علی جوادی- حقیقتی که مثله شد و به سلاح توجیه کشتار بدل گشت! در نقد تزهای حمید تقوایی
“بدون سرنگونی، صلحی وجود ندارد” — کلید واژه تزهای حمید تقوایی. جمله ای که از قرار فشرده تئوری آنها در دفاع از جنگ و همسویی با ماشین کشتار آمریکا و اسرائیل است.
اما در عین حال جمله ای که نیمی از واقعیت را با ژست حقیقت مطلق عرضه میکند، و درست به همین دلیل، به دروغی خطرناک تبدیل میشود. نیمی از حقیقت، وقتی نیمه دیگرش را عامدانه حذف کند، دیگر حقیقت نیست؛ ابزار است، سلاح است، و در اینجا، توجیهی برای جنگی که نه از پایین، که از بالا، نه از دل جامعه، که از دل ماشینهای نظامی شکل میگیرد.
نیمه حقیقت: سرنگونی شرط آزادی است، اما چگونه؟
هیچ تردیدی نیست که جمهوری اسلامی، این دستگاه سرکوب سازمان یافته، نه اصلاح پذیر است و نه همزیست با آزادی. این بخش از گزاره، نه فقط درست، بلکه بدیهی است. اما مساله دقیقا از جایی آغاز میشود که این حقیقت به ابزاری برای مشروعیت دادن به هر نوع “سرنگونی” بدل میشود، حتی اگر این سرنگونی از لوله توپهای جنگی ارتشهایی به همان اندازه جنایتکار و نابود کننده، و با نابودی جامعه همراه باشد و عبور کند. سرنگونی، اگر از دل جامعه نجوشد، اگر محصول دخالت نیروهای دولتهای تروریست و جنگهای ویرانگر باشد، دیگر نامش سرنگونی توسط توده مردم نیست؛ جابجایی قدرت است، انتقال خشونت است، و اغلب، بازتولید همان جهنم در شکلی دیگر. تاریخ منطقه پر است از این “سرنگونی ها” که به نام آزادی آغاز شدند و به باتلاقی از جنگ، فقر و استبداد عمیق تر، یک سناریوی سیاه، ختم شدند.
نیمه پنهان: جنگی که خود سرچشمه بی ثباتی است
آنچه در این تز عمدا نادیده گرفته میشود، نقش جنگی است که توسط دولتهای تروریست، از جمله اسرائیل و امریکا، در منطقه پیش برده میشود. گویی جنگ، یک ابزار خنثی است که میتواند به سادگی به آزادی منجر شود. اما واقعیت برعکس است: جنگ، خود کارخانه تولید استبداد است.
گفته بودیم، بارها تکرار کردیم، و امروز متاسفانه به عیان دیدیم که جنگ، جامعه را نظامی میکند، اعتراض را خفه میکند، و هر نیروی ارتجاعی را در موقعیت بسیج و سرکوب قرار میدهد. در چنین شرایطی، نه تنها جمهوری اسلامی تضعیف نمیشود، بلکه با تکیه بر فضای جنگی، مشروعیت سرکوب را بازسازی میکند. آنچه به نام “فشار خارجی” و “کمک در راه است” تبلیغ میشود، در عمل، اکسیژن سیاسی برای بقای همان رژیم کثیف اسلامی است. این تناقض را نمیتوان با شعار پوشاند: چگونه میتوان همزمان مدعی آزادی بود و از شرایطی دفاع کرد که هر امکان جنبش اجتماعی را نابود میکند؟ این تناقض افشاگر ماهیت راست این تزها و همسویی با نیروهای تروریست دولتی است.
فریب بزرگ: جایگزینی انقلاب با جنگ
در اینجا یک جابجایی خطرناک رخ داده است: انقلاب اجتماعی، با جنگ نظامی جایگزین شده است. اولی، محصول سازمانیابی، آگاهی و مبارزه طبقاتی است؛ دومی، نتیجه رقابت قدرتهای دولتی و منافع ژئوپلیتیک. انقلاب، انسان را به صحنه می آورد؛ جنگ، انسان را حذف میکند. وقتی گفته میشود “بدون سرنگونی صلحی وجود ندارد”، باید پرسید: کدام سرنگونی؟ سرنگونی با قدرت مردم یا سرنگونی موشکها؟ اگر پاسخ روشن نباشد، این جمله به راحتی میتواند به توجیهی برای ویرانی شهرها، کشتار غیرنظامیان و نابودی زیرساختهای اجتماعی بدل شود. اما کدام تروریسم دولتی توانسته است از ارتفاع ٣٠ پایی یک رژیم مرتجع روی زمین را سرنگون کند؟ اینجا دیگر نمیوان کلاغ را رنگ کرد و به جای قناری به مردم فروخت!
حقیقت کامل: نه جنگ، نه سازش، بلکه انقلاب از پایین
حقیقت، اگر قرار است حقیقت باشد، باید کامل باشد: نه جنگ قدرتهای تروریستی راه حل است، نه مذاکره با رژیمی که بر سرکوب بنا شده. راه سوم، همان راهی است که همواره خطرناک ترین و در عین حال انسانی ترین بوده است: انقلاب از پایین، سازمانیابی کارگری، و دخالت مستقیم جامعه. صلح واقعی، نه از بمباران می آید و نه از میز مذاکره ای که بالای سر مردم شکل گرفته؛ صلح، محصول برچیده شدن همزمان دو ماشین خشونت است. در محور این مسائل، حل مساله ملی فلسطین، تغییر سکولاریستی و آزادیخواهانه در اسرائیل و سرنگونی رژیم اسلامی در ایران.
در پایان: نیمه حقیقت، ابزار جنایت
این تز، در بهترین حالت، ساده سازی است؛ و در بدترین حالت، همدستی ناخواسته با سناریویی که مردم را میان دو سنگ آسیاب له میکند: استبداد تروریسم حاکم و تروریسم دولتی.
“بدون سرنگونی، صلحی وجود ندارد” — درست. اما اگر این سرنگونی، از مسیر جنگ عبور کند، آنچه باقی میماند نه صلح است، نه آزادی؛ بلکه خاکستر است. و پرسش واقعی این است: آیا قرار است جامعه ای آزاد شود، یا فقط میدان نبردی تروریستی ساخته شود که نتیجه اش تنها سناریوی سیاه است؟ و اینجاست که نیمه حقیقت، به دروغی تبدیل میشود که نه فقط توضیح نمیدهد، بلکه مسیر فاجعه را هموار میکند.
بعد التحریر: نقل قولهای زیر از حمید تقوایی است.
• “مردم دوست دارند جنگ ادامه یابد.”
• “الان میگویند خرابیها بسیارند، اما تصاویر منتشرشده از خرابیها عمدتاً تقلبی و ساختهاند.”
• “هر ضربهای به جمهوری اسلامی، مبارزه مردم برای زیر کشیدن حکومت را تسهیل خواهد کرد.”
در سیاست، لحظههایی هست که واژهها دیگر ابزار توضیح نیستند؛ ابزار جا به جایی و به بیان واقعی تر، ابزار تحریف واقعیتاند. وقتی گفته میشود “مردم جنگ را میخواهند”، دیگر با یک تحلیل طرف نیستیم. با تصاحب صدای مردم طرفیم. مردمی که زیر آوارند، ناگهان در زبان تحلیل، به حامیان همان آوار بدل میشوند. این نه لغزش است و نه بدفهمی؛ این جایگزینی واقعیت با روایت است.
در این دستگاه، ویرانی “بزرگنمایی” میشود، تصویرها “جعلی” اعلام میشوند، و رنج، از واقعیت عینی به “اختلال در روایت” تقلیل مییابد. اینجا حقیقت انکار نمیشود؛ بیاعتبارسازی میشود. اگر خرابی را نبینی، اگر درد را “اغراق” بدانی، اگر مرگ را “تصویرسازی” بخوانی، آن گاه هر فاجعهای، قابل تحمل، و حتی قابل توجیه، میشود.
و بعد، گزاره سوم میآید، آرام، منطقی، خطرناک: “هر ضربهای، مبارزه را تسهیل میکند.” در این نقطه، دیگر فاصلهای میان تحلیل و ماشین جنگ باقی نمیماند. چون اگر هر ضربهای مفید است، دیگر مهم نیست این ضربه به کجا میخورد: به پادگان یا به بیمارستان، به پایگاه یا به خانه و مدرسه میناب، به ساختار قدرت یا به زندگی روزمره مردم. همه چیز در یک معادله حل میشود: ضربه = پیشرفت. و این همان لحظهای است که سیاست، از انسانیت تهی میشود.
و این نه آغاز یک سقوط، که عمق آن است. ممکن است گفته شود اینها تناقضاند. اما نه، اینها اجزای یک منطق واحدند: اینها اشتباهات پراکنده نیستند؛ اینها ستونهای نگاهیاند که در آن، انسان حذف میشود تا نتیجه حفظ شود. وقتی “نام مردم” سپر میشود و “منطق جنگ” نتیجه، دیگر با لغزش روبهرو نیستیم؛ با صورتبندیای کامل از بیاعتنایی به واقعیت انسانی روبروئیم.
نکته آخرین
اگر قرار است آزادی از دل این منطق بیرون بیاید، آزادی برای چه کسی خواهد بود؟ برای مردمی که صدایشان مصادره شد؟ برای جامعهای که ویرانیاش انکار شد؟ یا برای تحلیلی که در نهایت، با هر انفجار، احساس پیشروی میکند؟ اینجا دیگر بحث بر سر یک فرد نیست؛ بحث بر سر لحظهای است که سیاست، به نام رهایی، در کنار ویرانی میایستد، نه در آغاز یک سقوط، که در عمق آن. و این سئوال کلیدی که کدام سقوط؟
۲۴ آوریل ۲۰۲۶
