علی جوادی- جنگی که جامعه را به زير آوار برد، مبارزات مردم را قیچی کرد و به رژیم “دست بالا” داد
در بازار مکاره پروپاگاندا، جایی که هر بمب را با نام “آزادی” میفروشند و هر موج انفجار را “فرصت تاریخی” جا میزنند، اکنون یک واقعیت تلخ چون آوار بر سر همه فرود آمده است: رژیم اسلامی، با همه ضربات سنگین نظامی و سياسی، در اين جنگ سرنگون نشد. نه آن “فروپاشی برق آسا” رخ داد، نه آن “شنبه بزنيم، دوشنبه مردم تمامشان میکنند” تحقق يافت، و نه آن افسانه پوسيده که گويا بمباران از آسمان ميتواند کار خيابان را انجام دهد، از قبر تبليغات بيرون آمد و جان گرفت. برعکس، جنگ همان کاری را کرد که جنگهای ارتجاعی هميشه ميکنند: جامعه را زير فشار برد، افق اعتراض را عقب زد، و بقای رژيم را موقتا با خون مردم بيمه کرد و در منطقه و جنگ “دست بالا” را پیدا کرد.
افسانه “بمباران = سرنگونی”: وقتی خیال پردازی جای واقعی بینی نشست
رابرت پیپ در مقاله “چرا تشديد به نفع ايران است” در ژورنال “فارين افرز”، استدلال کرده است که ضربات ايران را نبايد “تقلاهای پراکنده يک رژيم در حال مرگ” دانست، بلکه بايد آنها را بخشی از استراتژی “تشدید افقی” فهميد، يعنی گسترش دامنه جغرافیایی و مدت جنگ به جای تلاش برای پيروزی در ميدان یک جنگ متعارف. پیپ و ديگر تحليلگران جنگ هوايی هم هشدار داده بودند که بمباران هوایی به تنهايی نه رژيم را سرنگون ميکند و نه جامعه را به دلخواه نیروی مهاجم بازسازی ميکند. همزمان الکس يانگر، رئيس پيشين ام ای سیکس انگلیس، گفت که آمريکا “کار را دست کم گرفت” و ايران “حدود دو هفته پيش ابتکار را پس گرفت” و حتی “دست بالا” را يافته است. اين تعبيرها ستايش و طرفداری از رژيم آدمکشان اسلامی نيست، توصيف اين واقعيت است که طرفی که از نظر هوايی ضعيفتر است، ميتواند با کش دادن جنگ، گسترش جغرافيايی آن و تحميل هزينه به طرف مقابل، مانع “پيروزی آسان” طرف مقابل شود.
جنگی که قرار بود کوتاه باشد، میتواند به باتلاقی فرسایشی بدل شود
اينجاست که افسانه های جنگ طلبان يک به يک فرو ميريزد. اما اين “افسانه” از کجا آمد؟ اين تصور که گويا با يک ضربه برق آسا به راس حاکميت، جامعه در فاصله ای چند روزه به خيابان میریزد و کار رژيم را تمام میکند، صرفاً يک توهم تبليغاتی نبود، بلکه ريشه در برآوردهای مشخص و یا توهمات پوچ دستگاه اطلاعاتی موساد داشت. رئيس جديد موساد، در چارچوب همان سنت قديمی اين دستگاه، ترکيب عمليات اطلاعاتی با مهندسی سياسی، بر اين تحليل پافشاری میکردند که “ضربه به سر” حاکميت اسلامی، به سرعت شکاف در بالا ايجاد میکند و به دنبال آن انفجار اجتماعی در پائين رخ خواهد داد. اين روايت، با همان سادگی فريبنده اش، توسط بنیامین نتانیاهو به سطح استراتژی رسمی ارتقا داده شد و در مذاکرات با ترامپ به عنوان سناريوی “پايان سريع جنگ” به فروش رفت. اما واقعيت، خشن تر از آن بود که در اتاق های عمليات موساد نوشته شده بود. همان “دوشنبه” ای که قرار بود روز سقوط باشد، به روز انکار بدل شد. نه شکاف تعيين کننده ای در بالا شکل گرفت، نه جامعه ای که زير بمباران بود به خيابان ريخت. آنچه رخ داد، درست برعکس اين سناريو بود: انسجام بيشتر در هسته اصلی قدرت، عقب نشينی جامعه به سنگر بقا، قیچی شدن مبارزات مردم و فروپاشی يک توهم استراتژيک. نقش موساد در اين جنگ، نه فقط در عمليات ميدانی، بلکه در توليد همين برآوردهای سياسی فاجعه بار آشکار شد، برآوردهايی که نشان داد حتی پيشرفته ترين دستگاه های اطلاعاتی نيز، وقتی جامعه را نه به عنوان نيرويی زنده و پیچیده، بلکه به عنوان “متغيری قابل تحريک” ببينند، به همان اندازه مستعد خطا و توهم اند.
آنچه در تل آويو و واشنگتن و ميان بلندگوهای سلطنت طلب فروخته ميشد، اين بود که با زدن راس حاکميت رژیم اسلامی، با نمايش برق آسای قدرت هوايی، با شوک و هراس، جامعه ايران ناگهان به خيابان میریزد و کار رژيم اسلامی را يکسره ميکند. اما تا امروز نه تنها آن “خروجی ساده” پديد نيامده، بلکه گزارشها از اختلاف ميان اهداف واشنگتن و تل آويو، از فرسايشی شدن جنگ، و از ناتمام ماندن اهداف اعلامی ترامپ حکايت دارند. خبرگزاری آسوشيتدپرس هم نوشته که با وجود خسارتهای تاکتيکی سنگين به ايران، چندين هدف اصلی ترامپ هنوز برآورده نشده و رژیم اسلامی همچنان قادر به پرتاب موشک و پهپاد و نگه داشتن سپاه در ميدان است. همزمان رویترز گزارش داده که با وجود لفاظیهای طرفين، مذاکره بر سر طرح آمريکا همچنان در وضعيتی مبهم و پرتنش ادامه دارد و حتی پس از واکنش منفی اوليه تهران، بررسی طرح متوقف نشده است. اين يعنی: جنگی که قرار بود “کار را تمام کند”، اکنون خود به مساله بدل شده است.
يکی از ريشه های اين ارزيابی غلط، همان ايمان کودنانه به بت “قدرت هوايی” و بهتر بگوئیم “تروریسم هوایی” بود، همان خرافه مدرن که هر نسل از ژنرالها و اتاقهای فکر آن را با واژه های تازه بزک ميکند و هر بار هم با اجساد تازه دفن ميشود. رابرت پیپ سالهاست میگويد که فروپاشی سياسی وقتی رخ ميدهد که ائتلاف حاکم از درون بشکند، نه وقتی که فقط ساختمانها بسوزند. مجله تايم هم در گفت و گوی خود با او همين هشدار را برجسته کرد: اين تصور که مردم زير بمباران به جای پناه گرفتن، به سود نیروی بمباران کننده بسيج ميشوند، يک توهم خطرناک است. آنچه بمباران اغلب ميکند، نه رهايی، بلکه منسجم کردن ساختار قدرت، فشرده کردن صفوف حاکمیت به دور جناح فالانژیست قدرت، و تبديل زندگی روزمره مردم به جدال برای بقاست.
در مورد توان موشکی رژيم اسلامی هم همين خطای ارزيابی ديده شد. کاهش نسبی شمار پرتابها در مقاطعی از جنگ، الزاما به معنای تمام شدن توان موشکی رژیم نبود. واشنگتن پست گزارش داده است که پس از اصابت چند موشک رژیم به مناطق حساس در اسرائيل، حتی خود مقامهای اسرائيلی هم ناچار شدند اذعان کنند که سامانه های چندلايه دفاعی بی نقص نيستند و تحليلگران علت رخنه ها را مجموعه ای از تصميم های لحظه ای، خطاهای فنی و محدوديت ذخاير رهگير دانسته اند. همان گزارش به برآوردی اشاره ميکند که موجودی موشکی رژیم ايران را بازسازی شده و در سطحی قابل توجه میبيند. از سوی ديگر، رويترز چند روز پيش از شليک موشکهای دوربردتر، به جزیریه دیاگو گارسیو، رژیم اسلامی و گسترش دامنه خطر به فراسوی ميدانهای قبلی خبر داد. پس مساله فقط “چند موشک کمتر يا بيشتر” نبود؛ مساله اين بود که طرف مقابل ظاهرا ميخواست از رياضيات پرتابها، نتيجه سياسی دلخواه خود را بيرون بکشد. اما جنگ، دفتر حسابداری نيست، کارخانه مرگ است، و در آن اعداد هم دروغ میگويند وقتی با آرزوهای سياسی حاکمان مخلوط شوند.
“دست بالا” یعنی توان تخریب بیشتر
توان رژيم فقط در موشک هم خلاصه نميشود. تنگه هرمز، همان گلوگاهی که در سال های اخیر روزانه حدود ۲۰ ميليون بشکه نفت و معادل حدود ۲۰ درصد مصرف جهانی مايعات نفتی از آن عبور میکرد، و حدود ۱۹ درصد تجارت جهانی سوخت گاز جامع نيز به آن وابسته است، در تمام اين جنگ به اهرم فشار تبديل شد. امروز هم گزارشهای رويترز، آسوشيتدپرس و ديگران نشان میدهند که اختلال در کشتيرانی، حمله به زيرساختهای خليج و آسيب به تاسيسات نفت و گاز، جنگ را از يک ميدان صرفا نظامی به بحرانی جهانی برای انرژی و تورم بدل کرده است. اين همان چيزی است که رابرت پیپ “تشدید افقی” مینامد: یک طرف از آسمان ميزند، طرف دیگر از گلوگاه اقتصاد جهان پاسخ ميدهد. تو میگويی “پيروزی”، بازار نفت جواب ميدهد “بحران”. تو میگويی “فشار حداکثری”، زنجيره تامين جهان میگويد “فاجعه”.
اکنون که از مذاکره، آتش بس و توافق حرف زده ميشود، آنچه از بيرون ديده ميشود نه عقب نشينی نرم رژيم آدمکشان اسلامی، بلکه نوعی سرسختی آميخته با ژست قدرت است. اين را بايد با دقت ديد: ژست قدرت را نبايد با قدرت واقعی اشتباه گرفت. رژيم در موضعی متزلزل اجتماعی اما متراکم در لحظه کنونی ايستاده است. زخمی است، اما ساقط نشده. فرسوده است، اما از هم نپاشيده. و همين فاصله ميان “ضربه خوردن” و “فرو ريختن” همان جايی است که تمام ساده لوحی تئوری های جنگ طلبان رسوا شده است. امروز گزارشهای رويترز و آسوشيتدپرس نشان ميدهند که همزمان با رد علنی بخشهايی از طرح آمريکا، کانالهای ميانجیگری هنوز بازند و رژیم ايران میکوشد پايان جنگ را به شرايطی گره بزند که در آن به نقطه سازشی دست یابد که به نوعی معنای “پیروزی” بدهد. اين هم بخشی از همان واقعيت تلخ است: رژيمی که قرار بود به زانو درآيد، اکنون بر سر نحوه پايان جنگ چانه ميزند و از توان استراتژیک ویژه ای علیرغم ضربات بیشمار تاکتیکی برخوردار است.
ما از ابتدا گفتيم و امروز واقعيت به سود همان حکم بی رحم شهادت ميدهد: جنگ تروريستی از آسمان رژيم اسلامی را سرنگون نميکند. بمباران، خيابان را آزاد نميکند. موشک آمريکايی و اسرائيلی، شورا در کارخانه و محله نمیسازد. برعکس، مردم را از ميدان تعرض سياسی به سنگر حفظ جان عقب میزند. انسانی که ديروز به خيابان میآمد تا عليه حجاب اسلامی، عليه فقر، عليه اعدام، عليه تحقير، عليه تمام نظم اسلامی شورش کند، امروز زير آژير و آوار پيش از هر چيز دنبال سقفی موقتی برای زنده ماندن میگردد. اين نه از ضعف مردم، بلکه از ماهيت جنگ است. جنگ ارتجاعی، جامعه را از افق تغيير آگاهانه به سطح بقا فرو میکاهد.
و اينجاست که کراهت تئوری سلطنت طلبان بيش از هر وقت ديگر برملا شده است. همان جماعتی که تلفات غيرنظامی را با وقاحت تمام “تلفات جنگی” ناميدند، همانها که از روی جنازه کودک و کارگر و زن و سالمند برای خود نردبان قدرت ساختند و رقصیدند، امروز نه فقط از نظر سياسی بلکه از نظر انسانی هم رسوا شده اند. اين جنگ نشان داد که برای اين نيروی ارتجاعی، انسان فقط وقتی محترم است که در خدمت سناريوی قدرتشان باشد. و اگر نباشد، به عددی در حاشيه نقشه عمليات فروکاسته میشود. جنگ، نه فقط رژيم اسلامی را سرنگون نکرد، بلکه چهره ضد انسانی اين اپوزيسيون جنگ طلب را هم عمیقا عريان کرد.
اما آيا اين به آن معناست که رژيم “بيمه عمر” گرفته است؟ نه! بهیچوجه! اينجا هم بايد از دو خطا پرهيز کرد: از يک سو، از ساده لوحی کودنانه ای که ضربه نظامی و بمباران را مترادف سقوط رژيم ميداند. و از سوی ديگر، از ياس ابلهانه ای که هر بقای موقت را به جاودانگی تعبير ميکند. رژيمی که در اين جنگ سقوط نکرده، لزوما ماندگار نشده است. آنچه دريافت کرده، نه جاودانگی، بلکه مهلت است، نه امنيت تاريخی، بلکه نفس کشيدن در زير دود. پاشنه آشيل اين رژيم همان جايی است که هميشه بوده: جامعه، محل کار، محله، دانشگاه، خيابان، و آن لحظه ای که مردم بار ديگر از وضعيت تدافعی و تلاش برای بقاء خارج شوند و با افق روشن سياسی پا به ميدان نبرد سرنوشت ساز بگذارند.
پاشنه آشیل واقعی: نه در آسمان، در خیزش اجتماعی
نمونه زنده آن، خود خيزشی بود که در سال ٤٠١ جنبش “زن، زندگی، آزادی” نام گرفت. خيزشی که نه با بمباران خارجی، بلکه با اراده اجتماعی از پائين، رژيم را در سنگر حجاب شکست داد و اقتدار ايدئولوژيک آن را در این عرصه محوری در هم شکست. اگر آن جنبش نتوانست رژيم را به زير بکشد، علتش کمبود موشکهای آمریکا و اسرائیل نبود؛ علتش کمبود سازماندهی، کمبود افق رهبری روشن و کمبود نهادهای پايدار قدرت از پائين بود. درس آن جنبش نه درخواست بمب بيشتر، بلکه ضرورت سازماندهی بيشتر است: سازماندهی در محيط کار و زندگی، پيوند اعتراض اقتصادی و سياسی، گسترش اشکال سازمانیابی شورايی، و بالا بردن پرچم نقد سوسياليستی عليه کل وضع موجود.
از همين رو، حقيقت را بايد بی رودربايستی گفت: بله، اين جنگ توازن قوا را در کوتاه مدت به سود رژيم جابه جا کرده است. بله، سپاه و جناح فالانژیست از دل اين وضعيت هژمونی بيشتری در درون رژيم يافته اند. بله، جامعه زير فشار بيشتری رفته است، چه در متن جنگ و چه در فردای بلافاصله آن. اما کار ما انکار واقعيت نيست. کار ما ديدن واقعيت و ايستادن بر سياست انسانی در دل آن است. اگر رژيم امروز روحيه گرفته، اين روحيه بر خاکستر يک اقتصاد فروپاشيده، يک جامعه ویران شده و عاصی و يک نفرت عميق عمومی بنا شده است. اين پايه، سنگ نيست؛ شن است. نخستين موج بزرگ اعتراضات کارگری علیه فقر و فلاکت، جنبش آزادی زنان، جنبش ضد مذهبی و آزادی خواهانه ميتواند دوباره آن را در خود حل کند، به شرط آنکه اين بار جامعه نه فقط خشم، که سازمان و افق و آلترناتيو هم داشته باشد.
نتانیاهو، ترامپ و رضا پهلوی هر سه يک دروغ را با لهجه های مختلف تکرار کردند: اينکه نجات از آسمان می آيد. اما تاريخ، اين معلم عبوس و ديرفهم، باز هم همان درس قديمی را تکرار ميکند: هيچ رژيمی را بمباران برای مردم سرنگون نميکند. توده های مردم آن را سرنگون ميکنند، آن هم وقتی که به نيروی خود، به سازمان خود، و به پرچم روشن آزادی و برابری و سوسياليسم تکيه کنند. شیشه عمر رژيم اسلامی نه در دست بمب افکنهای بيگانه، نه در جيب موساد، و نه در توئيتهای شاهزاده درمانده و بی تخت است. شیشه عمر رژیم اسلامی در دست همان مردمی است که اگر حول يک سياست راديکال، ضد سرمايه داری، ضد اسلام سياسی و عميقا انسانی سازمان يابند، ميتوانند نه فقط اين رژيم، بلکه کل منطق سياهی را که جنگ و استبداد و فقر را بازتوليد ميکند، به زباله دان تاريخ بسپارند.
اين راه آسان نيست. اما تنها راه واقعی است. راه ديگر، همان جاده ای است که از فرودگاههای نظامی واشنگتن و تل آويو شروع ميشود و به گورستانهای اين منطقه میرسد.
۲۷ مارس ۲۰۲۶
