهد و نقد “دمکراسی” زمانی که خود را به جای آزادی جا میزند.
به مشاهده بیشتر نیاز دارید؛ نه فقط برای دیدن گرانی نان و دارو، بلکه برای دیدن رشتههایی که این واقعیتها را به هم وصل میکنند. باید دید چرا کارگر در ایران را به جای هم سرنوشتی با کارگر در افغانستان، ترکیه، کشورهای عربی یا هر جای جهان، پشت پرچم ملت میفرستند؛ چرا به جای اعتراض به فقر واقعی، وعده صبر، تقدیر و پاداش اخروی میدهند؛ و چرا هر بار که انسان سر بلند میکند، او را میان انتخابهای دروغین “وطن”، “دین”، “امنیت”، “دمکراسی” و “بازار آزاد” محبوس میکنند.
پس شاید باز هم لازم باشد به داد شما برسیم، مسلما نه از سر تفرعن؛ نه فقط از ترس کمونیست شدن، بلکه از زندان ناسیونالیسم، مذهب و دیگر قالبهای فکریای که سرمایه و دولت برای نگه داشتن انسان در انقیاد ساختهاند. بگذارید همان پرسش “چرا؟” به راه خود ادامه دهد. اگر بیتعارف و تا پایان دنبال شود، از نقد قیمت نان و اجاره خانه عبور میکند و به نقد تمام نظمی میرسد که فقر، بیعدالتی و نبود آزادی را هر روز بازتولید میکند.
بگذارید این پرسشگری به راهگشایی راه ببرد. بگذارید واقعیت، شما را از مرز ترس عبور دهد. شاید آنگاه دریابید که کمونیست شدن نه سقوط در تاریکی، بلکه بیرون آمدن از تاریکی نظمی است که رنج انسان را طبیعی، فقر را اجتناب ناپذیر و سود را مقدس جلوه میدهد. جامعه از این وضع رها نمیشود، مگر آنکه به نظامی پایان دهد که این محرومیت را هر روز بازتولید میکند.
کمونیسم کارگری نام جنبشی است برای همین پایان: نه برای آرایش “انسانیتر” سرمایهداری، بلکه برای رهایی انسان از قید و بندهای سرمایه؛ برای جهانی که در آن انسان، نه ابزار سود، بلکه محور زندگی اجتماعی باشد. و شاید ماندگارترین پاسخ به ترس از کمونیست شدن همین باشد: “کمونیسم برای ما وضعیتی نیست که باید برقرار شود، آرمانی نیست که واقعیت باید خود را با آن منطبق کند؛ ما جنبش واقعیای را کمونیسم مینامیم که وضع موجود را برمیاندازد.” این جنبش از جایی دور و ناشناخته آغاز نمیشود؛ از همان لحظهای آغاز میشود که انسان میپرسد چرا باید برای چیزی که خودش ساخته است، اجازه زندگی بگیرد.
در جهانی که “همه چیز جامد و استوار دود میشود و به هوا میرود”، انسان نباید خود را نیز به کالایی گذرا در بازار تبدیل کند. باید آنچه را ساخته است، دوباره به اختیار خود بازگرداند. تاریخ، به تعبیر مارکس، چیزی جز فعالیت انسانها در پی شرایطی نیست که خودشان ساختهاند. بنابراین هیچ نظمی مقدس و ابدی نیست؛ هر آنچه انسان ساخته است، انسان نیز میتواند دگرگون کند.
کمونیسم، در عمیقترین معنای انسانی خود، نه فرمانروایی یک دستگاه بر زندگی مردم، بلکه پایان فرمانروایی اشیاء بر انسانهاست. روزی که خانه دیگر سرمایه گذاری نباشد، درمان دیگر تجارت نباشد، آموزش دیگر امتیاز طبقاتی نباشد و زمان انسان دیگر ماده خام سود نباشد، آن روز انسان برای نخستین بار از زیر سلطه محصول دستهای خودش بیرون میآید.
پس اگر قرار است به داد کسی برسیم، باید به داد انسان برسیم؛ انسانی که در میان کالاها، قیمتها، قراردادها و سودها گم شده است. باید به داد کودکی برسیم که پیش از بازی کردن، کار میکند؛ به داد زنی که میان نان و دارو انتخاب میکند؛ به داد کارگری که جهان را میسازد اما در آن جایی برای زیستن ندارد. و اگر نام این تلاش کمونیسم است، بگذارید با صدای بلند گفته شود: آری، باید کمونیست شد؛ نه برای آنکه انسان کمتر زندگی کند، بلکه برای آنکه سرانجام بتواند زندگی کند.
۲۵ سپتامبر ۲۰۲۶
Näytä vähemmän
