علی جوادی- از خاکستر هیروشیما، جنایت ١١ سپتامبر تا “مدل ژاپن” الگوی سلطنت طلبان
بیستوپنج سال پس از ۱۱ سپتامبر، همان پرسشی که منصور حکمت آن را “جنگ تروریستها” نامید دوباره در برابر جامعه ایران قرار گرفته است؛ این بار با بمب اتم روی میز. این مقاله چهار ادعا دارد. اول، روایتی که ژاپن بمبارانشده را الگوی پیشرفت معرفی میکند تاریخ نیست، الهیات است: رستگاری از راه آتش. ژاپن نه بهخاطر بمب، بلکه با سرمایهای که پیش از جنگ انبار کرده بود و در خدمت استراتژی جنگ سرد بازسازی شد. دوم، عادیسازی کشتار اتمی پیش از هر بمبافکنی در زبان اتفاق میافتد؛ “سلاح تاکتیکی”، “گزینه” و “تلفات جانبی” کلماتی نیستند که فاجعه را توصیف کنند، کلماتی هستند که آن را ممکن میکنند. سوم، راست جنگطلب و طرفداران بمب در جمهوری اسلامی دو دشمن آشتیناپذیر نیستند؛ دو سر یک منطقاند و یکدیگر را تولید میکنند. هر تهدید از واشینگتن یک استدلال به نطنز هدیه میدهد و هر سنتریفیوژ در نطنز یک بهانه به واشینگتن. چهارم، این جریان راست به بمبافکن خارجی پناه میبرد نه از قدرت، بلکه از بیپایگی؛ بمب جانشین آن پایه اجتماعی است که ندارد. نتیجه سیاسی این چهار حکم یک چیز است: شیشه عمر جمهوری اسلامی نه در فردو است، نه در پنتاگون، بلکه در دست مردم ایران.
تراژدی در ۱۹۴۵، لطیفه در استودیو
یازدهم سپتامبر ۲۰۰۱، ربع قرن از آن صبح میگذرد. بیستوپنج سال پیش پرسیدیم چگونه کشتن سه هزار انسان به یک آرمان تبدیل شد؛ امروز باید بپرسیم چگونه کشتن صدها هزار انسان به یک “گزینه” تبدیل شده است. میان آن پرسش و این پرسش تنها زمان فاصله نیست؛ یک بمب فاصله است.
در اوت ۱۹۴۵ دولت آمریکا دو بمب اتم بر هیروشیما و ناگازاکی انداخت و شمار عظیمی از انسانها را کشت؛ کودک و کارگر و پرستار و مادر و پیرمرد، انسانهایی که در یک لحظه سوختند، زیر آوار مردند و بسیاری دیگر در ماهها و سالهای بعد قربانی تشعشع شدند. آن یک فاجعه بود.
هشتاد سال بعد، در استودیو کانال ۱۴ تلویزیون اسرائیل، شیمون ریکلین در حضور ایتامار بنگویر پرسید چرا اسرائیل در ایران از بمب نوترونی استفاده نمیکند؛ سلاحی که به تعبیر خودش ساختمانها را کمتر تخریب میکند و انسانها را میکشد. وزیر امنیت ملی اسرائیل نه اعتراض کرد و نه رد کرد؛ خندید و گفت بگذارید حرفش را بزند.
این خنده را باید ثبت کرد. صحبت بر سر کشتن انبوه انسانهاست و وزیر میخندد. تاریخ بار اول به شکل فاجعه ظاهر میشود و بار دوم به شکل خنده در استودیو. و هیچ تصویری منطق این جهان را بهتر از همین صحنه نشان نمیدهد: ساختمان بماند، انسان بمیرد.
از هیروشیما یک “مدل” میسازند
“ژاپن دو بار بمب اتم خورد، پیشرفته و مدرن شد.” این مضمونی است که در تصویر منتشرشده از سوی یاسمین پهلوی، با مقایسه ژاپن پس از دو بمباران هستهای و کوبا پس از دههها سوسیالیسم، القا میشود. “دو بار بمب اتم خورد” چنان بیان میشود که گویی صحبت از دو حادثه در مسیر پیشرفت یک کشور است. پشت این چند کلمه اما دو شهر با انسانهای واقعی قرار دارند. در این روایت همه آنها ناپدید شدهاند. از “دو بمب اتم” یکراست به ژاپن پیشرفته امروز میرسیم. جنازهها از جمله حذف شدهاند.
نباید به هیچکس حرفی را که نزده است نسبت داد؛ اما ما به اعتراف احتیاج نداریم، منطق حرف خودش را میزند. و این منطق دو بار فرو میریزد.
بار اول اخلاقی. اگر قربانیان را دوباره وارد تصویر کنید، کل استدلال از هم میپاشد. نسبت دادن مدرنیزاسیون ژاپن به بمباران اتمی همانقدر پوچ است که ویرانی یک شهر را مقدمه ضروری آبادانی بعدی آن معرفی کنیم. بمب اتم یک کار کرد: انسانهای بیشماری را کشت.
بار دوم تاریخی، و این مهمتر است. ژاپن سال ۱۹۴۵ کشوری عقبمانده نبود که بمب آن را مدرن کند؛ از دوره میجی به این سو یک قدرت صنعتی و استعماری بود که با ارتش و ناوگان و صنعت سنگین خود جنگ اقیانوس آرام را راه انداخته بود. آنچه بعدا اتفاق افتاد نه پاداش آتش بود و نه معجزه: اصلاحات ارضی و تصفیههای دوره اشغال، سرکوب چپ و رادیکالیسم کارگری در “مسیر معکوس” اشغال، سفارشات عظیم آمریکا در جنگ کره، جای ژاپن در استراتژی جنگ سرد در شرق آسیا، و انبوه نیروی کار ارزان و منظم. سرمایه انبار شده پیش از جنگ، در چارچوب سیاسی تازه، بازسازی را ممکن کرد. نتیجه روشن است: این استدلال تاریخ نیست، الهیات است – رستگاری از راه انفجار اتمی.
زبان همیشه یک قدم جلوتر از بمبافکن پرواز میکند
اما همین حذف انسان از روایت اتفاقی نیست. درست در این حذف است که یک سیاست شکل میگیرد. “ژاپن” دیگر صرفا نام کشوری در شرق آسیا نیست؛ به استعارهای سیاسی برای حل مسئله ایران تبدیل شده است. الهیار (آریا) کنگرلو از “مدل ژاپن” در کنار “مدل شوروی” برای پایان دادن به جمهوری اسلامی سخن میگوید. در تحلیل او جامعه ایران به دلیل نفوذ اسلام و مذهب قادر نیست از طریق یک انقلاب اجتماعی حکومت اسلامی را سرنگون کند. نتیجه سیاسی این تصویر بسیار مهمتر از مقدمات جامعهشناختی آن است: وقتی مردم از مقام عامل تغییر کنار گذاشته شدند، قدرت دیگری باید جای آنها را بگیرد؛ قدرت خارجی، جنگ و شکست نظامی.
و این استعاره دیگر فقط در ادبیات اپوزیسیون نیست. در ۲۸ اوت ۲۰۲۶، تاکر کارلسون در گفتوگو با جو کنت، رئیس پیشین مرکز ملی مقابله با تروریسم آمریکا، گفت که بحث استفاده از سلاح هستهای تاکتیکی علیه اهدافی در ایران در پنتاگون و در قالب اسلایدهای برنامهریزی نظامی مطرح شده است. پاسخ کنت از خود ادعا گویاتر بود: او از این گزینه دفاع نکرد، فقط منطق آن را تا انتها دنبال کرد و گفت اگر هدف سیاست آمریکا فروپاشی کامل حکومت باقی بماند و راههای متعارف جواب نداده باشند، “به نوعی باید از یک سلاح کشتار جمعی یا یک سلاح هستهای استفاده کنیم” – و برای توضیح، به ژاپن جنگ دوم اشاره کرد. کارلسون واکنش نشان داد که هر کس استفاده اول از سلاح هستهای را پیشنهاد کند “یک دیوانه، یک دیوانه خطرناک” است.
در یکی مجری تلویزیون از بمب نوترونی میپرسد و وزیر میخندد؛ در دیگری یک مقام ارشد امنیتی، خونسرد، ژاپن ۱۹۴۵ را نتیجه منطقی سیاست امروز اعلام میکند. “مدل ژاپن” استعاره حاشیهای اپوزیسیون ایرانی نیست؛ زبان مشترک یک اردوگاه است.
اصطلاح “بمب هستهای تاکتیکی” خود بخشی از مسئله است. چه عبارت تمیز و تکنوکراتیکی! دیگر با بمب اتم مواجه نیستیم، با “سلاح هستهای تاکتیکی” روبهرو هستیم. قتلعام جای خود را به “گزینه” میدهد، شهر سوخته به “سناریو” و انسانهایی که قرار است بمیرند از کودک و کارگر و زن و دانشجو به “تلفات” تبدیل میشوند. هر جنایت بزرگ ابتدا در زبان و روی زمین گفته و نوشته میشود و بعد در آسمان اجرا. برای پایین آوردن آستانه ارتکاب یک جنایت، ابتدا باید آستانه وحشت از تصور آن را پایین آورد.
این مسیر را باید در کلیت آن دید. دیروز صحبت از تحریم و “فشار حداکثری” بود؛ سپس حمله محدود، بمباران تاسیسات هستهای، جنگ برای تغییر رژیم و “مدل ژاپن”؛ امروز “بمب تاکتیکی” مانند یکی دیگر از گزینههای روی میز ژنرالها. بمب برای ژنرال تاکتیکی است؛ برای کودکی که زیر آن میسوزد استراتژیک. کلمه “تاکتیکی” را حذف کنید، آنچه باقی میماند روشن است: سلاح کشتار جمعی.
جنگ تروریستها
درست در همین نقطه است که ۱۱ سپتامبر دوباره موضوعیت پیدا میکند. بیستوپنج سال پیش اسلامیستهای القاعده هواپیماهای مسافربری را به برجهای مرکز تجارت جهانی و پنتاگون کوبیدند و نزدیک به سه هزار انسان را کشتند؛ کارمند، نظافتچی، آتشنشان، مهاجر، مسافر، زن و مرد. اما القاعده پیش از کشتن آنها یک کار ایدئولوژیک انجام داده بود: آن آدمها دیگر فرد نبودند، “آمریکا” و “غرب” و “کفار” بودند. اینجا همان قاعدهای عمل میکند که در استودیو کانال ۱۴ و در اسلایدهای پنتاگون عمل میکند. ابتدا انسان را از تصویر پاک میکنند و سپس کشتن او آسانتر میشود.
منصور حکمت بلافاصله پس از ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، ابعاد بزرگتر واقعه را دید. او نوشت در “دو سوی این کشمکش ضد بشری” دو اردوی اصلی تروریسم بینالمللی ایستادهاند: از یک سو “جنبش ارتجاعی و کثیف اسلام سیاسی” و از سوی دیگر “عظیمترین ماشین تروریسم دولتی و ارعاب و باجخوری بینالمللی”. اهمیت موضع او دقیقا در امتناع از انتخاب میان این دو قطب بود: جنایت القاعده کوچکترین مشروعیتی به میلیتاریسم آمریکا نمیداد و جنایات آمریکا کوچکترین تخفیفی به اسلام سیاسی.
اما اردوی سوم یک موضع اخلاقی نیست، یک منفعت مادی است. طبقه کارگر و توده های مردم تنها نیرویی است که در هیچکدام از این دو زرادخانه سهمی ندارد. نه از بمب جمهوری اسلامی چیزی به او میرسد، نه از بمبافکن آمریکایی؛ هزینه هر دو را میپردازد و از هر دو تنها یک چیز میگیرد: قبرستان. اینکه انسان وسیله سیاست نباشد آرزو نیست، برنامه ای است که وسیله بودن، سرنوشت روزمره اوست.
بمب اتم؛ بیمه عمر جمهوری اسلامی؟
جمهوری اسلامی بخشی از همین جهان است. دستیابی این حکومت به بمب اتم هیچ منفعتی برای مردم ایران ندارد. حکومتی که زندان و شکنجه و اعدام و سرکوب زنان و کارگران بخشی از تاریخ آن است، با داشتن بمب اتم “مترقی” نمیشود. اگر جمهوری اسلامی در پی تبدیل ظرفیت هستهای خود به سلاح باشد، هدف آن دفاع از آزادی و رفاه مردم نیست؛ تضمین بقای یک حکومت است. و این پروژه از هیچجا تامین نمیشود جز از کار و امکانات زندگی و معیشت همان مردمی که قرار است گروگان آن باشند: بمب جمهوری اسلامی دستمزد پرداختنشده کارگر ایرانی است که به فلز ریخته شده.
درست در همین نقطه تناقض سیاست راست جنگطلب نیز آشکار میشود. هرچه حمله و تغییر رژیم از بیرون و حتی کاربرد سلاح هستهای بیشتر به عنوان گزینهای واقعی مطرح شود، استدلال طرفداران بمب در جمهوری اسلامی هم تقویت میشود: اگر بمب داشته باشیم، حمله نمیکنند. تهدید خارجی به خوراک سیاسی پروژه اتمی حکومت تبدیل میشود.
پس این دو دشمن یکدیگر را تحمل نمیکنند؛ تولید و توجیه میکنند. یکی بمبافکن خارجی را بیمه آزادی معرفی میکند و دیگری بمب اتم را بیمه بقای حکومت. هر دو در یک فرض مشترکاند: مردم قربانیان اصلی این جدال خونین اند. پس این سیاست حتی از منظر هدف اعلامشده خودش هم معکوس است: هرچه تهدید خارجی شدیدتر شود، جمهوری اسلامی راحتتر سرکوب را به نام “امنیت” و بمب را به نام “بازدارندگی” میفروشد.
راستی که پایه ندارد
اما چرا این جریان به جای مردم به بمبافکن نگاه میکند؟ پاسخ را نباید در ایدئولوژی، در موقعیت اجتماعی آن باید جست. این راست به بمب پناه میبرد چون نیرویی در جامعه پشت سرش نیست. جنگ برای او راه حل نیست، جانشین است؛ جانشین آن پایه اجتماعی که ندارد. کسی که نمیتواند مردم را بسیج کند، ارتش اجاره میکند.
بیش از آن، او از انقلاب اجتماعی بیشتر میترسد تا از جمهوری اسلامی. چون انقلاب پروندهای را باز میکند که سلطنت جواب آن را ندارد – مالکیت، دستمزد، سازمان کارگری، حق اعتصاب. برای همین ایران ویرانی را که بتواند به ارث ببرد به ایران آزادی که نتواند بر آن حکومت کند ترجیح میدهد. آنگاه تئوری “جامعه مذهبی و ناتوان از انقلاب” کارکرد واقعی خود را نشان میدهد: مردم را از صلاحیت سیاسی ساقط میکنند تا بمبافکن صلاحیت پیدا کند.
سلطنتطلب بیسلطنت، ژنرال بیارتش، دولت در تبعید بیکشور، استراتژیست بیمردم و مفسر بیمخاطب، همه در استودیوهای ماهوارهای گرد آمدهاند تا برای جامعهای که یک روز در آن زندگی نکردهاند “مدل” انتخاب کنند. اینها روح مکآرتور را احضار میکنند چون آیندهای برای احضار ندارند.
جهان وارونه
وارونگی این جهان فقط آنجا نیست که صاحب بمب اتم خود را پاسدار جهان عاری از بمب معرفی میکند. تنها دولتی که در تاریخ سلاح اتمی را علیه شهرها به کار برده، خود را پاسدار عدم اشاعه میداند؛ اسرائیل که خود یک قدرت هستهای محسوب میشود درباره ممنوعیت دستیابی دیگری به همان سلاح حکم صادر میکند؛ و قدرتهایی با هزاران کلاهک از “امنیت جهان” سخن میگویند. بازدارندگی نام مستعار انحصار است و عدم اشاعه، اساسنامه یک صنف: باشگاهی که مانند هر صنف دیگری ورود عضو تازه را ممنوع میکند، نه به دلیل صلح، به دلیل امتیاز. و در افراطیترین شکل این منطق به این فرمول میرسیم: برای جلوگیری از بمب اتم، بمب اتم بزنیم.
این دیگر ریاکاری سیاسی نیست؛ منطق ساختاری یک جهان وارونه است. بمب “ما” بازدارندگی است و بمب “آنها” تهدید بشریت؛ بمباران “ما” عملیات نظامی است و بمباران آنها تروریسم. حتی حق انسان بودن هم با جغرافیا و پرچم توزیع میشود.
مارکس از جهانی سخن میگفت که در آن ساختههای انسان بر انسان حاکم میشوند و روابط میان انسانها شکل روابط میان اشیا به خود میگیرد. در میلیتاریسم اتمی این وارونگی به وحشیانهترین شکل خود میرسد: از بمب “هوشمند”، موشک “دقیق”، سلاح “تاکتیکی” و زرادخانه “مسئولانه” سخن میگویند و بمب صاحب صفت میشود، در حالی که انسان صاحب شماره میشود. ابزار کشتار خصلت انسانی میگیرد و انسان به “هدف” و “تلفات” تنزل پیدا میکند. هیروشیما یک عبارت در گزارش ستاد ارتش نبود؛ شهری پر از انسان بود.
و اینجاست که ۱۱ سپتامبر آینهای در برابر این جهان میشود. اگر کشتن نزدیک به سه هزار انسان در نیویورک به این دلیل که دولت آمریکا مسئول جنگ و جنایت بوده است تروریسم و جنایت است – که هست – چرا کشتن دهها یا صدها هزار انسان در تهران به دلیل جنایات جمهوری اسلامی باید با اضافه کردن کلماتی مانند “تاکتیکی”، “بازدارندگی” و “تغییر رژیم” قابل قبول شود؟ کودک تهرانی کمتر از کارمند برجهای دوقلو انسان نیست. کارگر در ایران مسئول سیاست هستهای جمهوری اسلامی نیست. زنی که علیه حجاب اسلامی مبارزه میکند سپاه پاسداران نیست. “تلفات جانبی” نام خانوادگی ندارد؛ اسم کوچک هم ندارد.
آزادی محموله هوایی نیست
اما سیاست ما کمونیستهای کارگری از نقطه مقابل آغاز میکند. جمهوری اسلامی نباید بمب اتم داشته باشد؛ آمریکا، اسرائیل، روسیه، چین، بریتانیا، فرانسه، هند، پاکستان و کره شمالی هم نباید داشته باشند. بمب جمهوری اسلامی با شعار “مقاومت” موجه نمیشود و بمب آمریکا و اسرائیل با شعار “آزادی ایران” انسانی نمیشود.
اما مخالفت با جنگ به معنای صف بستن زیر پرچم “دفاع از کشور” هم نیست. اینجا تله دومی گذاشتهاند: حکومتی که هر اعتصاب را در زمان صلح “اقدام علیه امنیت ملی” مینامد، در زمان جنگ همان اعتصاب را خیانت اعلام میکند. اردوی سوم دقیقا آنجا معنا پیدا میکند که کارگر در زمان جنگ هم دست از خواستهای خود برندارد، آتشبس طبقاتی را نپذیرد، و دست خود را به کارگر آن سوی مرز – در اسرائیل، در منطقه، در آمریکا – دراز کند.
جامعه ایران به “مدل ژاپن” احتیاج ندارد، به بمب نوترونی و “بمب تاکتیکی” احتیاج ندارد و به شاهزادهای که بر موج بمباران به تهران آورده شود نیز؛ همانطور که به بمب اتم جمهوری اسلامی احتیاجی ندارد. این جامعه به قدرت خودش احتیاج دارد: به کارگری که تولید را متوقف کند، به زنی که فرمان حکومت اسلامی را زیر پا بگذارد، به معلم و پرستار و بازنشسته و دانشجویی که سازمان پیدا کند، به اعتصاب عمومی، به شورا و به جنبشی آزادیخواه، سکولار، برابریطلب و سوسیالیستی که هم جمهوری اسلامی را کنار بزند و هم دست دولتهای جنگطلب را از سر جامعه کوتاه کند.
جمهوری اسلامی را میخواهیم سرنگون کنیم دقیقا به این دلیل که زندگی انسانها را تباه کرده است، نه اینکه انسانها را قربانی کنیم تا جمهوری اسلامی سرنگون شود. تمام فاصله ما با سیاست جنگطلبانه در همین یک جمله است.
هیروشیما مدل آزادی ایران نیست. نه هیروشیما برای ایران، نه جمهوری اسلامی برای ایران. آزادی محموله هوایی نیست؛ در گمرک هیچ کشوری تحویل داده نمیشود. آزادی را نمیتوان از آسمان بمباران کرد؛ آزادی را مردم روی زمین میسازند.
۱۰ سپتامبر ۲۰۲۶
Näytä vähemmän
