از میان رویدادهای هفته: علی جوادی. آتش بس بر خاکستر جنگ؛ و رسوایی آنان که از مرگ ارتزاق میکنند. مکثی در ماشین مرگ، نه پایان آن
نفس، این ابتدایی ترین حق انسان، در روزهای گذشته به امری لوکس بدل شده بود. تهدید به “نابودی یک تمدن”، وعده ویران کردن نیروگاه ها، پل ها و پالایشگاه ها، و حتی زمزمه کاربرد سلاح اتمی، نه صرفا لفاظی سیاسی، که اعلام برنامه ای برای قتل اجتماعی بود. اکنون، با میانجیگری پاکستان، آتش بسی شکننده اعلام شده است. اما این آتش بس، صلح نیست؛ مکثی است در کارگاه مرگ. توقفی است کوتاه در حرکت چرخ دنده هایی که هنوز برای خرد کردن زندگی تنظیم شده اند.
و چه چیزی از این ماشین بیرون آمد؟ جامعه ای زخمی، با بیش از پنج میلیون آواره، هزاران کشته، هزاران مجروح، و صدها کودکی که حتی فرصت نام گرفتن نیافتند. دانشگاه ها با بمب های سنگر شکن خاموش شدند، بیمارستان ها به اهداف نظامی تبدیل شدند، کارخانه ها و زیرساخت ها در آتش سوختند، و خانه های مردم عادی به تلی از خاک بدل شد. اینجا دیگر بحث “اهداف نظامی” نیست؛ اینجا خود زندگی هدف بود. در این میدان، تفاوتی میان نیت های اعلامی باقی نمیماند؛ نتیجه، نابودی جامعه است، و این همان چیزی است که رخ داد.
در برابر این فاجعه، ما از همان ابتدا روشن گفتیم: این جنگ، جنگ مردم نیست. این جنگ، جنگ دو قطب ارتجاع است؛ از یک سو دولت های آمریکا و اسرائیل و متحدینشان، و از سوی دیگر رژیم اسلامی و جنبش کثیف اسلام سیاسی. هر دو، در رقابت بر سر قدرت، جامعه را به میدان آزمایش تبدیل کردند. هر دو، برای تثبیت موقعیت خود، زندگی میلیون ها انسان را به گروگان گرفتند. و در این میان، تنها چیزی که غایب بود، انسان و انسانیت بود.
آتش بس موقت، صلحی که بدون دگرگونی ممکن نیست
اما باید گفت: این آتش بس، بر لبه یک تناقض عمیق ایستاده است. تا زمانی که بنیان های این تخاصم دست نخورده باقی بماند، هر آتش بسی ناگزیر ماهیتا موقت است. در خاورمیانه، صلح پایدار نه از دل توافق های مقطعی دولتها، بلکه از دل دگرگونی های تاریخی و بنیادین سر بر می آورد. در ایران، این به معنای خلاصی کامل از شر رژیم اسلامی، سرنگونی آن، و استقرار یک حکومت سکولار، آزادیخواه و برابری طلب است، حکومتی که در افق خود، رهایی اجتماعی و سوسیالیستی را نمایندگی کند. در سوی دیگر، در اسرائیل، صلح بدون پایان دادن به حاکمیت فاشیستی، مذهبی و ضد فلسطینی ممکن نیست؛ این ساختار باید جای خود را به حکومتی سکولار، غیر مذهبی، غیر نژادپرست و صلح طلب بدهد.
در همین راستا، برسمیت شناختن کشور مستقل فلسطین در کنار اسرائیل، با حقوقی برابر، نه یک انتخاب، بلکه پیش شرط هر صلح واقعی است. بدون حل این مساله تاریخی، هر توافقی، هر آتش بسی، تنها تعویق یک انفجار دیگر است. تا زمانی که این ساختارهای ارتجاعی، این جانوران سیاسی، بر این کشورها حاکمند، آتش بس چیزی جز فاصله ای کوتاه میان دو دور ویرانی نخواهد بود.
رسوایی جنگ طلبان؛ از تاج بر خاکستر تا نفرت از صلح
اما اگر این جنگ یک چهره داشت، اپوزیسیون جنگ طلب، چهره دوم آن بود. جریانات سلطنت طلب و ناسیونالیست قوم پرست، این اشرافیت درمانده در تبعید، نه تنها در برابر این ماشین مرگ نایستادند، بلکه به تشویق آن پرداختند. آنان که در توهمات خود، خود را “آلترناتیو” مینامیدند، در لحظه آزمون، به مبلغان ویرانی و نابودی تبدیل شدند. هر موشک، برای آنان “پیام امید” بود؛ هر بمباران، “گامی به سوی آزادی”؛ و هر فروپاشی، “فرصتی تاریخی”. شرم آور است!
این همان منطق آشنای تاریخ است: آنان که قادر به بسیج جامعه نیستند، به بمباران آن دل میبندند. آنان که در میان مردم جایگاهی ندارند، به تانک و جنگنده امید میبندند. این نیروها، نه از دل جامعه، که از دل خلأ مشروعیت خود، به جنگ آویزان شده اند. برایشان مهم نیست که چه تعداد انسان کشته میشود، چه تعداد کودک دفن میشود، چه تعداد شهر ویران میشود؛ مهم آن است که شاید، در میان این خاکستر، بتوانند تاجی بر سر بگذارند.
و اینجاست که رسوایی کامل میشود. اینان، با تمام ادعاهایشان، چیزی جز تصویر معکوس رژیم اسلامی نیستند. آنجا حکومت برای بقا، جامعه را قربانی میکند؛ اینجا اپوزیسیون برای قدرت، همان جامعه را به آتش میسپارد. تفاوت در زبان است، نه در محتوا. یکی با پرچم مذهب، دیگری با پرچم “ملت”؛ اما هر دو، در یک چیز مشترکند: بی ارزشی جان انسان.
این جریانات نشان دادند که هیچ نسبتی با آزادیخواهی ندارند. برای آنان، مردم نه سوژه تغییر، بلکه ابزار صعودند. هر چه جامعه بیشتر کوبیده شود، هر چه زندگی بیشتر فروبپاشد، آنان چشم انداز قدرت را نزدیک تر میبینند. این اشتراک عمیق با حاکمیت موجود، آنان را نه آلترناتیو، بلکه بخشی از همان سیستم ارتجاعی میکند. جنگ برای آنان یک فاجعه انسانی نیست، یک فرصت سیاسی است؛ و این دقیقا همان جایی است که ماهیت ضد انسانی شان بی هیچ پرده ای عیان میشود. امروز نیز، در پس این آتش بس، هنوز چشم به تداوم جنگ دوخته اند، هنوز در آرزوی آنند که جامعه بیشتر به خاکستر تبدیل شود تا شاید بر این خاکستر، تاجی برای خود بسازند.
آتش بس، در چنین شرایطی، نه فقط توقف جنگ، که افشای این نیروها نیز هست. چرا که با توقف بمباران، آنان چیزی برای عرضه ندارند. آنان که حیات سیاسی شان به صدای انفجار گره خورده بود، اکنون در سکوت آتش بس، تهی بودن خود را عیان میبینند. به همین دلیل است که در برابر آتش بس، با تردید، با اکراه، و گاه با دشمنی برخورد میکنند. زیرا پایان جنگ، پایان توهمات آنان نیز هست.
اما برای مردم، این آتش بس، هرچند موقت، یک فرصت است. فرصتی برای نفس کشیدن، برای بازسازی، برای بازگشت به خیابان، برای از سر گرفتن مبارزه ای که نه برای قدرت دولت ها، بلکه برای آزادی انسان است. اینجا، دقیقا همان نقطه ای است که تاریخ میتواند مسیر خود را تغییر دهد: نه از دل جنگ، بلکه از دل سازمانیابی.
و اگر آینده ای قرار است ساخته شود، نه از دل این ارتجاع دوگانه، بلکه از دل عروجی دیگر خواهد بود؛ عروجی از اردوی سوسیالیسم و آزادیخواهی. عروجی که طبقه کارگر را در راس قرار دهد، به عنوان نیروی تعیین کننده. سرنگونی رژیم اسلامی باید با پرچم یک دنیای بهتر، آزاد و برابر صورت گیرد؛ نه بر دوش جنگ، و نه در همسویی با دولت های تروریسم دولتی. این مسیر، مسیر استقلال انسانی است: اتکا به نیروی خود مردم، نقد بی امان هر دو قطب ارتجاع، و ساختن آینده ای که نه بر خاکستر، بلکه بر زندگی بنا شود.
رضا پهلوی و رویای قدرت بر خاکستر: پایان یک توهم سیاسی
رضا پهلوی میگوید: “آتشبس را من قبول ندارم.” و این نیز: “آمریکا باید شفاف باشد، من قبول ندارم با رژیم آخوندی مذاکره شود، باید رژیم ایران پایان یابد.” عجب! جامعهای زیر آوار است، اما هنوز “قبول ندارم”. انگار صحبت از امضای یک قرارداد تجاری است، نه از جان انسانهایی که هر لحظه در حال خاموش شدناند.
اینها دیگر جمله نیستند؛ حکماند. حکم علیه زندگی، علیه جامعه، علیه انسان. در لحظهای که بوی دود و آوار از خیابانها بلند است و اضطراب مثل مه روی شهرها نشسته، چنین کلماتی نه تحلیلاند و نه موضع؛ اعلام یک پروژهاند، پروژهای که در آن، مرگ یک جامعه نه فاجعه، بلکه ابزار است.
جنگ روی زمین اتفاق میافتد، نه در کلمات
جنگ را باید از روی زمین دید، نه از پشت واژهها. جنگ یعنی بیمارستانی که برقش میرود و دستگاه تنفس خاموش میشود. یعنی مدرسهای که سقفش فرو میریزد و دفتر مشق کودک زیر خاک میماند. یعنی کارخانهای که میسوزد و هزاران کارگر یکباره به حاشیه پرتاب میشوند. یعنی دانشگاهی که خاموش میشود و آیندهای که معلق میماند. یعنی پلهایی که فرو میریزند و شهرهایی که از هم گسیخته میشوند. و میناب، نامی که باید بماند، چون زخم است، چون شاهد است. اینها “زیرساخت” نیستند؛ اینها خود زندگیاند، با گوشت و پوست، با اضطراب، با ترس، با قطع نفس.
اما در آنسوی این صحنه، هنوز بحث این است که: “آتشبس را قبول کنیم یا نه.” گویی زندگی مردم، یک گزینه در منوی سیاسی است: ادامه جنگ؟ توقف موقت؟ لطفا انتخاب کنید.
سکوت در برابر نابودی، فریاد برای قدرت
وقتی تهدید “نابودی یک تمدن” و بازگرداندن جامعه به “عصر حجر” مطرح شد، سکوت کردند. سکوتی سنگین، معنادار، و، اگر بخواهیم دقیق باشیم، بسیار کارآمد برای پروژههایی که منتظر همین ویرانی بودند. اگر سکوت مدال داشت، احتمالاً امروز به سینه همین پروژه نصب شده بود. اما حالا، وقتی همان سناریو با بمباران، با تخریب، با خون در حال اجراست، ناگهان صدا بلند شده است: “باید پایان یابد.” چه تصادف شگفتانگیزی! دقیقاً وقتی که ویرانی به اندازه کافی پیش رفته است. این سکوت و این فریاد، دو روی یک سیاستاند: ویرانی اگر از بیرون تحمیل شود، “زمینه” است؛ و اگر به قدرت ختم شود، “هدف”.
وقتی ویرانی به سرمایه سیاسی تبدیل میشود
باید صریح گفت: این جریان در کنار همان نیرویی ایستاد که مناطق غیرنظامی را هدف گرفت. در کنار همان قدرتی که بیمارستان، مدرسه، کارخانه، دانشگاه و پل را زد. در کنار همان ماشینی که کودکان میناب را زیر آوار گذاشت. و نهتنها ایستاد، بلکه در عمل، از همان منطق تغذیه کرد. ترجمان واقعی این موضع چیزی جز این نبود: “بزن، بزن، که خوب میزنی.” البته اگر میشد، احتمالاً یک گزارش تحلیلی هم منتشر میشد با عنوان: “نقش تخریب زیرساختها در تسریع فرآیند گذار.” این دیگر اختلاف سیاسی نیست. این انتخاب است. و انتخابها، جایگاهها را عریان میکنند.
پروژهای بدون مردم، برای قدرت از بالا
عبارت “باید رژیم ایران پایان یابد” در این شرایط، یک شعار بیخطر نیست. روی زمین ترجمه میشود به: فشار بیشتر، تخریب بیشتر، فروپاشی بیشتر. هیچ نیرویی که به مردم متکی باشد، چنین نسخهای نمیدهد. اما وقتی مردم در معادله جایی ندارند، راه سادهتر این است: بگذار دیگران خراب کنند، ما بعداً میآییم مدیریت میکنیم. در این پروژه: کارگر یک عدد است. دانشجو یک حاشیه است. کودک یک “تلفات جانبی” است. و اگر دقیقتر نگاه کنیم، مردم بیشتر مزاحمند تا نیروی اصلی، چون حضورشان، این سناریو را بههم میزند.
شکست و رسوایی: سقوط پروژه سلطنت بر ویرانههای خود
و اکنون باید این را بیپرده گفت: پرونده این جریان عملا بسته شده است. نه بهخاطر یک لغزش، نه بهخاطر یک اشتباه،
بلکه بهخاطر یک مسیر کامل: سکوت در برابر جنایت، ایستادن کنار ویرانی، و طلب قدرت بر جنازهها. این پروژه نه تنها شکست خورده، بلکه رسوا شده است—در برابر جامعهای که ویرانی را با گوشت و پوست لمس کرده است. اگر روزی ادعا میکرد آینده است، امروز حتی گذشته هم نیست؛ چیزی است شبیه یک شوخی تلخ تاریخ، از آن شوخیهایی که کسی نمیخندد، چون هزینهاش را مردم با جانشان دادهاند.
نتیجه: نه تاج بر خاکستر، نه قدرت بر ویرانه
پرسش نهایی ساده است: آیا باید جامعهای بسوزد تا کسی به قدرت برسد؟ آیا باید کودکان زیر آوار بمانند تا پروژهای “ممکن” شود؟ پاسخ، همینجاست، در میان آوار، در میان زخم، در میان همان زندگی که هنوز، با وجود همه چیز، ایستاده است. و جامعهای که این را دیده است، دیگر به چنین پروژهای بازنخواهد گشت. زیرا حقیقت، وقتی یک بار اینگونه عریان شود، دیگر نه پنهان میشود، نه فراموش.
۱۰ آوریل ۲۰۲۶
