وریا روشنفکر- آتش‌بسِ میان دو جنایت
اعلام آتش‌بس دوهفته‌ای میان ایران و آمریکا و اسرائیل؛ به‌هرحال، مانع وقوع یک فاجعه‌ بسیار وحشتناک انسانی شد. در شرایطی که تهدید به گسترش جنگ و تخریب سراسری زیرساخت‌ها واقعی بود، این توقف کوتاه، از تبدیل شدن یک بحران به یک ویرانی مهارنشدنی جلوگیری کرد. اما همین‌جا باید به‌روشنی گفت: ادعاهای دونالد ترامپ درباره “نابودی یک تمدن” یا “بازگرداندن به عصر حجر”، صرفاً یک تهدید نظامی نیست؛ بیان عریان یک منطق وحشیانه است، منطقی که نابودی یک جامعه را به‌عنوان ابزار سیاست می‌پذیرد. روح این تهدیدها روشن است: مجازات جمعی یک جامعه.
همزمان، هر دو سوی درگیر، با وقاحتی یکسان، خود را “پیروز” این جنگ اعلام کردند؛ از یک‌سو ترامپ با ادبیات پیروزمندانه از “تحمیل اراده” و “وادار کردن طرف مقابل” سخن گفت، و از سوی دیگر عباس عراقچی نیز از “شکست‌ناپذیری” و “تحمیل هزینه به دشمن” حرف زد. این دو روایتِ به‌ظاهر متضاد، در واقع دو روی یک سکه‌اند: پنهان کردن ویرانی واقعی پشت پرده‌ی کلمات. وقتی هر دو طرف خود را پیروز می‌نامند، معنایش این است که حقیقتِ روی زمین؛ ویرانی، فقر، و رنج مردم؛ اصلاً در معادله‌ی آن‌ها جایی ندارد.
اما همین واقعیت، چیزی از ماهیت این آتش‌بس کم نمی‌کند. این آتش‌بس، نه نشانه‌ی عقلانیت است و نه عقب‌نشینی واقعی؛ فقط توقفی کوتاه در جنون سازمان‌یافته‌ای است که از تهران تا واشنگتن و تل‌آویو، زندگی انسان را له می‌کند. جنگی که دیدیم، نه یک “درگیری” بلکه نمایش عریان یک نظم جهانی پوسیده است که بقایش را در خون و ویرانی جست‌وجو می‌کند.
در این میان، نام‌هایی مثل دونالد ترامپ و بنیامین نتانیاهو فقط افراد نیستند؛ نمادهای یک راست افراطی هار و بی‌مهارند که جهان را به میدان شکار تبدیل کرده‌اند. سیاستی که در آن، بمباران شهرها “قدرت” نام می‌گیرد و کشتار غیرنظامیان “امنیت”. این‌ها نه استثنا، بلکه محصول طبیعی همان سیستمی هستند که سود و سلطه را بالاتر از جان انسان می‌نشاند.
در سوی دیگر، جمهوری اسلامی ایستاده است؛ حکومتی که سال‌هاست مردم را گروگان سیاست‌های منطقه‌ای و جاه‌طلبی‌های خود کرده. حکومتی که برای بقا، نه‌تنها از سرکوب داخلی ابایی ندارد، بلکه کل جامعه را به سپر انسانی تبدیل می‌کند. نتیجه چیست؟ نزدیک به ۹۰ میلیون انسان که هیچ نقشی در این بازی ندارند، باید هزینه‌ی آن را با جان، کار، و آینده‌شان بپردازند.
زیرساخت‌هایی که نابود شدند؛ برق، آب، بیمارستان، جاده، حمل‌ونقل، ارتباطات؛ هیچ‌وقت متعلق به این قدرت‌ها نبودند، این‌ها حداقل‌های زندگی مردمی بودند که حالا باید در تاریکی، بی‌آبی، بیکاری و ناامنی ادامه دهند. نابودی این زیرساخت‌ها یعنی تحمیل مستقیم فقر؛ یعنی سقوط بیشتر دستمزدها، گرانی افسارگسیخته، قطع خدمات، و پرتاب میلیون‌ها نفر به حاشیه‌ی بقا. اما فاجعه فقط در ویرانی امروز خلاصه نمی‌شود. پسا‌جنگ، برای این حاکمیت‌ها همیشه فرصتی برای بستن بیشتر فضاست: امنیتی‌تر کردن جامعه، سرکوب خشن‌تر اعتراضات، و تشدید اعدام‌ها به بهانه‌ی “حفظ ثبات”. جنگ ممکن است متوقف شود، اما ماشین سرکوب با قدرتی بیشتر بازمی‌گردد، چون حالا هم ویرانی دارد و هم بهانه.
و در این میان، نفرت‌انگیزتر از خود جنگ، صدای کسانی است که بیرون از این جهنم، برایش کف می‌زنند. اپوزیسیون جنگ‌طلب، که از پشت صفحه‌ها و استودیوها، ویرانی را “فرصت” می‌نامد. برای این‌ها، هر موشک یک “امید” است و هر جنازه، یک “گام به جلو”. این همان سیاست کثیفی است که انسان را به ابزار تقلیل می‌دهد؛ به عددی در معادله‌ای که قرار است فقط قدرت را جابه‌جا کند.
اما این معادله بارها امتحان شده و هر بار یک نتیجه داشته: ویرانی بیشتر، فقر عمیق‌تر، و سلطه‌ای خشن‌تر. هیچ جامعه‌ای از زیر آوار بمباران، آزاد بیرون نیامده است. آن‌چه باقی می‌ماند، نسلی است که باید در خرابه‌ها، با ترس، گرسنگی و بی‌ثباتی، زندگی را از نو سرهم کند. این جنگ نشان داد که مسئله فقط یک دولت یا یک کشور نیست. مسئله یک نظم جهانی است که با چهره‌های مختلف اما منطق واحد عمل می‌کند: انسان ارزشی ندارد، مگر آن‌جا که در خدمت قدرت باشد.
آتش‌بس امشب، نه پایان این منطق است و نه حتی شکافی در آن. فقط فرصتی است برای نفس‌گیری ماشین جنگ؛ برای بازسازی، برای سازماندهی دوباره، و برای آماده شدن جهت دور بعدی. در این میان، یک حقیقت ساده و خشن باقی می‌ماند: این جنگ، جنگ مردم نیست. نه پیروزی این طرف چیزی به زندگی آن‌ها اضافه می‌کند، نه شکست آن طرف چیزی را نجات می‌دهد. آن‌چه باقی می‌ماند، فقط زندگی‌های ویران، فقر تعمیق‌یافته، و آینده‌هایی است که پیشاپیش دزدیده شده‌اند. تا زمانی که این چرخه نشکند، هر آتش‌بس فقط سکوتی است میان دو جنایت—و هر سکوت، پیش‌درآمد انفجاری دیگر.
۸ آوریل ۲۰۲۶