از میان رویدادهای هفته: علی جوادی- ناسیونالیسم کرد: سربازان جنگی که آزادی را دفن میکند
تاریخ گاهی فقط تکرار نمیشود، گاهی با تمسخر بازمیگردد. اما در خاورمیانه، این بازگشت اغلب نه کمدی است و نه حتی تراژدی، بیشتر شبیه بازاجرای یک فاجعه است. امروز همان سناریوی کهنه بار دیگر در افق سیاست منطقه ظاهر شده است: بمباران از آسمان و ناسیونالیسم قومی در زمین. همان معادله قدیمی که بارها در تاریخ منطقه فاجعه بار اجرا شده است: ابر قدرت آمریکا در آسمان “نظم” میسازند و نیروهای ناسیونالیست در زمین به عنوان پیاده نظام ظاهر میشوند.
در این طرح، جامعه ۹۰ میلیونی ایران نه جامعه ای زنده با طبقات اجتماعی، جنبشهای انسانی، کارگران، زنان و جوانان، بلکه صفحه ای روی میز استراتژیستهای جنگ دیده میشود. گویی جامعه ای به این وسعت را میتوان با چند هفته بمباران و چند نیروی مسلح قومی از بیرون بازآرایی کرد.
این همان نقطه ای است که سیاست ترامپ به آن نزدیک میشود: ترکیبی از بمباران هوایی، فشار نظامی و استفاده از نیروهای محلی قومی برای پیشبرد پروژه “رژیم چنج”. در این تصویر، ناسیونالیسم کرد به عنوان نیروی زمینی یک پروژه نظامی تصور میشود، همان نقشی که در عراق و سوریه پیش از این تجربه شده است. اما پیش از آنکه به پوچی این سناریو بپردازیم، باید به قلب مسئله نگاه کرد: ناسیونالیسم و عملکرد سیاسی آن.
ناسیونالیسم: ایدئولوژی خاک، نه انسان
ناسیونالیسم همیشه خود را با واژه هایی فریبنده معرفی میکند: ملت، هویت، خاک، پرچم. اما اگر این مفاهیم را از لایه های تبلیغاتی شان جدا کنیم، آنچه باقی میماند یک اصل ساده است: انسان باید تابع خاک باشد، نه خاک تابع انسان.
در ناسیونالیسم، انسان به سرباز ملت تبدیل میشود، کسی که باید برای خاک بمیرد، حتی اگر همان خاک برای او نان، آزادی و امنیتی فراهم نکرده باشد. ناسیونالیسم از انسانهای واقعی آغاز نمیکند، از نقشه ها و جغرافیای که در پس از هر جنگ و لشگر کشی شکل گرفته، آغاز میکند.
سیاست ناسیونالیسم: تبدیل جامعه به ارتش
ناسیونالیسم فقط یک احساس فرهنگی کور نیست، پیش از هر چیز یک پروژه سیاسی برای قدرت است. در این پروژه، جامعه نه مجموعه ای از انسانهای آزاد با مطالبات متنوع، بلکه “ملت”ی تصور میشود که باید در یک جهت حرکت کند. اختلافات اجتماعی، تضادهای طبقاتی و مطالبات واقعی مردم یا نادیده گرفته میشود یا به عنوان “تفرقه” محکوم میشود. نتیجه این نگاه چیزی است که میتوان آن را نظامی شدن جامعه نامید. جامعه به صورت یک ارتش نمادین تصور میشود: یک پرچم، یک خاک، یک دشمن. در چنین فضایی، سیاست دیگر میدان گفتگوی اجتماعی نیست، به میدان بسیج و صف بندی تبدیل میشود.
ناسیونالیسم: کارخانه تولید دشمن
ناسیونالیسم بدون دشمن نمیتواند زنده بماند. برای تعریف “ملت”، همواره باید یک “دیگری” ساخته شود. این دیگری میتواند ملت دیگر، قوم دیگر یا حتی بخشی از همان جامعه باشد که به اندازه کافی “وفادار” تلقی نمیشود. در این چارچوب، مشکلات واقعی جامعه، فقر، استثمار، سرکوب، به حاشیه رانده میشود و جای خود را به یک روایت ساده میدهد: همه مشکلات از دشمن خارجی یا خیانت داخلی ناشی میشود. به این ترتیب، ناسیونالیسم توجه جامعه را از تضادهای واقعی منحرف میکند و آن را به سوی بسیج احساسی و جنگی سوق میدهد.
ناسیونالیسم قومی: نسخه کوچک همان سیاست ضد انسانی
ناسیونالیسم کرد نیز، مانند هر ناسیونالیسم دیگری، از همان منطق پیروی میکند که ناسیونالیسمهای بالا دست و دولتی. تفاوت تنها در اندازه است، نه در ماهیت. در این منطق نیز جامعه در قالب یک “ملت تاریخی” تعریف میشود که باید قدرت سیاسی خاص خود را داشته باشد. اما در جهانی که جوامع درهم تنیده اند، چنین پروژه هایی اغلب به معنای تولید مرزهای تازه، گروههای تازه و رقابتهای تازه است.
ناسیونالیسم در خدمت ژئوپولیتیک
در سیاست جهانی، ناسیونالیسمهای محلی اغلب به ابزارهای ژئوپولیتیک تبدیل میشوند. دلیلش ساده است: ناسیونالیسم محلی به دلیل محدود بودن افقش آماده ترین نیروی اجتماعی برای ورود به بازی قدرتهای بزرگ است. وقتی چنین پروژه ای با حمایت یک قدرت جهانی گره میخورد، نتیجه همان سناریوی آشناست: قدرتهای بزرگ آسمان را در اختیار دارند، ناسیونالیستها زمین را. اما این اتحاد هرگز پایدار نیست. چرا؟
تجربه سوریه: اتحاد کوتاه، رها شدگی ناگهانی
در سوریه، نیروهای کردی در قالب “نیروهای دموکراتیک سوریه” از سال ۲۰۱۴ به شریک زمینی ائتلاف تحت رهبری امریکا در جنگ با داعش تبدیل شدند. با حمایت نظامی و هوایی آمریکا، این نیروها توانستند بخشهای بزرگی از شمال سوریه را از داعش پس بگیرند. اما در سال ۲۰۱۹، زمانی که آمریکا نیروهای خود را از شمال سوریه خارج کرد، این نیروها در برابر حمله ترکیه عملا تنها ماندند. اتحادهای ژئوپولیتیک در سیاست جهانی اغلب کوتاه تر از جنگها هستند. تجربه عراق نیز تفاوت چندانی ندارد.
تلفن نمایشی ترامپ
در این میان داستان تماسهای نمایشی نیز مطرح شده است. کاخ سفید نشان داد که ترامپ با مصطفی هجری تماس گرفته است. اما چند ساعت بعد سخنگوی کاخ سفید صراحتا هرگونه سیاست رسمی برای تجهیز نیروهای ناسیونالیست کرد علیه رژیم اسلامی را رد کرد. نمایش در رسانه، انکار در سیاست رسمی. حتی در خود کردستان نیز حزب دمکرات ایران نیز حاضر نشده است این تماس را تائید کند.
شاید بهانه ای برای فردا
در سیاست قدرت، گاه یک پروژه نه برای پیروزی بلکه برای توجیه شکست ساخته میشود. فردا میتوان گفت: “ما تلاش کردیم به ایرانیان کمک کنیم، اما آنها نتوانستند.”
سناریوی خونین
اما خطر واقعی جای دیگری است. اگر چنین سناریویی اجرا شود، نتیجه آن نه آزادی بلکه جنگ داخلی خونین خواهد بود. ترکیب بمباران ماشین کشتار آمریکا و اسرائیل، فروپاشی ساختارهای جامعه و بسیج نیروهای قومی میتواند جامعه را وارد چرخه ای از جنگ داخلی کند. این همان چیزی است که منصور حکمت از آن با عنوان سناریوی سیاه یاد میکرد. در چنین شرایطی، این نیروها نه پیام آور آزادی بلکه سربازان یک پروژه خونین خواهند بود. و هرجا چنین نیروهایی به قدرت رسیده اند، آزادی به وجود نیامده است، تنها شکل تازه ای از اسارت ساخته شده است.
نتیجه: آزادی نه از آسمان می آید، نه از ناسیونالیسم
جامعه ایران میان دو ارتجاع گرفتار است: ارتجاع مذهبی حاکم و ارتجاع ناسیونالیستی، چه ناسیونالیسم عظمت طلب و چه انواع ناسیونالیستهای قومی، تماما ابزار پروژه اسرائیل و آمریکا. رهایی جامعه نه در انتخاب میان این دو، بلکه در شکستن هر دو است. قدرت باید هم از چنگال رژیم اسلامی گرفته شود و هم اجازه داده نشود که به دست نیروهای وابسته به پروژه های موساد و سیا بیفتد.
راه رهایی جامعه در قدرت گرفتن خود مردم است: تشکیل شوراها، ارگانهای محلی، و سازماندهی اجتماعی از پایین. آزادی از آسمان نمی آید. و بدون تردید از دل ناسیونالیسم نیز متولد نمیشود. آزادی تنها زمانی ممکن میشود که مردم خود قدرت را به دست بگیرند و اجازه ندهند سرنوشتشان در بازی قدرتهای جهانی یا در پروژه های ناسیونالیستی قربانی شود.
پروژه “عظمت را به ایران بر میگردانیم”: اقتصاد قبرستان و صنعت چوبه دار
در روزگاری که جامعه از زخم جنگ، فقر، سرکوب و آوارگی میگذرد، گروهی از مدعيان “نجات ايران” با زبان عجيبی به صحنه آمده اند. آنان نه با برنامه آزادی و برابری و رفاه، بلکه با وعده گورستان سخن میگويند. نه از مدرسه و بيمارستان و کار و زندگی، بلکه از چوبه دار و “رسيدگی به حساب تک تک” مخالفان.
مارکس با طعنه مینويسد که هرگاه نیروهای طبقات حاکم از آينده سخن میگويند، در حقيقت گذشته استبدادی خود را با لباسی تازه به صحنه می آورند. امروز نيز همين صحنه تکرار می شود: ارتجاعی که لباس “نجات ملی” و پرچم مضحک “انقلاب شیر و خورشید” در دست گرفته، اما زبانش همان زبان ابلهانه قزاقخانه و دار و ديوار و زندان است.
مشاوران دربار پوشالی رضا پهلوی در تبعيد وعده داده اند: “حساب تک تک را میرسيم.” ديگری با اعتماد به نفس يک گورکن حرفه ای می افزايد: “گورستانها را با نام شما آباد می کنيم.” و مفسری در رسانه های آنان با غروری که تنها از تخيلات قدرت برمی خيزد اعلام می کند که فردای سرنگونی “از روی جنازه مخالفان رد خواهيم شد.”
چه تصوير باشکوهی از “آينده ايران”! نه کارخانه ها، نه دانشگاه ها، نه خيابانهای آزاد، نه زنان رها از قيد تحقير و نابرابری. بلکه گورستانهايی که توسعه يافته اند. چوبه های داری که بازسازی شده اند. و جلادانی که برای “خدمت به عظمت ملی” صف کشيده اند. اگر کسی هنوز ترديد داشت که “عظمت ايران” در قاموس اينان چه معنايی دارد، اکنون پاسخ را از زبان خودشان شنيده است. عظمت در اين فرهنگ سياسی يعنی بازگشت همان نظم استبدادی و ارتجاعی سلطنتی: جامعه ای که در آن مردم نه شهروند بلکه رعيت اند. مخالف نه منتقد بلکه محکوم، و سياست نه ميدان آزادی بلکه ميدان تصفيه حساب و اعدام.
مارکس در هجده برومر تصويری ارائه می دهد که گويی برای همين صحنه نوشته شده است: تاريخ وقتی نتواند قهرمان بيافريند، به سراغ اشباح می رود. مردگان را از گور بيرون می آورد و بر صحنه سياست راه می اندازد تا وانمود کند هنوز زنده اند. در اين نمايش تازه نيز چنين است. نامها و سايه های گذشته احضار شده اند، اما آنچه بازگشته نه شکوه تاريخی بلکه همان منطق پوسيده سرکوب و نکبت است.
طنز تلخ ماجرا اينجاست: کسانی که خود را پرچمدار “آزادی” معرفی می کنند، پيش از رسيدن به قدرت فهرست گورستانها را آماده کرده اند. هنوز به جايی نرسيده اند، اما چوبه های دار را در تخيلاتشان نصب کرده اند. هنوز جامعه که نه، حتی روباتهای موساد هم يک بار به آنان رأی نداده است، اما در ذهنشان از جنازه مخالفان عبور کرده اند. به زبان ساده، اينان حتی پيش از آنکه دولتی داشته باشند، جلاد خانه شان را طراحی و در خارج راه اندازی کرده اند. و تاريخ با لبخندی سرد يادآوری می کند که اين لحن برای مردم ايران چندان هم تازه نيست. پدر همان “عظمت طلبان” زمانی بسيار صريح تر سخن می گفت: اگر کسی نظم او و حزب رستاخیز را نمی پسندد، می تواند “پاسپورت خود را بگیرد و برود.” آن زمان مخالفان بايد کشور را ترک می کردند. نسخه تازه شاگردان همان مکتب حتی اين زحمت را هم حذف کرده است: ظاهرا قرار است مستقيما راهی گورستان شوند تا پروژه “آبادانی قبرها” سريع تر پيش برود.
و در اينجا طنز تاريخ کامل می شود. جريانی که مدعی بازگرداندن “عظمت ايران” است، در حقيقت تنها برنامه توسعه ای که ارائه می دهد گسترش بهشت زهرا است. اگر اينان فردای خود را بسازند، شايد تنها شاخص رشد اقتصادی کشور تعداد قبرهای تازه باشد. شايد تنها پروژه عمرانی بزرگ، توسعه گورستانها باشد. شايد تنها نظم اجتماعی که برقرار می شود نظم صفهای اعدام باشد. اما اينجا بايد مکث کرد و خنديد. نه خنده ای شاد، بلکه خنده ای که در برابر مضحکه های تاريخی سر می دهد: خنده ای که پوچی يک ادعا را عريان می کند. زيرا اين سناريو نه قدرتمند است، نه ترسناک، بلکه صرفا مضحک است. جريانی که هنوز حتی سايه ای در جامعه ندارد، برای جامعه چوبه دار نصب می کند. جريانی که حتی در تخيلات سياسی خود نيز نمی تواند مدرسه و کارخانه بسازد، با اعتماد به نفس از آبادانی گورستان سخن می گويد.
چنين پروژه ای نه آينده، بلکه اعلام ورشکستگی سياسی است. تاريخ بارها نشان داده است که کسانی که برنامه شان با قبر آغاز می شود، سرانجام خود در گورستان سياست دفن می شوند. از همين رو اين وعده های تاريک بيش از آنکه نشانه قدرت باشند، نشانه درماندگی اند. جريانی که آينده اش را با گورستان تعريف می کند، پيشاپيش اعتراف کرده است که از ساختن جامعه ای آزاد و انسانی ناتوان است.
آينده ای که مردم می خواهند نه “عظمت قبرستانی” است و نه تاجی که بر ويرانه ها گذاشته شود. آينده ای است که در آن انسان زنده بماند، آزاد بماند و زندگی کند. و از همين جا نتيجه روشن می شود: اينان نه وارثان آينده، بلکه بازندگان تاريخ اند. اشباحی که پيش از آنکه بر تخت بنشينند، در حاشيه تاريخ دفن شده اند.
۶ مارس ۲۰۲۶
