وریا روشنفکر- سفرههای خالی مردم؛ آینده نامعلوم در سایه جنگ
در فاصله یک سال گذشته، جامعه ایران سه دوره مهم از تنش و جنگ را تجربه کرده است؛ جنگ دوازدهروزه، جنگ چهلروزه و درگیریهای نظامی اخیر. هر بار حکومت این جنگها را با نامهایی چون “اقتدار”، “دفاع”، “امنیت ملی و “منافع کشور” توجیه کرده است، اما اگر از پشت تریبونهای حکومتی فاصله بگیریم و به خانههای کارگران، بازنشستگان، معلمان، پرستاران، بیکاران و میلیونها خانواده زحمتکش نگاه کنیم، تصویری کاملاً متفاوت دیده میشود. آنچه این جنگها برای مردم به ارمغان آورده نه امنیت، بلکه گرانی، بیکاری، تورم، سقوط ارزش پول، ناامنی اقتصادی و فقری عمیقتر بوده است.
در هیچیک از این جنگها مردم تصمیمگیرنده نبودند. هیچ کارگری، هیچ معلمی، هیچ بازنشستهای و هیچ خانوادهای از مردم درباره ورود به این جنگها نظرخواهی نکرد. تصمیم در بالاترین سطوح قدرت گرفته شد، اما هزینه آن مستقیماً از جیب میلیونها انسانی پرداخت شد که پیش از آن نیز زیر بار تورم و کاهش دستمزدها کمر خم کرده بودند.
جنگ در ایران تنها به معنای شلیک موشک و انفجار نیست. جنگ پیش از هر چیز به معنای انتقال منابع جامعه از زندگی مردم به ماشین نظامی است. هر موشکی که تولید میشود، هر سامانه نظامی که خریداری یا بازسازی میشود و هر هزینهای که صرف ادامه تنشهای منطقهای میشود، در عمل از بودجهای کسر میشود که میتوانست صرف بیمارستان، مدرسه، بیمه درمانی، حملونقل عمومی، مسکن و افزایش دستمزدها شود. این واقعیتی است که مردم هر روز در زندگی خود لمس میکنند.
پس از هر دور درگیری، نرخ ارز جهش کرده است. افزایش قیمت دلار بلافاصله خود را در قیمت نان، گوشت، لبنیات، دارو، اجاره خانه و هزینه حملونقل نشان داده است. برای سرمایهداران بزرگ و دلالان ارز، این بحرانها فرصت سودآوری بوده است، اما برای کارگری که دستمزد ثابتی دارد، هر جهش ارزی به معنای حذف بخشی دیگر از سفره خانواده است.
در طول این یک سال، هزینه تأمین سادهترین نیازهای زندگی چندین برابر شده است. بسیاری از خانوادهها گوشت را از برنامه غذایی خود حذف کردهاند. مصرف لبنیات کاهش یافته، خرید پوشاک به تعویق افتاده و درمان بیماریها به دلیل هزینههای سنگین به آینده نامعلومی موکول شده است. کودکان بسیاری با سوءتغذیه روبهرو هستند و خانوادههای بیشتری زیر بار اجارهبها ناچار به کوچ به مناطق حاشیهای شدهاند.
جنگ، امنیت شغلی را نیز نابود کرده است. کارخانههایی که به مواد اولیه وارداتی وابستهاند با افزایش هزینهها تولید خود را کاهش دادهاند. بسیاری از واحدهای کوچک تعطیل شدهاند یا کارگران خود را اخراج کردهاند. سرمایهگذاری کاهش یافته و نااطمینانی اقتصادی، هرگونه برنامهریزی برای تولید را دشوار کرده است. در چنین شرایطی نخستین قربانیان همیشه کارگران قراردادی، روزمزدها و جوانانی هستند که به دنبال ورود به بازار کارند.
در همین حال، دولت برای جبران هزینههای جنگ و بحران اقتصادی، فشار بیشتری بر مردم وارد کرده است. افزایش مالیاتهای غیرمستقیم، رشد قیمت انرژی، حذف یا کاهش یارانهها و کاهش خدمات عمومی، همه به معنای انتقال بار بحران به دوش اکثریت جامعه است. به بیان دیگر، مردمی که در تصمیمگیری درباره جنگ هیچ نقشی نداشتهاند، اکنون باید هزینه آن را نیز بپردازند.
بازنشستگان یکی از آسیبپذیرترین گروهها بودهاند. مستمریهایی که پیش از این نیز کفاف زندگی را نمیداد، اکنون بخش کوچکی از هزینههای واقعی زندگی را پوشش میدهد. بسیاری از سالمندان ناچار شدهاند میان خرید دارو و خرید مواد غذایی یکی را انتخاب کنند. این انتخابی است که در جامعهای با این میزان ثروت و منابع طبیعی، نتیجه مستقیم سیاستهایی است که اولویت را نه به زندگی مردم، بلکه به تداوم رویاروییهای نظامی دادهاند.
کارگران نیز در شرایطی قرار گرفتهاند که دستمزد واقعی آنان هر ماه کوچکتر میشود. حتی اگر دستمزد اسمی افزایش یابد، سرعت تورم بسیار بیشتر از رشد مزدهاست. نتیجه آن است که ارزش واقعی نیروی کار دائماً کاهش مییابد و بخش بیشتری از حاصل کار میلیونها انسان به جیب صاحبان سرمایه، واسطهها و شبکههای سوداگر منتقل میشود.
از سوی دیگر، فضای جنگی همواره به ابزاری برای محدود کردن اعتراضات اجتماعی تبدیل شده است. هر زمان که جامعه نسبت به فقر، فساد و تبعیض اعتراض میکند، حکومت با استناد به “شرایط حساس کشور” تلاش میکند اعتراض را به حاشیه براند. اما شکم گرسنه با شعارهای امنیتی سیر نمیشود. اجاره خانه با سخنرانیهای نظامی پرداخت نمیشود و کودکی که به دلیل فقر از آموزش یا درمان محروم است، با وعدههای سیاسی آیندهای بهتر پیدا نمیکند.
جنگ همچنین آثار روانی و اجتماعی عمیقی بر جامعه بر جای گذاشته است. نااطمینانی دائمی، نگرانی از آینده، افزایش مهاجرت، فرار سرمایه انسانی، کاهش امید اجتماعی و گسترش اضطراب، تنها بخشی از پیامدهای این وضعیت است. خانوادهها دیگر نمیتوانند برای آینده برنامهریزی کنند، زیرا هر لحظه احتمال یک بحران جدید وجود دارد که تمام محاسبات اقتصادی آنان را بر هم بزند.
در این میان، شکاف طبقاتی نیز عمیقتر شده است. کسانی که به مراکز قدرت و ثروت نزدیکاند، نه تنها از بحران آسیب کمتری میبینند، بلکه در بسیاری موارد از افزایش نرخ ارز، قراردادهای نظامی، واردات انحصاری و سوداگری سودهای کلان به دست میآورند. در مقابل، اکثریت مردم هر روز فقیرتر میشوند. جنگ برای اقلیتی سودآور و برای اکثریت جامعه فاجعهبار است.
ادعای دفاع از منافع مردم زمانی معنا دارد که نتیجه آن بهبود زندگی مردم باشد. اما هنگامی که محصول یک سال جنگ، کوچکتر شدن سفرهها، افزایش بیکاری، گسترش فقر، سقوط قدرت خرید، بحران مسکن و کاهش دسترسی به درمان و آموزش است، روشن میشود که بار این سیاستها بر دوش کسانی افتاده که کمترین سهم را از قدرت و ثروت دارند.
جامعه ایران بیش از هر زمان دیگری به نان، کار، مسکن، آموزش، درمان و آزادی نیاز دارد، نه به تداوم سیاستهایی که منابع جامعه را در مسیر جنگ و تنش مصرف میکنند. ثروتی که با کار میلیونها انسان تولید میشود باید صرف رفاه، امنیت اقتصادی و آینده نسلهای بعدی شود، نه تشدید بحرانهایی که هر بار زندگی مردم را دشوارتر میکند.
کارگران و زحمتکشان نه از جنگ سودی بردهاند و نه خواهان آن بودهاند. آنان تنها خواستهاند حاصل کارشان صرف ساختن جامعهای شود که در آن هیچ خانوادهای نگران نان فردا، اجاره پایان ماه یا هزینه درمان فرزندش نباشد. تجربه جنگهای یک سال گذشته بار دیگر نشان داد که هرگاه سیاست بر مدار نظامیگری و رقابتهای قدرت میچرخد، نخستین و بزرگترین بازندگان، مردمی هستند که تنها سرمایهشان نیروی کار و امید به زندگی بهتر است.
تا زمانی که جمهوری اسلامی باشد، دربرروی همین پاشنه می چرخد، تعیین تکلیف مردم با جمهوری اسلامی مهم ترین قدم در راه ایجاد یک جامعه آزاد و برابر ومرف است.
۲۴ جولای ۲۰۲۶
Näytä vähemmän
