علی جوادی- بهمن شفیق، حمید تقوایی: دو مسیر، یک مقصد از دوری از کمونیسم کارگری تا دو اردوی ارتجاع
بازخوانی هشدارهای منصور حکمت درباره مسیر دگردیسی بهمن شفیق و حمید تقوایی؛ یکی به نام مقابله با امپریالیسم به جمهوری اسلامی رسید و دیگری به نام سرنگونی، در کنار میلیتاریسم آمریکا و اسرائیل ایستاد.
دو مسیر متفاوت، دو اردوگاه ارتجاعی
بهمن شفیق و حمید تقوایی امروز در دو سوی ظاهرا متضاد سیاست ایران ایستاده‌اند. یکی به نام مقابله با سیاستهای آمریکا و اسرائیل، عملا کنار جمهوری اسلامی و “محور مقاومت” قرار گرفته است؛ دیگری به نام سرنگونی، با جنگ‌ طلب‌ ترین نیروهای راست، اسرائیل و آمریکا هم ‌جهت شده است. یکی به رأس حکومت اسلامی نامه می‌نویسد تا “کشور” را نجات دهد؛ دیگری از بمب‌های آمریکا و اسرائیل امکان سقوط رژیم استخراج می‌کند.
این دو زمانی از کادرهای شناخته ‌شده حزب کمونیست کارگری و مدافعان مباحث منصور حکمت بودند. امروز یکی در منتهی‌الیه “چپ محور مقاومتی” ایستاده و دیگری در سرنگونی ‌طلبی‌ای که مرزش را با رژیم‌ چنج و میلیتاریسم آمریکا و اسرائیل از دست داده است.
این شیفت اجتماعی ـ سیاسی را نمی‌توان به چند لغزش زبانی یا ارزیابی نادرست از جنگ تقلیل داد. آنچه امروز می‌بینیم فرجام دو مسیر طولانی است؛ مسیرهایی که رگه‌هایشان بیش از ربع قرن پیش ظاهر شد و منصور حکمت همان زمان نسبت به منطق و پیامدهایشان هشدار داد.
بهمن شفیق؛ انترناسیونالی از “نیات کمونیستی”
در مارس ۱۹۹۹، بهمن شفیق “تزهایی درباره یک انترناسیونال کمونیستی” ارائه کرد؛ عنوانی بلند پروازانه برای مرکزی که قرار بود نه از اتحاد احزاب کمونیستی نیرومند، بلکه از کنار هم گذاشتن محافل کوچک و منزوی ساخته شود. منصور حکمت همان زمان در پاسخ نوشت:
“انترناسیونال کمونیستى باید وحدتى از نیروهاى کمونیست باشد و نه تجمعى از نیات کمونیستى… و یا دیالوگى میان انزواهاى کمونیستى.”
اختلاف فقط بر سر زمان اعلام یک انترناسیونال نبود؛ بر سر متد ساختن نیروی کمونیستی بود. کمونیسم باید در جامعه نیرو شود، حزب بسازد، در مبارزه طبقاتی دخالت کند، کارگران و مردم معترض را متشکل سازد و به قدرت نزدیک شود. انترناسیونال نمی‌تواند جانشین این روند شود. با نصب تابلویی جهانی بر در چند محفل منزوی، انزوا به قدرت بین‌المللی تبدیل نمی‌شود؛ فقط تابلو بزرگ‌تر می‌شود.
کمونیسم کارگری؛ مجموعه ای از عقاید یا جنبش اجتماعی؟
او در همان نامه اختلاف بنیادی‌تری را نیز بار دیگر مطرح کرد: “کمونیسم کارگرى مفهومى است براى توصیف یک تمایز اجتماعى با کمونیسم طبقات دیگر.”
این جمله برای فهم مسیر بعدی شفیق تعیین ‌کننده است. کمونیسم کارگری فقط مجموعه‌ای از عقاید و فرمول‌های برنامه‌ای نیست؛ جنبش اجتماعی طبقه کارگر علیه سرمایه‌ داری و برای تصرف قدرت سیاسی است. با حذف این پایه، ممکن است نام کمونیسم و ادبیات مارکسیستی باقی بماند، اما محتوا عوض می‌شود و پرچم سرخ به پوششی برای اهداف طبقات دیگر بدل می‌گردد.
وقتی ارتجاع در لباس اعتراض کارگری ظاهر می‌شود
نقد منصور حکمت فقط متوجه تشکیل شتاب ‌زده یک انترناسیونال نبود. او در خود تزها یک لغزش بنیادی می‌دید: مخدوش‌کردن مرز جنبش مستقل کارگری با جنبش‌های ارتجاعی نافذ در صفوف طبقه کارگر و زحمتکشان جامعه.
تز چهارم بهمن شفیق، ناسیونالیسم، مذهب، راسیسم و فاشیسم را اشکال منحرف اعتراض ضد سرمایه‌داری مردم زحمتکش معرفی می‌کرد؛ گویی می‌توان در آنها رگه‌ای از جنبش کارگری یافت. منصور حکمت قاطعانه پاسخ داد: اینها نه اعتراض کارگری، بلکه “دستگاه‌های فکری فاسد طبقات حاکمه در دفاع از سرمایه‌اند.” و بلافاصله با طنزی نافذ نوشت: “همین یک تز برای بسته شدن دو سه انترناسیونال دائر کافیست!”
این فقط نقد تیز یک فرمول ‌بندی بد نبود؛ تیر خلاص به تناقض قلب طرح بهمن شفیق بود. قرار بود انترناسیونالی کمونیستی برپا شود، اما تزها مرز کمونیسم را با ناسیونالیسم، مذهب، راسیسم و حتی فاشیسم پاک می‌کردند. با چنین مصالحی، پیش از افتتاح انترناسیونال تازه، باید مراسم ختم چند انترناسیونال موجود را برگزار می‌کردند!
نفوذ یک گرایش در میان کارگران، آن را کارگری نمی‌کند. ناسیونالیسم، مذهب، مردسالاری و راسیسم نیز به صفوف کارگران نفوذ می‌کنند. حضور کارگران در یک جنبش ماهیتش را تعیین نمی‌کند؛ افق و اهداف طبقاتی آن تعیین می‌کند. کارگران ممکن است زیر پرچم ملت، مذهب یا دولت “خودی” بسیج شوند؛ اما این تجلی جنبش مستقل آنان نیست، حضور ایدئولوژیک طبقه حاکم در صفوف کارگران است. وظیفه کمونیسم کشف “هسته مترقی” در ارتجاع نیست؛ بیرون‌ کشیدن کارگران از زیر نفوذ آن و سازمان ‌دادنشان حول منافع مستقل طبقاتی است. کارگر بودن شرکت‌ کنندگان، یک حرکت را کارگری نمی‌کند؛ همان‌طور که حضور کارگران در ارتش، ارتش را به سازمان طبقه کارگر بدل نمی‌سازد. ملاک، پرچم، برنامه و مناسباتی است که آن حرکت تقویت می‌کند. این تمایز ساده، در تزهای شفیق قربانی جست ‌و جوی اعتراض مترقی در دل ارتجاع شد.
از طبقه کارگر تا ملت، کشور و دولت
اشتباه و یا بهتر بگویم چرخش بهمن شفیق از همین‌ جا آغاز شد. وقتی ناسیونالیسم و مذهب صورت‌های منحرف اعتراض محرومان تلقی شوند، می‌توان در جنبش‌های ارتجاعی محتوایی “مقاومتی” کشف کرد. آنگاه دشمنی یک حکومت با آمریکا جای ماهیت طبقاتی‌اش را می‌گیرد و بسیج محرومان زیر پرچم دولت، “مقاومت” نامیده می‌شود. این لغزش به سیاستی مادی تبدیل شد: “ملت”، “کشور”، “استقلال” و “تولید ملی” جای مبارزه کار و سرمایه را گرفتند؛ در جمهوری اسلامی عناصری از مقاومت کشف شد و سرانجام مجتبی خامنه‌ای، یکی از جنایتکاران پرورش ‌یافته در قلب حکومت اسلامی، مخاطب محترم یک فراخوان سیاسی شد.
از کشف رگه‌های اعتراض محرومان در جنبش‌های ارتجاعی تا خطاب ‌کردن مجتبی خامنه‌ای به‌عنوان “جناب آقای آیت‌الله سید مجتبی حسینی خامنه‌ای” راهی طولانی اما قابل ‌ردیابی طی شده است. وقتی مرز طبقاتی پاک شود، یکی از نمایندگان خونریز همان طبقه حاکم نیز از دشمن طبقاتی به مخاطب محترم پروژه “نجات کشور” ارتقا می‌یابد؛ ارتقایی حقیقتا شایسته سیاستی که سرانجام در حیاط بیت رهبری فرود آمده است.
قرار بود کمونیسم کارگران را از زیر پرچم مذهب، ملت و دولت بیرون بکشد؛ اینجا به زبان چپ برای بازگرداندنشان زیر همان پرچم‌ها بدل شد. نامه به مجتبی خامنه‌ای لغزش شخصی نیست؛ میوه رسیده همان متدی است که حکمت در ۱۹۹۹ ریشه‌اش را دید و به روشنی نقدش کرد.
حمید تقوایی؛ از انقلاب محتوم تا سرنگونی به هر وسیله
چند ماه بعد، حکمت در نامه‌ای به حمید تقوایی و فاتح شیخ به رابطه سرنگونی، انقلاب و جمهوری سوسیالیستی پرداخت. در تصویر تقوایی، انقلاب جمهوری اسلامی را سرنگون می‌کرد و طبقه کارگر با حمایت اکثریت عظیم مردم جمهوری سوسیالیستی را برپا می‌ساخت.
منصور حکمت این تصویر را ناممکن نمی‌دانست؛ یکجانبه و خطرناک می‌دانست، زیرا امکانی مطلوب به مسیر محتوم تبدیل شده بود. سرنگونی با انقلاب یکی می‌شد و سقوط رژیم گویا اتوماتیک‌ وار دروازه سوسیالیسم را باز می‌کرد. حکمت نوشت: “سرنگونى و انقلاب به یکدیگر گره نخورده‌اند. سرنگونى بدون انقلاب هم ممکن و محتمل است.”
جمهوری اسلامی ممکن است بر اثر انقلاب مردم سقوط کند، اما جنگ، کودتا، بحران، هرج ‌و مرج یا پیروزی نیروهای ضد انقلابی نیز می‌تواند آن را سرنگون کند. همه اینها سقوط حکومت‌اند؛ هیچ ‌کدام خود به‌ خود قدرت کارگری و سوسیالیسم نمی‌سازند.
هر قهری انقلاب نیست
منصور حکمت تبیین تعیین‌ کننده دیگری ارائه کرد: “رژیم ایران باید با قهر سرنگون شود. اما هر قهرى لزوما انقلاب نیست.”
این تمایز در سیاست امروز تقوایی حذف شده است. اگر سرنگونی ذاتا مترقی باشد، هر ضربه به جمهوری اسلامی – حتی از سوی ارتجاعی‌ترین دولت‌ها – مثبت جلوه می‌کند. جنگ و بمباران دیگر تعرض به جامعه و زندگی نیست؛ فرصتی برای نزدیک‌ شدن به سرنگونی است. در این دستگاه فکری، پرسش دیگر این نیست که جنگ با جامعه، سازمان ‌یابی مردم و امکان انقلاب چه می‌کند؛ پرسش این است که رژیم چقدر ضعیف می‌شود. گویا قدرت حکومت و مردم دو کفه یک ترازوست: هر بمبی که یکی را سبک کند، دیگری را سنگین می‌کند. حسابداری سیاسی ساده‌ای است؛ فقط زندگی، تاریخ و مبارزه طبقاتی مزاحم آن‌اند.
“همه با هم”؛ انکار ماهیت طبقاتی انقلاب
حلقه واسط این سیاست، تز “همه با هم برای سرنگونی” است. وقتی سقوط حکومت بر هر تمایز طبقاتی و انقلاب اجتماعی مقدم شود، مرز کمونیست با سلطنت‌ طلب، ناسیونالیست و راست مزاحم پیروزی تلقی می‌شود. همه باید اختلافات را کنار بگذارند و قدرت و جامعه آینده را به فردای سقوط رژیم بسپارند. “همه با هم”.

اما سرنگونی را نمی‌توان از این پرسش جدا کرد که کدام طبقه، با کدام رهبری و برای چه نظمی آن را انجام می‌دهد. قدرت بی‌صاحب نمی‌ماند؛ نیروی سازمان ‌یافته‌تر شکل سقوط را با نظم مطلوب خود منطبق می‌کند. تز “همه با هم” نبرد بر سر قدرت را پشت لبخند وحدت پنهان می‌کند. راست برنامه‌اش را به فردا موکول نمی‌کند: با رهبر، پرچم، پول، رسانه و حامی بین المللی می‌آید؛ اما از کارگر و کمونیست می‌خواهد برنامه و ادعای قدرتش را کنار بگذارد. یکی برای حکومت ‌کردن می‌آید، دیگری برای تکمیل سیاهی ‌لشکر. تقسیم کار منصفانه‌ای است: تاج برای آنها، کف‌زدن برای بقیه.
این همان سیاست ارتجاعی “همه با هم” خمینی در انقلاب ۵۷ است. آن صف زیر پرچم اسلام و رهبری خمینی سازمان یافت؛ “همه با هم” به “همه با من” تبدیل شد و کمونیست‌ها، شوراها، زنان آزادی‌خواه و نیروهای سکولار هدف سرکوب شدند. معنای واقعی “همه با هم” همین است: همه تا هنگامی که نیروی مسلط به قدرت برسد؛ پس از آن، هرکس تسلیم نشود از صف “مردم” اخراج می‌شود. “همه با هم” نام دیگری برای خلع سلاح سیاسی طبقه کارگر در برابر نیرویی است که برای تصرف قدرت از پیش آماده شده است.
“فردای سرنگونی” نیز زمانی خنثی برای تصمیم‎‌گیری آزادانه نیست. نیروهای راست در خود پروسه سقوط رژیم، دولت آینده، دستگاه قهر و توازن قدرت را می‌سازند. نیرویی که امروز استقلالش را تعطیل کند، فردا پای میز تقسیم قدرت دعوت نمی‌شود؛ احتمالا نامش را در فهرست مزاحمان نظم تازه پیدا خواهد کرد.
تعرض سلطنت ‌طلبان و پوچی “انقلاب همگانی”
زمان درازی نکشید، تعرض جریانات سلطنت طلب به صفوف اپوزیسیون پوچی این تز را عریان کرده است. تعرض سلطنت ‌طلبان به کمونیست‌ها و آزادی‌خواهان صرفا کار چند هوادار عصبانی نبود و نیست؛ سیمای جنبشی است که خود را صاحب ایران و دیگران را مزاحم حق موروثی‌اش می‌داند. نیرویی که پیش از قدرت مخالفانش را “خائن”، “تجزیه‌ طلب” و “دشمن ایران” می‌نامد و اختلاف را با تهدید و حذف و سرکوب و وعده اعدام پاسخ می‌دهد، پس از دستیابی به ارتش و پلیس ناگهان “دموکرات ‌تر” نمی‌شود. ظاهرا آزادی در قاموس اینان حق همگانی است؛ مشروط بر اینکه کسی با اعلیحضرت مخالفت نکند. این نمایی از فردای “همه با هم” است: وحدت به شرط سکوت و تبعیت؛ همه پشت سر یک رهبر و یک پرچم، و هرکس نپذیرد دشمن است. کشمکش امروز اپوزیسیون سوء تفاهمی گذرا نیست؛ پیش‌ درآمد نبرد بر سر قدرت است.
انقلاب ایران می‌تواند میلیون‌ها کارگر، زن و محروم را به میدان آورد؛ اما توده‌ای‌ بودن به معنای فراطبقاتی ‌بودن نیست. کارگر و سرمایه‌دار، شورا و ارتش، کمونیست و سلطنت‌ طلب هدف مشترکی ندارند. هر دو ممکن است با جمهوری اسلامی مخالف باشند، اما یک آتیه واحدی را نمی‌خواهند. کارگر آزادی، برابری و پایان استثمار را می‌خواهد؛ سرمایه‌دار مالکیت، سود و دولت حافظ سرمایه را. مخالفت مشترک با رژیم این تضاد را غسل تعمید نمی‌دهد.
انقلاب ایران تنها می‌تواند کارگری باشد
انقلاب ایران، اگر چیزی بیش از تعویض حاکمان باشد، تنها می‌تواند کارگری باشد: نه با شرکت انحصاری کارگران، بلکه با رهبری طبقه کارگر و کمونیسم، افق و سازمان مستقلش بر مبارزه توده های مردم و آزادی‌خواهان. کارگری ‌بودن انقلاب را آمار شرکت ‌کنندگان تعیین نمی‌کند؛ هدف اجتماعی، نیروی رهبری ‌کننده و قدرتی که بنا می‌شود تعیین می‌کند: درهم‌ شکستن قدرت سیاسی و اقتصادی سرمایه، حاکمیت شورایی و پایان استثمار.
شرط نخست، سرنگونی جمهوری اسلامی با نیروی متشکل مردم است؛ نه برای ادامه همان مناسبات با پرچمی تازه، بلکه برای تصرف قدرت به دست طبقه کارگر و آزادیخواهی و دگرگونی جامعه. سرنگونی‌ طلبی صرف رفتن حکومت وحشت اسلامی را می‌خواهد، نه الزاما پایان قدرت سرمایه را. انقلاب کارگری رژیم را سرنگون می‌کند چون شکل سیاسی حاکمیت سرمایه است و بدون درهم ‌شکستن آن آزادی و برابری ممکن نیست.
از “همه با هم” تا جنگ ‌پناهی
اما حمید تقوایی تز “همه با هم” را گسترش داد. در نسخه جدید، “همه” فقط نیروهای اپوزیسیون نیستند، دولت‌ها و ارتش‌های ارتجاعی درگیر جنگ با جمهوری اسلامی نیز وارد محاسبه می‌شوند. هر نیروی تضعیف‌ کننده رژیم می‌تواند عاملی مساعد برای هدف مشترک باشد. بدین ‌ترتیب، ائتلاف بی‌مرز اپوزیسیون به تقسیم کاری اعلام ‌نشده با قدرت‌های متخاصم آمریکا و اسرائیل می‌رسد: آمریکا و اسرائیل از آسمان می‌کوبند و اپوزیسیون در زمین آماده می‌شود. بمب از آنها، صورت‌ حساب سیاسی به نام “انقلاب مردم”.
اینجا حلقه واسط آشکار است: سرنگونی جدا شده از محتوای طبقاتی، هر دولت ارتجاعی جنگ طلب کمک‌ کننده به سقوط رژیم را به فرصت سیاسی تبدیل می‌کند. ابتدا مرز با راست به نام “همه با هم” پاک می‌شود؛ سپس مرز با دولت‌ها و ارتش‌های حامی آن. این دیگر فقط “همه با هم” خمینی نیست؛ نسخه جهانی و میلیتاریستی ‌شده آن است. خمینی، کارگر، بازاری، اسلامی و ملی اسلامی و ارتش را زیر پرچم اسلام و رهبری خود جمع می‌کرد. تقوایی دامنه “همه” را تا دولت‌ها و ماشین‌های جنگی ارتجاع جهانی گسترش داده است، اما با یک تفاوت کوچک، مضحکه “همه با هم”.
دو بحث متفاوت، یک هشدار مشترک
دو نامه منصور حکمت درباره دو موضوع‌اند، اما یک هشدار دارند: نام‌ها و اعلام‌ها جای نیروی واقعی اجتماعی را نمی‌گیرند. نام “انترناسیونال” نمی‌توانست از محافل منزوی جنبشی جهانی بسازد و شعار “سرنگونی” نیز هر شکل سقوط رژیم را به انقلاب کارگری تبدیل نمی‌کرد. یکی می‌خواست با اعلام انترناسیونال از دشواری ساختن احزاب اجتماعی بپرد؛ دیگری با زنجیره سرنگونی، انقلاب و جمهوری سوسیالیستی از دشواری ساختن انقلاب کارگری. هر دو میان‌بر می‌خواستند؛ و هر دو میان‌بر، طبقه کارگر و کمونیسم را از مرکز سیاست بیرون برد.
در مسیر بهمن شفیق، جای نیروی مستقل طبقه کارگر را کشور، ملت و دولت و رژیم آدمکشان اسلامی گرفت. در مسیر حمید تقوایی، جای نیروی مستقل انقلاب را ائتلاف “همه با هم”، فشار، بحران و جنگ و کشتار تروریسم دولتی گرفت. یکی به این نتیجه رسید که در برابر آمریکا و اسرائیل باید به جمهوری اسلامی و محور مقاومت تکیه کرد؛ دیگری به این نتیجه رسید که در جنگ با جمهوری اسلامی می‌توان با سیاست آمریکا و اسرائیل همسو شد.
حقانیت هشدار منصور حکمت
حقانیت حکمت در پیشگویی جزئیات نبود؛ منطق دو متد را دید: کمونیسم تهی ‌شده از تمایز طبقاتی، پرچم طبقه‌ای دیگر می‌شود؛ و سرنگونی‌ طلبی نابینا به تفاوت سقوط و انقلاب، پشت هر نیروی وعده ‌دهنده تضعیف رژیم راه می‌افتد.
بهمن شفیق و حمید تقوایی در دو اردوی متخاصم‌اند، اما متدشان به هم رسیده است: هر دو استقلال کارگر را برای مقابله با یک ارتجاع در برابر ارتجاع دیگر معلق کرده‌اند. یکی از شرق و دیگری از غرب به ناتوانی طبقه کارگر از ایفای نقش مستقل رسیده است. یکی به بیت رهبری چشم می‌دوزد و دیگری به نتایج حمله نظامی. یکی از مجتبی خامنه‌ای می‌خواهد “کشور” را نجات دهد و دیگری امیدوار است ضربات آمریکا و اسرائیل رژیم را به سقوط نزدیک کند. از این رو، بازخوانی این دو نامه یک تمرین تاریخی نیست؛ هشداری درباره اکنون است.
دو مسیر متفاوت بود؛ مقصد یکی شد
اما مسئله فقط سرنوشت سیاسی این دو شخص نیست. هر عقب‌ نشینی از مبانی طبقاتی کمونیسم کارگری در معرض همین فرجام است. کمونیسمی که کارگر را از مرکز سیاست کنار بگذارد، ابزار جنبشی دیگر می‌شود. استقلال طبقاتی اگر به نام مصلحت، ملت، وحدت یا سرنگونی معلق شود، سرانجام پشت یکی از قطب‌های ارتجاع فرود می‌آید.
کمونیسم کارگری در عین حال علیه همین حکم بنا شده است. طبقه کارگر نه ذخیره پروژه ملی، اپوزیسیون راست یا رژیم‌ چنج، بلکه نیروی پایان ‌دادن به حاکمیت سرمایه است. اما این توانایی خود به‌ خود قدرت سیاسی نمی‌شود؛ باید متشکل، آگاه و متحزب شود. فقر، اعتصاب و اعتراض به ‌تنهایی حکومت کارگری نمی‌سازند. بدون حزب و افق روشن قدرت، حتی گسترده‌ترین اعتراض نیز می‌تواند به سکوی پرتاب راست تبدیل شود. مسئله فقط حضور کارگران در خیابان نیست؛ مسئله تبدیل ‌شدن سوسیالیسم طبقه کارگر به نیروی رهبری‌ کننده اعتراض جاری در جامعه است.
از “نه” اعتراضی تا “نه” سوسیالیستی جامعه
پیروزی طبقه کارگر، کمونیسم و آزادی‌خواهی در تحولات آتی ایران منوط به آن است که کمونیسم و سوسیالیسم طبقه کارگر در رأس جنبش‌های اعتراضی قرار گیرد. اعتراضات پراکنده علیه فقر، سرکوب، اعدام، حجاب، تبعیض و استبداد باید در یک افق عمومی و رادیکال به هم متصل شوند؛ افقی که فقط جمهوری اسلامی را نفی نمی‌کند، بلکه تمام مناسبات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی مولد این فلاکت اسلامی و سرمایه را به چالش می‌کشد.
جامعه ایران سرشار از “نه” است: نه به جمهوری اسلامی، نه به فقر، نه به اعدام، نه به حجاب اسلامی، نه به جهل و خرافه، نه به تبعیض جنسی، نه به مذهب در دولت، نه به جنگ و نه به استبداد. اما این “نه”‌های پراکنده هنوز به ‌خودی‌ خود یک آلترناتیو سیاسی نمی‌سازند. راست می‌کوشد همه آنها را در “نه به جمهوری اسلامی” و “جاوید شاه” خلاصه کند تا پس از سقوط رژیم، سرمایه، ارتش، سلسله‌ مراتب طبقاتی و مناسبات نابرابر را با پرچمی تازه حفظ کند.
وظیفه کمونیسم کارگری آن است که “نه” رادیکال و سوسیالیستی را به “نه” جامعه تبدیل کند: نه فقط به جمهوری اسلامی، بلکه به هر شکل حکومت سرمایه؛ نه فقط به دستگه اسلام، بلکه به سلطنت، ناسیونالیسم و دولت نظامی؛ نه فقط به حجاب اسلامی، بلکه به تمام مناسبات فرودستی زن؛ نه فقط به فقر، بلکه به نظامی که فقر را تولید می‌کند؛ نه فقط به سرکوب، بلکه به دستگاهی که برای حفاظت از مالکیت و امتیاز طبقاتی به سرکوب نیاز دارد.
این “نه” هنگامی به نیروی مادی تبدیل می‌شود که با یک “آری” روشن همراه باشد: آری به آزادی بی‌ قید و شرط سیاسی، برابری کامل زن و مرد، رفاه همگانی، جدایی کامل دین از دولت و آموزش، انحلال دستگاه‌های سرکوب، اداره شورایی جامعه و خلع ید سیاسی و اقتصادی از سرمایه.
فراخوان به پیوستن به تحزب کمونیسم کارگری – حکمتی
تحقق این افق بدون تحزب کمونیستی ممکن نیست. پراکندگی نیروهای کمونیست، جدایی سوسیالیسم از مبارزه روزمره کارگران و باقی‌ماندن کمونیسم در حاشیه جنبش‌های اعتراضی، میدان را به راست، ناسیونالیسم و آلترناتیوهای مورد حمایت قدرت‌های جهانی واگذار می‌کند. جامعه‌ای که حزب نیرومند کمونیستی خود را نداشته باشد، در لحظه بحران ناچار می‌شود میان گزینه‌هایی انتخاب کند که طبقات حاکم از پیش برایش آماده کرده‌اند. فراخوان امروز بازگشت نوستالژیک به گذشته تشکیلاتی نیست؛ فراخوان به گسترش نقد مارکسی زنده و کمونیسم کارگری – حکمتی در متن مبارزه جامعه است: اجتماعی، دخالتگر، آزادی‌خواه، برابری ‌طلب، ضد مذهب، ضد سرمایه‌داری و مدعی قدرت.
این اردو باید در اعتصابات کارگری، مبارزه زنان، اعتراض بازنشستگان، جنبش علیه اعدام، مبارزه دانشجویان، اعتراض معلمان و مقاومت روزمره مردم علیه حکومت حضور سازمان ‌یافته داشته باشد. باید نیروهای پراکنده کمونیسم کارگری را گرد آورد، کادر و رهبر اجتماعی پرورش دهد، شبکه‌های مبارزاتی بسازد و افق شورا و حکومت کارگری را به یک امکان واقعی و قابل‌انتخاب برای جامعه تبدیل کند. مسئله فقط داشتن تحلیل درست نیست؛ مسئله ساختن نیرویی است که بتواند در لحظه تعیین ‌کننده مسیر تحولات را تغییر دهد. بدون تحزب مستقل و قدرتمند کمونیستی، اعتراض می‌تواند گسترده باشد اما قدرت را راست تصاحب کند؛ رژیم می‌تواند سقوط کند اما سرمایه باقی بماند؛ مردم می‌توانند قهرمانانه بجنگند اما حاصل مبارزه‌شان به جیب سلطنت ‌طلبان، نظامیان یا دولت‌های مرتجع متخاصم ریخته شود.
امروز انتخاب واقعی میان جمهوری اسلامی و سلطنت، میان دولتهای تهران و واشنگتن، یا میان دو قطب جنگ نیست. انتخاب واقعی میان تداوم حاکمیت سرمایه در اشکال متفاوت و قدرت ‌یابی مستقل طبقه کارگر است. آینده از پیش نوشته نشده است و هیچ نیرویی نیز سند مالکیت آن را در جیب ندارد. اگر کمونیسم کارگری در رأس جنبش‌های اعتراضی قرار گیرد، اگر “نه” رادیکال و سوسیالیستی به “نه” جامعه تبدیل شود و اگر طبقه کارگر در حزب، شوراها و سازمان‌های توده‌ای خود متشکل شود، سرنگونی جمهوری اسلامی می‌تواند نه دروازه ورود ارتجاعی تازه، بلکه آغاز انقلاب کارگری و ساختن جامعه‌ای آزاد، برابر و سوسیالیستی باشد.
این همان اردویی است که باید قوی تر ساخته و پرداخته شود؛ اردوی مستقل کمونیسم کارگری، اردوی آزادی و برابری و آزادی و رهایی انسان.
۲۱ اوت ۲۰۲۶

Näytä vähemmän