علی جوادی- اعتراضات فرانسه: از نقد آوانتوریسم تا ضرورت تحزب سوسیالیسم کارگری
مسئله شیشه بانک نیست، قدرت سرمایه است!
خیابانی که حق دارد؛ جامعهای که زندگی میخواهد
اعتراضات جاری فرانسه از دل نارضایتی عمیق اجتماعی نسبت به گرانی، سقوط قدرت خرید، وضعیت مدارس، کاهش خدمات عمومی و فشار فزاینده بر زندگی مردم برخاسته است. دانشآموزان، کارگران، دانشجویان، بازنشستگان و بخشهای مختلف جامعه به خیابان آمدهاند تا علیه شرایطی اعتراض کنند که زندگی انسانی را هر روز دشوارتر میکند.
فرانسه یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان است؛ جامعهای با امکانات عظیم صنعتی، علمی و تکنولوژیک. اما در همین جامعه، میلیونها انسان برای تأمین ابتداییترین نیازهای زندگی با دشواری روبهرو هستند. کارگر باید حساب کند پس از پرداخت اجاره چه مقدار برای خوراک باقی میماند. خانواده نگران هزینه گرمایش خانه است. دانشآموز در مدرسهای درس میخواند که از کمبود معلم و امکانات رنج میبرد. بازنشسته برای حفظ سطح زندگی خود ناچار به مبارزه است. چرا؟ نه به این دلیل که جامعه قادر به تأمین نیازهای مردم نیست، بلکه به این دلیل که تولید و توزیع ثروت تابع نیاز انسان نیست؛ تابع سود سرمایه است.
فقر در چنین جامعهای محصول کمبود ثروت نیست؛ محصول مناسباتی است که ثروت اجتماعی را در کنترل خصوصی طبقه سرمایهدار تبدیل میکند. این همان حقیقتی است که دستگاه تبلیغاتی حاکم میکوشد پشت تصاویر آتش سوزی و شیشههای شکسته پنهان کند. صدها هزار انسان به خیابان نیامدهاند که شیشه بشکنند؛ آمدهاند که زندگی کنند! آمدهاند که سهم خود را از ثروتی که جامعه تولید کرده است مطالبه کنند. آمدهاند علیه نظمی اعتراض کنند که سود سرمایه را بر رفاه و آسایش انسان مقدم میدارد. هیچ ویترین شکستهای، هیچ خودروی سوختهای و هیچ تصویر تلویزیونی از درگیری خیابانی نمیتواند حقانیت این اعتراض اجتماعی را از میان ببرد.
خشونت سازمان یافته سرمایه؛ از اجبار اقتصادی تا سرکوب پلیسی
دولت و دستگاه تبلیغاتی طبقه حاکمه، در مواجهه با اعتراضات، بار دیگر پرچم آشنای “امنیت”، “آرامش”، “قانون” و “مقابله با اغتشاش” را برافراشتهاند. در این روایت، مسئله اصلی جامعه نه فقر، نه گرانی، نه سقوط قدرت خرید و نه تعرض به حقوق اجتماعی مردم، بلکه شکستن شیشهها و برهم خوردن نظم عمومی است. اما کدام نظم؟ نظم چه کسانی؟ و به چه قیمتی؟
دولت سرمایه داوری بیطرف میان طبقات نیست. نهادی است که از مناسبات مالکیت سرمایه، کار مزدی و ساختار قدرت اقتصادی و سیاسی طبقه حاکمه پاسداری میکند. در شرایط عادی، این سلطه از طریق قانون، پارلمان، نیروهای سرکوب، بوروکراسی و ساز و کارهای اقتصادی اعمال میشود. اما هنگامی که اعتراض اجتماعی گسترش مییابد، نقش پلیس، دادگاه، زندان و دستگاه سرکوب آشکارتر میشود. خشونت این نظام از لحظه برخورد باتوم پلیس با بدن توده معترض آغاز نمیشود. پیش از آن، اجبار اقتصادی، استثمار و محرومیت، زندگی میلیونها انسان را با خشونت بی سابقه ای تحت فشار قرار دادهاند.
کارگری که برای زنده ماندن ناگزیر است نیروی کار خود را بفروشد، در رابطهای آزاد و برابر با صاحب سرمایه قرار ندارد. کارفرمایی که کارخانهای را تعطیل و صدها نفر را بیکار میکند، ممکن است کاملاً در چارچوب قانون عمل کند. اما همان کارگر، هنگامی که برای دفاع از معاش خود به مبارزه برمیخیزد، ممکن است با پلیس و دادگاه روبهرو شود. این دو شکل اجبار، اقتصادی و سیاسی، یکسان نیستند؛ اما اجزای یک نظام طبقاتیاند. همان مناسباتی که اکثریت جامعه را از کنترل بر حاصل کار خود محروم میکنند، برای حفظ سلطه طبقاتی به دستگاه قهر دولتی نیز متکیاند.
“واقعیت اینست که این خود نظام بورژوایی است که از بنیاد بر خشونت سازمان یافته متکی است. خشونت علیه جسم و جان انسانها، خشونت علیه عواطف و اذهان آنها، خشونت علیه امید و تلاش آنها برای بهبود زندگی و دنیای خویش.” (یک دنیای بهتر – منصور حکمت) نظام کار مزدی سرچشمه و چکیده این خشونت ذاتی است. سرمایه داری نظامی نیست که گاه به خشونت پناه ببرد؛ خشونت شیوه زیست آن است. استثمار در کارگاه بیصدا است؛ نه دودی دارد و نه آژیری، و شاید به همین دلیل دوربین هیچ شبکه خبری به سویش نمیچرخد. اما این بی صدایی ضمانتی دارد. پشت سر قرارداد کار، دادگاه ایستاده است؛ پشت سر دادگاه، پلیس؛ و پشت سر پلیس، ارتش. استثمار اقتصادی، اجبار اجتماعی و قهر فیزیکی یکی نیستند، اما از هم جدا هم نیستند. اولی در روزهای عادی کار میکند؛ آخری در روزهایی که اولی به چالش کشیده شود.
دستگاه تبلیغاتی حاکم این واقعیت را وارونه میکند. خشونت دولت را “حفظ نظم” مینامد و مقاومت مردم را “اغتشاش”. خسارت به مالکیت خصوصی به مسئلهای فوری و ملی تبدیل میشود، اما خسارت مستمر به زندگی انسانها به موضوعی اداری و بودجهای تقلیل مییابد. از نگاه این دستگاه تبلیغاتی، شیشه بانک ارزش خبری دارد؛ زندگی کارگری که قادر به پرداخت اجاره خانه نیست، نه!
تاریخ فرانسه خود گواه این تناقض است. بورژوازی فرانسه زمانی سنگرهای خیابانی انقلابهای ۱۷۸۹، ۱۸۳۰ و ۱۸۴۸ را بخشی از تاریخ افتخار آمیز خود میدانست. اما هنگامی که کارگران علیه مناسبات سرمایهداری به میدان آمدند، همان جمهوری بورژوایی در ژوئن ۱۸۴۸ آنان را با قهر نظامی سرکوب کرد. بورژوازی تا زمانی که برای کسب قدرت میجنگید، قیام را افتخار میدانست؛ هنگامی که قدرت را به دست گرفت، مبارزه محرومان علیه نظم خود را جرم اعلام کرد. اما افشای این ریاکاری تاریخی و ماهیت طبقاتی دولت به معنای تأیید هر اقدام خشونت آمیز علیه مالکیت یا دستگاه حکومتی نیست. درست در همین نقطه، نقد مارکسی آوانتوریسم آغاز میشود.
بلک بلوک و آوانتوریسم؛ شورش به جای مبارزه اجتماعی
در حاشیه اعتراضات فرانسه، گزارشهایی از درگیری گروههای نقابدار سیاهپوش با پلیس و تخریب مراکز تجاری و ساختمانهای عمومی منتشر شده است. مقامهای دولتی برخی از این اقدامات را مثل همیشت به گروههای موسوم به “چپ افراطی” نسبت دادهاند.
بلک بلوک نام یک سازمان واحد نیست، بلکه شیوهای از اقدام جمعی است که با پوشش یکسان، ناشناس ماندن، رویارویی مستقیم با پلیس و در مواردی تخریب نمادهای دولت و سرمایه شناخته میشود. اما مسئله اصلی نقاب، لباس سیاه یا حتی شدت درگیری نیست. مسئله آن سیاستی است که تصور میکند میتوان با اقدام مستقیم اقلیتی مصمم، جای سازمانیابی و قدرت اجتماعی طبقه کارگر و توده مردم را پر کرد.
در اینجا باید تمایزی اساسی را روشن کرد. هر شورش خیابانی الزاما آوانتوریسم نیست. هر درگیری با پلیس نیز نشانه وجود یک سیاست آوانتوریستی نیست. شورش خودجوش محرومان، مقاومت مردم در برابر سرکوب و اقدام سازمان یافته گروههایی که تخریب و رویارویی را به خط مشی سیاسی تبدیل کردهاند، پدیدههایی متفاوتاند.
شورش خودجوش ممکن است از دل فقر، تبعیض، تحقیر و سرکوب برخیزد. مقاومت در برابر تعرض پلیس نیز مسئلهای متفاوت است. نقد ما متوجه سیاستی است که اقدام گروه معینی را جانشین مبارزه آگاهانه و سازمان یافته تودهها میکند، نه خشم مردم محروم و نه حق دفاع آنان در برابر سرکوب.
آوانتوریسم میتواند از سرخوردگی نسبت به شکست مبارزات پیشین، بیاعتمادی به بوروکراسی اتحادیهها و احساس ناتوانی در برابر دستگاه عظیم دولت سرمایهداری تغذیه کند. جوانی که آیندهای نمیبیند، کارگری که از اعتصابهای کم نتیجه خسته شده و دانشجویی که از وعدههای احزاب رسمی بیزار است، ممکن است در اقدام مستقیم و درگیری خیابانی نوعی قدرت و رهایی فوری احساس کند. این احساس را باید فهمید. اما فهمیدن منشأ اجتماعی یک رفتار، به معنای تأیید سیاستی نیست که از آن ساخته میشود. خشم علیه سرمایه داری، به خودی خود سیاست سوسیالیستی تولید نمیکند. همانگونه که فقر به خودی خود آگاهی طبقاتی نمیآفریند، عصیان نیز به خودی خود مبارزه انقلابی نیست.
نقد مارکسی آوانتوریسم؛ مسئله قدرت اجتماعی طبقه کارگر است
نقد مارکسی آوانتوریسم از پیامدهای نامطلوب آن آغاز نمیشود، بلکه از ماهیت اجتماعی و سیاسی آن آغاز میشود. مسئله بنیادی این است که این سیاست، قدرت اجتماعی طبقه کارگر را با جسارت و اقدام اقلیتی فشرده جایگزین میکند. حتی موفقترین عملیات تخریبی نیز، مادام که به گسترش سازمان یابی، آگاهی و قدرت سیاسی طبقه کارگر منجر نشود، گامی در جهت انقلاب کارگری نیست.
به جنبه دیگری بپردازیم. مارکس و انگلس در مانیفست حزب کمونیست، هنگام بررسی مراحل اولیه رشد مبارزه کارگری، به کارگرانی اشاره میکنند که ماشین آلات را درهم میشکستند و کارخانهها را به آتش میکشیدند، توضیح میدهند که در این مرحله، کارگران هنوز به جای تعرض به مناسبات بورژوایی تولید، ابزارهای مادی تولید را هدف قرار میدادند. مارکس بعدها در سرمایه، در بحث مبارزه کارگران علیه ماشین آلات، این تمایز را با صراحت بیشتری بیان میکند: “زمان و تجربه لازم بود تا کارگران بیاموزند میان ماشین آلات و کاربرد سرمایه دارانه آنها تمایز بگذارند و حملات خود را نه متوجه ابزارهای مادی تولید، بلکه متوجه شیوه استفاده از آنها کنند.”
در اینجا ما با جوهر یک نقد عمیق مارکسی مواجه ایم. مسئله نابودی ابزارها و اشیای سرمایه نیست؛ مسئله پایان دادن به مناسبات اجتماعیای است که آنها را به ابزار استثمار و سلطه طبقاتی تبدیل کرده است. البته ماشین شکنی کارگران قرن نوزدهم و اقدامات گروههای آوانتوریست امروزی پدیدههایی یکسان نیستند. اولی در متن تحولات صنعتی، بیکارسازی و مقاومت کارگران علیه پیامدهای سرمایهداری صنعتی شکل گرفت؛ دومی بیان یک سیاست آوانتوریستی گروه های غیر کارگری معاصر است که میتواند اقدام مستقیم اقلیت را جانشین مبارزه سازمان یافته تودهای کند. اما تمایزی که مارکس مطرح میکند، برای نقد هر دو اهمیت دارد: تفاوت میان تعرض به ابزارها و نمادهای سرمایه با مبارزه علیه خود مناسبات سرمایه داری.
سرمایه داری مجموعهای از ساختمانها، بانکها و فروشگاهها نیست. سرمایه یک رابطه اجتماعی است؛ رابطهای که در آن نیروی کار انسان به کالا تبدیل میشود، تولید اجتماعی تابع سود سرمایه قرار میگیرد و اکثریت جامعه از کنترل بر حاصل کار خود محروم میماند. بانک را میتوان آتش زد، اما رابطه سرمایه دارانه فردای آن روز همچنان برقرار میماند. میتوان ویترین فروشگاهی را شکست، اما کارگر آن فروشگاه همچنان ناچار است نیروی کارش را بفروشد. میتوان ساختمانی دولتی را تخریب کرد، اما قدرت سیاسی و اقتصادی طبقه حاکمه با تخریب آن ساختمان از میان نمیرود. سرمایه داری در شیشه بانک زندگی نمیکند که با شکستن آن نابود شود. سرمایه داری در مناسباتی زندگی میکند که کار و زندگی انسان را تابع سود کرده است.
در مقابل، اعتصاب سازمان یافته کارگران، تشکیل مجامع عمومی، گسترش همبستگی طبقاتی و ایجاد تشکلهای مستقل، میتوانند قدرت واقعی طبقه کارگر را افزایش دهند. اهمیت این اقدامات صرفاً در فشار اقتصادی بر سرمایه نیست؛ در این است که طبقه کارگر را به نیرویی آگاه، متشکل و قادر به دخالت در سرنوشت جامعه تبدیل میکنند. کارگران پالایشگاهها، راهآهن، بنادر، بیمارستانها، مدارس و صنایع، هنگامی که متشکل و متحد عمل کنند، نه فقط میتوانند ساز و کارهای اقتصادی سرمایهداری را تحت فشار قرار دهند، بلکه میتوانند ظرفیت اجتماعی خود را برای اداره تولید و جامعه به نمایش بگذارند.
تفاوت اساسی همین جاست: آوانتوریسم قدرت اجتماعی را با قدرت تخریب اشتباه میگیرد. مشکل آوانتوریسم این نیست که بیش از حد رادیکال است؛ مشکل این است که رادیکالیسم را از ریشههای اجتماعی طبقاتی ستم جدا میکند. به جای تعرض به مناسبات استثمار، به نمادهای آن تعرض میکند. به جای سازمان دادن قدرت طبقه کارگر، جسارت گروهی کوچک را به نمایش میگذارد. این سیاست همچنین میتواند دامنه مشارکت اجتماعی را محدود کند. هنگامی که فضای اعتراض به درگیریهای پراکنده و غیرقابل کنترل تبدیل میشود، حضور خانوادهها، کارگران، بازنشستگان و بخشهایی از جامعه دشوارتر میشود. هیچ گروهی حق ندارد به جای یک جنبش اجتماعی درباره سطح درگیری و مخاطرات آن تصمیم بگیرد. از سوی دیگر، اقدامات تخریبی میتوانند امکانات تبلیغاتی بیشتری برای دستگاه حاکمه فراهم کنند تا مطالبات مردم را زیر تصاویر آتش سوزی و تخریب پنهان کند.
چپ پوپولیست؛ از تقدیس خشم تا تقدیس تخریب
در برخی محافل چپ پوپولیست، هر اقدام خشن و تخریبی که از دل اعتراضات اجتماعی برخیزد، بهعنوان بیان خشم محرومان و تعرض به سرمایه داری تقدیس میشود. استدلال آشنای آنان این است: جوانان از فقر و تبعیض به ستوه آمدهاند؛ این اقدامات بیان عصیان آنان است؛ پس نباید آنها را نقد کرد. این استدلال میان توضیح اجتماعی یک رفتار و تأیید سیاسی آن تفاوتی نمیگذارد.
از اینکه یک اقدام محصول خشم محرومان است، نمیتوان نتیجه گرفت که سیاستی درست و رهایی بخش است. ممکن است اقدامی از خشم واقعی جوانان سرچشمه گرفته باشد، اما از نظر سیاسی به سازمان یابی، همبستگی و قدرت اجتماعی آنان کمکی نکند. مارکسیسم نه سیاست پرستش محرومان است و نه سیاست تقدیس عصیان. مارکسیسم نقد مناسبات طبقاتی و سیاست سازمان دادن نیروی اجتماعی برای تغییر آنهاست. کارگر و جوان محروم به تأیید بیقید و شرط هر واکنش خود نیاز ندارند؛ به سیاستی نیاز دارند که بتواند خشم برحق آنان را به قدرت واقعی برای تغییر جامعه تبدیل کند.
چپ پوپولیست با تقدیس هر اقدام تخریبی، در واقع از ارائه یک سیاست انقلابی عاجز میماند. به جای پاسخ دادن به پرسش دشوار سازمان یابی و قدرت سیاسی، به ستایش شجاعت و جسارت پناه میبرد. رادیکالیسم با میزان خشم، شدت درگیری و تعداد شیشههای شکسته سنجیده نمیشود؛ با میزان پیشروی واقعی مبارزه برای رهایی انسان از سلطه سرمایه سنجیده میشود.
نه کمون پاریس، نه انقلاب اکتبر؛ انقلاب مسئله قدرت است
گاهی برای دفاع از اقدامات تخریبی به تجربه کمون پاریس و انقلاب اکتبر استناد میشود. گویی هر رویارویی خشونت آمیز با دولت، ادامه همان سنت انقلابی است. اما کمون پاریس صرفاً مجموعهای از سنگرها و درگیریهای خیابانی نبود. کمون تلاشی تاریخی برای ایجاد شکلی تازه از قدرت سیاسی بود؛ قدرتی متکی بر مشارکت مردم، نمایندگان انتخابی و قابل عزل و اداره مستقیم امور اجتماعی. اهمیت کمون در آتش زدن برخی ساختمانها نبود؛ در این بود که کارگران و مردم پاریس کوشیدند خود قدرت سیاسی را به دست بگیرند.
انقلاب اکتبر نیز محصول اقدام ناگهانی گروهی کوچک نبود. سالها مبارزه سیاسی، سازمان یابی کارگری، شکل گیری شوراها، اعتصابها و بحران قدرت دولتی زمینه آن را فراهم کرده بود. حزب بلشویک در متن این جنبش اجتماعی، قیام اکتبر را سازمان داد.
درس مشترک این تجربهها تقدیس “کور” قهر نیست؛ ضرورت سازمان یابی سیاسی طبقه کارگر و تبدیل مبارزه اجتماعی به آلترناتیو قدرت است. واقعیت این است که “در هیچ گوشه ای از تئوری کمونیسم، اعمال قهر بعنوان جزء لایتجزا و ذاتی انقلاب کارگری ضروری دانسته نشده است.” و در عین حال باید تاکید کرد: “اما هر کس با انداک شناختی از جامعه موجود اذعان میکند که طبقه حکام خود را با مسالمت از برابر اراده اکثریت عظیم جامعه برای تغییر نظام موجود کنار نخواهد کشید.” (یک دنیای بهتر – منصور حکمت)
تحزب سوسیالیسم کارگری؛ از اعتراض اجتماعی تا آلترناتیو قدرت
اعتراض اجتماعی، حتی در گسترده ترین شکل خود، به خودی خود به آلترناتیو سیاسی و اجتماعی تبدیل نمیشود. اعتصاب، تظاهرات، مجامع عمومی و تشکلهای تودهای ابزارهای حیاتی مبارزه طبقاتیاند، اما هیچ کدام به تنهایی جای سازمان سیاسی و حزب کمونیستی طبقه کارگر را نمیگیرند.
سوسیالیسم کارگری یک گرایش واقعی و موجود در جامعه است، نه اختراع روشنفکران مارکسیست و نه آرمانی که قرار است از بیرون به طبقه کارگر عرضه شود. این گرایش در مبارزات روزمره کارگران، در اعتراض به استثمار، در تلاش برای برابری و در آرزوی رهایی از سلطه سرمایه حضور دائمی دارد. اما این گرایش اجتماعی، بدون تحزب سیاسی، بدون سازمان یابی کمونیستی کارگری در یک حزب دخالتگر و مدعی قدرت، نمیتواند به نیرویی تعیین کننده در سرنوشت جامعه تبدیل شود.
تحزب سوسیالیسم کارگری، حزب کمونیستی کارگری ابزاری برای متحد کردن مبارزات پراکنده، سازمان دادن نیروی کمونیسم در جامعه، ارائه برنامهای روشن و تبدیل سوسیالیسم به انتخابی سیاسی و واقعی برای میلیونها انسان در جدال بر سر قدرت سیاسی و سرنوشت جامعه است. طبقه کارگر برای تغییر جامعه، تنها به قدرت اعتراض نیاز ندارد؛ به سازمان سیاسی، برنامه، رهبری و آلترناتیو قدرت نیاز دارد.
حزب کمونیستی کارگری باید هم در صف مقدم مبارزه برای تحمیل اصلاحات و بهبود فوری زندگی مردم حضور فعال داشته باشد و هم پرچم انقلاب کارگری و پایان دادن به مناسبات سرمایهداری را برافراشته نگه دارد. این دو وظیفه در تقابل با یکدیگر نیستند. حزبی که برای بهبود زندگی امروز مردم مبارزه نمیکند، نمیتواند مدعی رهایی فردای آنان باشد. و حزبی که افقش از اصلاح سرمایهداری فراتر نمیرود، آلترناتیوی برای پایان دادن به استثمار نیست.
در این مسیر، برنامه “یک دنیای بهتر” میتواند نقطه عزیمت مهمی برای تدوین یک برنامه کمونیستی کارگری متناسب با شرایط فرانسه و اروپا باشد. این برنامه تنها بیانیهای درباره انقلاب کارگری آینده نیست. دفاع از آزادیهای سیاسی، برابری کامل انسانها، رفاه همگانی، رفع تبعیض، تأمین اجتماعی و بهبود فوری زندگی مردم را با افق پایان دادن به استثمار و کار مزدی پیوند میدهد. چنین برنامهای میتواند در فرانسه و اروپا با مسائل مشخص امروز، از جمله دستمزد، مسکن، بازنشستگی، آموزش و درمان رایگان، حقوق مهاجران، مقابله با نژادپرستی، نظامیگری و تعرض سرمایه به دستاوردهای اجتماعی مردم، گره بخورد.
و اما مسئله صرفا ترجمه یک برنامه حزبی نیست؛ تدوین نقشه عملی برای دخالت سوسیالیسم کارگری در مبارزات واقعی جامعه و سازمان دادن یک آلترناتیو سیاسی است. اینجاست که ضرورت پیشقدم شدن کادرهای سوسیالیسم کارگری مطرح میشود. کادرهایی که این افق، این برنامه و این درک از مبارزه طبقاتی را دارند، باید پا پیش بگذارند. باید به سازمان دادن گرایش سوسیالیستی موجود در طبقه کارگر، متحد کردن فعالان کمونیست، ایجاد شبکههای پایدار سیاسی و شکل دادن به تحزب سوسیالیسم کارگری در فرانسه و اروپا دست بزنند.
نه حزبی در حاشیه جامعه و محدود به تبلیغ عقاید خود، بلکه حزبی اجتماعی، دخالتگر، رادیکال و مدعی قدرت؛ حزبی که در مبارزه برای دستمزد و مسکن و آزادیهای سیاسی حضور دارد و هم زمان آلترناتیو سوسیالیستی را در برابر کل نظم سرمایه داری قرار میدهد. پاسخ سوسیالیسم کارگری به آوانتوریسم، کاهش رادیکالیسم اعتراضی نیست؛ اجتماعی کردن رادیکالیسم، سازمان دادن آن و تبدیل آن به نیرویی آگاه و مدعی قدرت سوسیالیستی است.
سخن آخر؛ مسئله شیشه بانک نیست، قدرت سرمایه است
اعتراضات در فرانسه بار دیگر تضادی را آشکار کردهاند که در قلب سرمایهداری معاصر قرار دارد: جامعهای که امکانات عظیم تولید ثروت دارد، اما زندگی انسانی میلیونها نفر را قربانی سود سرمایه میکند. دستگاه حاکمه میکوشد این تضاد را پشت تبلیغات امنیتی، تصاویر تخریب و هیاهوی مقابله با “اغتشاش” پنهان کند. در مقابل، چپ پوپولیست نیز با تقدیس هر اقدام تخریبی، رادیکالیسم را به نمایش خشم و عصیان تقلیل میدهد.
سوسیالیسم کارگری در برابر هر دو میایستد. نه نظم سرمایهداری به نام امنیت تقدیس شدنی است و نه تخریب به نام انقلاب. نه دولت سرمایه داور بیطرف جامعه است و نه اقدام تخریبی گروهی اقلیت میتواند جانشین مبارزه اجتماعی طبقه کارگر شود. مسئله، سازمان دادن قدرت اجتماعی میلیونها انسانی است که چرخهای جامعه را به حرکت درمیآورند و حق دارند سرنوشت آن را تعیین کنند. و این قدرت اجتماعی برای تبدیل شدن به آلترناتیوی سیاسی، به برنامه، سازمان، رهبری کمونیستی و تحزب سوسیالیسم کارگری نیاز دارد.
کارگر قرار نیست برای همیشه فقط علیه سرمایه دار اعتراض کند؛ باید بتواند بر تولید و حاصل کار خود حاکم شود. مردم قرار نیست تا ابد میان تحمل فقر و عصیان بیافق گرفتار بمانند؛ باید بتوانند مناسباتی را که فقر، استثمار و محرومیت را بازتولید میکنند، دگرگون سازند. جامعه به کمبود خشم و عصیان دچار نیست؛ به کمبود یک آلترناتیو سیاسی سازمانی افته برای پایان دادن به سلطه سرمایه دچار است.
وقت آن است که کادرهای سوسیالیسم کارگری در فرانسه و اروپا با برنامهای روشن، پرچمی مستقل و ارادهای جمعی پا پیش بگذارند. وقت آن است که سوسیالیسم کارگری از یک گرایش اجتماعی موجود به یک نیروی حزبی سیاسی متشکل، دخالتگر و مدعی قدرت تبدیل شود. مسئله شیشه بانک نیست؛ مسئله قدرت سرمایه است. و پاسخ به قدرت سرمایه، قدرت سازمان یافته طبقه کارگر و آلترناتیو سوسیالیستی آن است.
۲۳ اکتبر ۲۰۲۶
Näytä vähemmän
