علی جوادی- میناب جایی که کودک و الفبا زیر آوار موشک دفن شد
میناب را باید از همان جایی آغاز کرد که هر وجدان انسانی آغاز میکند: از مدرسه. از جایی که قرار است کودک زندگی را از دهان الفبا بیرون بکشد، نه مرگ را از دهان موشک. گزارشها از حمله به مدرسه دخترانه “شجره طیبه” در میناب در روز ۹ اسفند ۱۴۰۴، در نخستین ساعات موج حملات امریکا و اسرائیل، از کشتار کودکان و کارکنان مدرسه خبر میدهد. عددها در منابع مختلف بالا و پائین، نه فقط بالا، میرود، اما یک حقیقت تغییر نمیکند: اینجا با یک خطای حاشیه ای روبرو نیستیم، با یک ضربه مستقیم به کودکان روبرو هستیم، آن هم به کودکانی که جنگ را فقط در کتاب تاریخ و خاطره پدران و مادران دیده بودند، نه زیر آوار کلاس درس.
دولتهای جنایتکار آمریکا و اسرائیل برای چنین صحنه هایی واژه ای بسیار مودبانه دارند: “تلفات جانبی”. این واژه همان کت و شلوار اتو کشیده ای است که نیروهای تروریست و میلیتاریست برای پوشاندن لکه های خون به تن میکنند. وقتی مدرسه، بیمارستان، محله مسکونی یا صف نان زیر آتش میرود، دیگر سخن از خطا نیست. اینجا با یک منطق روبرو هستیم: منطق کشتار و ارعاب جمعی. منطق شکستن جامعه از طریق کشتن آینده اش. میناب از این زاویه نه یک حادثه، بلکه یک پیام است. پیامی که میگوید جنگ مدرن فقط سرباز نمیخواهد، جامعه را میخواهد.
چهره واقعی درد میناب
درد میناب در عدد کشته ها خلاصه نمیشود. در نوع کشته شدن است. در این است که کودک در جایی کشته شده که باید امن ترین نقطه زندگی باشد. در این است که خانواده به جای دفتر مشق، کیف خونین و جنازه تحویل میگیرد. در این است که شهر به جای زنگ تفریح، زنگ عزا میشنود. و در همان لحظه که خاکسپاری آغاز میشود، در آن سوی جهان ماشین تبلیغات جنگی با خونسردی از “دقت عملیاتی”، “هدف نظامی”، “نقطه زنی” و “بازدارندگی استراتژیک” سخن میگوید.
در گزارشهای اولیه حتی وقتی مقامهای امریکایی میگویند “عمدی نبوده”، یا طرف اسرائیلی از “بررسی حادثه” حرف میزند، واقعیت روی زمین تغییر نمیکند: نتیجه واقعی این عملیات، کشتار کودک و ویران کردن یک فضای آموزشی است. این همان شکاف عریان میان زبان قدرت و واقعیت انسان است.
میناب در آینه تاریخ:
اگر میناب را در قاب تاریخ بگذاریم، تصویر روشن تر میشود. این فاجعه به یک سنت تاریک تعلق دارد: سنتی که در آن قدرتهای ارتجاعی برای پیروزی، جامعه غیرنظامی را به گروگان میگیرند. این سنت از بمبارانهای نمایشی تا قتل عامهای زمینی امتداد دارد. از حمله به بیمارستانها تا ویران کردن پناهگاهها. میناب از نظر معنا در کنار آن نقاطی می ایستد که تاریخ از طریق آنها فهمید جنگ مدرن چگونه انسان و جامعه را هدف میگیرد.
گرنیکا – اسپانیا ۱۹۳۷: وقتی بمباران، زبان فاشیسم شد
بمباران گرنیکا در جنگ داخلی اسپانیا یکی از نخستین نمایشهای این منطق بود. حمله هوایی به یک شهر برای شکستن روحیه مردم. گرنیکا در تاریخ بیش از آنکه یک عدد باشد، یک نماد شد: اینکه فاشیسم پیش از آنکه ارتش را بشکند، مردم را میشکند. میناب در جهان امروز همان فریاد خاموش گرنیکاست: این جنگ، جنگ بر سر مردم است.
مای لای – ویتنام ۱۹۶۸: وقتی جنایت عادی میشود
کشتار مای لای در ویتنام چهره دیگری از همین منطق بود. سربازان یک ارتش مدرن صدها غیرنظامی را قتل عام کردند. سالها طول کشید تا حقیقت از زیر خاکستر توجیه بیرون بیاید. میناب نیز به همین خانواده تعلق دارد، خانواده ای که در آن قربانی “اشتباه” نیست. قربانی نتیجه طبیعی جنگی است که انسان را به ابزار فشار تبدیل میکند.
قندوز – افغانستان ۲۰۱۵ : وقتی بیمارستان هم امن نیست
در حمله هوایی امریکا به بیمارستان پزشکان بدون مرز در قندوز افغانستان ۴۲ نفر کشته شدند. مختصات بیمارستان از قبل ثبت شده بود. علامتهای پزشکی مشخص بود. اما ماشین جنگی وقتی حرکت میکند، حتی علامت صلح هم مانع آن نمیشود. میناب همان جمله را دوباره روی دیوار تاریخ می نویسد: در جنگ مدرن، ممنوعه ها نخستین چیزهایی هستند که نابود میشوند.
قانا – لبنان ۱۹۹۶: وقتی پناهگاه قتلگاه میشود
در قانا لبنان گلوله باران یک مقر سازمان ملل که صدها غیرنظامی در آن پناه گرفته بودند به کشته شدن بیش از صد نفر انجامید. این حادثه یک بار دیگر نشان داد که وقتی منطق جنگ بر منطق انسان غلبه کند، حتی پناهگاه رسمی نیز امن نیست. میناب حلقه دیگری در همین زنجیره است: مدرسه ای که باید پناهگاه باشد، به قتلگاه بدل میشود.
منطق واقعی جنگهای ارتجاعی
از گرنیکا تا میناب یک الگو تکرار میشود: غیرنظامی به ابزار فشار سیاسی تبدیل میشود. ترس به تاکتیک نظامی بدل میشود. زبان رسمی جنایت را به “خطا” ترجمه میکند. و جامعه نه فقط امروز، بلکه فردای خود را از دست میدهد. به همین دلیل باید بی پرده گفت: این جنگ جنگ رهایی نیست. جنگ ارتجاعی است، زیرا محصول رقابت قدرتهای جنایتکار و تروریست است نه اراده مردم. و فاشیستی است، زیرا برای پیشبرد هدف خود از نابودی زندگی عادی ابایی ندارد. میناب در همین جا جایگاه تاریخی خود را پیدا میکند: سندی علیه آن روایت دروغینی که میخواهد بمباران را اخلاقی جلوه دهد و موشک را مترقی بنامد.
جمع بندی انسانی و سیاسی
میناب فقط یک فاجعه نیست. یک کیفرخواست تاریخی است. کیفرخواستی علیه منطق جنگهای ارتجاعی. علیه عادی سازی کشتار غیر نظامیان. و علیه هر نیرویی که میخواهد از ویرانی جامعه نردبان قدرت بسازد. تاریخ بارها این حقیقت را نشان داده است: در جنگهای ارتجاعی هیچ پیروزی ای وجود ندارد که بر جنازه کودکان بنا شود و بعد نامش را آینده بگذارند. جنگی که از آوار مدرسه آغاز میشود، هر نامی بر خود بگذارد، نه آینده می سازد و نه آزادی می آورد. فقط زخم می سازد. زخمهایی که نسلها طول میکشد تا التیام یابد.
۵ مارس ۲۰۲۶