وریا روشنفکر- جنگ چهل‌روزه؛ ادامه آن در سفره‌های خالی
جنگ چهل‌روزه میان حکومتهای ایران، آمریکا و اسرائیل، اگرچه در ظاهر با آتش‌بس نسبی پایان یافت، اما در واقع هرگز متوقف نشد؛ شکل آن تغییر کرد. آنچه امروز در قالب محاصره تنگه هرمز و فشار اقتصادی جریان دارد، ادامه همان جنگ است، با این تفاوت که دیگر صدای انفجار شنیده نمی‌شود، اما اثر آن مستقیم‌تر و بی‌واسطه‌تر بر زندگی کارگران و توده مردم فرود می‌آید. این جنگ از همان ابتدا نه صرفاً یک تقابل نظامی، بلکه یک تعرض همه‌جانبه به زیرساخت‌های زندگی اجتماعی بود. تخریب گسترده واحدهای مسکونی، کارگاه‌ها و مراکز تولیدی، به معنای از دست رفتن فوری معیشت هزاران خانواده بود. وقتی یک کارخانه یا کارگاه نابود می‌شود، فقط یک ساختمان از بین نمی‌رود؛ زنجیره‌ای از کار، درآمد و بقا قطع می‌شود و کارگر به‌یک‌باره به صف بیکاران رانده می‌شود.
هزینه‌های نجومی جنگ که در مدت کوتاهی به ده‌ها میلیارد دلار رسید، خود بیانگر یک واقعیت عریان است: منابعی که می‌توانست صرف بهبود سطح زندگی مردم، افزایش دستمزدها، توسعه خدمات درمانی و آموزشی شود، در عرض چند هفته به ماشین جنگی تزریق شد. این جابجایی منابع، چیزی جز انتقال مستقیم هزینه‌ها از دوش دولت‌ها به شانه‌های مردم نبود. نتیجه آن به‌سرعت در اقتصاد ظاهر شد: تورم جهشی، سقوط ارزش پول، افزایش قیمت کالاهای اساسی و کوچک‌تر شدن سفره‌ها. در چنین شرایطی، کارگر نه تنها امنیت شغلی ندارد، بلکه همان دستمزد ناچیزش نیز قدرت خرید خود را از دست می‌دهد و به تدریج به زیر خط فقر رانده می‌شود.
با گسترش بحران به تنگه هرمز، وضعیت وارد مرحله تازه‌ای شد. این تنگه که یکی از حیاتی‌ترین شریان‌های انرژی جهان است، به اهرم فشار اقتصادی بدل شد. اختلال در صادرات نفت و محدود شدن مبادلات تجاری، به معنای کاهش شدید درآمد ارزی و تشدید بحران اقتصادی داخلی بود. محاصره دریایی که پس از جنگ اعمال شد، هر روز میلیاردها تومان خسارت به اقتصاد وارد می‌کند و این خسارت نه در سطح اعداد، بلکه در زندگی واقعی مردم ترجمه می‌شود: افزایش بیشتر قیمت‌ها، کمبود کالا، تعطیلی واحدهای تولیدی و گسترش بیکاری. اگر جنگ کارخانه‌ای را با بمب از کار می‌اندازد، محاصره همان کارخانه را با قطع مواد اولیه و بازار نابود می‌کند.
در این میان، بیشترین فشار بر طبقه‌ای وارد می‌شود که کمترین نقش را در شکل‌گیری این بحران‌ها داشته است. کارگران صنعتی با تعطیلی یا نیمه‌تعطیلی محل کار خود مواجه‌اند، کارگران خدماتی به دلیل کاهش قدرت خرید مردم شغل خود را از دست می‌دهند، و حقوق‌بگیران هر روز فقیرتر می‌شوند. بازنشستگان و اقشار آسیب‌پذیر نیز در این میان به‌طور کامل بی‌دفاع‌اند. این وضعیت نشان می‌دهد که جنگ، حتی زمانی که به‌ظاهر پایان یافته، همچنان در زندگی روزمره مردم ادامه دارد؛ در صف‌های طولانی، در سفره‌های خالی، در اجاره‌های عقب‌افتاده و در اضطراب دائمی برای بقا.
تمام روایت‌های رسمی که این وضعیت را با واژه‌هایی چون “امنیت” یا “منافع ملی” توجیه می‌کنند، یک حقیقت اساسی را پنهان می‌سازند: این جنگ‌ها برای بهبود زندگی مردم نیستند. آنچه در جریان است، رقابت بر سر قدرت و منابع است و هزینه آن را کسانی می‌پردازند که نه در تصمیم‌گیری نقشی دارند و نه سهمی از نتایج آن می‌برند. کارگری که بیکار می‌شود، مادری که از تأمین داروی فرزندش عاجز می‌ماند، و جوانی که آینده‌اش در سایه بحران نابود می‌شود، همگی قربانیان واقعی این نظم هستند.
با این حال، همین واقعیت تلخ، امکان دیگری را نیز پیش می‌کشد. نیرویی که بیشترین فشار را تحمل می‌کند، همان نیرویی است که می‌تواند به عامل تغییر بدل شود. وقتی زندگی انسانی به حاشیه رانده می‌شود و معیشت مردم قربانی سیاست‌های کلان می‌گردد، زمینه برای شکل‌گیری اعتراض و خواستهای اجتماعی فراهم می‌شود. جنگ چهل‌روزه و پیامدهای آن نشان داد که در نظم موجود، زندگی مردم تا چه حد بی‌ارزش تلقی می‌شود؛ اما در عین حال نشان داد که این وضعیت نه طبیعی است و نه اجتناب‌ناپذیر. ادامه این چرخه تنها زمانی ممکن است که اکثریت جامعه ناگزیر به تحمل آن باشند، و پایان آن نیز از همان‌جا آغاز می‌شود که این تحمل به پرسش و مقاومت تبدیل گردد.
۲۴ آوریل ۲۰۲۶