وریا روشنفکر-  تنگه هرمز، جنگ و سفره مردم
تنگه هرمز بار دیگر به یکی از کانون‌های اصلی بحران جنگی در منطقه تبدیل شده است. عبور کشتی‌ها از این مسیر حیاتی به‌شدت کاهش یافته، هزینه حمل نفتکش‌ها به رکوردهای بی‌سابقه رسیده و قیمت نفت جهش کرده است. دولت‌ها از امنیت کشتیرانی، کنترل مسیرهای انرژی و ضرورت حفظ موقعیت خود سخن می‌گویند؛ اما در پشت این زبان دیپلماتیک و نظامی، زندگی میلیون‌ها انسان قرار دارد که قرار است هزینه این بحران را بپردازند.
برای حکومت اسلامی در تهران، هرمز یک اهرم نظامی و سیاسی است؛ برای دولت آمریکا، بخشی از فشار بر حکومت ایران و کنترل مسیرهای انرژی؛ و برای شرکت‌های بزرگ نفتی و کشتیرانی، مسئله سود و ریسک. اما برای کارگری که دستمزدش کفاف زندگی نمی‌دهد، بازنشسته‌ای که قدرت خریدش هر روز کمتر می‌شود و خانواده‌ای که با گرانی مواد غذایی و اجاره خانه دست‌وپنجه نرم می‌کند، معنای بحران در نهایت به یک چیز برمی‌گردد: فشار بیشتر بر زندگی.
جامعه ایران پیش از این جنگ نیز زیر بار سقوط ارزش ریال، تورم، بیکاری و دستمزدهای پایین قرار داشت. جنگ این بحران را به وجود نیاورده، اما آن را تشدید کرده است. افزایش هزینه حمل‌ونقل و تجارت، اختلال در صادرات و واردات و جهش قیمت انرژی، فشار بیشتری به اقتصادی وارد می‌کند که پیش از این نیز اکثریت مردم را زیر فشار قرار داده بود.
در همین شرایط، حکومت اسلامی از مردم می‌خواهد «شرایط جنگی» را تحمل کنند و در برابر دشمن خارجی متحد شوند. اما این نسخه‌ای قدیمی است: هرگاه کارگر برای دستمزدش اعتراض می‌کند، کشور در شرایط حساس است؛ هرگاه بازنشسته به فقر اعتراض می‌کند، منابع وجود ندارد؛ و هرگاه پرستار یا معلم دست به اعتراض می‌زند، امنیت کشور به میان کشیده می‌شود. اما ظاهراً هیچ شرایطی مانع ادامه هزینه‌های نظامی و امنیتی حکومت نیست.
اعتراض‌های کارگران و بازنشستگان پاسخ دیگری به این وضعیت است. بازنشستگان برای حقوق و مطالبات خود به خیابان می‌آیند، پرستاران علیه دستمزد و شرایط کاری اعتراض می‌کنند، کارگران کارخانه‌ها با اخراج و عدم پرداخت دستمزد روبه‌رو هستند و کارگران نفت و گاز، در همان صنعتی که میلیاردها دلار ثروت تولید می‌کند، برای حقوق و امنیت شغلی خود مبارزه می‌کنند. اینها اعتراض‌های پراکنده نیستند. مسئله مشترک آنها روشن است: جامعه‌ای که همه ثروت را تولید می‌کند، نمی‌خواهد هزینه بحران‌ها را نیز یک‌طرفه بپردازد.
از اینجا باید مرز روشنی با منطق هر دو طرف جنگ کشید. نه حکومت اسلامی نه دولتهای اسرائیل و آمریکا نماینده حقوق و زندگی کارگر و بازنشسته نیستند، آنها منافع طبقه خود یعنی سرمایه داران را حفاظت میکنند و جنگ شان نیر برسر همین است. کارگری که در یک کارخانه یا پالایشگاه کار می‌کند، هیچ دلیلی ندارد خود را در صف یکی از دولت‌های درگیر جنگ قرار دهد. او نه در تصمیم‌گیری درباره جنگ نقشی دارد و نه سهمی از سود نفت و تجارت جهانی می‌برد؛ آنچه نصیبش می‌شود، گرانی، کاهش قدرت خرید و ناامنی شغلی است.
به جای سخن گفتن از «منافع ملی»، باید از حق مردم سخن گفت. حق مردم چیست؟ حق داشتن کار و دستمزد کافی، حق برخورداری از درمان و آموزش، حق داشتن مسکن، حق اعتراض و اعتصاب و حق زندگی بدون ترس از جنگ و سرکوب. این حقوق را نمی‌توان به خاطر هیچ جنگی معلق کرد. وقتی نفت گران می‌شود، سؤال اساسی این نیست که بازار چه واکنشی نشان می‌دهد؛ سؤال این است که مردم چه سهمی از ثروتی که تولید می‌شود دارند. وقتی ارز سقوط می‌کند، مسئله فقط یک عدد در بازار نیست؛ ارزش دستمزد میلیون‌ها انسان است که هر روز کمتر می‌شود. وقتی هزینه جنگ بالا می‌رود، باید پرسید چه چیزی از بودجه زندگی مردم کم خواهد شد.
سرمایه‌دار امکان انتقال افزایش هزینه‌ها به قیمت کالاها را دارد؛ کارگر ندارد. شرکت می‌تواند قیمت محصول خود را بالا ببرد؛ بازنشسته نمی‌تواند مستمری خود را متناسب با تورم افزایش دهد. به همین دلیل افزایش قیمت نفت برای بازار می‌تواند فرصت باشد، اما برای خانواده‌ای که قدرت خریدش سقوط کرده، چیزی جز گرانی بیشتر نیست.
از سوی دیگر، دولت آمریکا نیز نمی‌تواند با تحریم، محاصره اقتصادی و عملیات نظامی ادعا کند که این سیاست‌ها در خدمت آزادی مردم ایران است. این اساسا مردم ایران هستند که هزینه این سیاست‌ها را می‌پردازند. جنگ و تحریم، مانند سیاست‌های اقتصادی حکومت، زندگی کسانی را هدف می‌گیرد که کمترین قدرت دفاع از خود را دارند. بنابراین موضع مستقل مردم روشن است: نه به جنگ ارتجاعی، نه به طرفین جنگ طلب جمهوری اسلامی و دولتهای آمریکا و اسرائیل و متحدانشان.
اما مخالفت با جنگ نباید به معنای تعطیل کردن مبارزه علیه حکومت اسلامی باشد. برعکس، در شرایط جنگی باید بر حق اعتراض، اعتصاب و سازمان‌یابی بیشتر تأکید کرد. حکومت نباید بتواند جنگ را بهانه‌ای برای سرکوب بیشتر و تحمیل فقر بیشتر کند. اعتراض بازنشسته به مستمری، اعتراض کارگر به اخراج، اعتراض پرستار به دستمزد و اعتراض جوان بیکار به فقدان شغل، در نهایت بخش‌های مختلف یک مبارزه واحد برای زندگی انسانی‌اند. مسئله فقط چند درصد افزایش حقوق نیست؛ مسئله این است که ثروتی که جامعه تولید می‌کند چرا باید پیش از هر چیز صرف جنگ، سرکوب و حفظ قدرت شود، در حالی که اکثریت جامعه از ابتدایی‌ترین امکانات زندگی محروم است.
بحران هرمز این تناقض را عریان‌تر کرده است. کافی است عبور نفتکش‌ها مختل شود تا بازار جهانی و قیمت نفت تکان بخورد و میلیاردها دلار جابه‌جا شود؛ اما وقتی کارگری اخراج می‌شود یا بازنشسته‌ای از تأمین هزینه زندگی عاجز می‌ماند، این بحران در محاسبات صاحبان قدرت اهمیت چندانی ندارد.
این جهان وارونه را نباید پذیرف!
امنیت واقعی مردم، امنیت نفتکش‌ها نیست؛ امنیت شغلی، درآمد کافی، مسکن، درمان و آموزش است. آزادی واقعی نیز آزادی دولت‌ها برای جنگیدن نیست؛ آزادی انسان‌ها برای اعتراض، اعتصاب و سازمان‌یابی است. ممکن است فردا تنگه هرمز باز شود، کشتی‌ها دوباره حرکت کنند و دولت‌ها برسر توافقی موقت به تفاهم برسند. اما اگر کارگر همچنان فقیر باشد، بازنشسته همچنان زیر فشار زندگی کند و جوان همچنان بیکار بماند، بحران واقعی جامعه باقی است.
مسئله اصلی هرمز نیست؛ مسئله جامعه‌ای است که ثروت عظیمی تولید می‌کند اما اکثریت مردمش از یک زندگی شایسته محروم‌اند. جنگ دولت‌ها نباید جنگ مردم شود و نفت نباید بهانه فقر مردم باشد. حق مردم، زندگی آزاد و شایسته است؛ و برای به دست آوردن آن باید قدرت خود را در مبارزه از پایین سازمان دهند.
۱۱ سپتامبر ۲۰۲۶

Näytä vähemmän