چهارشنبه, 30 بهمن 1392 ساعت 10:21

منصور حکمت سمینارهای مبانی کمونیسم کارگری مارس 1989 و ژانویه 2001 مطلب ویژه

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

منصور حکمت سمینارهای مبانی کمونیسم کارگری مارس 1989 و ژانویه 2001


منصور حکمت: سمینار مبانی کمونیسم کارگری ژانویه  2001

منصور حکمت جلسه دوم از سمینار مبانی کمونیسم کارگری ژانویه ۲۰۰۱

یک توضیح: در سال ۲۰۰۰- ۲۰۰۱منصور حکمت دو سمینار در باره مبانی کمونیسم کارگری برگزار کرد. این سمینارها حدود ده سال بعد از اولین سمینار او در باره کمونیسم کارگری برگزار میشد و هدف این بود که جمع بندی مجددی از بحث کمونیسم کارگری صورت گیرد و این مباحث برای نسل جدیدی که به حزب روی می آورد بطور قابل دسترس تری ارائه شود. این دو سمینار بی تردید از مهمترین آثار منصور حکمت است. بویژه سمینار دوم که متن آن اینجا بصورت یکجا ارائه میشود باید مورد توجه خاص کمونیست های جوان و همه کسانی قرار گیرد که میخواهند با مبانی نظری و اعتقادی و متد فکری کمونیسم کارگری آشنا شوند. در سمینار دوم منصور حکمت ابتدا خلاصه ای از سمینار اول را مرور میکند و بعد مبحث خاص این جلسه را ارائه میدهد. خود او چنین توضیح میدهد:

"در سمینار ایندفعه میخواهم راجع به محتوای فکری این کمونیسم کارگری صحبت کنم. (اینکه) راجع به جنبه های مختلف متد و اقتصاد و سیاست و غیره چی فکر میکند. با توجه به اینکه (در جلسه قبل) خصلت اجتماعی جنبش مان را بحث کردیم حالا میخواهیم در باره مارکسیسم مان یک مقدار بیشتر صحبت کنیم.... راجع به محتوای نظری مان، راجع به متد فکری مان، و نظر مشخص مان راجع به مسائل مختلف، از نقدمان به اقتصاد سرمایه داری تا تئوری مان راجع به حزب، تا فرهنگی که برای مثال چنین جنبشی طلب میکند، تا نظریه مان راجع به دولت و غیره صحبت کنم. یعنی میخواهم در باره آن ارکان عقیدتی مان صحبت کنم. تا به این ترتیب بتوانیم به آنجا برسیم که یک نفر بتواند بگوید من بعنوان یک کمونیست کارگری و یا یک فعال و یا متفکر جنبش کمونیسم کارگری در مورد این مساله اینجور فکر میکنیم. از حالا تا پنجاه سال دیگه متدولوژی برخورد من به این مساله اینگونه است. و کاپیتالیسم را از این زاویه نگاه میکنم و سوسیالیسم را از این زاویه دفاع میکنم و غیره."

با این اوصاف روشن است که مطالعه دقیق مباحث جالب و متنوع سمینار دوم تا چه حد در آموختن متد و مبانی اعتقادی کمونیسم کارگری ضروری است. گرچه، همانطور که خود او بارها ضمن بحث اشاره میکند، حکمت فرصت نمی کند تمامی موضوعاتی که در نظر دارد را بپوشاند و یا مشروحا به آنها بپردازد.
متن کتبی این سمینار اول بار در شماره های ۳۶۶تا ۳۷۲نشریه جوانان کمونیست منتشر گردید و اکنون با مختصر ادیت انشایی و املایی و همینطور فصل بندی مباحث متنوع بخش دوم سمینار، بطور یکجا ارائه میگردد. در پیاده کردن این متن ما مبنا را بر این گذاشتیم که عین بحث شفاهی را بصورت کتبی ارائه دهیم مگر در مواردی که کتبی کردن گفتار شفاهی تغییرات انشایی را اجتناب ناپذیر میکند. هرجا کلمه یا عباراتی را در متن ما اضافه کرده ایم در علامت پرانتز قرار داده ایم. مطالب داخل دو پرانتز در اصل گفتار شفاهی آمده است. تمام تیترها و فصل بندی ها و همینطور سوتیترها را بر مبنای صحبت های حکمت، بمنظور تسهیل خواندن متن ما انتخاب کرده ایم. ۱۴نوامبر ۲۰۰۸، جوانان کمونیست)

مبانی کمونیسم کارگری، سمینار دوم ژانویه ۲۰۰۱
بخش اول: کمونیسم کارگری چیست؟

صحبتی که در این دو سمینار داریم راجع به کمونیسم کارگری است. هدف این جلسه (سمینار دوم) اساسا این بود که نگرش ما به کمونیسم، نگرش ما به مارکسیسم، نگرشی که بخصوص در حزب کمونیست کارگری مبنای فعالیت است را قدری باز کنیم. (در سمینار اول) لیست نسبتا بلندی از تیترهایی داشتیم که باید می پوشاندیم، ولی به همه آنها نرسیدیم. در کل، اگر بشود خلاصه کنم، در جلسه پیش میخواستیم در باره جنبه های اجتماعی بحث یا به اصطلاح پایه های کمونیسم کارگری به مثابه یک پدیده اجتماعی صحبت کنیم. و ایندفعه به مضامین فکری کمونیسم کارگری، به نگرشمان به مارکسیسم، به روایتی که ما از مارکسیسم داریم بپردازیم. دفعه پیش آن کار تمام نشد. در نتیجه من خیلی سریع، با اجازه تان، مروری میکنم به بحثی که تا الان کردیم، و بعد میرویم سراغ دستور این سمینار. سعی میکنم جلسه چند ساعته دفعه پیش را در نیم ساعت مرور کرده باشیم و بعد میرویم سراغ دستور این مبحث.
تقسیم عمومی که من در این (دو) سمینار داشتم این بود: که در سمینار اول راجع به اینکه "کمونیسم کارگری چیست؟" به مثابه یک پدیده عینی اجتماعی صحبت کنم، و امروز راجع به "چی فکر میکند؟"، خط مشی کمونیسم کارگری "راجع به مسائل دنیا چه میگوید" و چه روایتی از مارکسیسم را بیان میکند، حرف بزنم. به این معنی بحث های محتوایی تری در باره "مارکسیسم چیست"، "مارکسیسم واقعی از نظر ما چیست" می افتاد به این جلسه. بهر حال من مروری به جلسه قبل میکنم.

صحبتی که اول از همه کردیم این بود که کمونیسم کارگری عبارتی است که ما به جای کمونیسم به کار میبریم. دقیقا در همان ظرفیتی که کلمه کمونیسم بکار رفته چه توسط جامعه، چه توسط مارکسیستها و چه توسط منتقدان مارکسیسم یا هرچه، ما هم کمونیسم کارگری را دقیقا در همان ظرفیت بکار میبریم. منظورم این هست همانطور که کمونیسم یک جنبش اجتماعی است، کمونیسم کارگری هم یک جنبش اجتماعی است تحت این عنوان. همانطور که کمونیسم یک جهان نگری بود- وقتی کسی میگوید کمونیسم، منظورش علاوه بر یک جنبش یک جهان نگری و یک سلسه دیدگاه ها و تحلیل ها از دنیای عینی و نظام اقتصادی اجتماعی است- کمونیسم کارگری هم دارد همین را میگوید. بعبارت دیگر کمونیسم کارگری یک مجموعه از دیدگاه ها هم هست، یک جهان نگری هم هست. و بالاخره، کمونیسم یک جنبش حزبی - سیاسی است. وقتی میگفتیم کمونیست ها در این کشور و آن کشور، یک جنبش حزبیسیاسی معین را به ذهن می آورد که برای مثال حزب کمونیست آن کشور، گروه های کمونیستی آن کشور، طبقه کارگر و محافل سوسیالیستی کارگری و غیره را در بر میگرد. کمونیسم کارگری در بحث ما نیز دقیقا همین جنبه را نیز در بر دارد. در نتیجه سه وجه: یک جنبش اجتماعی طبقاتی، یک جنبش حزبی سیاسی و یک سلسله دیدگاه و نگرش به جهان، همانطور که در کلمه کمونیسم به ذهن می آید، در کمونیسم کارگری هم همانها منظور نظر هست.

نقطه شروع بحث کمونیسم کارگری

چرا کلمه کمونیسم کارگری را به جای کلمه کمونیسم پیشنهاد میکنیم و استفاده میکنیم؟ بحث دفعه پیش یک مقداری سر این موضوع رفت و سعی کردیم اینرا بیشتر باز کنیم. نقطه شروع این بحث، بحث کمونیسم کارگری، برای ما چه بود؟

جلسه پیش گفتم، این بحث از یک سلسه مشاهدات اولیه شروع میشود. چه از نظر تاریخی از یک سلسه مشاهدات شروع میشود و چه از نظر تحلیلی، وقتی آدم در ذهن خودش فکر میکند، بحث کمونیسم کارگری قرار است از یک نقطه عزیمت و مشاهدات اولیه ای شروع بشود. و اینها را برایتان شمردم:

اول اینکه کمونیستها، یا کمونیسم زمان ما، جریان بی قدرت و بی نفوذی است. و این برای هرکسی که کمونیسم اندیشه اش است و فکر میکند به عنوان یک کمونیست دارد فعالیت میکند، اول این سوال را به ذهن می آورد که چرا کمونیسم در جهان ما یک جریان بی نفوذ و حاشیه ای است. از بی نفوذ بودنش منظورم فقط این نیست که در یک جایی در قدرت نیست. چون همه ما میدانیم برای مثال کمونیست های نوع شوروی در بلغارستان، در چکسلواکی، در مجارستان و در روسیه سر کار بودند. (اما) آن کمونیسمی که خیلی ها، بخش اعظم مارکسیستهای جهان به آن معتقد بودند، کمونیسم اردوگاه شوروی و یا چین نبود. در نتیجه سوال واقعی جلوی خیلی از مارکسیستها این بود که: "ما چه کاره ایم؟ کجای دنیا دست ماست؟ و چه تاثیری در زندگی زمان خودمان و در حیات مردم زمان خودمان داریم؟". وقتی نگاه میکردی جنبش های کمونیستی معمولا جنبش های خیلی حاشیه ای و بی نفوذی بودند. نه فقط در دولت نبودند، در ساختارهای سیاسی این کشورها کم تاثیر بودند، نفوذی به آنصورت بر جنبش های اعتراضی نداشتند، و در مجموع دستشان به جایی بند نبود.
این مشاهده اولی است که یک کمونیست را به فکر وادار میکند که خوب قضیه چیست؟ کمونیسمی که هدفش تغییر جهان است، قرار دادن جهان از قاعده اش بر زمین و از بین بردن وارونگی آنست، در هیچ کشوری کاره ای نیست.

مشاهده دومی که از نظر فکری شروع بحث کمونیسم کارگری است، مشاهده تفاوت و تناقض و شکاف بین ایده آلهای کمونیسم با آن واقعیاتی است که کمونیسم واقعا موجود زمان شما نمایندگی میکند. کمونیسم، همانطور که دفعه پیش بر شمردیم، یک جنبش آزادیخواهانه است در صورتیکه کشورهایی که به خودشان گفتند کشورهای سوسیالیستی و احزاب کمونیستی در آنها بر سر کار بودند، کشورهای آزادی نبودند. کمونیسم یک جنبش آزادی و رهایی اخلاقی و فرهنگی است، در صورتیکه جنبش های کمونیستی (موجود) یکی از مقیدترین، اخلاقی ترین و به یک معنی محدود نگرترین جنبش های های اجتماعی کشور خودشان بودند. کمونیست ها آن جناح به اصطلاح روشنفکر و آزاد اندیش خیلی از کشورها نبودند. بخصوص در جهانسوم. ولی در همین اروپا هم جنبش کمونیستی مدتها بود که پرچمدار عقاید آوانگارد و اندیشه های نو نیست. حتی در یک جاهایی می بینیم که به شدت از سنت دفاع میکند. در شرق که بخصوص از سنت دفاع میکند و در مقابل نوگرایی در خیلی جاها حتی مقاومت میکند. بهر حال شکاف بین ایده آلهای انسانی مارکسیسم (با کمونیسم واقعا موجود، مشاهده دوم شروع این بحث بود). کمونیستها قاعدتا مخالف مجازات اعدام اند، ولی خیلی جاها در جوامع به اصطلاح کمونیست، قوانین جزایی شان بسیار سختگیرانه تر از یک کشور لیبرالی متعارف در اروپای غربی است. چرا اینطور است؟

بهر حال کسی که به این مساله فکر میکند که کمونیسم مارکس را از "مانیفست" و "کاپیتال" و "ایدئولوژی آلمانی" و از بحث هایی بگیرد که اینها (مارکس و انگلس) در مقابل دیدگاه های مختلف زمان خودشان مطرح کردند، وقتی با واقعیت کمونیسم ۲۰ یا ۱۵ سال پیش روبرو میشد، میدید این (کمونیسم) آنچیزی نیست که (در آن آثار) راجع به آن خوانده است. آن چیزی نیست که شما راجع به آن فکر میکردید. (این) کمونیسم اساسا به نظر می آید که آن آرمانها و ایده آلها را دنبال نمی کند.

یک تعریف دیگر کمونیسم قاعدتا این است که جنبش طبقه کارگر است. جنبشی است طبقاتی و جنبش طبقه کارگر است. باز مشاهده یک کمونیست در سال ۵-۱۹۷۳ ، وقتی که (شروع) پایه های این بحث (کمونیسم کارگری) را در چهارچوب کمونیسم ایران می بینید، مشاهده طبیعی یک کمونیست در ۲۰ سال پیش، این است که طبقه کارگر تحت تاثیر این کمونیسم (موجود) نیست و رابطه دقیق و نزدیکی با آن ندارد. درست است، برای مثال، حزب کمونیست فرانسه در اتحادیه هایی نفوذ دارد. یا حزب کمونیست بریتانیا در شاخه هایی از بعضی اتحادیه ها نفوذ دارد. در اتحادیه معدنچیان ممکن است دوتا کمونیست هم تا راس آن رفته باشند. یک کمونیست بود مثل اسکارگیل در "لیبر پارتی" برای مثال. یا جنبش کمونیستی ایتالیا، در بین کارگران نفوذ دارد. ولی در همه این کشورها جنبش کارگری تحت تاثیر جنبش اتحادیه ای است که اساسا سر آن به "لیبریسم" و "سوسیال دمکراسی" این کشورها بند است. در کشورهای خارج از اروپا، در آمریکا بطور مشخص، کمونیسم هیچ نفوذی در جنبش طبقه ندارد. در کشورهای جهانسوم به همین ترتیب. کمونیسم اساسا جنبشی بیرون طبقه است. حتی آنجایی که مثل آمریکای لاتین و یا در خاورمیانه فعال است، جنبش روشنفکران و تحصیلکرده های ناراضی است. رابطه جدی با جنبش طبقه کارگر و اعتراض کارگری ندارد. این هم یک مشاهده دیگر است که آدم را باید بفرستد دنبال این (سوال) که چرا اینطور است؟

کاراکتر سوسیالیسم واقعا موجود

یک مساله دیگر، کاراکتر عمومی وجنات کمونیسم رادیکال زمان ما است که آدم را به فکر می اندازد. ((این که میگویم "زمان ما" باید بحث را برگردانیم به ۱۵سال پیش، چون در پانزده سال گذشته خیلی چیزها عوض شده است. من دارم این بحث ها را از ریشه خودشان دنبال میکنم. در واقع این سمینار، سمیناری است راجع به کمونیسم کارگری آنطوری که پیدا شد. به نظرم ۱۵- ۲۰ سال پیش را باید بگذارید جلوی چشمتان. الان کمونیست ها وضعشان با آنوقت خیلی فرق دارد، میتوانیم بعد به این موضوع بپردازیم. قوی تر نشده ایم اما اوضاع بسیار متفاوت است. آنموقعه جنبش های کمونیستی زیادی بودند و احزاب و سازمانهای کمونیستی زیادی بودند، ولی اینهایی که گفتم مشخصات اغلب شان بود.)) یک نکته دیگر این است که کمونیست ها شبیه این "مونیست" ها و "ساینتو لوژی" و "هاری کریشنا" و نظیر اینها شده بودند. یعنی یک عده آدم مهجور که مردم را به یک سعادت دوری در آینده و به یک جامعه عجیبی دعوت میکنند. ولی بیشتر یک دعوت پیامبرگونه است. در حاشیه جامعه است. (مثل) کسانی که رینگ میگرند در فرودگاه و از شما میخواهند که به آنها کمک مالی بکنید! در حالیکه احزاب سیاسی کشورهای مختلف دارند بر سر انتخابات و اعتصابات و غیره باهم پلمیک و بحث میکنند، در نهادهای توده ای دخالت میکنند، جنبش کمونیستی یک جنبش فرقه ای بنظر می آید، شبیه فرقه های مذهبی حاشیه ای. که دارد ملت را دعوت میکند به یک کار جدیدی و حتی یک نوع زندگی جدیدی. ظاهرا وقتی کمونیست میشوی باید بروی در این فرقه. و خیلی از جوانان دهه شصت و هفتاد (میلادی) اگر شما نگاه بکنید، کمونیست شدنشان به معنی بیرون رفتنشان از فعالیت اجتماعی و زندگی اجتماعی و رفتنشان به فرقه های رفاقت متقابل با اخلاقیات داخلی، با سلسه مراتب داخلی و با فرهنگ داخلی است. حنبش کمونیستی که شما نگاه میکنید شبیه تبیینی که مارکس در مانیفست میدهد و کمونیست های زمان مارکس میدهند نیست. یعنی یک عده آدم اجتماعی مشغول اعتراض به استبداد و سلطنت و علیه مالکیت و غیره. بلکه یک فرقه های مهجور مذهبی در حاشیه جامعه اند. حتی در جایی برای مثال ایران کمونیست ها را بخواهید مشاهده کنید آنها را در مشی چریکی، در سازمانهای زیر زمینی چریکی که آنها نیز خصوصیاتشان بعنوان یک پدیده اجتماعی بشدت مهجور و غیر عقلایی است، پیدا می کنید. کسانی را پیدا میکنید که سیانور میگذارند زیر دندانشان، بمب میگذراند، مسلسل دست گرفته اند و در خانه های تیمی زندگی میکنند. هیچ ربط مستقیمی شما بین این پدیده - یا جنبش های دهقانی آمریکای لاتین که از کوه دارند میایند پایین و شهر را محاصره کرده اند، ربطی بین این پدیده ها با کمونیسم کارگر صنعتی غرب نمی بینید. کمونیسمی که قرار بود بر مبنای مباحثاتی که در "مانیفست کمونیست" هست و یا در نقد مارکس و انگلس به جامعه معاصر است، یک جنبش اجتماعی عظیم باشد با یک برنامه اجتماعی برای تحولات اقتصادی جامعه و پرچمدار تغییر جامعه برای همه اقشار محروم باشد و غیره، این را نمی بینید. می بینید که گروه های کوچکی هستند، به اشکال رادیکال و غیر قابل تقلیدی دارند فعالیت میکنند. ۹۹ درصد مردم نمی توانند به رنگ آنها دربیایند و نمی توانند کارهای آنها را تکرار کنند. چه سازمانهای چریکی شهری، چه سازمانهای چریکی روستایی، چه سازمانهای تروتسکیستی و شبه تروتسکیستی غربی که بیشتر شبیه گروههایی میمانند که فرقه های مذهبی که به اصطلاح نابودی جهان را وعده میدهند، میگویند "در آخرین این هزاره دنیا خواهد ترکید" هستند. بیشتر رنگ سکت های مذهبی اقلیت را به خودشان گرفته اند. نه حتی فرقه های مذهبی مین استریم و بستر رسمی مذاهب. حتی شبیه مسیحیت نیست. حتی شبیه جریان اصلی جنبش اسلامی نیست. که در بین مردم کار میکند. برای مثال جنبش اسلامی را در فلسطین نگاه کنید که چطور کار میکند. مطب میگذارد، کلینیک درست میکند، با مردم کار میکند روی جوانها کار میکند. جنبش کمونیستی (آن زمان) حتی شبیه اینها هم نیست. شبیه فرقه های مهجور مذهبی است. که معمولا یک عقاید عجیب و غریبی را دارند تبلیغ میکنند. و یک هشدارهای عجیب و غریبی به جامعه میدهند. و منتظرند همین پس فردا یک چیزی، یک انفجاری در جهان صورت بگیرد. مثل کسانی که برای مثال میگویند قرار کسانی از کرات دیگر بیایند و ما را با خودشان ببرند! کمونیسم رادیکال بیست سال پیش، تقریبا - اگر شما نخواهید یا طیف طرفدار روس تداعی بشوید که جریان اجتماعی معینی بود که داشت کارش را میکرد- اگر بروید در جریانات رادیکال کمونیستی، آن کمونیسم یک پدیده مهجور و فرقه ای و حاشیه ای بود.

و بالاخره رگه ای همیشه در کمونیسم بوده است که آدم فکر میکرد همه جهان را به یک چشم نگاه میکند و خواهان ترقی جهان است. همه انسانها را به یک ایده آلهای جهانشمول و یونیورسالی میخواهد برساند. کمونیسم جهانی است. و شما نگاه میکردید و میدیدید که جنبش های کمونیستی (موجود) بشدت کشوری و ملی اند. حتی بار آمده در "فرهنگ خودی" اند. هرکدام از شما با گروههای چپ قبل از ۵۷ سر و کار داشته باشید، و یا حتی آن اوائل بعد از ۵۷، می دیدید که اینها بشدت تحت تاثیر فرهنگ و سنن خلق خودشان و یا ملت خودشان هستند. حتی در اینجا (انگلیس) در گروه "اس دبلیو پی" SWP ، شما بروید به کتابفروشی "اس دبلیو پی"، بگویید من یک کتاب میخواهم راجع به جهان. ندارند! ولی راجع به تک تک شخصیت های labor movement (جنبش کارگری) انگلیس کتاب هست و بیوگرافی هست. بگویید من کتابی میخواهم راجع به تاریخ کمونیسم در صحنه بین المللی چیزی بخوانم، کتابفروشی "اس دبلیو پی" در اینجا ندارد. یک جریان انگلستانی است. یا صفحه اول "مورنینگ استار" را نگاه کنید، و ببینید مردم دارند راجع به چه حرف میزنند، و تیتر اول "مورنینگ استار" راجع به چه هست. (( مورنینگ استار نشریه حزب کمونیست بریتانیا است.)) اینها برای خودشانند، در کار خودشانند و (مشغول) آن محدوده کوچکی که با اعضای شان تشکیل داده اند. بهر حال آن خصلت های جهانی و جهانشمول کمونیسم تبدیل شده است به خصلت های کوچک و خرد. کمونیست ها خیلی جاها طرفداران جلوتر نرفتن، یاد نگرفتن از فرهنگ های دیگر، تقدیس فرهنگ خود، تقدیس فرهنگ خلق و ملت خود و حتی دفاع زمخت ناسیونالیستی از وضع موجود هستند. تا اینکه طرفدار زیر و رو کردن جهان. یعنی شما میتواند انتظار داشته باشید کمونیست ژاپنی در ژاپن سمپاتی داشته باشد به فرهنگ کهن ژاپن. همینطور که کمونیست ایرانی در ایران سمپاتی داشت به فرهنگ کهنه ایرانی. و اگر شما میخواستید چیزی علیه فرهنگ عقب مانده آن مملکت بگویی، یک چک از مسلمانها میخوردید و یک چک هم از چپ ها میخوردید! اگر بیست سال پیش دهانت رو باز میکردی جلوی آن چپ حرف میزدی!

بهرحال اولین چیزی که شما متوجه میشوید که کمونیسم زمان شما، کمونیسم ۲۰ سال پیش ۱۵ سال پیش، شباهتی به کمونیسمی که با پیدایش کارگر صنعتی در غرب پدیدار میشود ندارد. (کمونیسمی که) نماینده یک تحول انقلابی جهان است، تولید اجتماعی را میخواهد دگرگون کند بطوری که بارآوری و کارایی تولیدی بشر صدها برابر بشود، و قرار است همه عقاید کهنه را از پنجره به بیرون بیندازد، و همه آراء حاکم را آراء طبقات حاکم میداند. شبیه این نیست، بیشتر شبیه جناح های رادیکال جنبش ناسیونالیستی، جناح افراطی جنبش های مذهبی، بچه های خوب دانشگاه فلان و مثلا آدم های اخمو تر کوچه! این بیشتر شبیه کاراکتر کمونیسم زمان شماست تا جنبش جهانی طبقه کارگر صنعتی مدرن.

جوابی که به این باید داد، چیست؟ ناتوانی کمونیسم، عدم شباهت اش به عقاید انسانی و آزادی بخش مارکسیسم، عدم ارتباطش با طبقه کارگر، بی تاثیری اش در صحنه سیاست و اجتماع، و عقب ماندگی فرهنگی و فکری و اخلاقی و غیره اش- شما از خودتان بپرسید چرا اینطوره؟ چرا اینطوره؟ و بعد دنبال راه حلش میگردید؟

جواب سنت ضد رویزیونیستی

اولین کلمه ای که تا آن روزی که این بحث ها (بحث های کمونیسم کارگری) مطرح ها شد، کف دست ما میگذاشتند، مقوله رویزیونیسم بود. می گفتند: "مارکسیسم مورد تجدید نظر قرار گرفته است". اگر مارکسیسم آنطوری نیست که باید باشد، اگر شکست خورده است، اگر در روسیه و چین شکست خورد، اگر در آلمان شکست خورد، اگر در انگلستان کاره ای نیست، اگر طبقه کارگر را همراه خودش ندارد، اگر احزاب قوی نداره، بخاطر این است که رویزیونیسم و تجدید نظر طلبی غالب شده بر کمونیسم! در نتیجه اولین تبیینی که بعنوان راه حل، بعنوان کشف علت این وضعیت اولیه نامطلوب به شما میدادند رویزیونیسم است. یعنی: "یک عقاید درستی هست در این عقاید تجدید نظر شده است"! (یعنی) "کمونیسم از نظر عقیدتی دگرگون شده و دیگر آن حرفها را نمی زند، آن احکام را دنبال نمی کند"! و غیره. این فرمولی است برای خودش.

بیشتر ما در این سنت "ضد رویزیونیستی" کمونیست شدیم. یعنی همه ما گفتیم که شوروی رویزیونیست است، چین رویزیونیست است، و یا فرض کنید، ترورتسکیسم رویزیونیست است و.. همه ما وقتی خواستیم کمونیسم مان را از گرایشات اصلی کمونیسم زمان خودمان تفکیک کنیم کلمه "روزیونیسم" یا "تجدید نظر طلبی" را بعنوان قالبی که خودمان را جدا میکنیم، بکار بردیم. در نتیجه (قائل شدن به) رویزیونیسم یعنی اینکه ما کسانی هستیم که تجدید نظر نمی کنیم. ما رویزیونیست نیستیم. ما مارکسیسم را آنطور که خودشان (رهبران اولیه مارکسیسم) گفته اند قبول داریم. این میشد مبنای کمونیسم واقعی. و در نتیجه شکست ها بر میگردد به اینکه (چون) در این عقاید تجدید نظر شده، در نتیجه کار نشده است. برای مثال تجربه شوروی بخاطر یک جور رویزیونیسم بود که شکست میخورد. یا در اروپای غربی بخاطر رویزیونیسم، احزاب کمونیست در آنجا طبقه کارگر را به یک سازش طبقاتی عظیم با طبقه حاکم اش فرا میخوانند. و کارگران مستقلا در صحنه نیستند و غیره و غیره.

رویزیونیسم اولین نکته ای است که (بعنوان جواب) بیان میشود. ولی اگر نگاه کنید رویزیونیسم یک مقوله مذهبی است. تجدیدنظر در یک (مجموعه) درسها و احکام صادر شده قبلی، بعنوان گناه! گناه تجدید نظر کردن در احکام قبلی، یک تبیین مذهبی است. عجیب نیست که بشر بطور کلی، انسانهایی که به آرمانهای بزرگ معتقد میشوند و یک مکتبی را قبول میکنند، وقتی با ناکامی روبرو بشوند کسانی را که کارشان را غلط می دانند به "عدول از اصول و ایده آلها" متهم بکنند. در نتیجه پیدا کردن مقوله رویزیونیسم بعنوان علت العلل این ناتوانی ها و کمبودها، در تاریخ بشر اصلا کم سابقه نیست. همه مذاهب رویزیونیست های خودشان را دارند. یکی به آنها "خوارج" میگوید. سنی شیعه را رویزیونیست میداند. کلیساهای مختلف مسیحی هستند که همدیگر را روزیونیست میدانند. و جالبه که حتی کسی مثل لنین وقتی دارد با کسی صحبت میکند به او میگوید "مرتد"! "کائوتسکی مرتد"! مارکس نمی تونست به کسی بگوید مرتد. چون معلوم نبود آن طرف از چه چیزی عدول کرده است. ولی بمجرد اینکه اولین نفر بعنوان پیغمبر تعریف میشود و بقیه امت او میشوند، آنوقت دیگر "اشکال کار" در عدول از عقاید پاک و صاف اولیه آن پیغمبر است!

پس اولین تببین چرایی شکست و ناتوانی کمونیسم (که آنوقت ارائه میشد) یک تبیین "ضد رویزیونیستی" است. که این سمبل و پرچم اصلی چپ رادیکال بود. چپ رادیکال یک چپ ضد رویزیونیستی است. و تا کسی طرفدار شوروی بود به او میگفتیم رویزیونیست. و در برنامه مان می گفتیم "رویزیونیسم روسی و چینی" و غیره و تببین از آن زاویه.

یک تبیین دیگر جستجو کردن توطئه و یا ذهن توطئه گرانه داشتن در تبیین این شکست های (کمونیسم واقعا موجود) است. معمولا یک کسانی در تاریخ به ما "خیانت" کرده اند! که به این روز درآمده ایم. استالین یک جایی خیانت میکند. بعد خروشجف یک جایی خیانت میکند. بعد لیوشائوچی و لین پیائو یه جاهایی خیانت میکنند. بعد تروتسکی خیانت میکند. زینوویف و کامنوف و بوخارین یه جایی خیانت میکنند!.. دقیقا همان مکتب است، همان دیدگاه است. با این تفاوت اگر "تجدید نظر طلبی" دارد "عدول از ایده" را مطرح میکند، این یکی شخص زنده را هم می آورد! اگر ما شکست خوردیم برای اینکه یک نفری یک جایی به این جنبش خیانت کرده است. تبیین توطئه آمیز دیدن کمونیسم، اینهم یک توضیحی بود که به ما می دادند. سخنرانی مخفی خروشجف در کنگره حزب کمونیست شوروی در سال ۱۹۵۴فکر کنم، که "سی آی ای" تکست آنرا چاپ کرد، که گفت استالین اشتباهات اساسی کرده است، شروع "خیانت" یک خطی است به اصطلاح، که باعث میشود فدایی ها از حزب توده جدا بشوند. اینکه فدایی با حزب توده نرفت بخاطر این است که خروشجف از استالین جدا شد. برای فدایی استالین خیانت نکرده، خروشجف خیانت کرده! یک پله آنطرفتر استالین خیانت کرده است. یک کسانی دیگر را داریم که از سر آن خیانت راه خودشان را سوا کرده اند. بهر حال تببین شخصی دیدن پروسه های تاریخی و اینکه گویا یک کسانی خیانت کردند که کمونیسم به حاشیه رانده شد، این هم یک تببین دیگر است که (آنوقت) داشتیم.

یک نگاه دیگر به قضیه که در بین روشنفکران، بخصوص روشنفکران لیبرال، آدم های انتلکتوئل و کسانی که ظاهرا از تاریخ خیلی درس میگیرند، باب هست این است که "زود بود"! انقلاب روسیه زود بود؛ دست بردن کمونیست ها به قدرت زود بود؛ و کلا جامعه آمادگی پذیرش عقاید کمونیستی را هنوز پیدا نکرده است. یا پیدا نکرده بود. شاید هم الان هم بگویند "هنوز پیدا نکرده است". همیشه شما یک کسانی را پیدا می کنید که بگویند کمونیسم درست است، ایده آلهایش هم درست است، اما علت اینکه در شوروی شکست خورد و یا در چین شکست خورد، یا در آمریکای لاتین و هرجای دیگر شکست میخورد این است که جامعه از نظر تولیدی و اقتصادی و اجتماعی رشد نکرده است. که این عقاید نو صنعتی و مدرن و غیره در آن محلی از اعراب داشته باشد. و معلوم است که در روسیه عقب مانده عقاید پیشرو کمونیستی شکست میخورد و به عکس خودش تبدیل میشود. یک شاخه ای از آن توضیح، یکی از آن جوابهایی که به آن سوالهای اولیه ما میدهند این است که "کمونیسم وقتش فرا نرسیده بود". شاید الان هم با یک عده بحث کنید میگویند الان هم نرسیده. ولی تبیین تاریخی از اینکه چرا در شوروی و چین و در بخشی از اروپا کمونیسم شکست خورد و در اروپای غربی به جایی نمی رسد این است که "زود است"! "شرایط آماده نیست". "نیروهای مولده به اندازه کافی رشد نکرده است" و غیره.

ریشه یابی مذهبی - اخلاقی

اینها به نظر من جواب نشد. یعنی جواب نمی دهد به سوال. هیچکدام از این تببین ها علت وضعیت کمونیسم امروز را نه فقط توضیح نمی دهد بلکه خودش نشان دهنده ذهنیتی است که کمونیسم امروز دارد. یعنی ریشه یابی مذهبی – اخلاقی در شکست های خودش. نشان دهنده خود همان پدیده است. بخشی از عوارض همان تغییر ریل کمونیسم است. اگر کمونیسم کمونیسم نیست، ریشه یابی های بدبختی های خودش همین از آب درمی آید که برود کسانی را و ارتدادهایی را در تاریخ خودش پیدا کند. در نتیجه زندگی یک کمونیست مومن خلاصه میشود به اینکه دائما دارد در نفس خودش جهاد اکبر می کند. با یک سلسله عقاید غلط و با یک سلسله پیامبران سقوط کرده و امامان از تخت افتاده دارد "مرزبندی" میکند. تا دیروز می توانست مرزبندی اش را تا کنگره بیست و بیست دو حزب کمونیست شوروی برساند، امروز اگر شما خیلی با او حرف بزنید حاضر است تا سال ۱۹۳۶ هم با شما بیاید! و اگر بیشتر باهاش صحبت کنید تا ۱۹۲۴ هم می آید. به یک معنی پیدا کردن محل ارتداد، محل خیانت در تاریخ کمونیسم میشود زندگی کسانی که ضد روزیونیست هستند و میخواهند رادیکال باقی بمانند. تعداد زیادی احزاب سیاسی هستند که سر این عددها با یکدیگر اختلاف دارند. شما بگویید تاریخ شروع شکست را چه سالی می بینید؟ میگوید بیست و شش. بیست شش؟ ما بیست و چهار میدانیم! (خنده حضار) ما بیست و دو می دانیم. یکی میگوید من معتقدم اصلا از سال ۱۹۱۷ نباید دست به قدرت می بردند. میخواهم بگویم این دوراهی هایی که گویا به دلیل یک "غلفت ناگهانی"، زیر سوال بردن یک اندیشه معین و جلوی صف آمدن یک آدم ناباب، زندگی کمونیسم و طبقه کارگر جهانی به این وضعیت درآمده است، این نقطه عطف ها تببین کننده هویت های گروههای سیاسی مختلف است. یکی بوردگیست است. یکی گرامشیست است. یکی، فرض کنید، تیتویست است. یکی کاستریست است. هرکدام به یک نحوی دارد یک نقطه را میگذارد و میگوید تا آنجا را همه با هم آمده ایم و من از این نقطه راهم جدا میشود بخاطر اینکه شما ها به ارتداد چرخیده اید.

ما اینرا رد میکنیم. قبل از هرچیز برای اینکه به نظر ما تببین مذهبی جوابگو نیست. پدیده اجتماعی را باید اجتماعی توضیح داد. همه ما میگوییم جنبش کمونیستی جنبش اجتماعی طبقه کارگر است برای رهایی. بعد سوالی که پیش می آید این است: باشد، ولی چرا وقتی از این عقیده عدول شد جنبش مربوطه دیگر عقاید سابقش را دنبال نکرد؟ چه پروسه ای باعث می شود که جنبش کمونیستی آنچیزی نباشد که بود؟ اینرا میفهمم که اشخاص عقیده شان را عوض میکنند و یا احزاب خط و مشی شان را عوض میکنند. ولی بر سر جنیش سوسیالیستی طبقه کارگر در این ۶۰ – ۷۰ و صد سال چی آمده است؟ هیچکس سراغ این نمی رود که آیا کمونیسمی که ما داریم در باره آن حرف میزنیم آیا هنوز جنبش اجتماعی آن طبقه هست یا نه؟

انتقال اجتماعی کمونیسم

اولین چیزی که ما در این بحث بدست آوردیم و من فکر میکنم اهمیت تئوریک زیادی دارد، این است که ما بحث روزیونیسم و ضد رویزیونیسم را کنار گذاشتیم و از انتقال اجتماعی کمونیسم حرف زدیم. گفتیم جنبش هایی که تحت نام کمونیسم، فعال شدند و منزوی شدند، شکست خوردند و یا نخوردند، اساسا جنبش های اجتماعی دیگری بودند. این را بخاطر این نمی گویم که حالا کلمه کارگر را بیاییم بگذاریم ملاک هویتی و بگوییم کی کارگری بود و کی نبود و پس چون کارگری نبودی شکست میخوری. این بحث یک مشاهده عینی ما است.

برای مثال ما به جنبش کمونیستی چین نگاه میکنیم. به اهدافی که جلو خودش قرار داد. تبینی که از خودش بدست داد. دعوتی که در جامعه کرد و مردمی که پشت سر خودش جمع کرد، و تضادهایی که سعی کرد به آنها پاسخ بدهد، خیلی روشن، فرض کنید مارکس و مارکسیسمی در کار نیست، این جنبش وجود داشت و آمد تا چین را از یک موقعیت کولونیالی و استعماری در بیاورد و تبدیل کند به یک کشور متحد و پایه اقتصاد صنعتی مدرن و امروزی را در آن بنا بگذارد و بیسوادی را ریشه کن کند، افیون و حاکمیت تریاک و مواد مخدر در چین را برطرف کند و به تکه های مختلف آن وحدت ببخشد. (چین) یک جامعه کشاورزی است. دهقانهای فقیر شدند نیروی اصلی این جنبش و اساسا برای یک کشور سازی از بالا و متمرکز در چین. این جنبش طبقه کارگر چین برای سوسیالیسم نبود. این جنبش ملی چین بود برای تبدیل کردن چین به یک کشور معتبر، امروزی با یک حکومت متمرکز و یک بازار داخلی؛ و اگر از مارکسیسم حرف زدند و به مارکسیسم متوسل شدند وظیفه ما این است که بیاییم بگوییم چرا این کار را کردند. چرا جنبش هایی که تا قبل از پیدایش مارکس و در واقع تا قبل از پیدایش لنین، بدون اینکه هیچ نیازی داشته باشند که اسم مارکسیسم بر خود بگذارند همین اهداف را دنبال میکنند، بعد از پیدایش لنین و بعد از بلشویسم مجبورند تحت نام کمونیسم برای یک دوره ای این کار را بکنند؟

یا جنبش دانشجویی اروپای غربی، چه لزومی دارد که به خودش بگوید کمونیست؟ الان سران آن جنبش در احزاب گرین (سبز) پخش هستند. بعضی هایشان در دولت آلمانند. سران جنبش دانشجویی سال ۱۹۶۸ اروپا چه لزومی دارد زیر پرچم مارکس و لنین فعالیت بکنند؟ وقتی جنبش شان اساسا یک جنبش آنتی بورکراتیکدمکراتیک است؟ که دارد به تقسیم ثروت های حاصل بعد از بوم (رونق) جنگ دوم جهانی جواب میدهد. جنبشی که اساسا برای یک دولت رفاه (تلاش میکند) - اگر در آن دقیق شوید پایه های پیدایش دولت رفاه در اروپای غربی (و خواهان) دولت چپگرا تر است- چرا به خودش میگوید کمونیست؟ وقتی که جنبش طبقه کارگر این کشورها نیست، اهدافش هم آن نیست و برنامه اش نیز آن نیست. یک جنبش دمکراتیک است. چرا به خودش میگوید مارکسیست؟

اولین چیزی که توجه ما را جلب میکند این است: درست است که خیلی جنبش ها به خودشان گفته اند کمونیست، از گروه ۵۳ نفر تا حزب توده، تا جنبش کاسترو در کوبا و جنبش های چریکی آمریکای لاتین، تا احزاب مختلف اصلاح طلب در خاورمیانه، چرا به خودشان گفتند کمونیست؟ آیا به صرف اینکه اینها به خودشان گفتند کمونیست، ما مجاز هستیم که اول اینها را درون کمونیسم مارکسی تعریف کنیم و بعد از ارتدادشان حرف بزنیم؟ نمی توانیم از اول بگوییم این ها جنبش های طبقات اجتماعی دیگری هستند برای اهداف تعریف شده ای که قابل مطالعه است. میشود نگاه کرد، ابژکتیو اند و قوی اند. حزب شیوعی عراق برای انقلاب سوسیالیستی تشکیل نشد. همانطور که حزب حزب توده ایران هم برای انقلاب سوسیالیستی تشکیل نشده است. اساسنامه روز اولش را، آن اجتماع اولشان را ببینید اصلا خودشان را کمونیست نمی دانند. خودشان را حزب ترقیخواه تعریف میکنند. روشنفکران یک کشور تازه وارد قرن بیست شده ای هستند که میخواهند شبیه اروپای غربی بشوند و اصلاحات اداری صورت بگیرد و فعال مایشائی دولت لغو شود و فئودالیسم در روستاها ریشه کن بشود و میخواهند یک جامعه شهری و امروزی و غربی داشته باشند با یک قانون اساسی مثل بلژیک. چرا اینها به خودشان میگویند کمونیست؟ و اگر بخودشان گفتند کمونیست ما باید اینها را بعنوان بخشی از جنبش کمونیستی قبول کنیم و بعد برویم علت "ارتداد و خیانتش" را پیدا کنیم؟ آیا بعنوان یک مارکسیست موظف نیستیم اول خصوصیات اجتماعی این جنبش را نگاه کنیم و بعد ببینیم چرا به چه دلایل اجتماعی تاریخی به خودش گفته سوسیالیسم ویا به خودش گفته کمونیست.

کمونیسم های غیر کارگری

اگر اینطور نگاه کنید می بینید که مقوله روزیونیسم دیگر بار مذهبی ندارد. ((کلمه اش اصلا جالب نیست.)) جنبش های روزیونیستی جنبش های طبقاتی دیگراند که ناگزیر شده اند بخاطر تناسب قوای فکری در بخش اعظم قرن بیستم اسم سوسیالیست بر روی خودش بگذارند و پرچم مارکس و انگلس و لنین را بلند کنند. ولی در واقع جنبش های ترقیخواه یا اصلاح طلب کشورهای بودند که در آن ها بوجود آمدند. اساسا نیرویش را از همان بخش هایی گرفتند که انقلابات بورژوا دمکراتیک نیرو میگیرند. رفتند در روشنفکران و طبقات شهری غیرکارگری پا گرفتند، اقشار تحصیلکرده را جمع کردند و جنبش هایی راه انداختند. چرا اول باید به این ها بگوییم کمونیست و بعد بعنوان رویزیونیست فحش شان بدهیم. چرا به حزب توده نمی شود گفت یک حزب اصلاح طلب اجتماعی در فاصله سالهای فلان و فلان که خواهان یک اقتصاد دولتی تر، تقسیم درآمد ملی، تعدیل ثروت در جامعه، و مدرانیزاسیون اداری بوده است؟ حالا خودش به خودش گفته است کمونیست، تقصیر کنگره دوم ملل شرق (است.) توی این کنگره روس ها رفتند که به هر جنبشی که میخواست فعالیت کند آوانس هایی دادند و قبول کردند متحد جنبش جهانی کمونیستی باشد. بعد از بلشویسم هرکسی در هر جایی خواسته است آزادیخواهی کند، آسانترین چیز اینرا دیده که اسم خودش را کمونیست بگذارد. در نتیجه خیلی ها که کمونیست نیستند خودشان را کمونیست نامیدند. اگر بروید با آنها بحث کنید همان روز به شما میگوید، احتیاج به تجدید نظر ندارد. همانروز میگوید که "کمونیسم زود است"، "به نظر من مالکیت اشتراکی عملی نیست"، "بحث انقلاب کارگری مال یک موقعه دیگر است". همانروز به شما میگوید. همان زمان استالین اینرا به شما میگوید. در خود حکومت استالین اینرا به شما خواهند گفت. خودشان توصیه شان به خیلی احزاب چپ در کشورهای دیگر این بود که خیلی شلوغش نکنید و فعلا انقلابات ملی و دمکراتیک را دنبال بگیرید. فعلا وقت اهداف سوسیالیستی در کشور شما نیست. متحد ما باشید و بروید مردم را بسیج کنید. و در نتیجه خیلی از جبنش های اجتماعی در قرن بیستم که تحت نام کمونیسم پیدا شدند و کار کردند و هنوز هم هستند گرچه الان دیگر تحت نام کمونیسم کار نمی کنند، جنبش های دمکراتیک، اصلاح طلب و ناسیونالیستی، ضد امپریالیستی و ضد استعماری بودند که بنا به تناسب قوای معنوی و ایدئولوژیکی جهان زمان خودشان اسم کمونیسم را روی خودشان گذاشتند.

در نتیجه فقط بحث عدول پراتیک کمونیستی از نظریات کمونیستی و تجدید نظر درتئوری کمونیسم نیست. بحث جنبش های مختلفی است که در جامعه هستند و به خودشان میگویند کمونیسم. ما باید جنبش کمونیستی به معنی دقیق کلمه را آن جنبشی تعریف کنیم که مبارزه اجتماعی طبقه کارگر برای مالکیت اشتراکی و لغو کار مزدی و جامعه بدون طبقه را دنبال میکند. این جنبش را میتوانیم بگوییم کمونیستی و مارکسیسم اندیشه آن است. ولی اگر جنبش دیگری تعدیل ثروت و مدرنیزاسیون اداری را دنبال میکند و از بازار میخواهد استفاده کند و به خودش میگوید کمونیست، ما باید بدرست بگوییم این کمونیسم کارگری نیست. هر کمونیسمی اگر هست، قدر مسلم کمونیسم کارگری نیست. در نتیجه کلمه "کارگری" در کمونیسم کارگری، قرار بود برای ما تفاوت جنبش های کمونیستی، آن انتظار طبیعی مارکسیسم که جنبش کمونیستی جنبش طبقه کارگر محصول انقلاب صنعتی است، را برآورده کند.

کمونیسم غیر کارگری هم میشود داشت؛ که همانطور که گفتم باید نشست و یک به یک نگاه کرد. کمونیسم غیر کارگری در روسیه چه اهدافی را دنبال میکرد. از یک سالی به طور مشخص در روسیه کمونیسم پرچم کشور سازی و ساختن یک بلوک قدرتمند اقتصادی سیاسی نظامی در پهنه جهان است. بر مبنای یک اقتصاد دولتی متکی به مزد. ((این را بعدا طی بحث بهش میرسیم.)) این کمونیسم روسی است. هیچ مجبور نیستیم خودمان را با آن هم خانوداه حس کنیم. میتوانیم بگوییم این کمونیسم روسی است. یک جنبش بورژوایی است. یک جنبش کشور سازانه است. یک جنبش در جهت (بسط) قدرت خودش. فوق العاده هم قوی است. فوق العاده امکانات دارد. مدل اقتصادی اش با مال ما فرق میکند. اندیشه های تئوریکی اش فرق میکند. نقدش به جهان سرمایه داری با مال ما فرق میکند. نیروی اجتماعی که بسیج میکند با ما فرق میکند. جامعه ای که سازمان میدهد با مال ما فرق میکند. آن کمونیسم بورژوایی است و ما کمونیسم کارگری هستیم.

در جلسه پیش گفتم، مارکس در مانیفست دقیقا همین کار را میکند. آنوقت کمونیسم کلمه ای است که اینها (مارکس و انگلس) میخواهند استفاده کنند. چرا؟ برای اینکه میگوید سوسیالیسم کارگری داریم و سوسیالیسم بورژوایی هم داریم. سوسیالیسم فئودالی هم داریم. و در نتیجه علت استفاده از کلمه کمونیسم برای ما (مارکس و انگلس) دقیقا همان تفکیک اجتماعی است. مارکس نیامد بگوید که یک عده هستند که دروغین میگویند سوسیالیسم. سوسیالیست های دروغین! گفت اینها سوسیالیست هایی هستند که مال طبقات دیگراند. و سوسیالیسم آن طبقه همین است. کسی قبلا سوسیالیسم را در اداره ثبت اسنادی به نام خود ثبت نکرده بود. در نتیجه لیبر پارتی به خودش میگوید سوسیالیست. سوسیالیست است و میتواند سوسیالیسم اش را هم بر روی کاغذ تعریف کند. میگوید سوسیالیسم من این است. تعدیل ثروت، دولت مسئول در مقابل محرومیت های اجتماعی، مالیات تصاعدی، مالکیت دولتی و یا ملی کردن صنایع کلیدی سوسیالیسم است. به شما میگوید اینها یعنی سوسیالیسم. میگویید چرا سوسیالیسم است؟ میگوید یک چیزی را دارم اجتماعی میکنم دیگر. طب را اجتماعی کردم، ترانسپورت را اجتماعی کردم، آموزش و پرورش را هم اجتماعی کردم. من به خودم میگویم سوسیالیست.

همانطور که سوسیالیسم کارگری و غیر کارگری اسم خودش را میتواند روی خودش بگذارد و کار کند، الان بعد از ۱۵۰ سال بعد از مانیفست، کمونیسم کارگری هم باید بیاید بگوید بله کمونیسم زیاد است، کسی مرتد آن دیگری نیست و کسی خائن به کمپ دیگری نیست. و هرکس در جبهه خودش دارد برای کمونیسم خودش تلاش میکند. این کمونیسم کارگری است. آن کمونیسم بورژوایی است.

حالا کمونیسم بورژوایی بنا به تعریف باید در افکار مارکس تجدید نظر کند. بنا به تعریف، کمونیسم بورژوایی باید اندیشه ای که بدردش نمی خورد، به آنصورت حاضر و آماده ای که مارکس بیان کرده است را تغییراتی بدهد تا بدردش بخورد. اگه یکی آمده و گفته است مالکیت اشتراکی، و این تئوری است و شما مجبورید به دلائلی که بعد میگویم چرا بکار ببرید ، و شما نمی خواهید مالکیت را اشتراکی کنید و میخواهید دولتی کنید، بعد باید بیایید تبیین تان از مالکیت اشتراکی را بعنوان دولتی کردن بیان کنید. بگویید منظور (از مالکیت اشتراکی) مالکیت دولتی است! اگر کسی منظورش از محو طبقات لغو کار مزدی نباشد، چون به مزد احتیاج دارد چون صنعت دولتی را جوابگو میداند، او مجبور است که بیاید بحث لغو کار مزدی را به قرن ۲۶ حواله بدهد. سوسیالیسم او جایی برای این ندارد. بنا بر این تجدید نظر میکند. کسی از سر خبث طینت و "نامردی" و "اهل گرجستان بودن" (اشاره به برخی نقدها به استالین) و غیره نیست که می آید در مارکسیسم تجدید نظر میکند. بخاطر این آن کار را میکند که آن تئوری به آن صورت حاضر و آماده اش بدرد او نمی خورد. باید تجدید نظر کند.

در نتیجه مائوتسه تونگ باید کمونیسمی که به او داده اند و گرد است را مستطیل کند که به (اوضاع) چین چفت بشود. بالاخره بشود تئوری انقلاب دهقانی. اگر شما دارید انقلاب دهقانی می کنید برای ساختن یک کشور صنعتی، با کمک کنترل دولتی، برای اینکه سیاست در مسند قدرت باشد و نه اقتصاد، یا هرچه که مائوئیسم هست بالاخره، خب این در مارکس نیست. و اگر شما به دلائلی، به خاطر احتیاجت به کمینترن، بخاطر وجهه بین المللی کمونیسم در آنزمان سال ۱۹۲۳ تا ۲۸مجبوری به خودت بگویی حزب کمونیست چین، آنوقت مجبوری بگویی تفسیر من از مارکس این است. آنوقت دیالکتیک مارکس میشود "در باره تضاد" مائو! مائو قصد تجدید نظر ندارد. مائو اندیشه اش همان است. ولی مجبورش کرده اند، تاریخ مجبورش کرده است به اسم کمونیسم حرف بزند. پس به اسم کمونیسم حرف میزند. و بعد میلیونها نفر مثل من و شما هستند که آن "کتاب سرخ" (مائو) را میگیرند و چون آنقدر زیر فشاریم که به هرچه بگویند کمونیستی است، بالاخره با نظر موافق به آن نگاه میکنیم. به نظرم کمونیست هایی تو این دنیا هستند که بیشتر از بورژواها از ما فاصله دارند. ولی هرکس به خودش گفته کمونیست ما میرویم و کتاب ایشان را میخوانیم تا ببینیم نظر ایشان در چه سنتی قرار میگیرد.

بهر حال اولین بحث کمونیسم کارگری همین تفاوت اجتماعی است. که ما نه در باره اندیشه های مختلف بلکه جنبش های اجتماعی مختلف داریم حرف میزنیم. وقتی میگوییم جنبش اجتماعی – اینجا کلمه اجتماعی را بعنوان حجم و تعداد زیادی از آدمها به کار نمی برم، بعنوان طبقات مختلف به کار میبرم - وقتی میگوییم جنبش اجتماعی کارگری یعنی جنبش هایی که ریشه در اجتماع و تضادهای اجتماعی دارند. جنبش کمونیستی قرار بود جنبش اجتماعی باشد که تضاد منافع طبقه کارگر با طبقه بورژوا و جامعه سرمایه داری را نمایندگی کند. اگر این جنبش باشد آنوقت دیگر احتیاجی زیادی به تجدید نظر در مارکسیسم ندارد. ممکن است یک جنبش کمونیستی کارگری آخر قرن بیست، اول قرن بیست و یک خیلی چیزها را باید از خودش دربیاورد و بگوید. چون نمی شود انتظار داشت دوتا آدم قرن نوزده تمام حرفهای مورد نیاز ما را زده باشند. ولی اسم این تجدید نظر در مارکسیسم نیست. احتیاج ندارد برود تز دولت مارکس را عوض کند. احتیاج ندارد برود نقد مارکس از اقتصاد سرمایه داری را عوض کند. احتیاجی ندارد برود پایگاه اجتماعی کمونیسم را عوض کند. احتیاجی ندارد برود تئوری ارزش اضافه را عوض کند. و غیره. باید بیاید ببیند امروز جهان سرمایه داری چیست. ولی اینها (کمونیسم های غیر کارگری) جنبش های دیگراند و در نتیجه در مارکسیسم هم تجدید نظر میکنند. ولی گناه اصلی اش آن (تجدید نظر) نیست. این خصلت وجودی آن (جنبش) در جامعه بوده است که کمونیسم شان برای اهداف اجتماعی دیگری قالب زده بشود. و زده شده و بهمان اعتبار هم راه افتاده است.

چرا به خود گفتند کمونیست؟

چرا این جنبش های اجتماعی که برای مثال میخواهد "غنا" (در آفریفا) از زیر بار استعمار بیاید بیرون، یا برای مثال میخواهد به فئودالیسم در یک کشوری خاتمه بدهد، یا برای مثال میخواهد در آمریکای لاتین دست "بورژوازی کمپرادور" را از قدرت کوتاه کند و یک جور اقتصاد متکی بر بورژوازی ملی این کشورها را بنا کند، چرا به خودش میگوید کمونیست؟ چرا به خودش گفت کمونیست؟ بهمان دلیلی که در این چند سال اخیر شاهد بودیم هرکسی به خودش میگفت حقوق بشری و دمکرات! (کمونیسم در آنزمان) لقب معتبر آزادیخواهی زمان خودش شده است.

(جا افتادگی چند کلمه با عبارت یا جمله در فایل صوتی) ... مثل پیغمبری که آمده فقرا را آزاد کند، شنیده اند، آنوقت هرکسی که با این فقرا کار دارد و یا حرفی از آزادی میخواهد بزند، به نفعش است، و به طور طبیعی هم علاقمند میشود به کمونیسم و لنینیسم و خودش را نزدیک حس میکند. و نه فقط نزدیک حس میکند، نزدیک هم جلوه میکند، حتی اگر حس نکند. بنا براین خیلی راحت میشود کمونیست شد ، وقتی کمونیسم مد است. وقتی کمونیسم باب شده است. وقتی کمونیسم مطرح است. وقتی نیرو است در جامعه به اعتبار انقلاب روسیه، طبیعی است که خیلی ها به خودشان بگویند کمونیست.

نمی دانم چقدر شما در دانشگاه های اروپای غربی بعضی هاتان سابقه دارید و آشنایی دارید. در دهه هفتاد تقریبا از هر سه تا استاد دانشگاه دوتای آنها به خودشان میگفتند مارکسیست. مارکسیست هم نبود، ولی به خودش میگفت مارکسیست. میرفت می گفت مارکسیسم هستم ولی ته دلش می دیدی که "کینز" را قبول دارد! یا طرفدار عقاید "جون رابینسن" است. ولی به خودش میگفت مارکسیست. حتی کسانی که مخالف کاپیتال مارکس بودند به خودشان می گفتند مارکسیست! کتابهای زیادی هست که مارکسیست های انگلستان در سال ۱۹۷۶ دارند سعی میکنند بگویند مارکس در باره تئوری ارزش در اشتباه بود. ولی طرف هنوز به خودش میگوید مارکسیست. الان همان آدم دیگر به خودش نمی گوید مارکسیست. چرا؟ برای اینکه مارکسیسم دیگر الان آن وجهه اجتماعی و آن برد و آن نفوذ و آن حالت متمایز کردن آزایخواهی از غیر آزادیخواهی را ندارد.

بعداز ماجرای (سقوط) شوروی اگر دقت کنید همه دمکرات شدند. طرف در رهبری سازمان پیکار هیچکس را جز خودش کمونیست و استالینیست قبول نداشته است، بعد از سقوط شوروی به خودش می گوید دمکرات. دمکرات شده است! یعنی دمکرات بودن باب هست. به هرکه بگویید نظر شما چیست. "من که یک دمکرات میدانم خودم را"! یا "من یک دگر اندیش میدانم خودم را"! یا "من خودم را یک لیبرال میدانم". یا "خود را مدافع حقوق بشر میدانم". یکهو یک عده ای که تا دیروز نمی شد بدون دستور و اجازه شان در سازمانهای چپ کاری کرد، از دم لیبرال و آزادیخواه و دمکرات شده اند و دیگر حاضر نیست کلمه کمونیست را راجع به خودش به کار ببرد. کمونیست دیگر مد نیست. الان اگر دهقان فیلیپینی دست به اسلحه ببرد هیچ احتیاجی ندارد که به خودش بگوید: "اندیشه مارکس، لنین، انگلس، استالین، مائو و این رفیق من که اینجا در فیلیپین کشاورزی میکند". هیچ احتیاجی ندارد تا اصل و نسبش را به مارکس و انگلس و لنین برساند. برای اینکه مد نیست. میتواند خیلی راحت بگوید زنده باد آقای کلینتون! می تواند پست مدرنیست باشد و انقلاب کند. میتواند هرچه باشد! الان دیگر آن هژمونی فرهنگی و سیاسی را هیچ مکتب آزادیخواهانه ای ندارد. که بگوییم انقلاب در کشورها یا باز کردن یوغ بندگی در همه جا با اسم کمونیسم همراه است. اینطور نیست و در نتیجه اگر کسی در جهان بخواهد خودش را خلاص کند به خودش نمی گوید مارکسیست.

جنبش فمینیستی یک نمونه دیگر این (پدیده) است. یک موقعی بود که فمینیست بودن خیلی نزدیک بود به مارکسیست بودن. تقریبا فمینیست ها سعی میکردند که بگویند سوسیالیست هم هستند. الان اگر شما یک فمینیست پیدا کنید که به خودش بگویید سوسیالیست، هنر کرده اید. فاصله گرفته اند بسرعت از اندیشه های (نامفهوم) .... (البته) در دیدگاه هایشان تغییری بوجود نیامده است. ولی دیگر آن لقب را نمی خواهند. در نتیجه لقب چیزی بوده که (خود را تحمیل کرده است.) جنبش کارگری با انقلاب روسیه چنان قدرت و وجهه ای پیدا کرد در سطح جهانی، و چنان قبله آمال و امیدهای مردم محروم جهان شد که هر رهبر آزادیخواه و دمکرات و اصلاح طلب کشورهای مختلف که میخواست کاری صورت بدهد مجبور شد که یک دستی با کمونیسم بدهد و عکسی با کمونیسم بیندازد. بعدا حتی جناح های رادیکالترشان به خودشان بگویند کمونیست.

شما تاریخ جنبش چریکی ایران را بخوانید. من کتاب "آبراهیمیان" را نگاه میکردم، "ایران بین دو انقلاب"، یک فصلی دارد فقط در باره مجاهد و فدایی. ببینید داستان چه بوده است. "جزنی" و .. از کجا آمده اند، ببینید آن شش نفر مجاهد خلق از کجا آمده اند و چگونه بعد "تغییر ایدئولوژی" داده اند. جنبش رادیکال کمونیستی ایران ببینید که چقدر ربط داشته است با جنبش کارگری و سوسیالیستی طبقه و چقدر ربط داشته است با انجمن اسلامی محل و دانشجویان ناراضی دانشگاه تهران و دانشکده ادبیات و فنی. و (ببینید) چقدر کمونیسم ایران مدیون جنبش ضد بهاییت بوده است! طرف انجمن اسلامی درست میکند، بعد از شش سال – نامه مجتبی طالقانی به پدرش! مجتبی طالقانی پسر آیت الله طالقانی از سران تغییر ایدئولوژی سازمان (مجاهدین و بعد) پیکار، یکی از شخصیت های کلیدی سازمان پیکار که بعد از انقلاب تشکیل شد. یک آدمی است مسلمان، البته خوب دلش به حال محرومان جهان سوخته است دیگر، به باباش نامه می نویسد که من چقدر به شما احترام میگذارم، ولی (با) آرمانهایی که ما داریم، من به این نتیجه رسیده ام که مارکسیسم علم رهایی جهان است. ایشان دنبال یک رهایی بوده، قبلا فکر میکرده است قرآن علم آن رهایی است، حالا متوجه شده است که نه مارکسیسم علم آن رهایی است. جنبش کارگری ایران چه میگوید و یا جنبش کارگری جهان چه میگوید یا در همان لحظه ای که ایشان این تغییر ایدئولوژی را داده است چه مبارزات کارگری در آلمان و فرانسه در جریان هست، اینها هیچ تاثیری روی نسل اول مارکسیست های (منشعب از) سازمان مجاهدین ندارد. بیشتر به این نتیجه رسیده اند که با این حرفهای اسلامی نمی شود علیه شاه مبارزه کرد و کارگر است که کلید پیروزی در دستش است. (اینرا مجتبی طالقانی) به باباش میگوید. این فصل کتاب آبراهیمیان را حتما نگاه کنید. واقعا آموزنده است برای اینکه بدانید کمونیسم رادیکال دوره ما لااقل در آن کشور از کجا بیرون آمده.

کسی به انقلابی خیانت نکرد!

کمونیسم کارگری دارد میگوید هر آزادیخواهی به جای خودش محفوظ، هر تلاش طبقاتی برای هر نوع تغییر اجتماعی به جای خودش محفوظ. جنبشی کمونیستی، جنبش کمونیسم کارگری، ما به آن جنبشی میگوییم که تاریخا با کارگر صنعتی پدیدار میشود. انتفاد سوسیالیستی این طبقه است به موقعیت اجتماعی این جامعه، یعنی کار مزدی و استثمار بر مبنای پرداخت دستمزد. این را میخواهد دگرگون کند. حالا صنعتی شدن و یا نشدن در یک کشور معین به جای خودش محفوظ. و نقدش این است و آرمان نهایی اش انقلاب کارگری و مالکیت اشتراکی و جامعه آزاد از هر جور طبقه است. و مبنای این جامعه و قلب این (جنبش) در اعتراض کارگری و اعتراض طبقه کارگر در جامعه سرمایه داری است.

در بحث ما، در نتیجه، یک مقدار زیادی این مقولات سرجای خودش قرار میگیرد: رویزیونیسم، "خیانت استالین" و غیره. شما این مشکل را همیشه دارید: بروید از مردم روسیه بپرسید که راجع به استالین چه فکر میکنند. یک عده شان میگویند "پدر ما را درآورد". ولی یک عده زیادی می گویند "پدر این ملت است". "ما را از دوران سیاه تزاریسم کشید بیرون". "آلمانها را در استالینگراد شکست داد". "جلوی فاشیسم ایستاد". استالین به اصطلاح آتاتورک روسهاست برای خودشان. آن آتاتورک را دارد، این هم استالین را دارد، آن هم مائوتسه تونگ را و این هم "قوام نکرومه" را دارد. هرکشوری را بالاخره یک رهبری آورده اش به قرن بیستم. استالین هم کسی است که روسیه را به قرن بیست آورد. لنین هنوز مال جنبش کارگری زمان خودش است و دارد مبارزه طبقاتی را سازمان میدهد. ولی وقتی میرسیم به اواسط کار استالین متوجه میشویم که بورژوازی روسیه به کمک انقلاب بلشویکی توانست روسیه را وارد قرن بیستم کند. به شیوه بورژوایی خودش. و یک کشور عقب مانده را به یک قطب صنعتی عظیم تبدیل کند. به یک قطب تکنولوژیکی عظیم برای آن دوره، از این بیست سال آخر دوره برژنف میگذریم. و این داستان تاریخ روسیه است. کسی به انقلاب کارگری خیانت نکرد! انقلاب بورژوایی همزمان با یک انقلاب کارگری رخ داد و پیروز شد. انقلاب کارگری هم این وسط سرش یک جایی زیر آب رفت. یک همزمانی این دوتا پدیده بود. اگر کتاب "بولتن (مباحثات) شوروی"، که تزهای شوروی را مطرح کردیم، را نگاه کنید دقیقا به این اشاره میکنیم که چطور دو خواست اجتماعی در روسیه بطور همزمان پیش میرود. خواست مدرنیزه کردن روسیه و تبدیل روسیه به جامعه آباد صنعتی، و خواست کارگر روسی .. خواست بلشویکها برای یک انقلاب اجتماعی کارگری. این ها هردو وارد انقلاب فوریه می شوند و هردو هم مجبورند وارد وقایع بعد از اکتبر هم بشوند. از یک جایی ساختن اقتصاد ملی روسیه که خواست آن یکی جنبش است پرچم کشور میشود.

خلاصه بجای اینکه بشیوه مذهبی و اخلاقی تاریخ را نگاه کنیم یا جنبش های دیگر را نگاه کنیم، بصورت اجتماعی نگاه میکنیم. خیلی ساده مثل مارکس در روز اولش میگوییم: کمونیسم های مختلف هست، کمونیسم طبقه متوسط، کمونیسم کشورساز جهانسومی، کمونیسم دمکراتیک اروپای غربی، کمونیسم ناسیونالیست کشورهای تحت سلطه امپریالیسم، و کمونیسم کارگری قرن حاضر. که ما داریم سعی میکنیم به آن شکل بدهیم. ولی قبول میکنیم که یک جنبش اجتماعی متمایز است.

سه منشاء کمونیسم بورژوایی

این کمونیسم های غیر کارگری به نظر من سه رکن اساسی، سه تا سرچشمه اساسی داشته اند. یکی ناسیونالیسم است. یکی دمکراسی است. و یکی رفرمیسم است. رفرم اقتصادی، اصلاحات اقتصادی اجتماعی، منظورم هست. این ها سرمنشاء سه جور آزادیخواهی بوده اند که به خودشان لقب کمونیسم داده اند.

ناسیونالیسم، بخصوص آنجایی که با امپریالیسم روبرو بوده است. در کشورهای تحت سلطه امپریالیسم جنبش رهایی از سلطه انگلیس و آمریکا و بلژیک و فرانسه به خودش رنگ کمونیستی میزند. ولی هدف و جوهر اساسی آن رهایی از چنگال استعمار است. بنا بر این "آنتی امپریالیسم" ، و در آمریکای لاتین اصلا "ضد یانکی بودن"، ضد آمریکایی بودن، علامت این است که شما آزادیخواه هستید یانه. در نتیجه جنبش ضد امپریالیستی یکی از سر چشمه های کمونیسم غیر کارگری زمان ما است.

یکی دیگر جنبش دمکراسی طلبی است. (بر علیه) حکومت های استبدادی، جوامع مستبد و بعضا جوامع سنتی. مبارزه قرن بیستم برای باز کردن در به روی مردم که بیایند و در سیاست دخالت کنند دیگر در چهارچوب جمهوری خواهی و علیه سلطنت و کلیسا نیست که دنبال میشود. علیه حکومت های مستبد پلیسی نظامی است که اصلا دم شان در سرمایه داری غرب است. در نتیجه خیلی جاها جنبش آزادیخواهی و دمکراسی طلبی چهره کمونیسم بخودش گرفته است. اسم کمونیسم را قبول کرده و زیر این چتر توانسته به خودش سازمان بدهد.

و بالاخره رفرم اقتصادی. برابری ایجاد کردن، دولت رفاه ایجاد کردن، بیسوادی را ریشه کن کردن و غیره. این ها خواسته هایی است که سنتا با کمونیست ها تداعی شده است. واضح است که بخشی از پلاتفرم کمونیست ها هست. منتهی خود نفس اصلاحات خواهی چه در کشورهای فقیر و چه در کشورهای غربی که شکاف طبقاتی دارد با انباشت سرمایه افزایش پیدا میکند، نفس اینکه باید ثروت را تعدیل کنید، از آن بگیرید بدهید به آن، تجدید توزیع کنید، مبنایی بوده است برای یک جور از کمونیسم در این کشورها. که اوروکمونیسم و چپ نو و (نظیر) اینها را ما می بینیم چطور رگه های مختلفی در آن هست. در اینجا نیز ناسیونالیسم قوی است. در مقابل الان به اصطلاح اروپا محوری بورژوازی غرب، شما نگاه کنید می بینید که چپ ها بشدت ضد اروپایی شدند. یک رگه ناسیونالیستی که یکجور چپ را سرپا نگه دارد. حتی در کشورهای اروپای غربی شما اگر بروید سراغ رهبران اصلی چپ جنبش کارگری ناسیونالیسم را در آنها بشدت قوی خواهید دید. که "بریتانیا"، "انگلستان"، که "ما انگلیشیم" و اروپای واحد را قبول نداریم. از رهبران اتحادیه بگیر تا احزاب چپ آن کشور (اینرا میگوید). کمتر حزب چپ رادیکال اروپای غربی هست که طرفدار بازار مشترک و طرفدار اتحاد اروپا باشد. یک ناسیونالیسم قوی رکن این است.

این ها سه منشایی هستند که زیر آن "روزیونیسم" مربوطه هستند. ولی همانطور که گفتم اسم این رویزیونیسم نیست. این جنبش خود طرف است. باید عینک را برداشت و جنبش او را درست دید و اسم واقعیش را بر آن گذاشت. و الان اینها دیگر اسم کمونیسم را از خودشان برداشته اند. آن پدیده ای که در ایتالیا به خودش میگفت "حزب کمونیست ایتالیا" الان بعنوان دمکرات چپ دارد کار میکند. نخست وزیر داد! "برلینگوئر" تمام عمرش فعالیت کرد به جایی نرسید. حزب دمکراتیک چپ ایتالیا نخست وزیر داده است. خیلی نباید اهدافش از اورکمونیست های ایتالیا متفاوت باشد. خیلی نباید متفاوت باشد! میخواهم بگویم اینها دیگر تحت اسم خودشان کار میکنند. دیگر اصراری ندارد که برود عکس لنین را بیاورد و یا کتاب مارکس را بفروشد. میتواند به اسم خودش حرف بزند. و الان اگر دقت کنید از "رویزیونیسم" دیگر جایی خبری نیست! کسی دیگر مشغول "رویزیونیسم در مارکسیسم" نیست!

صفت کارگر به چه معنی است؟

بنابراین ما صفت کارگر را به کمونیسم اضافه کردیم، برای اینکه مشخص کنیم که داریم از یک جنبش اجتماعی متمایز و لاجرم از یک دیدگاه فکری متمایزی نیز حرف میزنیم. دیدگاهی که متناظر با این جنبش و نه هر جنبش دیگری است که کسان دیگر میخواهند بسازند. مارکسیسم متناظر و خوانا است با جنبش کمونیسم کارگری! اگر شما بخواهید از آن تئوری انقلاب ملی بسازید باید آنرا عوض کنید. در آن تجدید نظر کنید. ما کلمه کارگر را بعنوان این آوردیم تا کمونیسم را از نظر طبقاتی تفکیک کنیم. تا در پایه جنبشی آن، پایه اجتماعی آن تفکیک کنیم. کلمه کارگر را بعنوان اعلام وفاداری به اشخاصی که در کارخانه ها کار می کنند نیاوردیم. این تعریف هر کمونیستی است. هر کمونیستی قاعدتا میگوید زنده باد طبقه کارگر و میرود در بین کارگران کار کند. این کلمه برای ما بار تئوریک تر و علمی تری در این بحث دارد.

کمونیسم کارگری به معنی کمونیسم متوجه به کارگر نیست. به معنی کمونیسمی است که جنبش اجتماعی یک طبقه اجتماعی دیگر است. در تمایز با کمونیست های غیر کارگری که روی آنها اسم میگذاریم: کمونیسم بورژوایی روسیه. کمونیسم دهقانی چین. کمونیسم جهانسومی در خاورمیانه و کمونیسم خرده بورژوایی و خلقی که (در ایران) شاهدش بوده ایم و خیلی ها با سازمانهایش سر و کار داشته ایم. ما کمونیسم کارگری را مطرح میکنیم بعنوان کمونیست طبقه کارگری! خود مارکس هم میگفت: "PROLETRAIAN SOCIALISM" (سوسیالیسم پرولتاریایی). کمونیسم پرولتاریایی را ما داریم مطرح میکنیم. به عبارتی ما کار نویی نمی کنیم. ولی کار کهنه ای که قبلا وقتش شده بود را داریم انجام میدهیم. خیلی وقت بود که کمونیسم می باید یک بار دیگر میگفت که قرار بود جنبش کمونیستی جنبش اجتماعی متفاوتی باشد. فقط قرار نبود که یک پیغمبری را همگی انگار دنبال میکنیم، مارکس و انگلس. هرکس تفسیر خودش را بگذارد قبول است. یک جنبش اجتماعی متمایز.

در نتیجه کمونیسم کارگری که من پایینتر جنبه های دیگرش را باز میکنم که فرقش با سوسیالیسم کارگری، با مبارزه طبقاتی و غیره چه هست، کمونیسم کارگری جنبش کمونیستی طبقه کارگر است. در تمایز با جنبش کمونیستی طبقات دیگر. هیچ اشکال ندارد، آنها هم مال خودشان را دارند، نسبت به این کلمه هم میتوانند حق آب و گل خودشان را داشته باشند. و "زنده باد کمونیسم" هم میگویند شهید میشوند، کشته میشوند، جنگ هم کردند و جلوی فاشیسم هیتلری هم ایستادند. به اسم آن کمونیسم. و بعضا بخاطر این تشابه اسمی بخش زیادی از نیروی طبقه ما را هم با خودشان برده اند! و در این پروسه ها شرکت داده اند و بعضا هم به ما امتیاز داده اند. بطور واقعی کمونیسم روسی بالاخره یک امتیازاتی به کارگر روسی داده است که توانسته سرپا بایستد و از این کلمه تاریخی طبقه کارگر استفاده بکند. از قبیل اشتغال کامل؛ ممنوعیت اخراج؛ مسکن بعنوان حق مسلم شما؛ و پزشکی مجانی. اینها را داده است بالاخره که گرفتن هر یک دانه آن در این کشورها ده پانزده سال جنگ میبرد، بورژوازی روسیه اینها را داده بود. میخواهم بگویم در یک سازشی با کمونیسم کارگری بالاخره اینها بسر میبرند. ولی شاهدیم که شکافهای طبقاتی عظیمی اینها را از هم جدا میکند. طوری که حزب توده از بوژوازی ایران دفاع میکند و به چپ افراطی میگوید "سی آی ای" یی و "تربچه های پوک". حزب توده قشنگ می فهمد که از نظر طبقاتی کجا ایستاده است. بحث تاکتیک نیست. طرف خاتمی را بعنوان آزادیخواه قبول میکند، (فقط) حزب توده را نمی گویم، بخش زیادی از چپ های آن مملکت را میگویم، به خاتمی میگوید آزادیخواه! به من و شما میگوید دیکتاتور! دارد تعلق اجتماعی اش را توضیح میدهد. مال همان طبقه ای است که خاتمی هم یکی دیگر از شخصیت هایش هست. یعنی من و شما بدهکاریم به آقای خانبابا تهرانی که چرا ما "دیکتاتورها و مستبدهای قیم مردم" از آقای خاتمی که معلوم نیست چه جور آمده و رئیس جمهور مردم شده و زندان دارد، دفاع نکرده ایم! میخواهم بگویم جایگاه اجتماعی اینها را باید نگاه کرد.

کارگر گرایی، روایت بورژوایی

در آخر جلسه پیش بالاخره من این را هم بحث کردم که کارگر گرایی که اخلاقی است، هم یک روایت بورژوایی است. دقیقا بستن در دهان کارگر برای پیاده کردن برنامه اجتماعی غیر کارگری است که صحبتش شد. کسی که کارگر را تقدیس میکند بعنوان یک شغل، یا بعنوان یک فرد، کارگر پرستی که در سازمانهای چپ خلقی دیدیم، کارگر پرستی که کارگر را بجای پدیده های مقدس مذهب خودش می نشاند، دقیقا برای پنهان کردن جایگاه اجتماعی خودش است. چرا که تا حالا شما یه رهبر اتحادیه کارگری را ندیده اید که (ژست) کارگر پرستی و کارگر پناهی به خودش بگیرد.

در نوشته های اولیه حزب کمونیست ایران زمان "سلطان زاده" و "حیدر عمواوغلی" نگاه کنید، اطلاعیه اش این نیست که "کارگران غیور و قوی و آگاه ایران بپا خیزید"، میگوید مردم بی غیرت و کم شعور مملکت تا کی میخواهید به این خفت تن بدهید. یارو خودش را از آن طبقه جدا نمی کند. اگر کسی شروع کرد نون قرض دادن به کارگر و پوشاندن این واقعیت که کارگر ایرانی تشکل ندارد، سازمان جدی ای ندارد، رهبر عملی سرشناسی ندارد و شروع کرد به تقدیس کارگر به مثابه یک پدیده تمام شده و به پیروزی رسیده که جرعه آزادیخواهی در محضرش بنوشند، این آدم یکجور کلاشی دیگر جناح ناسیونالیسم چپ ایرانی را نشان میدهد که میخواهد کارگر را بیاورد که در تظاهرات ملت سازی خودش"جاوید شاه" بگوید!

"کارگران ما" – همیشه این "ما" را هم می آورند- "کارگران میهن ما" اینطوری فکر نمی کنند. "کارگران میهن ما" آنطوری فکر میکنند. میهن را دارد و خودش هم مرکزش است و کارگر هم یکی برای او از پرسناژهای آن میهن است. و کسانی که این تقدیس را میکنند، همانطور که شاه ممکن بود از "مردم صبور" و "عشایر غیور ایران" تقدیر بکند، اینها هم از کارگر تقدیر میکنند. بحث ما ربطی به این ندارد. کمونیسم کارگری جریانی است متعلق به داخل طبقه کارگر و به نظر من با صراحت کامل میتواند راجع به خودش و بقیه طبقه کارگر حرف بزند. احتیاجی به تملق طبقاتی گفتن ندارد. و یکی از گرایشاتی که در خود احزاب چپ رشد میکند، این است که حرف آخر با کارگر است و تو کی هستی و مارکس کی بوده و حتی مارکس و لنینیسم میشود زیر مجموعه ای از پدیده کارگر. به این معنی که اگر کارگران در یک کارخانه ای رای بدهند که مارکس اشتباه کرده است، من و شما باید قبول کنیم.

آن "اکونومیسم"- حتی کلمه ای بالاتر از این- یک جور کارگر گرایی بورژوایی (است). همانطور که گفتم دقیقا احساس گناه تاریخی طبقه بورژوای ایران را نشان میدهد که نتوانسته حتی یک طب ملی در آن مملکت برقرار کند. و حالا میخواهد این را از دل طبقه کارگر دربیاورد با مجیز گفتن و چاپلوسی.

بهر حال اینها نکاتی بود که در بخش قبلی صحبت هایمان (سمینار اول از این دو سمینار) صحبت کردیم. در رابطه با جایگاه اجتماعی بحث کمونیسم کارگری. تاریخ پیدایش این بحث را هم یک اشاره بکنم قبل از اینکه تنفسی بدهیم.

کمونیسم کارگری و انقلاب ۵۷

این بحث (کمونیسم کارگری) در حزب کمونیست شوروی شروع نشد، در حزب کمونیست چین شروع نشد، در حزب کمونیست ایتالیا و اسپانیا هم شروع نشد. در حزب کمونیست ایران شروع شد. این یک واقعیت است، کسی نمی تواند آنرا کاری کند. این بحث ها آنجا شروع شد، آنجا نوشته شد، آنجا مکتوب شده و اسنادش متاسفانه به این زبان (فارسی) است. و محصول یک پروسه تاریخی در ایران بود. ((اینرا بعدا در بخش محتوایی صحبتم توضیح میدهم، رابطه بین اندیشه با جنبش سیاسی بخصوص.))

ولی بطور واقعی علت اینکه این بحث توانست در ایران ببرد و اینهمه آدم را در منطقه، در ایران و عراق بطور مشخص، دور خودش متحد نگه دارد، این هست که پشتش به یک انقلاب وسیعی بود که در آن کارگران به میدان آمدند. در انگلستان کارگر در خانه اش کار میکند. همین دیروز (کمپانی) "بی.ام. و" (شرکت) "روور" را فروخته و 50 هزار نفر را بیکار میکند و اینها (کارگران) اصلا تکان نمی توانند بخورند. جز شعار نوشتن به در و دیوار خانه های خودشان کاری نمی توانند بکنند. در انقلاب ایران کارگر آمد به میدان و معلوم شد که "خدا خودش کارگر" است. و معلوم شد مسلمانان طرفدار کارگرند. معلوم شد که کارگران "رهبر سرسخت انقلاب" اند. آن پتانسیل و ظرفیتی که طبقه کارگر دارد (بروز کرد.)

بیست سال پیش در یک کشور نسبتا بزرگ با 30 -40 میلیون جمعیت آنوقت، از نظر جغرافیایی بزرگ و از نظر سوق الجیشی مهم، طبقه کارگر خودش را تکان داد. و در ظرف یکی دو سال بحث هایی که ممکن است در جنبش های سیاسی اجتماعی دیگر در کشورهای دیگر بیست یا سی سال بحث ببرد، و دست آخر هم معلوم نشود حق با کیست، (تعیین تکلیف شد.) در ظرف یکی دو سال در ایران معلوم شد که کمونیسم خلقی بدرد نمی خورد، مارکس درست گفته است، و حزب کمونیست ایران تشکیل شد که خیلی از این بحث ها در آن حزب بحث های هژمونیک بود. یعنی میشد عین این بحث ها را در حزب کمونیست ایران سابق زد، و زدیم و ما رهبرانش بودیم. همین الان، میگفت، میخواهم پیاده کنم.

این بحث ها در ظرف سه سال چپ ایران را با خودش برد. چرا؟ برای اینکه یک انقلاب آنقدر بطور مشهودی دروغین بودن کمونیسم های جنبش های دیگر را عیان کرده بود که کسی نمی توانست از آنها دفاع کند. جنبش کمونیسم بورژوایی رفت پشت سر حکومت مرتجعی که سر کار بود. دیگر میخواستند چه کارش بکنند؟ الان شما بروید پشت تونی بلر هنوز معلوم نیست در انگلستان چه کرده اید. ولی اگر در ایران پشت سر خمینی بروید خیلی معلوم است که دارید چه کار میکنید. و هیچ کمونیستی که برای خودش احترام قائل بود، نمی توانست در کمپ کمونیسم روسی بماند، در کمپ کمونیسم چینی و "سه جهانی" ها بماند، نمی توانست در کمپ فدایی بماند که با "تئوری دوران" داشت از یک جناح حاکمیت دفاع میکرد. در نتیجه پروسه سیاسی، اتفاق های سیاسی که در ایران اتفاق افتاد، مهمترین فاکتور بود. بحثی که میتوانست در آلمان هم مطرح شود، می توانست در انگلستان هم مطرح شود، و شاید هم شده و ما خبر نداریم، ممکنه خیلی ها مستقلا به این بحث ها رسیده اند و در حزب خودشان کرده اند و کسی تحویلشان نگرفته است. ولی این بحث ها به یک انفجار جنبشی در چپ ایران و عراق تبدیل میشود. و اینهمه آدم دور آن جمع میشوند. بخاطر اینکه از یک تجربه انقلابی بیرون می آییم که در آن کارگر نقش دارد و شکاف طبقاتی را میشد دید. می شد حضور طبقه را دید و پدیده هایی مثل قیام، حزب، اعتصاب، قدرت، دولت، سرنگونی، مقولاتی کتابی نماندند. اینها جلوی چشم ما اتفاق افتادند. کودتا، ضد کودتا، جنگ...

شما ممکن است متوجه نباشید که شاهدان چه تاریخ غنی سیاسی هستید. شما بروید در فرانسه به یکی بگویید کودتا! خود آن فرد هیچ تجربه ای از کودتا ندارد. من و شما (دیدیم) کودتا کردند ریختند سرمان صد هزار تا را کشتند. موج اعدام های اندونزی را ما در کتاب میخوانیم. ولی موج اعدام های ایران تاریخچه زندگی خودمان است. مبارزه مسلحانه! معلوم نیست چند تا پارتیزان مسلحی که هفت هشت سال جنگ کرده اند در همین سالن نشسته اند! خیلی اند. کسانی که مبارزه مخفی کردند! در کتاب میخوانید "تلفیق مبارزه مخفی و علنی"، "روزنامه ریز را بلشویکها چاپ میکردند یواشکی از باکو میبردن میدادن به..." خود ما صدها برابر این کارها را کردیم. تمام پدیده هایی که قرار بود در کتابها راجع به کمونیسم شنیده بشود و خوانده بشود، این جنبش و این نسل به عینه دید و در نتیجه همه تئوری هایش خیلی سریع به بوته آزمایش سپرده شد. و خیلی سریع جوابش معلوم شد. و خیلی سریع معلوم شد که معنی اجتماعی و عملی و سیاسی تفاوت های این بحث ها چی هست. "اتحاد مبارزان کمونیست" که میگوید "این"، فرقش با "رزمندگان" که میگوید "آن" در چیست. دو ماه بعدش معلوم میشد. جامعه نمی توانست ساکن بماند و بحث ها (صرفا) جدل افکار باشد. بحث ها بسرعت برد و معنی عملی پیدا میکرد.

رابطه حزب دمکرات و کومله! بورژوازی کرد، پرولتاریای کرد، هرچه، هر تبیینی که دارید. جنگ شد. دویست و چند نفر هرکدام از طرفین کشته دادند در این جنگ. یک جنگ عظیم شد بین نیروهای کمونیستی و بورژوایی در کردستان که در آن عده زیادی کشته شدند و مهر خودش را برای همیشه به جنبش کردستان زده است. (این) مال نسل ماست و آن جنگ سر بحث کمونیسم و آنتی کمونیسم صورت گرفت. سر بحث آزادی بیان،آزادی بی قید و شرط، حق تشکل، آزادی تشکیل شورا، آزادی زن، این جنگ ها شد. شما اگر زن را پیشمرگه نمی کردی و از آزادی بیان دفاع نمی کردی و کمونیسم را تبلیغ نمی کردی، هیچوقت با حزب دمکرات دعوایتان نمی شد. ولی با حزب دمکرات جنگ کردی برای اینکه پیشمرگه زن شما میرفت در روستا تبلیغات میکرد و مردم را میشوراند. منافع آنها به خطر افتاده بود.

میخواهم بگویم یک جنبش مادی عظیم اجتماعی نیرویی بود که این بحث ها را به جلو صحنه میبرد. اینکه یک بحث در کجا مطرح میشود، آنقدر مهم نیست. اینکه بحث از نظر فکری و از نظر تئوریکی از کجا در می آید، زیاد تعیین کننده نیست. شما هر تروتسکیست انگلیسی ، گروههای بهترشان، یا هر آدم رادیکال چپ ایتالیا و پرتغال آنوقت را در ایران میگذاشتی، (او نیز) میگفت این که جنبش ملی است، آن یکی خلقی است، فورا متوجه میشد. یعنی احتیاجی نبود که شما از نظر اندیشه کار زیادی بکنید برای اینکه بفهمید آن اتفاق کمونیستی نیست و اینرا بگویید. و خیلی ها گفته اند، در کشورهای دیگر هم گفته اند. فرق ایران این بود که این فورا به یک نیروی مادی تبدیل شد و این بحث ها رشد کرد.

کمونیسم کارگری به این ترتیب محصول تحرک کارگر ایرانی بعد از انقلاب 57 و حین انقلاب 57 است. و به یک اعتبار محصول "اصلاحات ارضی" است. محصول اصلاحات ارضی دهه 40 (شمسی) در ایران است که طی آن کارگران به قشر اصلی استثمار شونده تبدیل شدند. شهرها بزرگ شدند و دوره اپوزیسیونیسم جبهه ملی و حزب توده، بساطش برچیده شد. دیگر احزاب اصلی جامعه را آنها تشکیل نمی دادند. کافی بود یک جوانی در یک جایی به اسم فدایی یک پرچم کمونیسم بلند کند، بیشتر مردم دور او جمع میشدند تا بروند دور حزب توده جمع شوند. دیگر جبهه ملی یک پدیده ثانوی بود برای مردم. ولی سازمانهای کمونیستی متعدد در هر کوچه بوجود آمد. شوراهای کارگری بوجود آمد. خاصیت صنعتی شدن و کارگری شدن جامعه ایران و بعد خاصیت دخالت کارگر در جامعه ایران بود که (باعث شد) بحثی که مارکس کرده بود و رو کاغذ بود در ایران بسادگی مطرح شد و پیروز شد. در آن نسل از چپ ایران این بحث پیروز شد. الان سخت تر است.

نه فقط ما که عضو حزب کمونیست کارگری ایران و عراق هستیم، یا در این جنبش بودیم، بلکه همه قبول دارند که اگر بخواهید نقشه کموینسم ایران را بچینید، کمونیسم کارگری پدیده ویژه ای در آن است. شما نمی توانید از اندیشه کمونیستی راه کارگر و فدایی و غیره بعنوان پدیده های متعین دارای دینامیسم داخلی حرف بزنید. یک سری افکار آزادیخواهانه که همیشه بوده اند. ولی همه میفهمند که حزب کمونیست کارگری دارد یک چیز ویژه ای که یک گذشته و یک آینده ای دارد را بیان میکند. یک داستانی پشت این هست. تنها جریان معتبر ایدئولوژیک چپ در ایران و منطقه است. بخاطر اینکه یک انقلاب پشت آن بوده و بخاطر اینکه آن انقلاب مبارزه طبقاتی را آورد جلوی صحنه و در نتیجه بحث را از قلمرو افکار و پلمیک و "رویزیونیسم" برد بیرون. بحث را خیلی سریع اجتماعی کرد.

بهر حال رفقا این ها بحث هایی بود که در جلسه پیش به آنها اشاره کردیم. یک تنفس میدهیم و بعد از آن نظر سالن را هم بشنویم. بعد به بحث (اصلی) این سمینار میپردازم. در سمینار ایندفعه میخواهم راجع به محتوای فکری این کمونیسم کارگری صحبت کنم. راجع به جنبه های مختلف متد و اقتصاد و سیاست و غیره چی فکر میکند. با توجه به اینکه خصلت اجتماعی جنبش مان را بحث کردیم حالا میخواهیم در باره مارکسیسم مان یک مقدار بیشتر صحبت کنیم.

چند توضیح تکمیلی در مورد بخش اول

اشاره به چند سوال و اظهار نظر حاضرین

به دستور بخش دوم این سمینار میرسم. (اما ابتدا) من خیلی سریع به این ها ( سوالات و اظهارنظر های طرح شده) اشاره میکنم:

کمونیسم تئوری هرکاری نیست!

یکی اینکه ، همانطور که در بحث قبلی گفتم و الان هم در بحث بعدی خواهم گفت، معنی این دو مبنا چیست: (اول این) که از یکطرف کمونیسم علم رهایی طبقه کارگر است، علم شرایط رهایی طبقه کارگر است، و دوم اینکه طبقه کارگر نمی تواند آزاد بشود بدون آنکه همراه خودش کل جامعه را آزاد کند. دفعه پیش (منظور سمنیار اول از این دو سمینار است) سعی کردم اینرا یک مقدار توضیح بدهم. در بخش اول سمینار امروز نیز دقیقا جمله اول را بحث کردیم. در این بخش دوم عملا برمیگردیم به جمله دوم.

این که علم رهایی طبقه کارگر است، یعنی اینکه کمونیسم کارگری یا کمونیسم، یک اندیشه ای است، ایدئولوژی است و مجموعه نگرش و دیدگاه و استراتژی است که ناشی از پیدایش یک طبقه معین به اسم طبقه کارگر مزدبگیر بعد از انقلاب صنعتی و همراه انقلاب صنعتی است. این طبقه در جدال برای رهایی از شرایط استثمارآور خودش هست که کمونیسم را در جامعه شکل میدهد و بارور میکند. ناسیونالیسم ممکن است علم رهایی بورژوزایی کشورهای تحت سلطه باشد. جنبش ناسیونالیستی، دیدگاه و افکار ناسیونالیستی هم کمک به رهایی کسی میکند. کمونیسم، بحث مارکس این است، که بطور مشخصی ایدئولوژی و دیدگاه ناظر به تلاش این طبقه است برای رهایی. در جلسه قبل صحبت کردیم که همیشه تضاد بین استثمار شونده و استثمار کننده در جامعه وجود دارد و هر دفعه هم پرچم مبارزه برای رهایی از آن استثمار و انقیاد بلند شده است. بحث مارکس این هست که پرچم کمونیسم پرچم این نوع استثمار شونده جدید است. برده یا رعیت و یا دیگر اقشار تحت ستم در جامعه وقتی میخواهند برای رهایی شان بلند شوند لزوما پرچم کمونیسم را بلند نمی کنند. طبقه کارگر است که بخاطر موقعیت عینی اش در جامعه باید پرچم مبارزه ای را بلند کند که به آن موقعیت عینی خاتمه میدهد و آن وضعیت مزدبگیری است.

برای لغو برده داری شما احتیاجی نیست که اندیشه کمونیستی داشته باشید. لغو برده داری کاملا با اندیشه کاپیتالیستی عملی است. شما میگویید برده داری از امروز لغو شد و کسی حق ندارد کس دیگری را تحت انقیاد جسمی در بیاورد. کسی صاحب کسی نیست. کسی برای کس دیگر بردگی نمی کند. تمام شد. بازار آزاد است بروند کار و زندگی شان را بکنند. یا حتی فئودالیسم و به اصطلاح رابطه ارباب و رعیت، که (رعیت) از یک طرف وابسته است به زمین و از آنطرف بخشی از آن ملک اربابی است. اینطور نیست که رعیت میتواند سرش را پایین بندازد و بلند شود برود شهر. میایند و او را میگیرند و میگویند شما از ابواب جمعی فلان خان هستید. شما باید سر همان زمین بمانید. همینطور زمینی از خودش ندارد ولی کشت میکند. رعیت پرچم تقسیم اراضی را دست میگیرد. پرچم کمونیسم را به دست نمی گیرد. کمونیسم علم رهایی این طبقه (کارگر) است. اگر کارگر مزدبگیر بخواهد از این وضعیت که درآن از طریق مکانیسم مزدبگیری دارد استثمار میشود رها بشود پرچم آن میشود کمونیسم. اگر بخواهد مزدش را بالا ببرد، پرچم آن کمونیسم نیست. ولی بالا رفتن مزد هم به تنهایی رهایی کارگر نیست. میخواهم بگویم که به این معنی آن جمله اول دارد دقیقا همین چیزی را میگوید که در این دو جلسه سعی کردیم بگویم. کمونیسم تئوری هر کاری نیست. تئوری یک کار معین است. تئوری از بین بردن نظام مزدبگیری در جامعه سرمایه داری است.

انقلاب کارگری و رهایی جامعه

آن جمله دوم که "طبقه کارگر نمی تواند آزاد بشود بدون آنکه همراه خودش همه جامعه را آزاد کند"، باز برمیگردد به موقعیت عینی کارگر. و به خصوصیت عینی جامعه ای که میخواهد در آن این رهایی را بدست بیاورد. چطور میشود در جامعه سرمایه داری کارگر مزد بگیر آزاد بشود در ضمن اشکال دیگر ستمکشی باقی بماند؟ وقتی از نظر تحلیلی شما نگاه میکند می بینید ستم کشی زنان، نژادهایی که در چهارچوب تبعیض نژادی حقوق کمتر میگیرند و یا شرایط نامطلوبی دارند، (به بنیاد جامعه حاضر برمیگردد.) چطور میشود ستمکشی یا ستمگری در جامعه موجود به جا بماند وقتی شما بنیاد آنرا که مالکیت خصوصی و رقابت بر سر سودآوری سرمایه و انباشت سرمایه است را از بین برده اید؟ (در آن شرایط) کی دارد و به چه دلیلی، برای مثال، زن را تحت ستم قرار میدهد؟ یا نژاد پرستی به چه دلیلی به بقای خودش ادامه میدهد، اگر منفعت اقتصادی اجتماعی که الان ابقایش میکند با انقلاب کارگری از بین رفته است؟

به این معنی انقلاب کارگری آن انقلابی است خود بخود ریشه اشکال دیگر ستم را از بین میبرد. من در طی بحث به نکته میرسم که چرا ما ریشه همه مشقات جامعه امروز (را در سرمایه داری میدانیم.) حتی با اینکه ظاهر کهنه ای دارد، مثل مرد سالاری که اختراع سرمایه داری نیست، ولی چرا فکر میکنیم نابودی سرمایه داری ریشه مردسالاری را از بین میبرد در صورتیکه سابقه مردسالاری از خود سرمایه داری بیشتر است. ریشه اش قدیمی تر است. چرا فکر میکنیم انقلاب کارگری مردسالاری را از بین میبرد و زن و مرد و برابر میکند. چرا فکر میکنیم انقلاب کارگری نژاد پرستی را میتواند از بین ببرد. بحث جمله دوم که کارگر آزاد نمی شود مگر همه را همراه خود آزاد کند، به یک سیاست به اصطلاح ائتلافی و به جلب اقشار مختلف آنقدر برنمی گردد، تا اینکه به آن موقعیت عینی که کارگر برای رهایی خود به آن احتیاج دارد.

شما به جنبش فمینیستی که برای رهایی زن و برای برابری زن (و مرد) و بدست آوردن حقوق زن مبارزه میکنید اگر بعنوان مثال نگاه کنید، مجبور نیست مناسبات ملکی را از بین ببرد. این جنبش میتواند در مناسبات فعلی خواهان حذف تفاوت بین زن و مرد شود. بگوید لطفا جامعه سرمایه داری به یک چشم به جنسیت های مختلف نگاه کند. از نظر فکری ممکن است. حالا ممکن است از لحاظ عملی یک چنین کاری دشوار باشد ولی از نظر تئوریکی غیر ممکن نیست که بشود فرض کنیم که یک جامعه سرمایه داری به جنسیت آدم ها کاری ندارد. هرکس کارگر است کارگراست و هرکس کارفرماست کارفرماست. که همانطور که می بینیم در این جامعه دارد بتدریج این مرزها سست میشود. زنان بیشتر وارد بازار کار میشوند، در مدیریت هم دارند بیشتر نقش پیدا میکنند، در سیاست هم دارند نقش بیشتری پیدا میکند. از نظر تئوریکی چیزی مانع این نیست که در جامعه سرمایه داری زن و مرد برابر باشند. در آن چهارچوبی که سرمایه داری برابری را قبول دارد. ولی (این) عملی نیست که در جامعه سرمایه داری کارگر مزدبگیر برابر باشد با کسی که وسائل تولید را در اختیار دارد. به خاطر خصلت انقلابی که کارگر میکند شرایط جامعه ای را بوجود می آورد که آن جامعه اساس اقتصادی و اجتماعی زیر استثمار (بودن) و ستم در اشکال دیگر را از بین میبرد و در نتیجه کارگر به همراه خودش بقیه را آزاد میکند. واضح است که خود همین به کارگر اجازه میدهد تا طبقات محروم را دعوت کند به جنبش او بپیوندند. یا (طبقه کارگر) در صدر جنبش های رفع تبعیض قرار بگیرد. ولی بحث مارکس از سر ابژکتیو و مادی است. یعنی کارگر نمی تواند آزاد بشود مگر اینکه جامعه ای که (مبنای) همه اشکال ستم (است) را از بین ببرد.

در رابطه با تعریف طبقه و اینکه کمونیست ها بخشی از طبقه اند (بعدا) میرسیم . من میخواهیم چندتا چیز را اینجا تفکیک کنم و سر تیتر خودش (صحبت کنم)، اگر وقت مان برسد. فرق بین جنبش کارگری، سوسیالیسم کارگری، کمونیسم کارگری – این سه پدیده را میخواهم به یک درجه تفکیک کنم... و مبارزه طبقاتی. مبارزه طبقاتی، جنبش کارگری، سوسیالیسم کارگری و کمونیسم کارگری. در این بخش صحبت مان به آن میرسم و آنجا میتوانیم صحبت کنیم. و همینطور سوال سوم (که ظاهرا یکی از حضار مطرح کرده است)، فرق بین جنبش کارگری و جنبش سوسیالیستی را آنجا بهش میپردازم.

معنی پایان سوسیالیسم بورژوایی

در کنگره سوم آن حزب بود (منظور حزب کمونیست ایران)، فکر کنم، که من این بحث را مطرح کردم که اولا تنها سوسیالیسم کارگری پابر جا می ماند. بحثی بود در رابطه با پایان عصر رویزیونیسم. اگر دقت کنید (در رابطه با) پدیده کمونیسم غیر کارگری با توجه به شکست شوروی و فروپاشی آن اردوگاه شوروی، عملا طبقات دیگر از ایده کمونیسم و پرچم کمونیسم دست برداشتند. یعنی تلاش جدی ای نیست برای اینکه برای منافع غیر کارگری و در واقع غیر سوسیالیستی تحت پرچم کمونیسم مبارزه بشود. حتی به یک درجه ای خود کمونیست ها مجبور شدند خودشان را در سطح پرچم های غیر کمونیستی مطرح کنند تا مورد توجه قرار بگیرند. بحث آنجا (کنگره سوم آن حزب) این بود، قبل از سقوط شوروی، که: کمونیسم ملی، کمونیسم جهانسومی، کمونیسم خلقی، کمونیسم دمکراتیک، کمونیسم رادیکال غیر کارگری، دیگر محلی از اعراب ندارد. آن اردوگاه دارد می آیید پایین و به همراه خودش همه این انتقادات حاشیه ای به آن اردوگاه نیز از بین میروند. کمونیسم در جهان ما فقط یک مبنا میتواند داشته باشد و آن اینکه واقعا بر جنبش کارگری بنا بشود. بیرون جنبش طبقه کارگر منفعت دیگری برای هیچ قشر دیگری نیست که پرچم کمونیسمی را بلند کند و یک نوع سوسیالیسم انقلابی که حالا مثلا جنبش دهقانان فلان جا ، که جنبش خرده بورژوازی محلی فلان کشور است، رشد کند. نه آکادمی علاقه ای به مارکسیسم دارد و نه جنبش های اصلاح طلب در غرب دیگر به خودشان میگویند کمونیست. آن (صحبت های کنگره سوم) پیش بینی این وضعیتی بود که اکنون کمابیش در آن هستیم. و نکته پنجم تان (اشاره به سوال کننده) هم دقیقا همین است. جدا از منفعت کارگری نمی شود پراتیک انقلابی تعریف کرد. قبلا میشد.

الان شما دقت کنید هر جنبش استقلال طلبانه اول از آمریکا خواهش میکند که دخالت کند و در همسازی و با جلب توافق آمریکا غرب ( کار میکند). با جلب توافق غرب باید آپارتاید را برانداخت، در جلب توافق با غرب باید آخوندها را برداشت. در جلب توافق با غرب و آمریکا و در چهارچوب "نظم نوین جهانی" و به اصطلاح خردگرایی دمکراتیک بیایید یک کاری بکنیم تا در این عربستان هم زنانش بتوانند رانندگی کنند! جنبشی که بنا باشد فقط زن را در عربستان صعودی آزاد کند، غیر سوسیالیستی هم بخواهد بماند، خصلت انقلابی دیگر پیدا نمی کند. متوسل میشود به ساختار سیاسی جهان امروز. روسای جهان امروز چه کسانی هستند؟ سراغ همانها میروند! میگوید: آخه بابا "هیلاری کلینتون" یک فکری هم به حال زنان عربستان بکنید! و آنها هم میکنند. اینطور نیست که همه اش تعارف است. بطور واقعی غرب و ساختار سیاسی جامعه غربی دارد تلاش میکند جهان را در یک مجموعه کمابیش هم شکلی از مدل غربی ادغام کند. حالا اگر کسی دردش در این چهارچوب شفا پیدا میکند، بهمان کسانی متوسل میشود که میتوانند این را جواب بدهند. فی الواقع هم اگر کسی میخواهد در ترکیه انتخابات دمکراتیک نوع غربی صورت بگیرد، بهتر است بجای اینکه بیاید سراغ ما برود سراغ آمریکا. منطقی اش هم همین است. شما بگویید آقا این میخواهد در "ناتو" باشد، میخواهد پشت در اروپای واحد (باشد)، پس آقای طبقه حاکمه ترکیه تو را به خدا انتخابات درستی بگذار. این فشار خیلی بیشتری است روی آن (طبقه حاکمه ترکیه) تا جنبش کارگری ترکیه بلند شود. که اصلا از این پروسه انتخاباتی لیبرالی می پرد و میرود چیز دیگری را پیاده میکند. میخواهم بگویم الان خیلی روشن است که منفعت های غیر کارگری چهارچوبه های غیر انقلابی و برای تحقق شان پیدا میکنند.

حتی انداختن رژیم آخوندی در ایران. انداختن رژیم مذهبی و دست راستی در ایران برای بخش های غیر پرولتری اپوزیسیون ایران عامدانه قرار نیست رنگ انقلابی به خودش بگیرد. اگر دقت کنید به ما اعتراض میکنند چرا شما طرفدار آنچه که اسمش را گذاشته "راه مسالمت آمیز" نیستید؟ میگوید چرا نمی شود با بیانیه صادر کردن و تقویت منتظری و دست به دامان اروپای واحد شدن و کمک آمریکا، رژیم جمهوری اسلامی را تضعیف کرد؟ مقایسه کنید با زمان شاه، که طرف ذوب آهن میخواست اسلحه دست میگرفت! یکی که ذوب آهن میخواست اسلحه دست میگرفت، کسی که معتقد بود تقسیم اراضی باید بشود اسلحه دست میگرفت، کسی که معتقد بود خسرو خان قشقایی را بدکاری کردند اذیتش کردند میرفت و اسلحه دست میگرفت. الان آن کسی که میخواهد رژیم را بیندازد، مراجعه میکند به سازمان ملل. عین این اتفاق افتاده است! خیلی دشوار است که الان جنبش های انقلابی و رادیکالی شکل بگیرد که هدف و مبنای اساسی شان جنبش طبقه کارگر نباشد و خواست اقشار و طبقات دیگر باشد. بعد میتوانیم به بعضی نکات که در این بحث جا افتاد برسیم.

مهمترین وجه این سمینار

یک تیتر دیگر بحث امروزمان در باره تئوری حزب است و رابطه حزب و جامعه و حزب و جنبش های اجتماعی که به آن میرسم. (اما) صحبت علی جالب است به نظر من. بخاطر اینکه اجازه میدهد من اینجا نکته ای را که شاید مهمترین وجه این سمینار است را بگویم.

اگر ما فقط با آدم هایی سروکار داریم که عضو یک حزبی میشوند و میروند فعالیت میکنند، (حرف شما) درست است. ولی یک جنبش سیاسی احتیاج به رهبر دارد و احتیاج به یک خودآگاهی عمیق دارد از تاریخ خودش، احتیاج دارد به اینکه بتواند آن توده وسیع اعضاء و جنبش طبقاتی خودش را به جلو ببرد. در نتیجه شما نمی توانید فانکشنال (عمل گرایانه) و مینیمالیستی به تئوری نگاه کنید. شما باید بالاخره بتوانید تجربه روسیه را تا سالها بعد از ما برای مردم توضیح بدهید. بخشی از واقعیت قرن بیست است. و هیچ کس نمی تواند به نظرمن هنوز هم بگوید من کمونیستم بدون اینکه به طرف که یک خرده هوشمندانه به سراغ او آمده است بگوید شوروی چه بود، چین چه بود و غیره. در نتیجه ممکن است از نظر کسی که در یک کمیته حزبی یا در حزب خودش دارد با اعضایی که میخواهند بروند سر خیابان پیکت کنند کار میکند، احتیاجی به این نیست که در خیلی بحث ها عمیق شوند. ولی برای کسی که میخواهد این جنبش را رهبری کند (موضوع فرق میکند.) و هدف این سمینار فی الواقع آشنا کردن کادر های یک جنبش یا کمونیستهای هم دوره خودمان به نوعی است که این جنبش دارد فکر میکند.

میخواهم همه مکانیسم ها و همه پیچیدگی های تفکری که اسمش را کمونیسم کارگری گذاشته ایم را بحث کنیم که بتوانیم ادامه اش بدهیم. بتوانیم در بالاترین سطح برای هدایت این جنبش نیرو داشته باشیم. و آگاه باشیم به اینکه چه داریم میگوییم و از کجا آمده ایم و بحث چی هست! در آن حالتی که شما میگویید (اشاره به اظهار نظر) در اولین پیچ گیر میکنیم. در اولین پیچ دوباره تاریخ خودش را تحمیل میکند. همان بحث ها مطرح میشود و اگر شما درک عمیقی نداشته باشید از اینکه متد جنبش شما چی هست، محتوای نظرات جنبش شما راجع به خیلی چیزها چه هست و از کجا درآمده و تاریخ پیدایش این افکار چی هست، آنوقت جوابگوی آن نیازهای مبارزاتی نخواهید بود. و این نکته برای من جالب است و میخواستم بر آن تاکید کنم.

هدف این سمینار اساسا این هست که عده خیلی بیشتری لااقل بدانند که مخ ماها، مخ این جریان کمونیسم کارگری، قلب این جریان کمونیسم کارگری، چگونه میزند و کجا کار میکند. چگونه این جنبش الویت هایش را تشخیص میدهد. چرا ما این شکلی هستیم و سازمان های دیگر شکل دیگری هستند. بطور واقعی همه متوجه شده اند که ما یک سنتی برای خودمان هستیم و یک نوع تصمیمات (معین) میگیریم و یک نوع عکسل العمل معین به مسائل سیاسی نشان میدهیم. ولی این از کجا در می آید؟ در چه مکانیسمی این تصمیمات، این الویت ها و انتخاب های سیاسی یکی پس از دیگری ما، در می آید؟

بخش دوم : ارکان اعتقادی کمونیسم کارگری

در باره متدولوژی فکری ما

بنظر من حیاتی است کسانی که قصد هدایت این جنبش را دارند، در طول سالهایی که در مقابل این جنبش هست برای یک پیروزی حتی کوچک سیاسی، بدانند که این سنت متفاوت چی هست. همانطور که یکنفر برای مثال اورکمونیست میداند ریشه های جنبش شان بر چه بنا شده است، بر چه نقدی از تاریخ و جامعه و غیره (استوار است). یا یک نفر فرض کنید تروتسکیست میداند که چرا تروتسکیست هست. یک کمونیست کارگری هم باید بداند که کی هست. اساس این جنبش چه هست، ذهنیت آن چگونه کار می کند، اولویت هایش را از کجا درمی آورد، به پدیده ها از چه زاویه ای نگاه میکند و غیره. از این نظرها این (سمینار) مهم است. بهر حال با اجازه تان میخواهم بروم بر سر همین بحث.

تا این لحظه راجع به جنبه های اجتماعی این پدیده صحبت کردیم، عینیت اجتماعی کمونیسم کارگری. میخواهم مقدار وقتی را که مانده است راجع به محتوای نظری مان، راجع به متد فکری مان، و نظر مشخص مان راجع به مسائل مختلف، از نقدمان به اقتصاد سرمایه داری تا تئوری مان راجع به حزب، تا فرهنگی که برای مثال چنین جنبشی طلب میکند، تا نظریه مان راجع به دولت و غیره صحبت کنم. یعنی میخواهم در باره آن ارکان عقیدتی مان صحبت کنم. تا به این ترتیب بتوانیم به آنجا برسیم که یک نفر بتواند بگوید من بعنوان یک کمونیست کارگری و یا یک فعال و یا متفکر جنبش کمونیسم کارگری در مورد این مساله اینجور فکر میکنیم. از حالا تا پنجاه سال دیگه متدولوژی برخورد من به این مساله اینگونه است. و کاپیتالیسم را از این زاویه نگاه میکنم و سوسیالیسم را از این زاویه دفاع میکنم و غیره. که فرق دارد با جنبش شما که مثلا طور دیگر نگاه میکنید.

من میخواهم رئوس این مساله (مبانی فکری کمونیسم کارگری) را بشمرم. حتما یک چیزهایی از قلم می افتد که بعدا باید روشن کرد. ولی برای این یکی دو ساعتی که وقت باقی مانده است شاید بشود تا حدودی این مبانی را توضیح داد.

همانطور که گفتم وقتی کمونیسم کارگری به قلمرو عقاید و سیاست و تز میرسد روایتی است از مارکسیسم. یک جور قرائت است از مارکسیسم. مارکسیسم چی گفته است، هرکسی ممکن است برای شما بگوید مارکسیسم سر این مسائل این مبانی را دارد. کمونیسم کارگری هم یک تبیینی است از مارکسیسم. یه روایت و یه قرائت معین است از مارکسیسم. میگوید ما مارکسیسم را اینطور می فهمیم و مارکس واقعا اینها را گفته است نه آن که شما میگویید. نه آنچه که آن دیدگاه گفته است. ما مارکس را اینطور می فهمییم و مبانی اعتقادی جنبش ما این است.

کدام کلمات ما را توصیف میکند؟

بگذارید اینطور شروع کنم، چه کلمه ای کمونیسم کارگری را توصیف میکند؟

اگر بخواهیم فرض کنید چپ نو را توصیف کنید، میگویید کلمه ای که وصفش میکند شاید دمکراسی باشد. برای چپ نو در تقابل با اردوگاه های دیگر کمونیسم، مقوله دمکراسی مقوله اساسی در هویت اش است. دمکراسی و حقوق مدنی فرض کنید. یا مثلا میگویید چه (کلمه ای) ترورتسکیسم را تعریف میکند، ممکن است خود تروتسکیست بگوید انترناسیونالیسم. انترناسیونالیسم یکی از مقولات و کانسپت های اساسی تفکر ما است. یا اگر یکی کلمه انترناسیونالیسم را در حرفهای کسی بشوند ذهن او یواش یواش متوجه تروتسکیسم میشود. چه کلمه ای، چه کانسپتی، چه مقوله ای بیشتر از هر چیز کمونیسم کارگری را توصیف میکند؟ و رنگ روایت ما را از مارکسیسم نشان میدهد؟ یکی تبیینی ناسیونالیستی از مارکسیسم دارد ، یکی انترناسیونالیستی، یکی دمکراتیک، یکی دولت گرایانه. ما چه تبیینی از مارکسیسم داریم و مارکسیسم ما را با چه کلمه ای میشود بهتر از هرچیز توصیف کرد؟

چند تا از کلماتی که به نظر من به بهترین شکلی ما را بیان میکند اینهاست: پراکتیکال؛ عملی- یعنی کسانی که تبیین پراتیکی از کمونیسم بدست میدهند، تبیینی عمل گرایانه از کمونیسم بدست میدهند؛ ماکزیمالیست؛ اکتیویستی؛ انسانگرا؛ انقلابی؛ و سازش ناپذیر.

اینها کلماتی است که فکر کنم اگر کسی بخواهد کمونیسم کارگری را توضیح دهد باید بگوید این ها به شدت انسانگرا هستند. اینها ماکزیمالیست هستند. بی تخفیف حرف میزنند. اینقدر بی تخفیف حرف میزنند که گویی هیچ درکی از مقوله تاکتیک و ایستگاههای بین راه ندارند. همیشه حرف آخرشان را میزنند. یا بخصوص پراکتیکال هستند. عملی فکر میکنند. دنبال قدرت هستند. اینها دائم حرف تغییر را میزنند. صحبت عمل کردن به کمونیسم در بحث کمونیسم کارگری برجسته است. به این معنی این کلمات همه دارد مشخصات ما را بیان میکند.

در مورد بعضی کمونیسم ها اینها صدق نمی کند. خیلی از دیدگاه های کمونیستی اکتیویستی نیست. برعکس است. تاملی است، انتقادی است. شما فکر میکنی مارکسیسم ابزاری است برای درک و انتقاد. ولی به نظر میاد که برای کمونیسم کارگری مارکسیسم ابزاری است برای تغییر و دخالت در سیاست. و همینطور جنبه انسانگرایانه آن. که جلسه قبل گفتم: فرق اتکاء ما به انسان در مقابله با اتکاء بیشتر کمونیسم های تاکنونی بر مقوله تاریخ. گفتم چه طور بقیه جنبش ها کمونیسم را بخشی از روند تاریخی می بینند و بعنوان مقوله ای در تاریخ به آن نگاه میکنند. در حالکیه جنبش ما خیلی به آدمیزاد و زندگی آدمها و به انسانهای معاصر تکیه میکند. کمونیسم را بعنوان فاکتوری در زندگی انسانهای معاصر بحث میکند و نه در طول تاریخ و جایگاه اش. این چندان در ادبیات ما پررنگ نیست که ما میخواهیم به چه سمتی برویم. همه جا ادبیات این جنبش راجع به انسان و سهم اش از زندگی صحبت میکند. این ها کلماتی است که ما را توصیف میکند و من میخواهم جزئیات این ها را بشکافم و خود شما طی بحث متوجه میشوید که چرا این کلمات همه شان مربوط است. من حتی نمی خواهم یک کلمه را دربیاورم!

پراتیک اجتماعی و مارکس

فکر میکنم مارکس دقیقا همین جور کمونیسم را مطرح میکند. جالب است که بدانید مارکس در یک جائی در (کتاب) "ایدئولوژی آلمانی"، کمونیسم را بعنوان "ماتریالیسم پراتیک" یاد میکند. و بحث قدیمی مارکس که فلاسفه جهان را تفسیر کردند حال آنکه ما باید تغییرش بدهیم، از همان اول جوهر پراتیکی این دیدگاه را میگذارد وسط. این یک اندیشه ای است برای دست بردن به یک کاری در جامعه. نه فهمیدن معینی از جامعه، نه داشتن بینش معینی، نه داشتن جهان نگری معینی به خودی خود. بلکه اندیشه ای است، نقدی است برای دست بردن به جامعه. خودش (مارکس) میگوید بر خلاف ماتریالیست های پیشین که تبینی از جهان عینی و ذهنی و ماده و روح میدادند، ما هدفمان تغییر جهان است. و ما ماتریالیست های پراتیک هستیم. به این معنی من فکر میکنم روح جدی اندیشه مارکس در خط مشی ما به روشنی نمایندگی میشود و اینرا میخواهم یک مقدار باز کنم.

اولین چیزی که بنابراین شاید بهتر است ما بشناسیم که هویت عقیدتی ما چه هست و کمونیسم کارگری خودش را در کجای تبیین از مارکسیسم قرار میدهد، در مورد متد است. متد ما چیست؟

همانطور که گفتم کلمه پراتیک، و ماتریالیسم پراتیک، اساس این متد است. آن دیدگاهی است که در تئوری و در نتیجه در تئوری مارکسیسم، دنبال رهنمودی برای یک عمل است. دیدگاهی است که انسان را دخیل میداند در واقعیات اجتماعی و اقتصادی خودش و اراده آدمی را مهم میداند در تغییر اوضاع خودش. خب این ممکن است برای شما بدیهی به نظر برسد. ولی یادتان باشد بخش زیادی از کمونیسم تا کنونی متهم شده است به دیترمینیسم. به کسانی که نتیجه تاریخ را اجتناب ناپذیر تفسیر کرده اند. به کسانی که کمونیسم را جنبشی برای رساندن تاریخ به نتایج مقدرش تفسیر میکردند. به مارکسیسم "دیترمینیسم تکنولوژیک" گفته اند. یعنی کسانی که فکر میکنند با رشد نیروهای مولده خودبخود جهان به سمت سوسیالیسم میرود. کسانی که فکر میکنند شیوه های مختلف تولیدی یکی پس از دیگری جایشان را به هم میدهند، و بشریت به آن سمت خواهد رفت. انگار سوسیالیسم نتیجه اجتناب ناپذیر تاریخ است.

اگر شما بیایید از کمونیستهای قرن بیست نمونه برداری کنید، 99 درصد آنها اتفاقا همین پدیده را در مارکس بطور تلویحی، بعضا حتی شاید آگاهانه، رد میکنند که اراده آدمی نقشی مهم در روندهای تاریخی دارد. انتخاب آدم ها و تصمیم آدم ها و نقش آدم ها تاثیر تعیین کننده ای در زندگی شان دارد. در نتیجه نقش پراتیک و جایگاه انسان در واقعیت عینی (چیست؟). دفعه پیش گفتم که چطور مارکس در تزهای فوئرباخ میگوید واقعیت عینی خود محصول پراتیک بشر است. در نتیجه بحث این نیست که ما مثل یک آینه جهان را در کله مان منعکس میکنیم یا نه. یا ذهن انعکاس درستی از جهان عینی هست یا نه. بحث بر سر دیالکتیک بین اینهاست و تاثیری که برهم دارند. (بر سر) قید و شرط هایی که جهانی عینی بر پراتیک آدمی میگذارد، جوری که آدم دو هزار سال پیش نمی تواند سوسیالیسم را پیاده کند. (بحث بر سر) تغییری است که آدم زنده در شرایط عینی ایجاد میکند، جوری که بشر امروز میتواند دست به کار تغییر دادنش بشود. از نظر مارکس، اگر آن بشر آن کار را نکند آن تغییر صورت نمی گیرد. بنا اگر بخواهیم وارد (متد) مارکس و نقد او به ماتریالیسم پیش از خودش بشویم و بخصوص سراغ "تزهای مارکس در باره فوئر باخ" برویم، اولین کلمه ای که می آید بیرون کلمه پراتیک است. و تغییر. و جایگاه آدمی در این تغییر.

لنین، اراده و اصالت تغییر

حالا چه کسی در جنبش سوسیالیستی تاکنونی نماینده این "اراده گرایی" به یک معنی، و اصالت اراده، اصالت انتخاب، و اصالت تغییر، تغییر آگاهانه در جامعه، بوده است؟ لنین!

لنین معمولا به ولونتاریسم و اراده گرایی و زورکی پیش راندن تاریخ متهم شده است! در صورتیکه در مقابلش بین الملل دوم و منشویک ها رشد تدریجی تاریخ و تئوری تکاملی تاریخ را بیان میکردند. و شما اگر تاریخ کمونیسم و روایت های غیر لنینی آنرا بخوانید همه جا می بینید که تاریخی وجود دارد و شیوه های تولیدی از برده داری به فئودالی و سرمایه داری و جای خودش را میدهد به سوسیالیسم و نیروهای مولده رشد میکند و هیچی سد راهش قرار نمی گیرد و طبقات مبارزه میکنند و در این مبارزه طبقه کارگر ظفرنمون است. کمونیسم اجتناب ناپذیر است! کمونیسم اجتناب ناپذیر است، نه فقط مطلوب است، اجتناب ناپذیر است.

لنین کسی است، گرایش لنینی و حزب بلشویک جریانی است که می آید و عنصر اراده را در کمونیسم بیرون میکشد (برجسته میکند) و میگوید بستگی دارد به اینکه احزاب سیاسی چه کار کنند. بستگی دارد به اینکه طبقه کارگر در هر دوره چه انتخابی بکند، چه قدمی را بردارد، تاریخ آنطور تعیین میشود. اگر شما انتخاب غلط بکنید، تاریخ از یک طرف دیگر سر درمی آورد.

در نتیجه لنین کسی است که امکانپذیری را بحث میکند. امکان پذیری تغییر را بحث میکند. شما اگر لنین را از انقلاب روسیه بیرون بگذارید به نظر من اولا 1917 اتفاق نمی افتد، چون تزهای آوریل نیست. خط مشی منشویکی در همان انقلاب روسیه حاکم است. حتی بخش اعظم کمیته مرکزی حزب بلشویک انتظار قدرت و خیزش برای قدرت را ندارد. و ثانیا خود لنین از این زاویه مورد انتقاد است. برای مثال: "تحمیل کمونیسم به جامعه عقب افتاده روسیه". آن جامعه ظاهرا این اراده را نمی پذیرفته است! آن بشر اجازه دست بردن به آن تغییر را نمی داشت!

خیلی هستند در کمونیسم که این روند تدریجی گرایی و دترمینیستی را جزو مشخصه افکار مارکس میدانند. شما دیکشنری فرهنگی و سیاسی و تئوریک و فلسفی را اگر باز کنید، برای مثال بخش مارکسیسم را بخوانید، به کلمات "اجتناب ناپذیری"، "دترمینیسم" و "قانونمندی تاریخ" خیلی برخورد میکنید. در صورتیکه مارکس کسی است که دیالکتیک را از هگل گرفته است، قانونمندی برای مارکس عنصر سوبژکتیو و زنده اش تعیین کننده است. قانونمندی یک قانونمندی کور نیست. قانونمندی است که به کمک دخالت آدم زنده دارد به جلو میرود. اگر سرمایه داری برای مثال قانونمندی دارد که انباشت سرمایه مدام صورت بگیرد، و مدام بر حجم سرمایه به نسبت کاری که مصرف میشود افزوده بشود، این برای مارکس در کتاب کاپیتال یک بحث اتوماتیک نیست. بلکه میگوید رقابت سرمایه داران باهم - یعنی تصمیم آگاهانه یک عده سرمایه دار که برای اینکه در بازار بمانند باید باهم رقابت کنند، و در نتیجه تکنیک خودشان را بهبود بدهند، جنس را ارزانتر تمام کنند - باعث میشود که آن قانون اساسی سرمایه داری که سرمایه مدام باید انباشته تر شود، تحقق پیدا کند. رقابت را بگیرید، قانون انباشت سرمایه میخوابد! در نتیجه عنصر زنده در فلسفه مارکسیستی، در تببین اش از اقتصاد، و در تبیینش از تاریخ، عنصر زنده ای که دست میبرد به تغییر، حیاتی است.

ما خودمان چه میخواهیم!!

اینجا یک جنبه دیگر از خصلت حزب ما و جنبش ما و افکار ما را نشان میدهد و آن کلمه "ما چه میخواهیم" است! اگر نگاه کنید در ادبیات حزب کمونیست کارگری در بحث هایی که این خط از 20 سال پیش مطرح کرده است، اینکه ما خودمان چه میخواهیم یک شاخص تعیین کننده سیاست اش است. قبل از هر چیز، ما چه می خواهیم!؟ "تاریخ چه چیز را ایجاب میکند"، "دوره چه دوره ای است"، "عصر چی هست"، راستش آنقدر در ادبیات ما ظاهر نمی شود. بنظر می آید کافیست یک حزب سیاسی چیزی را بخواهد تا برود و برایش تلاش کند. این مشخصات جنبش ما است.

داشتن یک دید پراتیکی دخالتگرانه وحتی اراده گرایانه بنظرم مشخصه ما است. میتوانیم بحث کنیم، ممکن است یک عده بیایند کمونیسم کارگری را واقعا به ولونتاریسم و آوانتوریسم و به بلانکیسم و به همه اینها متهم کنند. اگر دقت کنیم میکنند. اتهاماتی که به ما میخورد همیشه از این طرف است. که "شما اراده گرا هستید"، "آرمانخواهی توخالی دارید"، "میخواهید زورکی تاریخ را به جلو ببرید"، "نیرویش را ندارید"، "زمانش نرسیده"، "چرا به قدرت دست میبرید"، "چرا میخواهید حزب بسازید"، "چرا تفاوت ها را عمده میکنید"، "چرا اتحاد عمل نمی کنید"، "چرا شکاف ایجاد میکنید"! همه از سر این است که چرا شما آن چیزی را که خودتان میخواهید را دنبال میکنید. نه آن چیزی که زمانه ایجاب میکند. "تاریخ ایجاب میکند". "شیوه تولید ایجاب میکند". یا "موقعیت جامعه ایران ایجاب میکند". یا "وضعیت سیاسی ایجاب میکند"!

مشاهده جالبی پشت این هست. بله درست است عنصر اراده، انتخاب و نقش عنصر زنده در تکامل تاریخی در تفکر ما خیلی برجسته است. من فکر میکنم ریشه این میرسد به لنین. و ریشه اش میرسد به خود مارکس در تزهای فوئرباخ.

اگر کسی خواست فردا این جنبش را به جایی ببرد، به نظر من اولین چیزی که باید یادش باشد، این است که هیچ چیزی بیرون بشر به او دیکته نمی کند که چه بخواهد. و هیچ چیزی بیرون بشر تعیین نمی کند که برای چه مبارزه کند. بشر بالاخره باید تعیین کند. اگر شما جامعه اشتراکی برابر انسانها را میخواهید، باید برای همین تلاش کنید. شما موظف نیستید که اول بروید ایستگاههای بینابینی را فرموله کنید. بگویید اول سرمایه داری را از حالت وابستگی درمی آوریم و ملی میکنیم، در مرحله بعد جامعه دمکراتیک غربی درست میکنیم، و بعد مرحله بعد جامعه کارگری درست میکنیم.

خصوصیت خط سیاسی ما اگر دقت کنید تمام اش این است که از روز اول میگوید اگر جهان به جایی رسیده که تئوری ای مثل مارکسیسم وجود داشته باشد و کتاب مانیفست کمونیست پر فروش ترین کتاب جهان باشد و مارکس شخصیت هزاره باشد، و احزاب کمونیستی با میلیونها عضو وجود داشته باشند، و سرمایه داری صنعتی وجود داشته باشد، بنابراین زمان بطور تاریخی به آنجا رسیده است که ما حرف آخرمان را بخواهیم پیاده کنیم. دیگر مرحله ای نمی ماند. اراده ما همانقدر حقیقی است و انتخاب ما همانقدر حقیقی است که پروسه تولید.

میخواهم بگویم این اراده گرایی نه فقط صحیح است در مورد ما، (بلکه) ما فکر میکنیم خصلت جدی تئوری مارکس است. ما میگوییم ما وفادار مانده ایم به مارکس. وقتی نقش اراده آدمی، اتحاد، تشکل، سیاست، تجربه، رهبری و انتخاب های سیاسی احزاب را بعنوان شاخص های تعیین کننده در قضاوت مبارزه سیاسی میگذاریم. و نه مثل خیلی ها، مثلا (فداییان خلق) اکثریت، تئوری دوران داشته باشیم. یا عصر ها را تفکیک کند و بگوید الان عصر انقلاب پرولتری هست یا نیست. عصر رشد سرمایه داری هست یا نیست و غیره. برای ما مقوله "عصر" جایی ندارد! فکر میکنیم در کل عصر به آنجا رسیده که ما هستیم و اگر ما هستیم و سوسیالیسم میخواهیم، برای آن مبارزه میکنیم. این به نظر من یک پایه اساسی نهضت کمونیسم کارگری است که ما حزب آنرا تشکیل میدهیم. اراده گرایی به معنای خوب کلمه! به این معنی که معتقدیم بشر با پراتیک متشکل خود جهان را میتواند دگرگون کند، و اگر عقیده ای اینقدر مادی شده است که اینهمه آدم دور آن جمع بشوند، آنقدر مادی هم شده که بشود پیاده اش کرد.

در نتیجه ما دیدگاه های دترمینیستی، اولوسیونیستی، تکامل گرایانه، جبرگرایانه از کمونیسم که قبل از ما رواج داشت، و آن نحوه ای است که بورژوازی کمونیست ها را ترسیم میکند را قبول نداریم. و دقیقا اتهامات آوانتوریسم، بلانکیسم، ایده آلیسم که به ما میزنند، به نظر من به یک واقعیتی در ما اشاره میکند. که یک واقعیت جدا مارکسی حزب و جنبش ما هست. و آن تصمیم است، نقش تصمیم آدمها در تغییر جامعه است. این به نظر ما کلیدی ترین شاخص است.

اراده انسانها، طبقات، جنبش ها

وقتی ما از تصمیم حرف میزنیم و اراده آدمی، نقش قهر، نقش تصمیم و نقش تشکل و نقش آرمان در پیشرفت تاریخ را بحث میکنیم، طبعا بحث اراده آزاد را در مورد فرد مطرح نمی کنیم. داریم در باره اراده جمعی حرف میزنیم. داریم در باره یک پدیده طبقاتی اجتماعی حرف میزنیم.

این بحث که هر فردی در زندگی اش بطور کلی، سیاسی و غیرسیاسی، چقدر اراده او در سرنوشت اش تاثیر داشته، چقدر مقهور پدیده های بیرون از اراده خودش بوده است، (بحثی) باز است. میتوانیم برویم و بحث کنیم و ببینیم که من و شما علت پولداری و بی پولی و وضع مالی و غیر مالی مان چی هست، تقصیر خودمان است یا جامعه به ما تحمیل کرده است. این بحث برای من هم باز است، برویم بحث کنیم. ولی بحث طبقات را داریم میکنیم. ما داریم از عمل طبقاتی حرف میزنیم. از پراتیک اجتماعی حرف میزنیم. در نتیجه داریم از جنبش ها حرف میزنیم. تئوری مارکس راجع به پراتیک، بحث (در مورد) فرد نیست. که اگر شما یک نفر باشید میتوانید اینطور سرنوشت خودتان را تحت تاثیر قرار بدهید. بحث مبارزه طبقاتی است. و بحث جنبش های طبقاتی و جنبش های اجتماعی است. در این چهارچوب است که من دارم از پراتیک حرف میزنم. از اصالت آن، اهمیت پراتیک، و اهمیت عنصر آگاه، و اهمیت اراده جمعی. در یک چهارچوب کلکتیو و جمعی هست که داریم راجع به این حرف میزنیم. و در یک چهارچوب تاریخی هست.

در نتیجه یک خصوصیت کمونیسم کارگری این است که دارد راجع به پراتیک اجتماعی طبقه کارگر عصر ما حرف میزند. و راجع به سیاست هایی که اگر این طبقه کارگر اتخاد کند میتواند به پیروزی برسد. در نتیجه حزب کمونیست کارگری یا اندیشه کمونیسم کارگری دارد خودش را بعنوان یک آلترناتیو عمل، بعنوان یک برنامه، بعنوان یک روشی برای پیروزی جلوی طبقه کارگر قرار میدهد. فکر میکند که او (طبقه کارگر) در یک مبارزه ای درگیر است، ناگزیر است در آن مبارزه شرکت کند و پیروز بشود، و کمونیسم کارگری دارد خودش را بعنوان یکی از روش هایی که طبقه کارگر میتواند اتخاذ کند، و یکی از پرچم هایی که میتواند دست بگیرد مطرح میکند.

کمونیسم کارگری به اصطلاح اندیشه اتوماتیک کارگران نیست. کمونیسم کارگری خط مشی بخشی از طبقه کارگر است که راه حل معینی را جلوی کارگران قرار میدهد و میتواند اینرا بفهمد که راه حل های معین دیگری هم بقیه دارند در برابر کارگران قرار میدهند. در نتیجه یک نبرد فکری و سیاسی عظیم در جریان است برای اینکه طبقه کارگر بیاید تحت این پرچم. و اگر بیاید آنوقت آن پیروزی ها عملی میشود.

دوره انقلابی، تشخیص نوبت تاریخی!

یک نکته دیگر در تئوری پراتیک مارکس، یا در تئوری تغییر مارکس، خاصیت دوره بندی های تاریخی است. معولا تئوری مارکس را میگویند "تئوری شیوه تولید" و گویا مارکس پنج تا شیوه تولید اساسی را تعریف کرده است. کمون اولیه، برده داری، فئودالیسم، کاپیتالیسم و سوسیالیسم. و ظاهرا بشر، میگویند مارکس گفته، از این شیوه های تولیدی عبور میکند! یادشان میرود که مارکس یک مقوله اساسی دارد به اسم دوره های گذار. دوره های TRANSITION (انتقال). که فاصله بین این شیوه های تولیدی است. آنهم نه بصورت قاب شده، (که) برده داری تمام میشود و بعد دوره گذار شروع میشود. بلکه انتهای هر شیوه تولید، جامعه وارد دوره گذار، دوره انقلابی و تلاطم میشود و جامعه بعدی که بوجود می آید حاصل تعیین تکلیف در این دوره گذار است. پراتیک انسانی بخصوص آنجا تعیین کننده است که در کانتکس و متن دوره گذار به آن نگاه کنیم. در آن شرایطی (به پراتیک انسانی) نگاه کنیم که تغییر در دستور جامعه آمده است. آنوقت است که آدمها، تعیین کننده است که چکار میکنند. و احزاب سیاسی چکار میکنند. در نتیجه بحث دوره گذار، و دیدن مبارزه طبقاتی و نه شیوه تولید، در هویت و اندیشه کمونیسم کارگری برجسته است.

آنقدر که کمونیسم رایج به پروسه تولید و تقسیم کار و پروسه تولید ارزش اضافه و بحران و غیره نگاه میکند، ما بهمان اندازه به مبارزه طبقاتی و به این تنش اجتماعی که بر مبنای این اقتصاد شکل میگیرد نگاه میکنیم.

قبول میکنیم که در اوان انقلاب صنعتی ممکن است که انقلاب کمونیستی فورا مقدور نباشد، ولی در انتهای قرن بیست و اوایل قرن بیست و یک که سرمایه داری به یک حالت پخته ای رسیده و طبقات اجتماعی مشخصا بر سر آینده این سرمایه داری دارند دعوا میکنند، آنوقت مبارزه طبقاتی است که در تبیین سیاسی ما کلیدی است. توجه ما به مبارزه طبقاتی است و نه بر خلاف مارکسیسم رایج به اقتصاد. اگر نگاه کنید در تئوری دولت همین کار را کرده ایم. در تئوری طبقات در انقلاب ایران به همین پدیده نگاه کردیم. ما داریم جامعه سرمایه داری در حال تحول نگاه میکنیم، حال آنکه کمونیست ها معمولا به اقتصادیات نگاه کردند و جامعه را در حال متحجر (منجمد؟) و مرده ای تبیین کردند. طبقات اجتماعی، اقتصاد، تولید، شاخه های صنعتی و غیر صنعتی. در نتیجه جایگاه دوره گذار و دوره انقلابی و مبارزه طبقه کارگر در دوره تحول از سرمایه داری به نظام بعدی برای ما تعیین کننده است. و اینجاست که پراتیک صد مرتبه بیشتر از حالت متعارف یک جامعه ای که هنوز وارد دوره گذار نشده است، تعیین کننده میشود.

(جا افتادگی هنگام ضبط) ... (جامعه) برود دنبال راه رشد بورژوایی یا برود دنبال یک راه رشد سوسیالیستی. برود دنبال یک روبنای سیاسی لیبرالی یا برود دنبال یک روبنای فاشیستی. دوره گذار و دوره تلاطم دوره ای است که رسم های کهنه در آن سست میشود، ساختارهای کهنه نمی تواند جامعه را نگه دارد، شل شده است و جامعه انتخاب پیدا میکند. درست در همین موقع است که کمونیسم کارگری متناسب ترین ایدئولوژی میشود برای طبقه کارگر؛ برای اینکه پراتیک، عمل و اصالت اراده و انتخاب و نقش تصمیم جمعی در این اندیشه قوی است. میگوید: اگر بخواهیم، اتقاقا در این دوره آنوقت دیگر نوبت ماست!

یعنی تشخیص نوبت تاریخی یک جایگاه اصلی برای ما پیدا میکند. در صورتیکه ممکن است (و دیدیم که) در اوج یک انقلاب عظیم مثل انقلاب 57 گروههای سیاسی بودند که داشتند تئوری مراحل میدادند! تئوری مراحل تاریخی. حالا (جامعه) باید برود مرحله بورژوا دمکراتیک را طی کند و حالا باید چه کند و غیره. درست در دوره تلاطم و دوره گذار است که هدف نهایی کمونیسم کارگری برایش بعنوان هدف مطرح معنی میشود.

تئوری چگونه توده گیر میشود

یک بحث دیگر که اینجا باید بکنم، سر این است که تئوری چگونه به نیروی مادی تبدیل میشود.

در اندیشه ما و در حزب ما یک چیز جا افتاده و آن این است که تئوری ترشح طبقات نیست! سیاست ترشح طبیعی طبقات نیست. اینطور نیست که مثلا از طبقه بورژوا بطور خودبخودی لیبرالیسم بیرون می آید. یا از آن ناسیونالیسم بیرون می آید. و از کارگر بطور خودبخودی سوسیالیسم بیرون می آید. بلکه، طبقات اجتماعی مواجه میشوند با سیستم های فکری و دیدگاه هایی که محصول پروسه مبارزه طبقاتی هستند ولی در بعد عقاید. عقاید اجتماعی در مقابل همدیگر قرار گرفته اند، تزهای مختلفی به جامعه ارائه میشود و طبقات اجتماعی به این (عقاید و تزها) دست میبرند. در نتیجه رابطه ای که بین اوضاع اجتماعی و تئوری سوسیالیستی در ذهن ما هست این است: اگر ما یک تئوری داریم که با نیازهای این طبقه در این دوره خاص خوانایی دارد، این تئوری در ظرف مدت کوتاهی میتواند توده گیر بشود.

تئوری از طریق آموزش توده گیر نمی شود! این یکی از ارکان هویتی ماست که تئوری از طریق سیاسی توده گیر میشود. اگر شما تئوری، دیدگاهها و آرمانهایی که دارید را به یک انتخاب سیاسی تبدیل کنید (بطوری) که طبقات در لحظه ای که احتیاج دارند آن انتخاب را صورت بدهند، شما را در آنجا ببینند، آنوقت تبدیل میشوید به یک نیروی توده ای. تئوری مادی میشود. این درک قدیمی و سنتی چپها که گویا مارکسیسم از طریق آموزش بدرون طبقه کارگر میرود، جزئی از تفکر ما نیست. مارکسیسم از طریق آمورزش بدرون طبقه کارگر نمی رود. مارکسیسم از طریق انتخاب طبقه کارگر بدرون طبقه کارگر میرود. مارکسیسم اگر یکی از آبشن ها و انتخاب های اجتماعی باشد، آنموقع که طبقه کارگر بین لیبرالیسم، ناسیونالیسم، رفرمیسم، مارکسیسم و کمونیسم کارگری انتخاب های سیاسی داشته باشد، (کمونیسم را انتخاب میکند و) یکباره آن پرچم بلند میشود. بلشویکها نه فرصتش را داشتند، نه رادیو و تلویزیونش را داشتند، و نه مدرسه اش را داشتند که طبقه کارگر (جامعه) 70 میلیونی روسیه آنزمان را در مکتب بلشویسم آموزش دهند. و یا حتی یک جلسه ای نظیر این جلسه در تمام روسیه بگیرند. نبود! طبقه کارگر روسیه بلشویسم را بر مبنای موضع آنها (بلشویکها) در قبال جنگ امپریالیستی و پاسخ شان به مساله معاش خود در فاصله سالهای 18-1914 انتخاب کرد.

در نتیجه رابطه ای که ما بین خودمان و جامعه برقرار میکنیم، جایگاهی که برای تئوری کمونیسم قائلیم، و رابطه ای که بین تئوری مارکسیسم با طبقه برقرار میکنیم، باز رابطه ای آگاهانه و (مبتنی بر) انتخاب سیاسی است. نه یک رابطه تزریق فکری، مذهبی و به اصطلاح مومن ایجاد کردن برای مارکسیسم. ما قصد ایجاد ایمان مارکسیستی در توده های وسیع را نداریم! ما میخواهیم جنبش کمونیسم کارگری را مثل یک جنبش جلوی جامعه بگذاریم و درست در آن لحظه ای که پراتیک اجتماعی و سیاسی مطرح میشود مطمئن هستیم که یک بخش وسیعی از کارگران این را انتخاب میکنند. در نتیجه در اینجا هم نقش سیاست و جدال و جدل برای توده گیر شدن تئوری و نظریه، برای ما تعیین کننده است.

بهرحال تئوری برای ما یک سری "احکام حقیقی" و به اصطلاح یکسری احکام علمی که ارائه میکنید و افراد انسانی با "خردشان" به صحت آن پی میبرند و از آن به بعد برای ابد مارکسیست میشوند، نیست. تئوری قرار است راهگشایی بکند از معضل اجتماعی. بنابراین باید خود را به برنامه عمل تبدیل کند. آن برنامه عمل توسط جنبش هایی که آن تئوری را مبنی قرار داده اند به جلوی جامعه میرود. جامعه در یک تلاقی سیاسی، در یک تلاقی طبقاتی جدی آن تئوری ها را انتخاب میکند که کدام شان را (قبول) دارد یا نه. اگر در سال 1357 کمونیسم کارگری یک واقعیت سیاسی معتبر، به اندازه جبهه ملی، به اندازه ناسیونالیسم، یا به اندازه مذهب در جامعه ایران بود، اگر یک سنت سیاسی دایری بود که این برنامه و پرچم اش بود، هیچوقت (جامعه) ایران به آن سمت نمی چرخید. برای اینکه یک بخش 30 درصدی جامعه ایران پشت این پرچم میرفتند و بعد دعوا میشد در آن مملکت. (کمونیسم کارگری آنوقت) جزو انتخاب های مردم نبود. با وجود اینکه این تئوری بود، با وجود اینکه این اندیشه بود، این برنامه ها بود، ولی بعنوان آلترناتیو اجتماعی سیاسی در برابر جامعه نبود.

در نتیجه در بحث رابطه بین عمل و تئوری، ما به مبارزه طبقاتی و به انتخاب های طبقاتی قائل هستیم. مارکسیسم برای ما یک دینی نیست که داریم آنرا ترویج میکنیم تا مومنین به آن زیاد بشوند. یا اینکه به ضرب شمشیر آنرا اشاعه بدهیم. مارکسیسم برای ما پرچم یک جنبش سیاسی است. این جنبش سیاسی را باید ساخت و در جای محکمی در جامعه قرار داد چنانکه مبارزه طبقاتی از این جنبش سیاسی تاثیر بپذیرد. و طبقه کارگر، یعنی طبقه ما، طبقه ای که این تئوری اش و این جنبش اش است، آنرا به پرچم جنبش وسیع خود تبدیل کند.

بنابراین در سیستم فکری ما، تئوری و بحث اندیشه به اعتبار خودش، (گرچه) ملهم از مبارزه طبقاتی و بعنوان بخشی از مبارزه طبقاتی، می آید. ولی از مبارزه اجتماعی بیرون میرود... (یک سکته در بحث شفاهی) مارکس به اعتبار مارکس بودنش مارکس است. مارکس از کارگران دستور نگرفته که اینطور فکر کند. بدنبال تاریخ عقاید فلسفی در اروپای غربی و کلا غرب، از یونان تا امروز، مارکسیسم وجود دارد. تحت تاثیر مبارزه طبقاتی وجود دارد، ولی مبارزه طبقه بخودی خود مارکس را بیرون نمی دهد. بالاخره شما باید تاریخ اندیشه را دنبال کنید. ولی مارکسیسم بعنوان یک جنبش سیاسی میتواند پیروز بشود. و نه بعنوان یک مذهب. نه بعنوان مجموعه ای از احکام خردمندانه. بعنوان یک جنبش سیاسی که برود جلوی دست جامعه و جامعه بتواند آنرا انتخاب کند. بنا بر این آن رگه پراتیکی کمونیسم کارگری اینجا هم هست و خیلی برجسته میشود. برای اینکه وظیفه ما این نیست که تاریخ را توضیح بدهیم و جامعه را توضیح بدهیم و مردم بیایند و به این حقانیت حرف ما برسند. هرچقدر هم حقانیت داشته باشد مفت نمی ارزد مگر اینکه تبدیل بشود به جنبش سیاسی که میتواند بعنوان یک پرچم در مبارزه طبقاتی دست گرفته شود. از آن طریق این تئوری توده ای میشود و از آنطریق در تاریخ و سرنوشت بشر تاثیر میگذارد.

کمونیسم را ارث نمی گذارید!

این کاملا ما را در یک سنت سیاسی عملی متفاوتی قرار میدهد. به نسبت فرض کنید طیف روسی، طیف تروتسکیست، چپ نو، و غیره. یا گرامشی، یا طیف اوروکمونیسم. جنبش ما جنبش روشنگر اگر هست، در یک کانتکس (متن) سیاسی روشنگر است. نه در یک کانتکس مذهبی، معنوی، فلسفی. ما یک جنبش سیاسی هستیم و این کاراکتر سیاسی جنبش هست که (تعیین کننده است.) مارکس اصلا بحث اش این است که مبارزه طبقاتی مبارزه ای است سیاسی. منظورش مبارزه تظاهراتی و اعتصابی نیست، میگوید مبارزه طبقاتی اساسا سیاسی است. نه یک مبارزه علمی، نه یک مبارزه معنوی! مبارزه ای است که اساسا سیاسی است. مشخصه اصلی جنبش ما که از تبیین پراتیکی اش از مارکسیسم و به نظر من از درک جوهر مارکسیسم توسط آن ناشی میشود این است که خودش را قبل از هرچیز سیاسی نگاه میکند. (بعنوان) بخشی از جدال سیاسی در جامعه معاصر نگاه میکند. و نه فقط بعنوان این، بلکه خودش را بعنوان انتخاب سیاسی مطرح میکند که بشریت میتواند در این جدل، در دوره گذار از سرمایه داری به هرچه که قرار است بعد از آن بیاید، آنرا انتخاب کند. خودش را به انتخاب مردم میگذارد.

همانطور که گفتم اینها همه به نظر من سنت لنینی است. ما را قشنگ در وسط سنت لنینی کمونیسم قرار میدهد. نه سنت اروکمونیستی، نه سنت چپ نو، نه سنت استالینی، نه سنت تروتسکیستی، بلکه درست در وسط سنت لنینی قرار میدهد. (یعنی) سنت دخالتگر و سیاسی ای که مدام دارد سعی میکند تا کمونیسم را بعنوان یک انتخاب اجتماعی در برابر جامعه قرار دهد. و تلاش های (این سنت) برای ساختن حزب، برای متحد کردن یک بین الملل جدید، برای ساختن یک اردوگاه جدیدی که یک قطبی باشد و بشود از آن دفاع کرد، از این (دخالتگری سیاسی) ناشی میشود. این یک رگه ای به ما میدهد که متفاوت است با کسانیکه به کمونیسم بصورت ایده آلهایی که باید "از آن پاسداری کنند" نگاه میکنند.

مثلا به ما میگویند "چه میشد اگر در روسیه شکست میخوردند ولی ایده آلها را پاسداری کرده بودند". خب فایده ای نداشت اگر در روسیه شکست میخوردند و این ایده آلها را پاسداری میکردند! چون پاسداری از این ایده آلها برای یک سنت پراتیکی، مارکسیسم پراتیکی، برای سنت لنینی، یک پاسداری سیاسی است. پاسداری اخلاقی نیست. آن کسانی که مارکسیست بودند مردند و رفتند پی کارشان! تمام کسانی که در سالهای 40- 1930 سوسیالیست بودند مرده اند. همین اواخر در سالهای 6-1965 مارتف هم مرد. کمونیسم چیزی نیست که بعنوان عقیده شما برای بچه تان به ارث بگذارید! دینی باشد که خودش را به آنصورت که مثلا نماز میخوانید و روزه را اجرا میکنید (تداوم دهد.) و یا شما یک فرهنگی برای خودتان دارید که اگر اسم بچه تان را بگذارید "امید" یا "پویا" یا "مزدک" کمونیست شده اید! کمونیست یک فرهنگ نیست. یک جنبش سیاسی است. باید هر لحظه جلوی جامعه باشد تا (وجود داشته) باشد. اگر (جلوی جامعه) نیست، نیست! یک مکتب فکری نیست.

بنظر من این دیدگاه و تبیین سیاسی پراتیکی از مارکسیسم ما را کاملا از تبیین های فلسفی، مذهبی، آموزشی، ترویجی، مکتبی از کمونیسم جدا میکند. و دقیقا همینجاست که بنظر ما تک تک احکام مارکسیسم برای ما صد مرتبه مهم تر است به نسبت آن کسانی که مارکسیسم برایشان این اولویت و مبرمیت را بعنوان یک روش سیاسی ندارد.

مبارزه طبقاتی و "آگاهی"

مبارزه طبقاتی. تبیینی که ما از مبارزه طبقاتی داریم با خیلی ها فرق میکند.

مبارزه طبقاتی در کمونیسم چند جور تعبیر شده است. عمدتا یک دوز بالا، به اصطلاح یون بالایی از آگاهی را واردش کرده اند! گویا مبارزه طبقاتی مبارزه ای است آگاهانه علیه کاپیتالیسم. و (گویا) به آن مبارزه ای میگوییم مبارزه طبقاتی که بخصوص زیر پرچم سوسیالیسم انجام بشود! مارکس وقتی در مانیفست از مبارزه طبقاتی حرف میزند از این حرف نمی زند. مارکس میگوید یک کشمکش دائمی - حتی میگوید struggle. و ما به جای struggle گذاشته ایم "مبارزه". (ولی) struggle یعنی کشمکش، جان کندن و کش و قوس رفتن. کشمکش بهترین معادل است- (میگوید) یک کشمکشی در جامعه بین طبقات مختلف هست، و همیشه هم هست. مارکس میگوید گاهی پنهان و گاهی آشکار است. گاهی متشکل است و گاهی هم نیست. ولی این کشمکش دائمی است. تلاش امروز کارگر (کمپانی) "روور" در انگلیس برای اینکه شغل اش را نجات دهد، بخشی از مبارزه طبقاتی است. این فشار (خطر از دست دادن شغل) الان ابدا بر روی قشر مدیران نیست. تلاش برای اضافه دستمزد، برای حداقل دستمزد، تلاش برای کاهش ساعت کار، اینها بخشی از مبارزه طبقاتی است. تلاش برای اینکه بیایند در محله شما مدرسه بسازند و یا پارک درست کنند، کارگری که دارد برای بهبود زندگی اش مبارزه میکند، بخشی از مبارزه طبقاتی است. مبارزه علیه مذهب هم بخشی از مبارزه طبقاتی است. برای پرولتاریا ! مبارزه علیه عقاید ارتجاعی هم بخشی از مبارزه طبقاتی است. مبارزه برای فرهنگ پیشرو هم بخشی از مبارزه طبقاتی است. آن کشمکش دائمی که در عمق جامعه و بر سر مسائل مختلف جامعه هست، مارکس به این میگوید مبارزه طبقاتی است.

در نتیجه اینکه چه چیزی بخشی از مبارزه طبقاتی کارگران است را میتوانیم بحث کنیم، ولی شک نکنید هرچه که اتفاق می افتد بخشی از مبارزه طبقات با همدیگر است. سر پول دعواست، سر اموال دعواست، سر وسائل تولید دعواست، سر رفاه دعواست، سر آسایش دعواست، سر زیبایی دعواست، سر تخصیص انرژی جامعه دعواست. در جامعه دعواست! خودتان متوجه میشوید سر هر چیزی دارید یک آدمی را در مقابل خودتان پیدا میکنید. یکی که منفعتش چیز دیگری را ایجاب میکند. و مبارزه طبقاتی را وقتی (مورد دقت قرار دهید) می بینید که بطور کلی بین کسانی که کار میکنند و از طریق فروش نیروی کارشان باید نان بخورند، با کسانی که (اینها را) استخدام میکنند یک دعوای اساسی هست که به همه چیز شکل میدهد. از انتخابات شهرداری لندن بگیر تا اینکه در دانشگاه چه چیز را درس بدهند. یا بودجه چگونه تخصیص پیدا کند. یا کلیسای مسیحیت الان میخواهد چه بگوید. پشت همه اینها این (مبارزه طبقاتی) است. حتی (پشت) تصمیمات داخلی طبقات حاکمه بر سر زندگی شخصی شان، یا اینکه از چه معیارهایی دفاع میکنند یا چه اخلاقیاتی حاکم است. مبارزه طبقاتی این کشمکش دائمی است و مارکس میگوید این همیشه مبارزه ای است بر سر قدرت، مبارزه ای است سیاسی.

ما عنصر آگاهی را در مبارزه طبقاتی شرط نمی دانیم. برای برخی سوسیالیستی بودن (شرط طبقاتی بودن است.) میگویند "مبارزه پرولتری، مبارزه طبقاتی" و فرض اش این است که مبارزه ای است علیه سرمایه داری! ولی برای ما تعریف مبارزه طبقاتی این نیست. از نظر ما لایه های بعدی ای هست بین مبارزه طبقاتی تا جنبش کمونیسم کارگری که من (پایین تر) به اینها میرسم. ولی یکی از وجوه مشخص کننده جنبش ما این است که ما به وجود دائمی کشمکش طبقاتی قائل هستیم. و اگر فکرش را بکنید برای یک جریانی که از زاویه پراتیکی دارد دنیا را می فهمد، و از زاویه تغییر دارد (دنیا را) میفهمد، چقدر این تز حیاتی است. اگر بیایند بگویند، که گفته اند، "مبارزه طبقاتی در جریان نیست"، "افت کرده است"، الان "مبارزه طبقاتی یا پرولتاریایی در کار نیست"، یا "پرولتاریا دیگر سازش کرده با بورژوازی"، همه اینها زیرآب بنیاد ما را میزند!

اگر مبارزه طبقاتی نیست میتوان بر تمام بحث کمونیسم کارگری قلم گرفت. کمونیسم کارگری با فرض مبارزه طبقاتی معنی دارد. در صورتیکه دین اسلام نه، برای خودش اینطور نیست. مسیحیت هم نه، کافیست تا شما گناه کرده باشید تا یکی به زعم خود بخواهد شما را ارشاد کند و به رنگ خودش دربیاورد. ولی بنیاد کمونیسم کارگری بر وجود مبارزه طبقاتی است. فرض اش این است که مبارزه طبقاتی همیشه هست. تپش دائمی تاریخ! و سعی نمی کند آنرا ایده آلیزه کند و یا رنگ عقیدتی به آن بزند.

گویا اگر کارگر ها ماشین بشکنند این بخشی از مبارزه طبقاتی نیست. در بحث کمونیسم کارگری ماشین شکنی یا مبارزه علیه تکنولوژی روشی است که طبقات دارند (با بکارگیری آن) مقابل یکدیگر صف آرایی میکنند. ما میگوییم خط مشی حاکم بر این تصمیم (یعنی ماشین شکنی)، خط مشی حاکم بر این اقدام، جنبش سیاسی که افکارش بر این لحظه مبارزه طبقاتی کارگران حاکم بوده است، یک جنبش ارتجاعی ناسیونالیستی و عقب مانده و غیره است. ولی در اینکه هدف آن ماشین شکنی کشمکش طبقه مزدبگیر با کسانی است که استثمارش میکنند، یک لحظه تردید نداریم.

مبارزه طبقاتی و جنبش ها

این ما را ، چنانکه بعدا خواهم گفتم، در خیلی جاها (از دیگر روایتهای کمونیسم) متفاوت میکند. در موضع ما نسبت به طبقه کارگر، نسبت به مبارزه اقتصادی، نسبت به اتحادیه ها، نسبت به جنبش های دیگری که اگرچه ایده آلهایش با ما یکی نیست ولی میتوانیم دردش را بفهمیم. و رابطه ما را با جنبش های دیگر توضیح میدهد.

یک تروتسکیست یا خیلی ها میتوانند بگویند: "اتحادیه های فاسد کارگری و رهبران خائن اتحادیه ها"! راحت میتواند اینرا بگوید. بدون اینکه توجه داشته باشد که اتحادیه کارگری بالاخره، فاسد یا غیر فاسد، سد دفاعی این آدمهای معین این دوره و زمانه جلوی آن کارفرما است. جنبش ما در عین اینکه ممکن است بگوید که جنبش اتحادیه ای یک جنبش بورژوایی است که برای طبقه کارگر علم کرده اند، ولی میفهمد که یک جنبش بورژوایی که کارگران علم کرده اند برای دفاع از خودشان، بالاخره جنبشی است که برای دفاع از خودشان برپا کرده اند. بعدا اینرا میگویم که این به رابطه ما با جنبش های دیگر در داخل طبقه و همینطور رابطه ما با جنبش های برای بهبود اوضاع جهان، ربط دارد.

ما اگر یک نفر در یک گوشه جهان خواستار برابری زن و مرد و دفاع از حقوق کودک باشد، از آنجا که معتقدیم این بخشی از پلاتفرم طبقاتی طبقه کارگر است، برای آن ارزش قائل هستیم. اگر نیاید عینا به سبیل مارکس و انگلس قسم بخورد برای ما آنقدر مهم نیست. در صورتیکه یک نفر چپ رادیکال افراطی 15 سال پیش ممکن بود شما را (هرچند) اگر معلم خوبی بودید و سعی میکردید به بچه های مردم ریاضیات درستی یاد بدهید هنوز آدم حسابتان نمی کرد، مگر اینکه به "مشی چریکی مسلحانه هم استراتژی هم تاکتیک" اعتقاد داشته باشید! یا حتما باید بگوید که "سه مطلق را باید شکست". یا حتما باید بگویید، فرض بکن، "محاصره شهر از طریق روستا" وگرنه شما بخشی از جنبش آزادی جامعه نیستید.

کمونیسم کارگری چون نگاه میکند و انسانیت را می بیند که دارد با همه ابزارها و شعوری که در دسترس اش هست مبارزه میکند، میتواند بفهمد که پشت این شعارها و پرچم ها و فرمول های متنوعی که بشریت بلند کرده است واقعا چه امیالی هست. و چرا واقعا حتی بخشی از آن جنبش مال شما هست و الان رفته پشت آن پرچم. در نتیجه رابطه ما با احزاب، جنبش ها، بخش ها ی مختلف و پرچم های مختلف را دگرگون میکند. یکی گفته بود "فاشیسم و ناسیونالیسم و مذهب اشکال انحرافی اعتراض پرولتاریا" است. من برایش نوشتم نه اینطور نیست. اینها اشکال بورژوایی است برای قالب زدن به جنبش های اعتراض کارگری. خود کارگر از توی خودش مذهب را بیرون نمی دهد. خود کارگر از توی خودش ناسیونالیسم را بیرون نمی دهد. خود کارگر از توی خودش رفرمیسم بیرون نمی دهد. کارگر از توی خودش نخواستن آن وضعش را بطور خودبخودی بیرون میدهد. ناسیونالیسم، مذهب، رفرمیسم دیدگاه ها و جنبش های سیاسی هستند مثل من و شما که خودشان را برده اند و گذاشته اند جلوی جامعه برای اینکه بتوانند از طریق اینها مردم حرفشان را بزنند. اگر این جنبش ها را بگیرید جامعه هیچ چیزی نمی تواند بگوید. ولی از طریق مذهب، از طریق ناسیونالیسم، از طریق اصلاح طلبی، از طریق لیبرالیسم دارد سعی میکند دردش را بگوید.

و دقیقا این نگرش (به مبارزه طبقاتی و نقش جنبش ها) هست که ما را موظف میکند، همانطور که بعدا در بحث حزب و جامعه میگویم، که برویم خودمان را بعنوان یک انتخاب واقعی پهلوی بقیه جنبش ها در جامعه بگذاریم. تا همانقدر که میشود لیبرالیسم را یا رفرمیسم و پارلمانتاریسم و ناسیونالیسم را بعنوان یک روش اعتراض به آمریکا و مثلا فرض کنید به امپریالیسم انتخاب کرد، کمونیسم کارگری را هم میشود بعنوان یک روش برای اعتراض به وضع ناهنجار زندگی در یک کشور تحت سلطه امپریالیسم انتخاب کرد.

شما نمی توانید جهان را بخاطر عدم حضور خودتان ملامت کنید! اگر شما بعنوان یک جنبش سیاسی حضور ندارید که در نتیجه مردم به جنبش کمونیستی شما بپیوندد، نمی توانید به آنها خرده بگیرید که چرا به جنبش فیمنیستی پیوسته اند. یا چرا به جنبش ناسیونالیستی پیوسته برای اینکه دردش را بگوید. اینها جنبش های سیاسی ای هستند که زودتر از من و شما جنبیده اند و رفته اند جلوی صحنه و (به جامعه) انتخاب داده اند و نیازهای مردم را کانالیزه میکنند. ما این قدرت را داریم که پشت این (پدیده) را ببینیم و بگوییم پشت همه اینهایی که می بینید امیال طبقات اصلی اجتماعی را میشود دید. و اگر شما این صلاحیت را پیدا کنید بعنوان یک جنبش سیاسی که بروید جلوی صحنه، او دیگر نمی رود پشت ناسیونالیسم کرد. می آید پشت جنبش کمونیستی. که همینطور هم شد. اگر شما پرچم کمونیسم را یکجایی بلند کنید یک مقدار زیادی از آدمهایی که قبلا فکر میکردند آها باید از طریق رادیکالیزه کردن ناسیونالیسم به امر شان برسند می آیند و راحت در جنبش کمونیستی عضو میشوند.

خواستم بگویم که مبارزه طبقاتی موتور محرکه تاریخ است و همیشه آنجا هست. این که جنبش طبقه کارگر چه قالب سیاسی و ایدئولوژیکی بخودش میگیرد، وجود یا عدم وجود مبارزه طبقاتی را نشان نمی دهد. بلکه نشان دهنده این است که چه جنبش های سیاسی توانسته اند در صحنه مبارزه طبقات خودشان را تثبیت کنند و بعنوان یک ظرف و انتخاب سیاسی برای طبقات مختلف و برای طبقه کارگر وجود داشته باشند.

بازهم متد، بازهم لنین!

تا اینجا داشتم متد را بحث میکردم. متد ما یک متد دخالتگر و فعال سیاسی است. به نظر من بهترین توصیف از ما شاید لنینیسم باشد. بخاطر اینکه لنین - مستقل از تجربه شوروی و حالا مساله شورش کرونشتات و نمی دانم ساختمان سوسیالیسم در یک کشور، اگر لنین قبل از بدست گرفتن قدرت را بحث کنیم- (و) لنینیسم نشان دهنده پراتیسین بودن کمونیسم است. نشان دهنده علاقه کمونیسم به دخالت در زندگی مادی و عینی در زمان خودش است. نشان دهنده برسمیت شناختن پتانسیل پیروزی است. لنین کسی است که در مقابل بحث اجتناب ناپذیری کمونیسم، امکانپذیری کمونیسم را اثبات کرد. گفت میشود! قبلا همه بین الملل دوم میگفت "اجتناب ناپذیر است"، "مطلوب است"، فلان است، عالی است. لنین و لنینیسم آمد و شدنی بودن کمونیسم را بحث کرد. و پای (اجرائی) شدنی بودن آن رفت. حتی سعی اش را کرد. سعی اش را کرد شدنی بودن کمونیسم را نشان بدهد. به نظر من به این اعتبار بحث کمونیسم کارگری در سنت لنینی قرار میگیرد. من کاری به بحث هایشان در مورد مناسبات درون حزبی و ساختمان سوسیالیسم و اینها ندارم، میخواهم بگویم در مورد متد، متد ما اساسا لنینی است. تعبیری که لنین از مارکس میکند به نظر من نزدیکترین تبیین از مارکسیسم است به خود مارکس. یعنی اگر خود مارکس، فکر کنم، می دید که پیروانش بعدا چگونه حرفهایش را تفسیر کرده اند، بین کائوتسکی و برنشتاین و لنین و لوکزامبورگ و غیره میگفت این لنین حرف من و بحث ماتریالیسم پراتیک را درست فهمیده است. ما هم فکر میکنیم در آن سنت قرار داریم. نه در یک سنت دترمینیستی، نظاره گر، و به اصطلاح اسکولاستیک از سوسیالیسم. ما در یک سنت پراتیکی انقلابی از کمونیسم قرار داریم. و فکر میکنیم این جوهر مارکسیسم را بیان میکند.
در باره نقد ما بر جامعه حاضر

اما نقد ما چیست؟ این متد ما بود، متد دخالتگر و سیاسی. نقد ما (به جامعه حاضر) چه هست؟

نقد ما بر نفس سرمایه داری

نقد ما از کاپیتالیسم با بعضی ها فرق میکند. (البته) بعضی ها ممکن است به نقد ما سمپاتی داشته باشند ولی اساس اعتراضشان به کاپیتالیسم چیز دیگری باشد. نقد ما از کاپیتالیسم نقدی به اساس استثمارگرانه کاپیتالیسم است. به کار مزدی. و به نوعی (از مناسبات اجتماعی) که بشریت مجبور است نیروی کارش را بفروشد و از آنطرف با محصول (کار خود) اش در بازار مواجه بشود، و انباشت سرمایه در مقابلش!

این تنها نقد "مارکسیستها" به کاپیتالیسم نبوده است. الان ممکن است به نظر شما بدیهی بیاید چون خیلی از ما با سنت کمونیسم کارگری از قدیم آشنا هستیم. ولی کمونیست هایی بوده اند که از عقب ماندگی کاپیتالیسم شکوه کرده اند و علیه عقب ماندگی کاپیتالیسم در کشور خودشان پرچم دست گرفته اند! کمونیست هایی بوده اند که علیه وابستگی کاپیتالیسم پرچم دست گرفته اند و سعی کردند "سرمایه داری مستقل" را رشد دهند! کمونیست هایی بودند - کمونیست در گیومه دارم میگویم، جنبش های کمونیستی طبقات دیگر- که سعی کردند "راه رشد غیر سرمایه داری" را، یعنی نه سرمایه داری و نه سوسیالیسم را پیش روی جامعه قرار دهند. و کمونیستها و سوسیالیست هایی بودند که سعی کرده اند جوانب غیر انسانی کاپیتالیسم را تخفیف دهند. همه این ها بوده است.

این (جنبش کمونیستی کارگری) جریانی است که میگوید اعتراض ما به کارمزدی است. نه به فاز آخر کاپیتالیسم یعنی امپریالیسم، (بلکه) به خود کاپیتالیسم (است)! چون کمونیستهایی بودند که به ورود کاپیتالیسم به عصر امپریالیسم اعتراض داشتند و به جنبه امپریالیستی سرمایه داری در کشورشان اعتراض داشتند. (اما) این جنبش کمونیستی کارگری به کاپیتالیسم در انگلستان و فرانسه ایراد دارد. و نه فقط به کاپیتالیسم فیلیپین یا مصر، که اگر تبدیل بشود به فرانسه ما به مشروطه مان رسیده باشیم! ما به کاپیتالیسم در مدل سوئدی آن نیز اعتراض داریم؛ چون ما به کاپیتالیسم اعتراض داریم. و این دقیقا به خاطر این است:

اینکه یه عده آدم صبح پا بشوند، بروند سرکار و قوه جسمی شان و توان و خلاقیت شان را، به یک صورت دست و پا بریده ای، به یک جماعتی که آنطرف آن حصار نشسته اند بفروشند، و او (یکی از آن جماعت) به شما یک ژتونی بدهد به اسم پول، که شما بروید (با آن پول) بخشی از محصول کارتان که از آن در رفته بیرون را برای ادامه حیات تان بخرید، ما این را قبول نداریم. به نظر ما این اساس بدبختی بشریت امروز است. برای اینکه آنهایی که دارند این مزد را از اینطرف میدهند، از آنطرف ارتش درست میکنند. از آنطرف زندان درست میکنند. چون شما سرپیچی میکنید و بیشتر میخواهید. از آنطرف تبعیض نژادی به راه می اندازند، از آنطرف تقسیم جنسی ات میکنند. از آنطرف شما را به "متروپل" و "مستعمره" تقسیم میکنند، از این طرف تقسیم میکنند به صنعتی و کشاورزی و یا به شهر و روستا! تمام واقعیت چندش آور کاپیتالیسم امروز بر همین پدیده اولیه بنا شده: که جامعه تقسیم شده است به آدمهایی که یک عده از آنها باید بروند برای عده دیگری (کار کنند. برای عده ای) که به دلیلی که حالا میشود فهمید چطور، وسائل تولید را گرو گرفته اند و نمی شود رفت بطور جمعی تصمیم گرفت و با آن کار کرد، (چون) مال او هست. و بنا به تعریفی که او کرده صاحب محصول تولید شده آن کسی هست که وسیله تولید را آورده است و نه (آنکه) کار را! در نتیجه هر جنسی که شب در کارخانه می ماند، (چون) در صحن کارخانه است، مال کارفرما است. شما پول (مزد) تان را گرفته اید و میروید بیرون و محصول کارتان را از آن فروشنده، که بخش دیگری از همان طبقه است، میگیرید. ما به این اعتراض داریم.

و میدانید چرا مهم است تاکید و بحث بر سر این مساله؟ برای اینکه شما وقتی سرکار بیایید همان چیزی را عوض میکنید که به آن اعتراض دارید. کسی که به این (کار مزدی) اعتراض ندارد وقتی سر کار بیاید این را عوض نمی کند. کسی که به "ناموزونی سرمایه داری" اعتراض دارد، وقتی سر کار بیاید سعی میکند آنرا "موزون" کند. کسی که به "آنارشی سرمایه داری" اعتراض دارد، وقتی سرکار بیاید سعی میکند "برنامه ریزی" را بیاورد. کسی که به "عقب ماندگی سرمایه داری" اعتراض دارد، سعی میکند آن (سرمایه داری) را رشد بدهد. ولی کسی که به نفس سرمایه داری اعتراض دارد لابد سعی میکند نفس سرمایه داری را دگرگون کند. این انتقاد از نظر ما یک مسابقه هوش نیست، که ببینیم کی بهتر از سرمایه داری انتقاد میکند! بلکه، اینکه شما چه نقدی بر جامعه موجود میگذارید، دارد میگوید که شما اگر سرکار بیایید چه چیز را عوض میکنید. هرکس، بعنوان یک جنبش سیاسی، همان چیزی را که نمی خواهد عوض میکند.

بازپس گرفتن زمان و مکان!

در نتیجه کلیدی بودن این مفهوم (نقد کار مزدی) برای ما بخاطر این است که هویت ما را تشکیل میدهد. ما اگر بیاییم سرکار، جنبش طبقه کارگر اگر زیر پرچم کمونیسم کارگری پیروز شود، آنوقت باید دست ببرد به مناسبات ملکی و این موقعیت را از بین ببرد که یک عده صاحب وسائل تولید هستند. صاحب زمین هستند، صاحب کارخانجات هستند، صاحب وسائل ترانسپورت هستند، صاحب فضا هستند! فضا! نفس space، مال اوست.

آیا دقت کرده اید که جهان خیابان ندارد!؟ همه اش خانه است، ساخته شده است. (بطوری که) اگر شما از خانه خودتان بیرون بروید در خانه بغل دستی می افتید. اگر خانه واقعی شما آتش بگیرد شما به خیابان میروید. ولی در جهان امروز اگر خانه شما (کشوری که زندگی میکنید) دستخوش جنگ و قطحی بشود (و بخواهید فرار کنید) می افتید در خانه بغلی! خیابانی وجود ندارد. قبلا همه جا را به اسم خودشان کرده اند. در نتیجه به شما میگویند "پناهنده"! نمی توانید بگویید: "نه آقا من پناهنده نیستم. من از آنجایی که آتش سوزی بود یک قدم بیرون گذاشته ام. آنجا دارند میکشند من به خیابان آمدم. کما اینکه اگر خانه شما آتش بگیرد به خیابان میروید. به خانه همسایه نمی روید. ولی شما متاسفانه دیگر خیابانی که مال همه باشد باقی نگذاشته اید..."

فضا را گرفته است! فضا مال اوست. و حتی به یک معنی زمان را نیز گرفته است. از پیش تعیین کرده است: تا شش سال پیش پدر و مادرمان هستیم. بعد میرویم یک جایی به اسم مهد کودک، (ببخشید) بعد به مدرسه میرویم – من شش سالگی به مهد کودک رفتم. (خنده حضار)... بعد میرویم مدرسه، بعد میرویم دانشگاه، بعد میرویم به بازار کار. یا اگر به دانشگاه نروید از مدرسه بیرونتان میکنند و در بازار کار میروید سر کار. و بعد میروید بازنشسته میشوید و بعد میمیرید. برایتان چیده است! سیر زندگی انسان امروز را چیده است. یک پلنگ اینطور زندگی نمی کند. یک سوسک اینطور زندگی نمی کند. شما نمی توانید تضمین کنید که وقتی یک سوسک بدنیا می آید در همانجا می ماند و آن مسیری را که تعیین کرده اند طی میکند. ولی بشر این کار را میکند. داستان تاریخ را گرفته و منجمد کرده است. اینها بخاطر آن است. و شما مهره هایی هستید که در این فضا و در این سیر زمانی که برایتان چیده است زندگی میکیند.

(اگر) اینرا نمی خواهید عوض کنید، به نظرم مشی شما دیگر کمونیسم کارگری نیست. ممکن است مشی شما سوسیال دمکراسی باشد. ممکن است لیبرالیسم باشد. ممکن است آدم خیلی خوبی باشید. ممکن است "فابین" باشید. ممکن است همه چیز باشید. ولی کمونیسم کارگری میخواهد این پدیده را عوض کند. میخواهد زمان و مکان و وجود و ماده را از دست طبقه حاکمه در بیاورد. مال همه باشد. بشود رفت دسته جمعی و با کمک همدیگر تصمیمم گرفت که چه کار باید کرد و یا اگر نخواستید کار نکنید.

راستش یک وجه کمونیسم که کسی یادش نمی آید بگوید این است که اگر نخواستی کار کنی، میتوانی کار نکنی. همانطور که میشود فرض کرد هیچ کس تمام عمرش زمین نمی نشیند و پا میشود و راه می افتد، بنظرم میشود فرض کرد که بشریت پا میشود تا خلق کند. میشود فرض کرد بشریت پا میشود جستجو کند. میشود فرض کرد آدمیزاد کنجکاو است. چون قبل از اینکه فشار هیچ کارفرمایی باشد بچه زبان یاد میگیرد. و شروع میکند به ور رفتن با محیط اش. در نتیجه کمونیسم بر فرض زنده بودن آدمیزاد بنا شده است. هیچ قانونی برای اجبار کار کردن و اجبار زندگی کردن (لازم نیست.) "شما موظف هستید نفس بکشید!" اینرا آدم به هیچ کس نمی گوید. فرض میکند که طرف خودش میخواهد نفس بکشد. اینکه کسی میخواهد خلق کند، میخواهد سر در بیاورد و میخواهد دست ببرد، در این جامعه سرمایه داری فکر میکنند که اینرا باید با کمک حداقل دستمزد و اجبار به کار و قانون بیمه بیکاری و زدن از ولفر تضمین کنند. در جامعه سوسیالیستی گفته میشود که این موقعیت داده بشر است. شما اگر دست از سرش بردارید خودش میرود خلق میکند و تولید را سازمان میدهد.

اینجاست که به نظر من نقد ما از کاپیتالیسم نقدی است بر جوهر اساسی تقسیم طبقاتی، کارمزدی و مالکیت خصوصی، همانطور که مورد نظر مارکس بود. بنابراین ما معتقدیم ما مارکس را درست دیده ایم. و ما روایتی دقیقی از مارکس بیان میکنیم که معتقدیم سرمایه داری باید از بین برود. به این معنی که کار مزدی باید از بین برود. پول از بین برود، و مالکیت خصوصی (از بین برود) و مالکیت اشتراکی (برقرار) بشود.

"بازار بعلاوه دولت"، قبول نیست. "کارمزدی بعلاوه برنامه"، از نظر ما قبول نیست. یعنی چه کارمزدی (باشد) ولی اقتصاد برنامه ریزی (برقرار) باشد. اینها جواب چیزی نشد. فقط اینرا نشان میدهد که کاپیتالیستهای با یکدیگر دست به یکی کرده اند. نشان میدهد که یک مرجعی نقش کاپیتالیستها را بعهده گرفته است. تفاوتی را در زندگی آن کسی که در روسیه کار میکند را نشان نمی دهد: که این دیگر کارگر مزد بگیر نیست. بلکه شهروند صاحب حق و صاحب سهم جامعه است. به نفس اینکه به دنیا آمده میتواند برود و در فعالیت هایی که هست شرکت کند. این نقد برای ما تعیین کننده است.

زیربنا، روبنا، و قضاوت معاصر

یک بحث دیگر باز ما را از نظر تئوریک متمایز میکند، بحث رابطه بین زیربنای اقتصادی با روبنا و فرهنگ و سیاست است. باز یک اتهامی که به کمونیستها میزنند این است که اقتصاد ظاهرا سیاست را تعیین میکند و آن هم فرهنگ را تعیین میکند و دترمینیسم در سطح عرضی هم اینجا هست. اقتصاد همه چیز را دیکته میکند. کما اینکه رفیق اعظم گفت اگر اقتصاد طرف اینطوری است خرده بورژوا میشود و خرده بورژوا باشد حزبش میشود این و نظریات سیاسی اش میشود آن و فرهنگش هم میشود این. ما برای آدمیزاد نقش قائل هستیم. این تعیین کنندگی اقتصاد یا از (بحث) زیربنا و روبنا تبیین دیگری داریم که در آن مبارزه نظری، مبارزه سیاسی اینها همه جای خودش را دارد. یعنی همانقدر مادی است که اقتصاد.

مارکس در "پیشگفتاری بر نقد اقتصاد سیاسی"، اگر بروید نگاه بکنید، رابطه زیربنا و روبنا را خیلی روشن توضیح میدهد. که چگونه آدمها از طریق دنبال کردن امیالشان قوانین بنیادی جامعه را متحقق میکنند. چطور، برای مثال، از بین رفتن مذهب یا تضعیف سلسله مراتب مذهبی که یک نیاز جامعه سرمایه داری است از طریق مبارزه فکری یک عده آدم که اعتقادی به مذهب ندارند با مذهبیون صورت میگیرد. کسی تلفن نمی زند: "الو اینجا اقتصاد میگوید باید مذهب از بین برود، پس مذهب باید از بین برود"! کسی اقتصاد را نمایندگی نمی کند. کسی نماینده زیربنا نیست. شما نماینده عقاید خودت هستید؛ ولی با جدالی که میکنید قوانین بنیادی جامعه را به اجرا درمی آورید.

اگر جامعه به تولید کالایی تعمیم یافته رسیده و سرتاپا کاپیتالیستی شده و صنعت آمده، واضح است که دیگر سازمان فئودالی (جامعه) دارد فرو میریزد، پشت مذهب دارد ضعیف میشود، علم دارد قوی میشود، تکنیک مهم میشود، در نتیجه به شعور آدمیزاد میرسد که شاید خدایی نباشد و شاید همه اینها دارند دروغ میگویند. دست و پا گیر بودن مذهب را بفهمد و بحث آنرا بکند. این مبارزه عقیدتی هم بخشی از تاریخ مادی است. به جای خود حیاتی است. مبارزه سیاسی، مبارزه بر سر افکار، اینها اجزای لایتجزای تاریخ و حیات مادی بشر هستند. در نتیجه ما برای این جنبه از وجود بشریت خیلی جا قائلیم. دترمینیسم ما در اینجا نیز پدیده ای است تضعیف شده.

منتهی نکته ای که این به ما نشان میدهد این است که پشت تمام این مبارزات نظری و سیاسی و فرهنگی بر سر زیبایی، هنر، عدل، قانون، انصاف و همه چیز، رنگ تقسیم جامعه به طبقات را ما می بینیم. ما علم و هنر و قانون و سیاست و اندیشه ای ماوراء این تضاد طبقاتی قائل نیستیم. ما معتقد نیستیم که دولت یا احزاب سیاسی یا قانون یا عدل یا انصاف پدیده هایی ماوراء طبقاتی اند. ما اینها را بصورت پدیده هایی می بینیم که با واقعیات اقتصادی و طبقاتی که پشت آنها هست متناسبند.

در نیتجه این یک چیزی را به ما نشان میدهد و آن این است که قضاوت از این پدیده ها همیشه قضاوتی است معاصر. قضاوتی از آنها بعنوان پدیده های امروزی است. این (نوع قضاوت ما) اگر در برنامه حزب کمونیست کارگری نگاه بکنید، میتواند مایه خیلی سوالات باشد. چرا ما میگوییم فحشاء محصول سرمایه داری است وقتی که تاریخ جامعه میگوید این قدیمی ترین شغل مزدبگیرانه جهان است؟ چرا میگوییم تبعیض نژادی محصول سرمایه داری و بانی مشقات بشر سرمایه داری است وقتی که نژادپرستی یک عقیده کهنه بشر است که با تاریخ او آمده است؟ چرا زن ستیزی، بی حقوقی کودک را پدیده هایی میدانیم که مسبب آنها سرمایه داری است، در حالکیه خودشان به قدمت کل تاریخ بشر اند؟ به این دلیل ساده که ما روبنای سیاسی جامعه را ایستا و منجمد نمی بینیم. زن ستیزی، مذهب (وغیره) تابلویی نیست که یک جایی آویزان شده است. (بلکه اینها) پدیده هایی هستند که دارند بازتولید میشوند. و اگر چیزی امروز دارد بازتولید میشود، باید بر مبنای کشمکش اجتماعی طبقاتی امروز خاصیت خودش را پیدا کند.

خیلی چیزها ور افتاده است چون با سرمایه داری مغایرت داشته است. که (اینهایی که ور افتاده اند) خیلی قوی تر از خیلی چیزهای دیگر بوده اند. برای مثال، در همین جامعه (سرمایه داری) بحث آزادی جنسی. "معیارهای (اخلاقی) ویکتوریایی" شکست خورده است و مردم از لحاظ (روابط) جنسی آزادی هایی دارند که ممکن است صد سال پیش فکرش را هم نمی کردند. لااقل برای زنان، چونکه مردان همیشه یکجوری زیر جلکی کار خودشان را میکردند. بالاخره مساله (آزادی جنسی) باز شده است . چرا این صورت میگیرد؟ بخاطر اینکه آن انقیاد و آن قید و بندها دیگر بدرد سرمایه داری نمی خورد. آدم آزاد شده، میرود در بازار کار میکند، خانه خودش را میگیرد و مزد خودش را هم دارد میگیرد. وابسته کسی نیست. (در نتیجه) قرار نیست معیار کسی را هم گوش بکند. آن پسر و دختری که نانش را خانواده اش میداده و یا زمین بابایش را به ارث میبرده است، موظف بوده به معیارهای اخلاقی طرف نیز تمکین کند. هرچه آن سلسله مراتب ارث و میراث جامعه را قطع کنید و طرف یک عنصر مستقل و اتمیزه ای در جامعه باشد، (در آنصورت) تصمیم خودش را میگیرد. در نتیجه این (انقیاد) ضیعیف میشود. ولی چرا اسلام، مثلا، تضعیف نمی شود؟ اسلام هم همانقدر با سرمایه داری و کاپیتالیسم مغایر است. چرا (تضعیف نمی شود)؟ برای اینکه به نظر من در جامعه امروز به درد یکی میخورد. اسلام امروز اسلام محمدی نیست. کلیسای امروز هم کلیسای مسیحیت (دوره) مسیح نیست. کلیسای "دیس آی پل"ها (پیروان) بعدی اش (بعد از مسیح) هم نیست. نژادپرستی امروز هم نژادپرستی 300 سال پیش نیست. اینها پدیده های امروزی اند. امروز به درد یکی میخورند! و در چهارچوب مبارزه طبقاتی امروز دارند بازتولید میشوند و جایگاه شان را پیدا میکنند.

راز دشمنی افراطی ما با مذهب

این (قضاوت معاصر) جایگاه مهمی در بحث ما دارد، برای اینکه آنوقت میتوانیم رابطه ما را با این پدیده ها (بصورت) سیاسی تعریف کنیم.

(برای مثال) اینکه چگونه میشود با اسلام مبارزه کرد. یک نفر حالا ممکن است بگوید: " آقا شما این عقاید را حالا بگویید، نشر بدهید، با عقاید مردم در بیفتید"... (در جواب چنین کسی باید گفت) جامعه ایران 30 سال پیش که آزاد اندیش تر بود از جامعه ده سال پیش – الان را نمی گویم که یک "بک لشی" هست علیه مذهب – (آزاد اندیش تر بود) از آستانه انقلاب 57. جامعه ایران سال 1950 جامعه ای خیلی پروغرب تر و ضد مذهبی تر از جامعه ایران 1975، بعداز "شریعتی" و "خانم کاتوزیان" و امثالهم بود. بنابر این بحث روشنگری نیست، بحث قدرت اجتماعی این پدیده هاست. بحث کارآیی شان است، بحث چفت شدن به مبارزه طبقات. و خاصیت شان برای جامعه امروز. در نتیجه چیزهایی مثل ناسیونالیسم، مذهب، لیبرالیسم، سکسیزم، راسیسزم، شوونیسم، مردسالاری و غیره، اینها برای ما پدیده هایی نیستند که از ذات بشر آمده باشند، یا محصول تاریخ بشر باشند. بله، همه چیز (محصول تاریخ بشر است) لباسی هم که میپوشیم رنگ لباس تاریخ را دارد ولی امروز کالایی است که تولید میشود و فروخته میشود و به این خاطر ما آنرا میخریم که امروز تولیدشان میکنند و می فروشندش. مذهب و اینها (ناسیونالیسم و غیره) پدیده هایی امروزند.

این به ما اجازه میدهد که طبقه حاکم را پشت این (پدیده ها) ببینیم، نه طبقات حاشیه ای، نه تاریخ های قلابی که برایمان بنویسند. درصورتی که اگر شما بیایید ببینید مبارزه تان علیه مذهب، علیه شووینیسم، مبارزه تان علیه سکسیسم، راسیسم، بخشی از مبارزه عمومی تان علیه کاپیتالیسم است، یک استراتژی های دیگری را در مبارزه سیاسی روزمره و در جامعه و در ائتلاف هایتان و تبلیغاتتان به شما میدهد. که اگر اینها (مذهب و ناسیونالیسم و غیره) را بصورت پدیده تاریخی و عتیق ببینید (آن استراتژی را) به شما نمی دهد.

شما بحث "تبلیغ پروسه" حمید تقوایی را نمی دانم یادتان هست یا نه، آن بحثی است که ما از قدیم داشتیم. (آن بحث به چپ ها) میگفت که حرفتان را بروید تبلیغ کنید دیگر! علیه مذهب تبلیغ کنید. (چپ مورد نقد در جواب) می گفت "نه، باورهای مردم است"! و غیره. در این بحث (و نحوه نگرش ما به این پدیده ها) هیچ چیز "باور مردم" نیست. چطور مردم می توانند خیلی چیزهای دیگر که باورشان بوده است را بگذارند کنار اما این یکی را نمی گذارند؟ طرف تصمیم گرفته با رادیوی اس. دبلیو (موج کوتاه) بنشیند ببیند بی بی سی چه میگوید اما حاضر نیست دست از سر دخترش در خانه بردارد؟ چرا؟ چرا حقوق زن در خانواده الان پایین تر است در صورتیکه طرف دارد الان با "ریموت" کانال های "کیبل تی وی" اش را عوض میکند و می بیند که در آمریکا برای مثال اوضاع فرق دارد. چرا از این عقیده دست برنمی دارد؟ این باورهای آنها (مردم) نیست، بلکه باورهایی است که جنبش های سیاسی در جامعه آورده اند که به درد یکی میخورد.

این کاملا فرق ما را نشان میدهد. و اگر دقت کنید در عرصه تاکتیکی تفاوت جدی ما را با چپ نشان میدهد. که: "چرا اینها اینقدر به مذهب بند میکنند"! "چرا رحم نمی کنند به کسی"! "چرا اینقدر خلاف جریان هستند"! "چرا اینها نسبت به این تعصبات اینقدر بیرحم عمل میکنند"! و "چرا همیشه جنگ آخرشان را با اینها (با این تعصبات) میکنند"!؟ بخاطر اینکه ما اینها را سلاح های جامعه سرمایه داری میدانیم. نه باور توده ها و یا خاطرات عتیق بشر.

کسی که در جامعه مردسالار است دارد کمک میکند به انقیاد طبقاتی. و باید همین را به او گفت! سوای اینکه جایگاه این (مردسالاری) در زندگی شخصی او یا کسی که تحت این تبعیض است چه باشد، دشمنی ما با او انعکاس دشمنی ما با کل این جامعه موجود است. در نتیجه ما پدیده ای به اسم "عقب ماندگی انقلابی" نداریم! در ذهن ما "عقب ماندگی پیشرو"، "عقب ماندگی انقلابی"، "عقب ماندگی خلقی"، "تعصبات پرولتری"، "ارتجاع پیشرو" نداریم! ارتجاع برای ما ارتجاع است. اگر چیزی ارتجاعی است مال طبقه ارتجاعی زمان ماست. او دارد بازتولیدش میکند. وگرنه اگر دست بردارد، اگر دست بردارند از حمایت از مذهب، اگر بورژوازی از پشت مذهب کنار برود، ظرف دو سه سال ریشه اش در کره ارض زده میشود! برای اینکه اینقدر نیرو علیه اش جمع شده و اینقدر نفرت علیه آن هست.. ولی شما با سد آموزش و پرورش، مدیا، ارتش، دادگاه، زندان برخورد میکنید. خانم تسلیمه نسرین در بنگلادش یک کلمه حرف میزند باید زندگی اش را بردارد و برود یک گوشه ای در شمال اروپا زندگی کند. چون به یک شیخ پشم الدینی در محل برخورده است. میگوید "به عقاید توده ها توهین شده است"، ولی اینطور نیست. به منافع آن یارو سر خیابان ضربه خورده است. سهم امامش دارد زیر سوال میرود. حکومت بنگلادش دارد زیر سوال میرود. و حاکمیت آن نوع سرمایه داری آبکی و رقیق و ضعیفی که در آنجا حاکم است زیر سوال میرود. سرمایه داری در یک حلقه ضعیفش کاملا زیر سوال میرود.

میخواهم بگویم یک عده نمی فهمند که چرا ما اینقدر لج داریم (با این خرافات) و چرا حزب کمونیست کارگری اینقدر علیه این عقب ماندگی ها و تعصبات افراطی است. بخاطر اینکه (این حزب) همانقدر علیه کل طبقه و دولت بورژوا، علیه احزاب طبقات حاکم افراطی است . و (در نتیجه) علیه ابزارهای جانبی شان هم به همین دلیل افراطی است.

آلترناتیو ما برای جامعه و جایگاه دولت

راجع به متد ما در فعالیت سیاسی و متد ما در تبیین مارکسیسم، و همینطور راجع به نقدمان به جامعه سرمایه داری صحبت کردیم. یک جزء دیگر هویت ما از نظر عقیدتی بحث آلترناتیوی است که مطرح میکنیم. این مستقیما به بحثی که در مورد نقد (ما از جامعه حاضر) گفتم ربط پیدا میکند. در نتیجه زیاد روی آن مکث نمی کنم تا بتوانیم به نکات دیگر برسیم.

سوسیالیسم همین امروز

بهر حال آلترناتیو اجتماعی و اقتصادی که مطرح میکنیم، آلترناتیو سیاسی که مطرح میکنیم، ربط مستقیمی دارد با انتقادی که به جامعه موجود داریم. آن چیزی که میخواهیم عوض کنیم را بر طبق آن نقدی که داریم عوض میکنیم. در نتیجه سوسیالیسم در تببین ما مستقیما ربط دارد به لغو کارمزدی، لغو مالکیت خصوصی، و یک جامعه ای که در آن تفکیک طبقاتی نباشد. این فرق دارد با "دولت گرایی اقتصادی"، فرق دارد با "اقتصاد برنامه ریزی شده"، فرق دارد با "دولت رفاه". که هرکدام از اینها میتواند موضوع محتوای اقتصادی سوسیالیسم های مختلفی بوده باشد. جامعه ای که ما (بعنوان آلترناتیو) مطرح میکنیم، سوسیالیسم ما، با این اشکال فرق دارد.

یک نکته، یک فرمول اساسی در بحث ما (در مورد آلترناتیو) همان چیزی که است که حتما همه شما می دانید: " از هرکسی به اندازه استعدادش، به هرکس به اندازه نیازش"!


این فرمولی هست که ما معتقدیم در جامعه میشود پیاده کرد. نه فقط باید پیاده کرد، که الان میشود آنرا پیاده کرد. ما برنامه اقتصادی ای به جز این نداریم. بعد میرسم به مقوله سازش در مبارزه سیاسی، و سازش حتی بعنوان یک دولت، چرا دولت کارگری ممکن است سازش کند با یک چیزهایی (در جریان ساختن جامعه بعدی)، ولی برنامه اقتصادی کمونیسم کارگری برای جامعه (همان) "از هرکس به اندازه استعدادش و به هرکس به اندازه نیازش" است. و ما فکر میکنیم در جهان امروز با سطح رشد فنی و علمی و تولیدی جامعه امروز عملی است. اینرا یک آرزو نمی دانیم. در نتیجه اصرار فوری امروز ما است. سوسیالیسم الان، همین الان عملی است! اینهم یک وجه مشخصه ما است. (در تمایز) با آن گرایشاتی است که برای اینکه سوسیالیسم را عملی کنند یا آنرا تعدیل میکنند و یا کلا به یک زمان دورتری حواله اش میدهند.

بنابر این اینجا دو چیز در سیستم فکری ما جا ندارد. یکی "تئوری مراحل" است. ما برای رسیدن به سوسیالیسم تئوری مراحل نداریم. مرحله اول، مرحله دوم، مرحله رشد نیروهای مولده، تحت چهارچوب غیر سوسیالیستی و غیره، یا مرحله ابتدایی سوسیالیسم، مرحله ثانوی سوسیالیسم. ما فکر میکنیم جهان میتواند بر مبنای همان شعار (فوق الذکر) مارکس سازمان پیدا کند. ثانیا ما بحث "تئوری دوران" نداریم. یعنی آنچیزی که بعضی چپ ها مطرح میکنند که برای مثال الان عصر یک کاری هست و یا عصر یک کاری نیست. "آیا عصر تحولات سوسیالیستی هست ؟"، "آیا عصر انقلاب پرولتری هست؟"، وغیره. این تئوری دوران معمولا توجیهی است – از هر طرف که مطرح شده- برا ی به تعویق انداختن وظایف سوسیالیستی چپ، وظایف سوسیالیستی کمونیستها. برای مثال، میگویند که "الان دوران ایجاب میکند که نیروهای مترقی امپریالیسم را از صحنه بیرون کند"! یا "عصر انقلاب پرولتری نیست، عصر انقلاب بورژوا دمکراتیک است"! ما معتقدیم اگر الان عصر چیزی هست، عصر انقلاب سوسیالیستی و عصر بازسازی و تجدید سازمان سوسیالیستی جامعه است.

اینها را من دیگر باید بسرعت رد بشوم. میتوانیم اگر لازم شد هرنکته ای اش را که خواستید بیشتر مکث کنیم، اگر وقت داشته باشیم.

ما و دیکتاتوری پرولتاریا

یک بحث دیگر ما بحث دولت است. بحث دیکتاتوری پرولتاریا، که یک موضوع تفکیک کننده بین گرایشات مختلف سوسیالیستی مختلف بوده است. کسانی که در این مفهوم (دیکتاتوری پرولتاریا) تجدید نظر میکنند و کسانی که تبیین های مختلفی از آن میدهند. آیا ما به دیکتاتوری پرولتاریا قائل هستیم یا نه؟ کلا چه بر سر این فرمولبندی می آید؟ چون خیلی از چپ ها (آنرا) کنار گذاشته اند.

موقعیکه این شعار دیکتاتوری پرولتاریا مطرح میشود و در ادبیات مارکسیستی می آید، کلمه دیکتاتوری این معنی که ما امروز از آن داریم، یعنی حکومت نظامی، را نداشت. دیکتاتوری (آنوقت) حتی به یک معنی به معنی حکومت بکار برده میشد. به این معنی که حاکمیتی وجود دارد و یک اراده ای هست که دیکته میشود. بحث مارکس و مارکسیستها در مورد دیکتاتوری پرولتاریا این بود که جامعه بهر حال دیکتاتوری طبقاتی است.

حتی در لیبرالی ترین حکومت های غربی دارد برنامه اجتماعی و اقتصادی و افق سیاسی یک طبقات معینی اعمال میشود. شما هردفعه راجع به سرنوشت جامعه رای نمی گیرید. وقتی بین حزب سوسیال دمکراسی و محافظه کاران انتخابات میشود، شما دارید در چهارچوب یک دیکتاتوری معینی قوه مجریه و نهادهایش را تعیین میکنید. ولی در اساس این حاکمیت که متکی است بر بازار، متکی است بر مالکیت خصوصی، متکی است بر اصالت رقابت، اصالت فردگرایی، تغییری نمی دهید. هیچوقت در جامعه انگلستان، یا آمریکا یا آلمان یا کانادا، سوسیالیسم جزو موضوعات مورد بحث (انتخابات ها) نیست. هیچوقت مالکیت اشتراکی یک موضوع انتخابات آنروز نیست. انتخابات در چهارچوب مالکیت فردی دارد صورت میگیرد. در نتیجه اگر شما قبول کنید که جامعه بر اساس مالکیت فردی و خصوصی بر وسائل تولید است، اگر قبول میکنید که جامعه با فرض حکومتی است که ارتش دارد، دادگاه دارد، زندان دارد، اگر فرض میکنید قانون آن کشور برای مثال این تقدس را به مالکیت میدهد، یا این جایگاه را برای اتحادیه ها قائل است، یا دستمزد را رسمیت میدهد، و حتی جامعه اش بر مبنای دستمزد متکی است، آنوقت دیکتاتوری معینی دارد اعمال میشود! مستقل از اینکه چقدر انتخابات صورت بگیرد یا نه. این دیکتاتوری بورژوازی است که دارد اعمال میشود. منتهی به طرق پارلمانی دارد اعمال میشود.

دیکتاتوری پرولتاریا هم بهمین معنی دیکتاتوری پرولتاریا است که برنامه اقتصادی طبقه دیگری مبنای جامعه است. (که طبق آن) دارند سعی میکنند مالکیت خصوصی را لغو کنند؛ دارند سعی میکنند تعیین تولید اجتماعی را بر عهده همه آحاد جامعه بگذارند؛ دارند سعی میکنند مزد را براندازند؛ مقوله پول را حذف کنند؛ دارند سعی میکنند به هرکس به اندازه نیازش بدهند. ولی این ممکن است بطریق انتخابات شورایی انجام بشود و هرکسی هم در آن حق رای دارد. هرکسی در شورای شهر و محل خود عضو است. برای هزار و یک جا کاندید میشود و در هزار و یک انتخابات هم شرکت میکند. ولی نفس اینکه در حکومت کارگری یا در دیکتاتوری پرولتاریا همه حق رای دارند و در شوراهای مختلف عضو و نماینده هستند، چیزی از این کم نمی کند که این بهر حال دیکتاتوری یک طبقه است. دیکتاتوری یک طبقه است به این معنی که برنامه عمل و آلترناتیو اجتماعی یک طبقه مبنا است و آن (برنامه) دارد پیاده میشود.
------------------------------------------------------------------------

برای همین است که جابجایی دیکتاتوری پرولتاریا با دیکتاتوری بورژوازی تنها از طریق یک ضد انقلاب میتواند عملی شود و نه از طریق انتخابات. عملا تنها راهی که برای مثال در انگلستان شما میتوانید لغو مالکیت خصوصی را به موضوعی تبدیل کنید که مردم بر سر آن اظهار نظر کنند، این است که از پروسه پارلمانی فراتر بروید. بحث بر سر خشونت آمیز بودن و یا خشونت آمیز نبودن پروسه سیاسی نیست. بحث بر سر این است که (این پروسه) پارلمانی هست یا نه. هیچوقت در چهارچوب نظام پارلمانی شما با مساله "سوسیالیسم آری یا نه" روبرو نمی شوید که بروید به آن رای دهید. در جامعه انگلستان هم اگر مردم بخواهند در آن سوسیالیسم را به کرسی بنشانند باید از پارلمان فراتر بروند و کاری خارج از ساختار سیاسی موجود انجام دهند. در جامعه سوسیالیستی هم همینطور است. تا وقتی کسی نیاید و آنرا بر اندازد، آن دیکتاتوری پرولتاریا است.

(بعدا) البته به مقوله زوال دولت میپردازم، منتهی دیکتاتوری پرولتاریا به معنی روزمره کلمه دیکتاتوری که در روزنامه ها از (آن بمعنی) حکومت های پلیسی و نظامی و غیره حرف میزنند، نیست. دیکتاتوری به این معنی نیست که حقوق مدنی آدم ها لغو و یا محدود میشود. برعکس، دیکتاتوری پرولتاریا (دولت) جامعه ای است که در آن حقوق مدنی آدمها به مراتب بیشتر پاسداری میشود و آدمها بیشتر اجازه دخالت دارند.

شما خودتان جنبش شورایی را در نظر بگیرید و با سیستم پارلمانی مقایسه کنید. در سیستم پارلمانی چهار سال یا پنجسال یکبار حدود 40 تا 60 درصد مردم میروند در یک انتخابات یکروزه رای میدهند. در این کشور (انگلستان) که هرکس بطور نسبی رای بیشتری بیاورد نماینده را تعیین میکند. یعنی یک نفر 30 درصد، یکی 40 درصد آراء را بیاورد، آن کسی که 40 درصد آورده، (و در واقع) چهل درصد از چهل درصد، تعیین میکند که وکیل آن شهر کیست. 40 درصد (از جمعیت) در انتخابات شرکت میکنند، 40 درصد از اینها به "لیبر جدید" رای میدهند، ایشان با 24 درصد آراء آن شهر ادعا میکند تنها نماینده اش میتواند باشد! این سیستمی است که الان هست. سیستم شورایی متکی است به اینکه شما هر روز در شورای محله و منطقه تان عضو هستید و خودتان را برای هر پستی کاندید میکنید و احتمالا تعداد انتخابات هایی که یک فرد باید در چهار سال بکند، پنجاه برابر بیشتر از انتخابات هایی است که یک فرد در نظام پارلمانی باید در آنها شرکت کند. بعلاوه اینکه (در سیستم شورائی) خود فرد از همان ابتدا در ساختار سیاسی دخیل است. آن شورا هم مجریه و هم مقننه است. در نتیجه بحث دیکتاتوری پرولتاریا بحث (محدود کردن) حق رای و یا حقوق مدنی نیست. بحث این است که برنامه یا افق اجتماعی کدام طبقه مبنا است. و تصمیمات بر مبنای کدام برنامه اجتماعی دارد اتخاذ میشود.

بنا براین ما پای این شعار (دیکتاتوری پرولتاریا) هستیم. اما دقیقا بخاطر اینکه تبیین مردم از (کلمه) دیکتاتوری به نسبت 150 سال پیش فرق کرده است، و وقتی میگویی دیکتاتوری مردم یاد پینوشه یا شاه یا مارکوس یا حکومت (اسلامی) ایران می افتند، ما در برنامه مان اینطور گفته ایم: "حکومت کارگری که در ادبیات کمونیستی به آن دیکتاتوری پرولتاریا اتلاق شده"، این است. و ما همچنان از آن (دیکتاتوری پرولتاریا) دفاع میکنیم. میخواهم بگویم تعصب بر سر فرمول نیست. تعصب روی محتوای بحثی است که آنجا هست. (اینکه) هر حکومتی طبقاتی است، هر حکومتی یک نوع دیکتاتوری است. نبود دیکتاتوری به معنی زوال دولت است، نه به معنی دولت پارلمانی!

بخصوص این کشور که خیلی دیکتاتوری است. در این کشور انگلستان دیکتاتوری دارد بیداد میکند. شما اگر با رئیس یک حزبی مخالف باشید چه بسی نتوانید خودتان را کاندید وکالت مجلس بکنید. و اگر پول دیپوزیت (ودیعه) معینی را نداشته باشید نمی توانید خودتان را کاندید وکالت مجلس بکنید. و نماینده "شین فین" اگر به وفاداری به ملکه قسم نخورد که در پارلمان هم راهش نمی دهند. حال اینکه چقدر در پارلمان (واقعا) تصمیمات گرفته میشود، بجای خود محفوظ. راهش نمی دهند به پارلمان. و همین دیروز در این کشور (کمپانی) "بی ام و" بعد از یکسال مذاکره قاچاقی با یک شرکت دیگر که میخواهد شرکت "روور" را بگیرد و ماشین آلاتش را اوراق کند و بفروشد، یکباره به کارگران و همینطور به خود دولت اعلام میکند که فردا این کارخانه اینجا بسته میشود! (این) دیکتاتوری کی هست؟ خود دولت ظاهرا منتخب مردم کل انگلستان کوچکترین خبری از (این معامله ندارد.) مجلس اش که سهل است، دولت اش که قاعدتا باید خبر داشته باشد خبر نداشته است که "بی ام و" دارد "روور" را میفروشد و قرار است پنجاه هزار نفر بیکار شوند! این معنی عملی دارد برای همه مردم در این کشور. 50 هزار نفر کارگر در یک منطقه بیکار شوند یعنی آن منطقه میخوابد. از طب اش، تا بحث (بالا رفتن آمار) جنایت، تا بحث مسکن تا همه چیز. نابود میشود آنجا.

در یک چنین تصمیمی در باره سرنوشت مردم یک منطقه وسیع کشور حتی پارلمان دخالت نداشته است. چرا؟ چون بحث اقتصاد است و اقتصاد چهارچوبش مالکیت است و مالکیت آن سرمایه مال "بی ام و" است. "بی ام و" بخواهد میفروشد و نخواهد نمی فروشد. این دیکتاتوری است دیگر. و من و شما و 50 هزار کارگر "روور" کوچکترین نقشی در تصمیم گیری در مورد این نیروهای مولده در منطقه نداریم. (کارخانه) بسته میشود و میروند پی کارشان!

بهر حال دیکتاتوری پرولتاریا جایگاهش برای ما این است (که توضیح دادم).

فقط کارگران حکومت میکنند؟

آیا دیکتاتوری پرولتاریا به معنی این است که فقط کارگران حکومت میکنند؟ به نظر من ابدا اینطور نیست.
چرا پرولتاریا دیکتاتوری به خرج میدهد؟ برای اینکه طبقه ای که با این پدیده ها (لغو کارمزدی، به هرکس به اندازه نیازش و.. مخالف است) را کوبیده باشد. آن طبقه و آن افق را کوبیده باشد. همانطوری که محرومیت طبقه کارگر از دخالت سیاسی به معنی محرومیت مردم و کارگران از رای دادن نیست، در آن جامعه (تحت دیکتاتوری پرولتاریا) هرکس میرود رای اش را میدهد و در شورا شرکت میکند. چیزی که دارد علیه آن دیکتاتوری صورت میگیرد، مقاومتی است که ممکن است مدافعان مالکیت خصوصی بکنند و آن دولت (کارگری) نقش اش این است که یک طبقه ای را در انقیاد نگه دارد. با (طبقه) بورژوازی طرف است و بورژوازی هم پدیده ای است جهانی... (اینجا بحث سکته دارد.)
بهر حال حکومت کارگری حکومت فقط کارگران نیست. که دست پینه بسته نشان بدهید رای داشته باشید، نشان ندهید رای نداشته باشید! برعکس، حکومت همه مردم است. و همه مردم در پروسه سیاسی شرکت میکنند و حقوق مساوی دارند. لااقل دیدگاه ما این است.

حزب ما همینطور یک حزب متکی بر و مدافع جنبش شورایی است. اینرا البته در ادبیاتمان به روشنی گفته ایم و اینجا نیازی به توضیح نیست. یکی از اساس هویت ما، هویت کمونیسم کارگری، بحث شورا و عمل مستقیم عده زیاد مردم است. خود مردم باید در صحنه دخالت در تعیین سرنوشت خودشان باشند. و این معنی اش این استکه نماینده انتخاب کردن و سیاست را به نمایندگان خود سپردن، در سیستم فکری ما جایی ندارد. هرکس باید هر روز در زندگی سیاسی خودش دخیل باشد.

دولت بعنوان ابزار مبارزه طبقاتی

یکی از مقولات دیگر در رابطه با دولت که در ذهن و دیدگاه ما دخیل است، بحثی "دولت در دوره های انقلابی" است که در نشریه بسوی سوسیالیسم شماره 2 دوره جدید آمده و شاید بخصوص با توجه به اوضاع ایران مرور آن جالب باشد. بحث این است که گویا مارکسیستها گفتند دولت، دولت طبقات است و هر دولتی دولت یک طبقه است. و متناسب با یک اقتصادی است. و در نتیجه دیکتاتوری پرولتاریا متناسب با لغو مالکیت خصوصی و غیره است. چیزی که ما در "دولت در دوره انقلابی" بحث کردیم این است که دولت هم یک ابزار مبارزه طبقاتی مثل بقیه ابزارها است. بخصوص در دوره های انقلابی دولت قبل از اینکه نشان دهنده این باشد که چه طبقه ای حاکم است، ممکن است نشان دهنده این باشد که چه طبقه ای تازه میخواهد حاکم بشود.

در نتیجه دولت میتواند ابزاری باشد که شما از طریق آن قدرت را تازه بدست می آورید و نه برعکس. (یعنی) چون قدرت را بدست می آورید وارد دولت میشوید. در نتیجه تصرف قدرت سیاسی و گرفتن ماشین دولتی و یا بازسازی ماشین دولتی یا قرار گرفتن در موضع دولت، خود یک مومنت و لحظه ای در مبارزه طبقاتی است. لزوما به این معنی نیست که شما پیروز شده اید.

دولت بلشویکی از سال 20- 1917 تقریبا معلوم نیست که چه هست. دولت بلشویکی است، دیکتاتوری پرولتاریای روسیه ممکن است نباشد. یا لااقل به یک معنی ویژه کلمه دیکتاتوری پرولتاریا است. که به نیازهای مبارزه طبقاتی طبقه کارگر در آن دوره جواب میدهد. ولی سازمان شورایی جامعه نیست. سازمان شورایی حاکمیت نیست. یک ابزاری است برای جنگیدن. همانطور که ارتش سرخ یک ابزاری است برای جنگیدن، دولت کارگری در یک دوره انقلابی میتواند این نقش را داشته باشد که طرف را از میدان بدر کند. مخالفان انقلاب را از میدان بدر کند.

به این معنی کسانی که به ما بخصوص بر سر بحث قدرت سیاسی توجه ما به قدرت سیاسی را خرده میگیرند و غیر مارکسیستی میدانند – به این بحث بعد میرسم- اینرا در نظر نمی گیرند که مبارزه طبقاتی را باید بالاخره تا ته برد. وسطش به کسی جایزه نمی دهند! قرار نیست به کسی نمره بدهند که ایشان در مبارزه طبقاتی دوم شده است. مبارزه طبقاتی بقول لنین و مارکس باید بالاخره به انتهای منطقی خود برسد و آن کسب قدرت سیاسی توسط طبقه ای است که دارد این مبارزه را میکند. و اینجا مقوله دولت مطرح است. کمونیسمی که نمی رود سراغ دولت و نمی خواهد دولت را بدست بگیرد و یا تصور کتابی از بحث دولت و قدرت سیاسی دارد به نظر من با سنت ما خوانایی ندارد. دولت یکجایی تمام این به اصطلاح زرق و برقش از آن تکانده میشود و به یک ماشین دیگری برای جنگ کردن تبدیل میشود. در جنگ داخلی داشتن دولت نقشش این است که میتوانید بودجه اختصاص بدهید و جنگ تان را سازمان بدهید. هم در مبارزه علیه نیروهای مسلح طرف مقابل و همینطور در سازماندهی تولید و مهمتر از همه چیز در اعلام قوانین کشور. شما اگر دولت را نگیرید خواستی که دارید، (هنوز یک) مطالبه است. اگر دولتی را بگیرید خواستی که دارید قانون است! و فرق یک مطالبه با قانون، با همان مطالبه که بصورت قانون درآمده باشد، از نظر رابطه اش با مردم خیلی زیاد است.

فرق بین "مطالبه" و "قانون"

در نتیجه جایگاه دولت بعنوان ابزاری در مبارزه طبقاتی که دارید به جلو میروید، در حالیکه هنوز تکلیف درازمدت حاکمیت معلوم نیست، برای ما مطرح است؛ و بحث دست انداختن به دولت برای اینکه قوانین خودمان را به نرم (جامعه) تبدیل کنیم (برای ما مطرح است) که آنوقت طرف مقابل مجبور باشد با قانون در بیفتد. بحث بر سر قانونیت کمونیسم است. بر سر اینکه کمونیسم و مطالباتش قانون مملکت بشود.

یک مثال بزنم. بحث حجاب. بحث ممنوعیت حجاب. بحث ممنوعیت حجابی که رضا شاه مطرح کرده بود. خیلی ها ابراز نارضایتی میکنند که چرا به زور حجاب را از سر مردم برداشتند. فرق کسی که میگوید مردم نباید حجاب سرشان بگذارند و با کسی که میگوید حجاب قانونی نیست، این است که اگر کسی مقاومت نکند آن نرم مملکت است. در نتیجه منی که در خانه نشسته ام، یا زنی که در خانه نشسته است و جرات ندارد از ترس خانواده اش و آخوند محل حجابش را بردارد، با استناد به اینکه آقاجان دولت گفته اگر (حجاب) بر سرم بگذارم نمی توانم بیرون بروم (حجاب سر نکند). این نرم کمک میکند که نیروی پاسیو جامعه، نیرویی که آن تمایل را دارد ولی توانایی جنگیدن برای آنرا ندارد به نیروی آن قانون و آن مطالبه تبدیل بشود و کسی که میخواهد عوض اش کند مجبور باشد که موضعی خیلی اکتیو بگیرد که اینرا برعکس اش کند. الان اینطوری است که حجاب اجباری است و من و شما که میخواهیم اجازه بی حجابی را بگیریم باید با دولت و دادگاه و زندان و قشون دربیفتیم. در شرایط عکس اش او (که مدافع حجاب است) باید با دولت و دادگاه و قانون دربیفتد. و این یک تغییر تناسب قوای جدی است.

در نتیجه تبدیل کردن مطالبه به قانون از موضع قدرت دولتی یک جای اساسی در جنبش سیاسی دارد. و همه هم همین کار را میخواهند بکنند. هیچ کس از ناسیونالیست ها و لیبرال ها و حقوق بشری ها و گرین ها و غیره تعجب نمی کند که بخواهند قوانین را به نفع خودشان تغییر بدهند. و بخواهند بروند در یک کابینه و دولتی قانون عوض کنند. قبل از اینکه از کسی راجع به آن رای گرفته باشند، بروند بگویند "قانون این است". "حالا قانون مال من است، شما برو اعتراض کن". این پروسه برای ما نیز تعیین کننده است. ما دولت را نه لزوما به معنی سازمان شورایی جامعه و سازمان شورایی تصمیم گیری، (بلکه) یک جاهایی بعنوان ابزار تغییر تناسب قوا نگاه میکنیم. بخصوص در دوره های انقلابی که تعیین تکلیف قدرت سیاسی نشده است، قدرت در خیابانها ول است، و هرکسی به دولت چنگ بیندازد، هرکس به عنوان دولت بتواند حرف بزند، حتی اگر برای پنج روز حرف بزند، به مقدار زیادی تناسب قوا را به نفع خودش عوض کرده است.

بهر حال من دعوت تان میکنم که آن مقاله "دولت در دوره های انقلابی" را بخوانید. این بخشی از نگرش ما به مساله قدرت سیاسی است.

در مورد خود تبیین ما از مساله شوروی نیز این بحث ها مطرح است. بعدا به بحث شوروی برمیگردم، آنجا نیز بحث دولت بخصوص خیلی مربوط میشود.

زوال دولت و بورژوازی جهانی

چیزی که اینجا میخواستم به آن اشاره کنم این است که در تبیین ما بهر حال دولت باید زوال پیدا کند. ما واقعا معتقدیم که دولت میتواند بعنوان یک نهاد سیاسی زوال پیدا کند. به این معنی که یواش یواش (تغییر کند و دیگر) به این حالت نباشد که دولت پاسدار زورکی یک قوانینی است. آن جنبه دولت زوال پیدا بکند. (اما) این جنبه که یک نهاد مرکزی که متشکل از نوعی از آرایش شهروندان جامعه است برای تصمیم گیری در باره اقتصاد و تولید و جنبه های اجتماعی، میتواند خیلی موقع ها به جای خود باقی بماند. بالاخره مردم به یک سازمانی برای تصمیم گیری جمعی احتیاج دارند . ولی دولت به مثابه نهاد سیاسی که دارد به یک عده ای زور میگوید – که بالاخره هر دولتی دارد به یک عده ای چیزی را تحمیل میکند- این میتواند زوال پیدا کند. و بنا به تئوری مارکسیسم باید زوال پیدا کند. سوال این است که میشود این کار را کرد یا نه؟

بنظرم بحث (زوال دولت) در چهارچوب آبستره یک کشور عملی است. ولی دنیای امروز و اینکه دولت های متعدد وجود دارند و بورژوازی در هر مقطعی 99 درصد این دولتها را در دست خواهد داشت، و (اینکه) قدرت سیاسی امری تک کشوری نیست، این مساله را در پرده ابهام میبرد. (اینکه) چقدر طول میکشد تا یک دولت پرولتری به سمت زوال برود، وقتیکه جهان پر از قدرت های بورژوایی است که حتی سلاح های اتمی دارند و غیره. این به نظرم مساله معتبری است که در سنت ما نیز هنوز تعیین تکلیف نشده و باید راجع به آن بحث کرد و راهش را پیدا کرد. ولی این تنها دلیلی است که میتوانیم تصور کنیم در چارچوب فکری کمونیسم کارگری که دولت در یک چهارچوبی به بقاء خود ادامه دهد.

قدرت از اختناق درنمی آید!

ولی شاخص ما این است و ما اینرا از بیست سال پیش هم همینطوری گفته ایم که دولت پرولتری و دولتی که پرولتاریا مبنای آن هست باید آزاد ترین دولت دنیا باشد. بنظر ما توجیه استبداد و به اصطلاح بگیر و ببند، به دلائل (تهدید) بین المللی قبول نیست. بهترین راه مقاومت در مقابل حملات مثلا بورژوازی بین المللی وجود یک کشوری است که اینقدر آزادیخواهی و آزادی در آن عیان است که جهان از حمله به آن مشمئز میشود. یعنی راه مقاومت در برابر یک تعرض بین المللی به کمونیسم کارگری در ایران این است که آنقدر این جامعه باز، آزاد و برابری باشد که مردم جهان به عینه ببینند که تبلیغات بورژوایی علیه آن دروغ است؛ بروشنی ببینند که این جای حمله ندارد.

من حتی مثال کوبا را میزنم. کوبا بیخ بوش آمریکا است و خیلی وقت است که دیگر شوروی به آن کمک نمی کند. شوروی ای دیگر در کار نیست. ولی کوبا بدرجه ای که نشان داده مردم در این پدیده (جامعه کوبا) دخیل اند و رفاه مردم یک مبنای اساسی این حکومت است، مسکن دارد ساخته میشود، بیسوادی دارد ریشه کن میشود، کشور متمدنی است، اگر میخواهید میتوانید بروید و ببینید، و هرکسی میتواند از اروپا سوار هواپیما بشود و برود کوبا را ببیند، بهمین درجه توانسته است جلوی آمریکا مقاومت کند. اگر یک جامعه بسته ای بود مانند بلغارستان، الان خیلی وقت بود که به دست کنتراهای خودش افتاده بود!

در نتیجه باز بودن، عیان بودن خصلت پیشرو جامعه، (پاسخ آن تهدیدات است) که هر کسی در پایتخت های اروپا بداند که به ایران حزب کمونیست کارگری نمی شود حمله کرد. چون یک جامعه باز و آزاد است که یک ارتباط عمیق فرهنگی با بقیه جهان دارد. همه دارند می بینند که حقوق مردم در آنجا چگونه است. پرچم دنیای بهتر را شما اگر در نظر بگیرید و اعلام این، که از فردایی که این طبقه کارگر آمد سرکار این قوانین اش است. برای مثال خود لغو مجازات اعدام بنظر من 6 ماه حمله نظامی آمریکا به ایران سوسیالیست را به عقب می اندازد. "اینها تازه دیروز مجازات اعدام را لغو کردند، برابری زن و مرد را اعلام کردند، طب را مجانی کردند، آموزش و پرورش را مجانی کردند، مذهب را از دولت جدا کردند، آنوقت شما میخواهی به ایشان حمله کنی؟". "برو حمله کن به عربستان!". به نظرم اینطوری میشود ماند.

در سنت سیاسی ما قدرت از اختناق درنمی آید. قدرت از دخالت هرچه بیشتر مردم در سرنوشت شان و باز بودن جامعه درمی آید. دیکتاتوری پرولتاریا در چهارچوبی که ما آنرا تبیین میکنیم، یک جامعه فوق العاده باز و مدرن است و هیچ منافاتی با دیکتاتوری بودنش و پرولتری بودنش ندارد. تصویری که از اوضاع سیاسی و رژیم سیاسی تحت حاکمیت طبقه ای که با پرچم کمونیسم کارگری به میدان آمده هست، یک جامعه فوق العاده بازی است که به نظر من انتلکتوئل های فرانسه و سوئد و آمریکا می نشینند و راجع بهش از موضع تمجید حرف میزنند. همانطور که شاید یک بخش زیادی از روشنفکر های اروپای غربی از موضع تمجید انقلاب کوبا حرف زدند. در مورد انقلاب ایران هم در آن چهارچوب میتوانند اینطوری حرف بزنند (چرا که) باز است و جلوی چشم مردم است و جنبه بگیر و ببندی ندارد.

جامعه کارگری اگر بخواهد بسته باشد به نظرم حکم مرگ خودش را اعلام کرده است. نه به اهدافش میرسد و نه میتواند از خودش دفاع کند. قدرت یک چنین جامعه ای در دخالت مردم و در باز بودنش است.

انقلاب و اصلاحات، جنبش های رفع تبعیض

یک نکته دیگر که باز وجه مشخصه جدی در تفکر ما هست، رابطه ای است که بین انقلاب و اصلاحات برقرار میکنیم. باز شاید شما عادت کرده باشید به ادبیات کمونیسم کارگری و یادتان نباشد که کمونیسم رادیکال قبل از ما، یا کمونیسم رادیکالی که الان جاهای دیگر جهان هست، چه مشکل جدی با مقوله اصلاحات دارد. برای رادیکالیسم اش احتیاج دارد که ثابت کند اصلاحات خیلی جاها غیر ممکن است و یا فریب است! یا توخالی است یا بدرد نمی خورد یا توده ها را منحرف میکند یا فاسد می کند! خیلی از شما ها شاهد گرایشات چپی که مساله را اینجور تعبیر میکنند بوده اید.

فکر کنم ما تنها جریانی هستیم که نه فقط منکر مطلوبیت اصلاحات نشده ایم که رابطه ای جدی بین اصلاحات و انقلاب برقرار کرده ایم. و جزو نیروهای فعال مدافع اصلاحات در جوامع هستیم. یعنی به نظر ما بالارفتن دستمزد و تصحیح قوانین مفید است. میخواهم بگویم به نظر شما ممکن است خیلی بدیهی بیاید که یکی بخواهد ثابت کند که "بله آقا، بهبود وضع مردم خوب چیزی است"! ولی باید در نظر بگیرید که چپ، چپ رادیکال، مدتها از این پدیده فاصله گرفته بوده و علاقه ای به آن نشان نداده است. بطور مشخص (چنین خاصیتی) در آن نیست. جنبش برای بهبود اوضاع مردم از تقسیم اراضی، تا تصحیح برنامه درسی، تا طب مجانی، تا دفاع از حقوق زن عمدتا دست مصلحین اجتماعی طبقات بالا بوده است. و جنبش های کمونیستی به معنی اخص کلمه، حالا باز کمونیست های طرفدار روس به کنار، جنبش های کمونیستی رادیکال به این مسائل علاقه ای نشان نمی دادند. بخصوص مکتبی های آن. انقلاب قرار بوده است که بیاید و نشان دهنده بی فایدگی و به اصطلاح "انحرافی بودن" مقوله اصلاحات بشود!

حزب ما اینطور فکر نمی کند. تفکر کمونیسم کارگری اینطور نیست. برای کمونیسم کارگری، دقیقا به خاطر اینکه نه از مکتب بلکه از واقعیات اجتماعی و طبقاتی شروع میکند، دقیقا از آنجائیکه انسانیت در موقعیت اجتماعی اش را نقطه عزیمت خود قرار میدهد، اصلاحات جایگاه لایتجزایی در سیاست ها و درک اش دارد. وضع مردم باید بهتر بشود! و دقیقا یک تز اساسی ما این است که آنچیزی که کارگر را به انقلاب نزدیکتر میکند رفاه اجتماعی است نه مشقات او. خیلی ها فکر میکنند هرچه کارگران محروم تر بشوند بیشتر به انقلاب سوق داده میشوند، در تفکر ما برعکس است. هرچه کارگران مرفه تر و از لحاظ اقتصادی و اجتماعی معتبر تر و محترم تر باشند، انقلاب سوسیالیستی نزدیک تر شده است.

ما یک رابطه جدی بین اصلاحات و انقلاب برقرار میکنیم و هرچی حرکت شما انقلابی تر باشد مبارزه برای اصلاحات بیشتر به جلو سوق داده شده است. برای اینکه شما اصلاح گر باشد و اصلاحات را دنبال کنید، لازم نیست شما افق اجتماعی تان اصلاح طلبی باشد. نیروی انقلابی میتواند نیروی قائم به ذات مبارزه برای اصلاحات باشد. از اصلاحات دفاع کند و افق خودش را هم دنبال کند و حرف و آلترناتیو خود را مطرح کند. این چیزی است که من فکر میکنم یک وجه مشخصه اصلی خط مشی ما، جنبش ما و تفکر ما در این بیست ساله بوده است.

اگر خاتمی بیشتر رای بیاورد مجاهد باید برود یک بمب دیگر بگذارد که از نظر خودش این پروسه را از ریل خارج کند! یک موقعی بود که چریکها میگفتند کارگران فلان جا فاسد شده اند (چون) تلویزیون دارند! اینها با کمونیسم و مارکسیسم بیگانه است. نه با کمونیسم و مارکسیسم ما، با کمونیسم و مارکسیسم (بیگانه است)، چون ما مطمئنیم این مارکسیسم نیست. مارکسیسم آن حرفی است که ما میزنیم و مطالبات آخر مانیفست کمونیست هم گواه آن است. بروید بخوانید (و ببینید) در ته مانیفست هشت ده تا مطالبه اصلاح طلبانه است.

ما و جنبش های رفع تبعیض

در نتیجه رابطه اصلاحات و انقلاب یک رکن اصلی هویت ما است. یک فعال جنبش کمونیسم کارگری نمی تواند یک آکتیویست جنبش برای بهبود اوضاع مردم نباشد. چه بهبود اوضاع طبقه کارگر در سطح اقتصادی و مبارزه بر سر رفاه مردم، و چه در سطح سیاسی. معلوم است که ما دوست نداریم یک ژنرالی بیاید علیه یک نظام پارلمانی در یک جایی کودتا بکند. اگر ما جلوی این حرکت (کودتا) بایستیم یا این حرکت را محکوم کنیم به معنی دفاع ما از سیستم پارلمانی است؟ نه! برای آن مکاتب (چپ رادیکال) هست. بین اینها (محکوم کردن آن کودتا و در عین حال عدم دفاع از سیستم پارلمانی) یک تناقض می بینند. در سیستم ما میگوییم بطریق اولی حزبی که دارد برای رهایی کامل بشر مبارزه میکند به هیچ محدود شدن جزئی از آزادی ها نیز رضایت نمی دهد. و نیروی جدی مبارزه برای اصلاحات است.

همینطور در جنبش های برای رفع تبعیض ما ذینفع هستیم. نه فقط ذینفع هستیم که خودمان را مهره اصلی آن میدانیم. یک چیز متمایز کننده ما در این قضیه این است که ما برای اصلاحات، احتیاجی به تبدیل شدن به شاگرد شوفر طبقات دیگر در آن جنبش نداریم! خود جنبش کمونیسم کارگری میتواند مستقلا پرچم تحولات اصلاح گرانه در جامعه را بلند کند. لازم نیست وقتی شما میخواهید زنها آزاد بشوند، به موتلف جنبش فمینیستی تبدیل شوید. وقتی میخواهید مساله ملی حل بشود، موتلف جنبش ملی بشوید. و وقتی مساله حقوق مدنی هست پشت پرچم دمکراسی لیبرالی بروید. (در این حالت) فقط نیرویتان را قرض میدهید.

خود مبارزه برای آزادی مدنی، آزادی بیان، آزادی تشکل، آزادی مذهب، آزادی پوشش و غیره امر قائم به ذات این جنبش (کمونیسم کارگری) است. چون ما هیچوقت این دوتا را از هم تفکیک نکرده ایم. چون در سطح اجتماعی قابل تفکیک نیست. اینطور نیست که یک طبقه ای هست که انقلاب میخواهد و یک طبقه دیگری هست که اصلاحات میخواهد. همان طبقه ای که انقلاب میخواهد همان طبقه ای است که اصلاحات میخواهد. چون دارد زندگی میکند. شما به خاطر بهبود زندگی روزمره مردم امر انقلابی تان را زیر پا نمی گذارید. بخاطر امر انقلابی تان هم یادتان نمی رود که سه تومن از دو تومن بیشتر است، و قدرت خرید بیشتر بهتر از قدرت خرید کمتر است. و آزادی بیان بهتر از نبود آزادی بیان است.

این یک مشکلی است که چپ های مکتبی با ما دارند. مکتبی، که لغت خوبی نیست. چون واقعا حتی به اندازه ما نیز مکتبی نیستند. (بعبارت صحیح تر) چپ های رادیکال سکت! به ما میگویند سوسیال دمکرات – (حال آنکه) برنامه ما معلوم است چه گفته، میخواهد کار مزدی را لغو کند و جمهوری اسلامی را هم سرنگون کند و همان روزی هم که سر کار می آید بعنوان قوانین کشور اعلام کند- منتهی چون از کاهش روزکار و بیمه بیکاری و حقوق کودک دفاع میکنیم طرف فکر میکند از سنت کمونیستی رفتیم بیرون! دقیقا اینطوری فکر میکند. خیلی ها اینطوری تبیین میکنند. (میگویند) "اینها یک جریان سوسیال دمکراتیک اند". چرا؟ چون از حقوق مدنی مردم دفاع میکنیم.

این نکته ای است که باید توجه داشت و خود میتواند تیتر بحث مستقلی باشد. بحث اصلاحات و انقلاب میتواند موضوع یک کتاب باشد، میتواند بحث سمینارهای مستقلی باشد که جوانب مختلف (این بحث را تشریح کند.) اینکه چگونه کمونیست ها از مبارزه برای اصلاحات افتادند بیرون، چگونه پرچم اصلاحات در دست اقشار و طبقات دیگر قرار گرفت، فرق اصلاح طلبی پرولتری و سوسیالیستی با اصلاح طلبی بورژوایی چیست، و.. و..

اینجا همینقدر میخواستم اشاره کنم که ما همانقدر که جنبشی هستیم برای انقلاب اجتماعی، جنبشی هستیم برای اصلاح وضع موجود به نفع مردم و به نفع بخش های محروم تر. برای اینکه این دو را بهم متکی میدانیم. فکر میکنیم هرچه وضع کارگران و مردم محروم بهتر بشود، آمادگی شان برای دست بردن به ریشه های این جامعه بیشتر میشود. و هرچه حرکت انقلابی در جامعه قویتر باشد، بورژوازی زودتر عقب می نشیند و اصلاحاتی که مردم میخواهند را به آنها میدهد.

در باره اومانیسم ما و جایگاه فرد و حق

یک نکته دیگر که مشخصه کمونیسم ماست و در تیتر اولیه (ابتدای جلسه) اسم بردم، اومانیسم و انسانگرایی ما است.

انسان، تاریخ، فرد و حق

(همچنان که) گفتم انسان مرکز ثقل توجه ماست و نه تاریخ! نه یک پدیده ابژکتیو غیر انسانی و غیر زنده ای که قرار است مسیر خود را طی کند. "کمونیست ها" بارها خودشان را مهره های به پیش راندن تاریخ دانسته اند! گویا بدنیا می آیید که فعالیت کنید که زندگی کنید تا تاریخ از مرحله "آ" به مرحله "ب" برود! برای ما این تاریخ، تاریخ زندگی آدم ها است. در نتیجه هدف کمونیسم ما بهبود وضع زندگی آدمها است. اگه کمونیسمی نمی تواند این کار را بکند از راه خودش منحرف شده است. در نتیجه انسان گرایی ما فوریت دارد. و راجع به میلیاردها انسان معاصر و زمان خود ما است. کمونیسم به این معنی در موفق شدن عجله دارد. نه اینکه بخواهد "نقش و رسالت تاریخی" اش را بازی کند.

اینکه یک شیخی پای یک شمعی کتاب کاپیتال را زنده نگه دارد البته کار خوبی است؛ ولی جنبش کمونیستی موظف است در وضع زندگی مردم باعث تغییر و تحول بشود. همینطور موظف است کارگر و جنبش سوسیالیستی کارگر را در یک موقعیت بهتری برای مبارزه قرار دهد. حتی اگر نمی تواند پیروزی قطعی بدست آورد، باید (بتوانیم) بطور مادی بگوییم که به خاطر وجود این یا آن حزب سیاسی یا این جنبش کمونیسم کارگری، کارگران آن کشور در صحنه جدل اجتماعی با بورژوازی قویتر اند.

در رابطه با همین (مقوله) انسانیت، به نظر ما فرد مهم است و حق فردی فوق العاده مهم است. منتهی آن چیزی که مقوله "حق" را در بین ما تعریف میکند آنقدر حقوقی نیست. در جامعه بورژوایی حق یک مقوله حقوقی است. اینکه شما کاری را اجازه دارید انجام دهید. "چه کاری اجازه دارید بکنید"، اینرا را میگویند "حق شما". مثلا من و شما اجازه داریم 25 متر بپریم. ولی اگر نمی توانیم بپریم، حق آنرا بهر حال داریم. و کسی جلوی ما را نگرفته است برای اینکه 25 متر بپریم!

مقوله حق برای ما فقط رنگ حقوقی و به اصطلاح سلبی ندارد. (آنچه) که کسی جلوی ما را نگرفته باشد. (فقط در باره) اجازه هایی که داریم نیست. بلکه (همچنین در باره ) توانایی هایی (است) که برای تحقق حق داریم. شما در این جامعه حق دارید که نقل مکان کنید، در این شکی نیست. ولی اگر خرج هر بلیط قطار به اندازه یک ماه دستمزد شما باشد، خوب آنوقت در این جامعه حرکت نمی کنید و بروید اینور و آنور. شما حق دارید در کره ارض سفر کنید. درست است؟ ولی اگر بودجه اش را ندارید، وقتش را ندارید، یا اگر کارتان را از دست میدهید، یا مرخصی ندارید، خب سفر نمی کنید. شما حق دارید در سیاست دخالت کنید. ولی اگر پول ندارید دخالت نمی کنید، چون میدیا ندارید و خبرنگاران هم دور شما را نمی گیرند و غیره.

"حق" به تنهایی موقعیت من و شما در جامعه را توضیح نمی دهد. امکانات توضیح میدهد. (یعنی این) که چقدر امکان تحقق آن حق مان را داریم. در نتیجه این جنبه اثباتی و غیر سلبی حق، یعنی اینکه در عین حال چقدر میتوانیم از این حق مان استفاده کنیم، بخشی از درک ما از حق بشر در جامعه است. اینجاست که وقتی ما میگوییم آزادی بیان فقط اینرا نمی گوییم که طرف آزاد است حرفش را بزند. سوال بعدی این است که خوب حرفش را کجا بزند؟ شما "آزاد"ش کرده اید ولی هیچ روزنامه ای، هیچ تلویزیونی، هیچ مجمعی و هیچ تجمعی نیست که ایشان بنا به تعریف بتواند برود در آن حرفش را بزند. یک چیزی مثل "آزادی بیان" برای ما فورا پای امکان ابراز وجود آدم ها را به وسط می آورد.

به این معنی من فکر میکنم مقوله حق و انسان دوستی ما به مراتب عمیق تر است از لیبرال ها و دمکراسی غربی که دارد سعی میکند فرد و فردیت را بعنوان نقطه قوت خودش و نقطه ضعف کمونیسم مطرح کند. نه فقط کمونیسم ما بلکه کمونیسم مارکس اینطور است. که در آن آدم به مراتب آزادتر است بخاطر اینکه حتی امکان دارد که آن آزادی اش را متحقق کند.

ما و کمونیسم خاکستری

باب شده است که کمونیست ها را به "ندیدن فرد" و به "یکسان کردن آدم" و شبیه کردن آدم ها متهم بکنند. باز، در سنت ما اینطور نیست. در سنت ما بحث "یونیفورمیتی" و یکسان کردن و استاندارد کردن آدمها نیست. همانطور که گفتم بحث این است که هرکس اولا اجازه داشته باشد هرکاری که میخواهد بکند، ثانیا بتواند آن کاری را که میخواهد انجام دهد. بعد اینکه چه شکلی میشود و چه جور از آب درمی آید دیگر کاملا به انتخاب خود آن فرد بستگی دارد.

آن تصویر خاکستری از کمونیسم، که بخاطر سنت های بورژوایی سوسیالیسم باب شده است، شباهتی به ما ندارد. من فکر میکنم کسانی هم که حزب کمونیست کارگری را از دور مشاهده میکنند یک درجه اینرا می بینند که تنوع و به اصطلاح باز بودن این جریان زیاد است. یک سازمان "پیشفنگ- پسفنگی" نیست که همه موظف اند یک کار خاصی را انجام دهند. هرکس دارد ساز خودش را میزند و اگر باهم هماهنگ هستند، شاید بخاطر همعقیدگی زیادشان با هم دیگر است.

ولی بطور واقعی این استاندارد کردن جزو سیستم و مکتب ما نیست. بلکه برعکس برای خلاقیت آدمها ارزش قائل هستیم. و میخواهیم که (این خلاقیت) بروز کند. ما از اینکه آدم ها ادای همدیگر را در بیاورند و در یک استانداردی به هم شبیه بشوند لزوما لذت نمی بریم. مهم این است که (انسانها) همه امکانات مشابهی داشته باشند.

در باره رابطه تاکتیک و استراتژی

یک نکته دیگر – من اینها را تیتر وار میگویم و بیشتر از این بحث سر تیترهایی را که گفتم باز نمی کنم، چون وقت زیادی نداریم، میخواهم به ته این لیست "تفاوتهای ما" برسم - مبحث رابطه تاکتیک و استراتژی است.

کلک زدن به تاریخ نداریم!

کمونیست های زیادی را شما دیده اید – کمونیست در گیومه را میگویم- جنبش های کمونیستی دیگر زیادی را دیده اید که در آنها تاکتیک یک "پلیتیک" و یک کلک تاریخی دوره ای است برای اینکه به یک استراتژی ورای آن تاکتیک برسند. که ظاهرا آن تاکتیک با آن استراتژی زیاد خوانایی ندارد. اهداف نهایی (شان) شباهتی به عمل همانروزشان ندارد. مثلا سازمانی که فرض کنید مدعی آزادی اندیشه است، پشت یک حکومت مذهبی میرود! میگوید این حکومت باید موفق شود، برای مثال. کسی که مخالف یک نهادی است مردم را دعوت میکند که بروند در انتخابات آن (نهاد) شرکت کنند. در حالکیه فرض کنید خود را طرفدار آزادی زن اعلام میکند، یک جایی پرچم علیه حجاب را تند روی میداند! چطور تاکتیک یک نفر میتواند برای پیشروی اش این باشد، ولی جنبش اش اگر فرض کنیم بیاید سر کار، آن آزادی هایی را که الان از آن دفاع نمی کند متحقق خواهد کرد؟! این تناقضی است (که آن "کمونیستها") در آن گیر کرده اند.

راستش تناقض بین عمل آنها و ایده آلهای ما است. طرف بخاطر نیازهای تاریخی اش مجبور شده است ایده آل های ما را در سیستم خودش جا بدهد، ولی عملش و فعالیت روزمره اش (همخوان با) آن نیست. حزب توده میخواهد یک بلوک ضد آمریکایی درست کند. حالا حکومت آخوندها این را تامین کند، (با آن بلوک درست) میکند؛ حکومت ژنرال های چپ (این هدف را) تامین کند، (با آن بلوک درست) میکند. ایشان میخواهد یک حکومتی بگذارد جلوی آمریکا و علیه اش قد علم کند. از حکومت خمینی بعنوان حکومت ضد آمریکایی در منطقه دفاع میکند. کاری ندارد به اینکه این چه به روز مردم می آورد، چه به روز انسانیت می آورد، و چه فجایعی قرار است بشود. همین که این (حکومت خمینی) یک قطب ضد آمریکایی در جدال بین المللی است، از نظر این سنت برای مثال، کافی است. خب این تناقض دارد با آن چیزی که او لااقل روی کاغذ معتقد است که طرفدار آزادی مدنی یا برابری یا هرچه هست. (تناقض دارد با آنچه) بعنوان یک سازمان شبه سوسیالیست گفته است.

در تفکر ما تاکتیک نمی تواند با اصول مغایر باشد. چون نمی توانید مردم را به چیزی دعوت کنید که خودتان با آن نهایتا مخالف هستید. شما نمی توانید از مردم بخواهید که در یک چهارچوبی از اتفاقی دفاع بکنند که خودتان اگر سر کار بودید مانع آن میشدید. در سیستم ما این تناقض قبول نیست. ما کلک زدن به تاریخ نداریم!

ماکزیمالیسم جریان ما

این بحث ما را دوباره سرهمان بحث ماکزیمالیست (بودن جریان ما) میبرد . که اینها موظف اند همیشه حرف آخر شان را بزنند. ما اینرا نقطه قدرت خودمان میدانیم. بخاطر آن نکاتی که قبلا گفتم. ما قصد جلب رای محافل حاکمه را نداریم. ما میخواهیم تبدیل بشویم به یک آبشن و آلترناتیوی که وقتی طبقه کارگر هوس انقلاب میکند ما (آنجا) باشیم. ما قصد نداریم وقتی طبقه کارگر هوس انقلاب نمی کند، فعلا با طبقه بورژوا کنار بیاییم تا وقتی که (طبقه کارگر) هوس انقلاب بکند. ما داریم یک جنبشی میسازیم که اهداف شفافی دارد و میخواهد قوی شود و هر موقع به همان اندازه که جامعه اجازه میدهد، به اصطلاح ژتون آن (جنبش) اجازه میدهد، وقتی که نبردهای تاریخساز طبقاتی صورت میگیرد ما با همان چهره مان آنجا باشیم تا مردم بتوانند ما را انتخاب کنند. تا طبقات کارگر و زحمتکش بتوانند بیایند حول این پرچم متشکل شوند.

در نتیجه ما در هیچ دوره ای از وجودمان نمی توانیم طرفدار یک جناحی از یک حکومت ارتجاعی باشیم. یا مردم را به تقویت از یک جناح از یک حکومت ارتجاعی دعوت کنیم. نمی توانیم! نمی کنیم!

میخواهم بگویم از حالا تا پنجاه سال دیگر، اگر سنت کمونیسم کارگری این باشد، کسی که در این سنت بار آمده باشد، مسئول هر دفتر سیاسی باشد، هیچوقت یک قطعنامه ای نمی آورد که از خط بنی صدر در مقابل خط (حزب) جمهوری اسلامی دفاع کند، از جناح خامنه ای در مقابل جناح خاتمی دفاع کند، از "پرزیدنت رفسنجانی" دفاع کند، یا از "الهیات مترقی" در مقابل دیکتاتوری های نظامی دفاع کند. از این سنت آن در نمی آید!

ممکن است کسی بگوید که بهمین دلیل هم شما، مثلا، نیرو نمی گیرید. ولی من واقعا دلم میخواهد ببینیم اینهایی که تمام عمرشان را به پلتیک زدن به تاریخ مشغول شده اند، کجا را گرفته اند؟! این طیف به اصطلاح "پروسویت" (طرفدار شوروی) قبلی که همه اش مشغول اینگونه محاسبات و شامورتی بازی های سیاسی بوده است واقعا کجا نفوذی بهم زده است؟ هیچ جا!

برای جنبش ما امری که از لحاظ استراتژیکی و پرنسیپی و درازمدت مجاز نیست، در کوتاه مدت هم برایش مجاز نیست. در نتیجه شما نمی توانید فعلا طرفدار این باشید که حالا برای اینکه زنها از این وضع مشقت بار در بیایند یک خرده طرفدار فائزه رفسنجانی بشوید. یا فمینیسم اسلامی را تشویق کنید. اگر ما اسلامی نیستیم فمینیسم اسلامی را هم تشویق نمی کنیم! دیدگاه خودمان را تشویق میکنیم. بگذار فمینیست اسلامی با ما کنار بیاید. چرا من باید با او کنار بیایم؟! حالا بعد به مقوله سازش میرسم، اما بالاخره بگذار نیروها تعیین کند که چه کسی به چه سمتی میرود. ما قرار نیست بلندگوی کس دیگری بشویم.

بهر حال این عدم تناقض تاکتیک و استراتژی و خوانایی تاکتیک و استراتژی یک جنبه هویتی ماست.

آیا ما سازش نمی کنیم؟

سازش چه؟ آیا ما سازش نمی کنیم؟ به نظر من در سنت ما برخورد لنین به "نپ" (در این رابطه) خیلی گویاست. در سنت ما سازش اجازه داریم (انجام دهیم). وقتی زورمان نمی رسد به مردم میگوئیم که زورمان نمی رسد، مجبوریم با این نیروی مقابلمان که یک نیروی دست راستی هست در این نقطه تعادل توافق کنیم، که اینقدر تغییرات را (فعلا) میدهیم و هر وقت زورمان برسد باقی آنرا انجام میدهیم.

ولی آن (سازش) را بعنوان سوسیالیسم قلمداد نمی کنیم. آن (سازش) را وظیفه تاریخی طبقه کارگر قلمداد نمی کنیم. ما وظیفه خودمان میدانیم اگر سازش میکنیم بگوییم این یک سازش سیاسی است. (بگوییم) اهداف ما جز این است، برنامه مان هم جز این است، (اما فعلا) زورمان نمی رسد. درست همانطور که شما مجبورید در جنگ یک قراردادی را امضاء کنید و بگویید اینقدر خاک مملکت را بردار و برو، ما زورمان نرسید.

لنین رابطه اش را با "نپ" دقیقا اینطوری توضیح میدهد. که دیدیم بعدا چه کسانی (بر خلاف لنین) سعی کردند "نپ" را ایده آلیزه بکنند و بعنوان نوعی از "اقتصاد دوران گذار" تئوریزه کنند. لنین خیلی روشن میگوید "نپ" (یعنی این) که آقا زورمان نمی رسد، چند سالی مجبوریم بازار را ول کنیم برای اینکه اقتصاد مملکت بچرخد تا بعد سراغ برنامه خودمان برویم. آقا زورمان نمی رسد! این سیستم بورژوایی است، ما داریم به آن تمکین میکنیم. ما داریم به آن تسلیم میشویم. الان داریم جلوی آن کوتاه می آییم.

در نتیجه سازش برای ما معنی دارد. ما یک جریان قد و نفهم و به اصطلاح لجباز با تاریخ نیستیم که بگوییم با اینکه زورمان نمی رسد، ما حرف خودمان را میزنیم و هیچ کار دیگری را نمی پذیریم. نه! ما ممکن است وارد صد جور سازش هم بشویم. ولی اولین وظیفه خودمان میدانیم که بگوییم این یک سازش است. همانقدر سازش این طبقه با آن طبقه است سر این مساله. اگر اینها دست به این کار نزنند ما هم دست به آن کار نمی زنیم. شما ممکن است قول بدهید که دست به اسلحه نمی برید به شرط اینکه او هم دست به اسلحه نبرد. شما ممکن است مجبور شوید این کار را بکنید.

بهر حال میخواهم بگویم سازش علنی جلوی چشم مردم و اعلام اینکه نیت شما چیز دیگری است (و مجبور به سازش شده اید)، با کسانی که "راه رشد غیر سرمایه داری" و "سرمایه داری مستقل" و نمی دانم نهضت مترقی از چیزهای مختلف میسازند و "الهیات رهایی بخش" کشف میکنند و غیره، فرق زیادی دارد. سازش را شما اعلام میکنید که با طبقه مقابل تان مجبور شده اید بر سر چیزهایی (کوتاه بیایید) و "جام زهر را سر بکشید". (خنده حضار) ولی آن ("راه رشد غیر سرمایه داری" و غیره) دیگر سازش نیست. این تقدیس یک راه حل دیگر و توهم پراکنی است.

تیترهای دیگری که من دارم را برایتان میگویم. یک تیتر دیگر بحث شوروی است که من اینجا دیگر واردش نمی شوم. که تبیین ما از شوروی چیست. انعکاس همین بحث (ها) را میتوانید در تببین ما ببینید که در "بولتن مباحث شوروی" آمده است.

انقلاب جهانی و انترناسیونالیسم

(لحظات و یا دقایقی از بحث افتاده است)... انقلاب جهانی لزوما در نمی آید. شما ممکن است معتقد باشید در کشورهای محتلف با فواصل مختلف زمانی انقلاب یا بحران سیاسی صورت بگیرد و شما باید به آن شرایط جوابگو باشید. نمی توانید بگویید صبر می کنم تا در جهان با هم انقلاب بشود. در نتیجه انترناسیونالیسم ما در این نیست که گویا یک انقلاب جهانی همزمان را می خواهیم. انترناسیونال ما در این است که جنبشمان را جنبشی بین المللی می دانیم، و در هر کشور آنرا شاخه ای از یک جنبش بین المللی و یک امر جهانی می دانیم. ولی در عین حال خودمان را موظف می دانیم به مسائل (مشخص و روز) آن کشور جواب بدهیم. این بر بحث (ارزیابی) ما از شوروی و در عین حال راجع به ایران هم تاثیر دارد.

پریروز با کسی صحبت میکردم می گفت: الان دیگر باید پاسخ های بین المللی داشت. گفتم اگر با مسائل بین المللی مواجه بشوی باید هم پاسخ بین المللی بدهی! ولی اگر فردا در ایران مسئله قدرت سیاسی باز بشود که هیچ بعید نیستبعید نیست مساله قدرت سیاسی در ایران باز بشود- شما باید بروید و با پاسخ های خودتان شرکت کنید دیگر! و اگر بر فرض یک تکه ای را (حتی) برای مدت سه ماه به شما دادند باید برنامه خودتان را در آنجا پیاده کنید دیگر! نمی توانید صبر کنید. نمی توانید شهید تاریخ بشوید. باید برنامه تان را پیاده کنید. یک جایی به دست شما افتاده است! از آن هم به عنوان ظرفی برای جنبش بین المللی تان استفاده کنید.

در نتیجه خاصیت انترناسیونالیستی ما به معنی نفی مبارزه در هر کشور، و نفی قابل پیروز شدن مبارزه در هر کشور نیست. بلکه نشان دهنده کاراکنر جنبش ماست. و (نشان دهنده) موقعیت بین المللی مردم و این که شرایط جهانی بر همه حاکم است و طبقه کارگر طبقه ای جهانی است.

یک نکته دیگر اینکه انترناسیونالیسم خصلت داده کارگر نیست. یعنی کارگر بطور غریزی در کارخانه انترناسیونالیست نمی شود. کما اینکه در خیلی از کشورها کارگر ها ناسیونالیست اند، یا مذهبی هستند. انترناسیونالیسم خاصیت جنبش ماست. جنبش کمونیستی طبقه کارگر انترناسیونالیستی است.

جنبش تریدیونیونی طبقه کارگر اصلا انترناسیونالیستی نیست. الان اروپا واحد شده، بیزینس ها دارند بانکهایشان را یکی میکنند ولی هنوز یک اتحادیه اروپایی کارگری نداریم. جنبش تریدیونیونی جنبش ناسیونالیستی در بین کارگران است.

همانطور که (جلوتر) گفتم طبقه کارگر به جز ابراز نارضایتی از وضع موجود چیزی فی النفسه از خودش بیرون نمی دهد. آن کسی که پرچم اتحادیه را جلوی کارگران برافراشته نگاه می دارد یک جنبش بورژوایی اصلاح طلب است و کاراکتر ناسیونالیستی دارد. انترناسوینالیسم پرولتری هم حاصل جنبش کمونیستی کارگری است. اتوماتیک از کارگر ها انترناسیونالیسم در نمی آید. تاریخا هم در نیامده است. ولی موقعیت عینی شان اجازه می دهد که اگر پرچم انترناسیونالیسم را با قدرت کاقی ببینند بفهمند که امر واقعیشان این (انترناسیونالیسم) است و نه ناسیونالیسم. بتوانند تناقض ناسیونالیسم با موقعیت عینی شان را درک کنند. ولی فی نفسه، اتوماتیک هیچ کارگری انترناسیونالیست نیست. این را در آذربایجان و ارمنستان دیدیم، در یوگوسلاوی دیدیم و در همه کشورهای جهان می بینیم که بسته به این که چه ایدئولوژی حاکم باشد آن ایدئولوژی (در بین کارگران نیز مسلط) است.

راجع به ایدئولوژی فکر کنم صحبت کردم. میخواهم بگویم ایدئولوژی که در جامعه حاکم است، ایدئولوژی طبقات حاکم است. برای مثال ناسیونالیسم، رویزیونیسم، اصلاح طلبی، دمکراسی، اینها ایدئولوژی طبقه کارگر نیست. حتی اگر طبقه کارگر دنبالش برود، یا حتی نیروی اصلیش را تشکیل بدهد. (اینها) ایدئولوژی طبقاتی است که حکومت می کنند و این نفوذ مادی را بر طبقه کارگر پیدا کرده اند. انترناسیونالیسم هم به عنوان یک نگرش به دنیا و یک تبیین از وضع خود و به عنوان یک خصیصه سیاسی یک حرکتی، (امری) اکتسابی است. غریزی نیست. اکتسابی بودن آن هم به این معنی است که جنبش کمونیستی نماینده این کاراکتر در جنبش کارگری است.

در باره فرهنگ ما و نقش کادر و پیشرو

می خواهم بحثم را با بحث حزب و طبقه و سیاست تمام کنم. منتهی اول یک نکته در باره فرهنگ خودمان بگویم. در ادبیات ما در باره مدرن و مدرنیزاسیون و مدرنیته زیاد (صحبت) هست و کسانی که می نویسند اصرار دارند یگویند آدم های مدرنی هستند یا از معیارهای مدرنی دفاع می کنند. که الیته این مقوله ای نسبی است. منتهی می خواهم رایطه خودمان را با مدرنیسم بگویم.

مدرنیسم و کمونیسم کارگری

ببینید، مدرنیسم که امروز علیه آن حرف می زنند و پسامدرنیست ها آمده اند و نقدش می کنند، مستقل از اینکه چه طبقه ای از آن حرف زد، چند تا عنصر ثابت داشت. و آن این بود که: اولا تکنولوژی مهم بود و رشد آن مثبت دیده می شد و (پیشرفت) تکنولوژی راه نجات بشر دیده می شد. در تفکر مدرنیستی تکنولوژی قرار است بشر را از این وضع بدبختی در بیاورد. یک احترام به تکنولوژی و رشد بارآوری کار و اختراعات و علم و غیره در مدرنیسم هست. (ثانیا) یک درجه ای از یونیورسالیسم در مقابل محلی گری هست. یعنی جهانشمول بودن معیارها، جهانشمول بودن افق ها و امید ها. در نتیجه برای یک مدرنیست طبیعی است که بخواهد در همه مدارس جهان مثلا بیولوژی را درس بدهند. چون آن را علم می داند. در مقابل محلی گری که می گوید هر کشوری فرهنگ خودش را دارد، مدرنیسم طرفدار یک جور جهانشمول بودن معیارها و استاندارد ها و مینیمم هاست. و (ثالثا) اینکه تاریخ جهت دارد. مدرنیسم قائل به این است که تاریج جهت دارد و از اینجا به سمت بهتر میرود. از این وضعیت به سمت یک وضعیت بهتری میرود. و بیشتر بهتر است، نو تر بهتر است و غیره، در مدرنیسم یک امیدی هست. امیدی که مشخصه اختراعات و پیشرفت علوم عصر روشنگری به بعد و به خصوص قرن بیست است.

همانطور که گفتم این ها مشخصات مدرنیسم ما هم هست. علاقه ما به مدرنیسم (ناشی از این است:)، همین امید، آینده بهتر و مرفه تر، اعتماد به بشر و اینکه قابلیت های علمی و فنی بشر می تواند مسائلش را حل کند. این ها مشخصات جنبش ما هست و به این معنا همه ما مدرن هستیم. و همین طور (این در مورد) جهانشمول بودن معیارهایمان صادق است. و دقیقا اینجاست که با یک سری جنبش های دیگر کلاهمان توی هم می رود. (با آنها) که خیلی فرهنگ ملی، خواص ملی و تمایلات و آرمانهای ملی محلی را دنبال میکنند. آنها که فرهنگ خلق و یا فرهنگ شرقی را دنبال می کنند.

اندیشه کمونیستی کارگری به یک معنی ذاتا مدرن است. مدرن زمان خودش. می خواهد برود جلو تر و بر دوش دستاوردهای علمی و فنی بشر وضعیت بهتری را به وجود بیاورد و به این امر خوشبین است. این با بحث های این دور و زمانه مثل نسبیت فرهنگی و پست مدرنیسم تناقض دارد. این مباحث (پست مدرنیستی) الان در بین چپ ها تسلط دارند. شما اگر بروید بین چپ های رادیکال حرف بزنید، خیلی هاشان ضد امپریالیسم را به این معنی فهمیده اند که "بگذار کشورهای مختلف کارشان را بکنند"! "چه کار دارید که در وضعیت زن در کشورهای اسلامی دخالت می کنید"، "آنها خودشان باید تصمیم بگیرند"! "این امپریالیستی است اگر برویم بگوییم اجازه ندارند این کار را بکنند". "دخالت امپریالیستی غرب است"! در صورتی که برای حزب کمونیست کارگری غرب بهتر از شرق است. برای تفکر کمونیسم کارگری غرب تمدن بهتری - تا این لحظه- از تمدن شرق ایجاد کرده است. و این مثبت است و می تواند به این اذعان کند. رفاه، برابری، آزادی فردی و امحاء مناسبات سنتی این ها همه پدید ه هایی است که ما برایش ارزش قائلیم.

احترام به تصمیم فرد

کسی که به صفی که خود ما ساخته ایم نگاه کند متوجه بعضی چیزها می شود که شاید در برخی شرایط پیچیده تر انقلابی نقطه ضعف ما می تواند تلقی بشود. یکی، به عنوان مثال، احترام زیادی است که به داوطلبانه بودن فعالیت سیاسی در صفوف و تفکر ما هست. مجبور نکردن آدم ها. مثلا در تفکر کمونیستی کارگری هیچ جور تلاش نمی کنی یک کیش و یک سکت سازمان بدهی. افتخارات و مقدساتی را بتراشی و افتخاراتی را مطرح کنی، تهییج کنی، اخلاقیاتی را گرو بگیری و شهید نمایی کنی برای اینکه صف شما به صف مبارزه بیاید. معمولا همواره دارید توضیح می دهید و دارید سیاست را تعریف میکنید، معنی می کنید و ترویج می کنید و فرض شما این است که هر کسی که دوست دارد باید بیاید فعالیت کند، و کسی را نمی شود مجبور کرد.

این یک رگه اصلی در سنت فکری ماست. به یک معنی غربیت (غربی بودن) سنت فکری ماست در مقابل آن تلقی شرقی میلیتاریستی (نظامی گری) که ممکن است در بین خیلی از چپ ها باشد. که "سازمان گفته این" و "سازمان گفته آن" و بنابراین شما نمی توانید کاری بکنید! در سنتی که ما داریم فرد خیلی دست باز دارد برای نخواستن و نکردن، قانع نشدن، زیر بار نرفتن. و بعد اینکه این سنت از ابزار های عاطفی و مذهبی برای بسیج استفاده نمی کند.

این ضرری که دارد اینست که اگر شما نتوانید به جای آن چیزی را بگذارید، در شرایطی که دیسیپلین (لازم است) و جنگ و بزن بزن در مبارزه طبقاتی هست، ممکن است شما شل ترین و ضعیف ترین سنت سیاسی باشید. این را ما متوجه اش هستیم. یعنی سازمانی که بنا را می گذارد بر روی داوطلبانه بودن فعالیت عضوش، نساختن قرهنگی از خون و شهدا برای انجام کارش، افتخارات درست نکردن، تهییج نکردن و آدمها را با هر سیاستی از نو قانع کردن، باید پیه این را به تنش بمالد که اگر چیز دیگری را به جای این نگذارد که بتواند رزمندگیش را تامین بکند، می تواند یک سازمان کند، کم تحرک و احتمالا دیر به صحنه برسی باشد. برای همین به نظر من یک سازمان مذهبی مثل مجاهدین با یک سر و صدا وسط خیابان است و معلوم است دارد چه کار میکند و از چه سیاستی تبعیت می کند. حزب کمونیست کارگری باید دو میلیون نفر را قانع کند که الان وقت فلان کار است. این پروسه مداوم قانع کردن صفوف خود به این که یک کاری باید کرد، می شود گفت یک نقطه ضعف دیدگاه ماست. ولی به نظر من به این معنی نقطه ضعف است که جایش باید با مکانیزم های بسیج در این سنت پر بشود. سنت ما اجازه عوام فریبی، تهییج، گرو کشی اخلاقی، قسم دادن، گرو گرفتن پاسپورت، گرو گرفتن معاش برای بسیج صفوف را به کسی نمی دهد. طرف باید به عنوان یک آدم مستقل و صاحب حق رای خودش قبول کند که برود یک جایی فعالیتی بکند.

نقش کادر، رهبر و پیشرو

یک چنین سنتی چگونه می تواند نیروی زیادی را بسیج کند و به جنگ ببرد؟ برای مثال در نبردی که الان دارد در ایران باز می شود؟ این مسئله ای است که هر کس که در این سنت به آینده اش فکر می کند باید به آن توجه کند.

من فکر می کنم پاسخش رهبری ست. پاسخش این است که هر سنت نظیر سنت ما احتیاج دارد به تعداد کافی افراد پر حرارتی که بتوانند هر بار از اول جلوی صف بیفتند و (دیگران) را قانع کنند که باید این راه را رفت. این سنت احتیاج به کادر دارد. در نتیجه در سنت ما کادر، رهبر عملی، رهبر سیاسی جایگاه خیلی بیشتری دارد تا در چپ خاکستری شبه نظامی. که به صرف اینکه سازمان گفته شما باید بروید آن کار را بکنید. مستقل از اینکه آن سازمان چه توضیحی برای آن (فراخوان) می دهد. در سنت ما احتیاج به آدم هایی هست که معلوم است کی هستند، چه استدلالی می کنند و با چه استدلالی می خواهند صفشان را (به جایی) ببرند. اگر ما از نظر دیسیپلینی در جنبش آتی شکست بخوریم و اگر ما نتوانیم جوابگوی وظایفمان باشیم، به نظر من اساسا شکست ما در پیدا کردن و به میدان آوردن طیف کافی از رهبران سیاسی و عملی در جنبش مان و در حزب مان بوده است. این هم اکنون یک نقص اساسی ما الان هست و ما این را می دانیم .

می خواهم یگویم در سنت فکری ما پیشفنگ و پسفنگ و هارت و پورت و قسم دادن مردم به مقدسات جایی ندارد، ولی رهبری عملی و بالفعل هر روز از نو جا دارد و این بزرگ ترین نقطه ضعف کار ماست. ولی من فکر می کنم سیستم فکری ما مشکلی ندارد. این (نقش رهبری) راهش است.

جنبش و کمونیسمی که بخواهد بر سر آگاهی، آزادی و برابری باشد موظف است بالاخره مردم را با عقلشان مجاب کند و به جنگ بیاوردشان. نمی توانید کسی را به خاطر این که نظام وظیفه اجباری است یا از شما حقوق می گیرد، یا راه دیگری در زندگی ندارد یا اگر با تو نباشد هیچ کار دیگری در جامعه نمی تواند انجام دهد را به مبارزه طبقاتی یی ببرید که لیبراسیون و رهایی بشر مبنای آن باشد. آدم غیر آزاد به نظر من نمی تواند هیچ کسی را آزاد کند! آدمی که خودش در آن فعالیتی که دارد می کند و در حرفی که می زند آزاد نبوده، به نظر من نمی تواند مبشر آزادی برای هیچ کسی باشد. این معلوم است و مردم می فهمند که این کسی که آمده اینجا آدمک یا سرباز اجباری این صف است.

در نتیجه جنبشی می تواند برود با حرارت این نیرو را بیاورد که واقعا با حرارت رفته باشد و در این ۲۰ سال این سخت ترین کار ما بوده است. پیدا کردن یک نسلی، یک تیپی از آدم هایی که می روند جلوی بقیه و هر کدام سعی می کنند یک صفی را به میدان نبرد بیاورند. و این آن احاطه ای را ایجاب می کند که من به علی گفتم (اشاره به بحث های قبلی در همین جلسه). برای این که (کسی) بتواند این کار را بکند آن وقت دیگر کافی نیست که کار و دستور و العمل را بدانید. باید بتوانید دست در وجود آدم ها ببرید و مجابشان کنید که این یک وظیفه اساسی و تعیین کننده است و ازشان بر می آید و باید انجام دهند.

در نتیجه مقوله رهبری، مقوله پیشرو، مقوله رهبر عملی، برای سنت کمونیسم کارگری کلیدی است. بر خلاف سنت های رویزیونیستی که در آنها حرف گوش کردن و تبعیت و اطاعت از مافوق ممکن است خیلی مقولات کلیدی باشد. در سنت ما همان طور که گفتم انتخاب چه فردی و چه جمعی تعیین کننده است. و در نتیجه قدرت مجاب کردن، آدم هایی که بتوانند بروند عده بیشتری را به (پیمودن) یک راهی مجاب کنند، این ها به اصطلاح خمیره وجودی این جنبش هستند. اگر نباشند شکست می خوریم و اگر باشند، فقط شانس پیروزی داریم.

ضرورت نظم صف کمونیستی

منتهی این به معنی عدم دیسیپلین نیست. در صف ما و در تفکر ما باز یک فرض دیگر هست که نهایت تلاش را می کنیم که دسته جمعی تصمیم بگیریم. و باید این فرهنگ را به وجود بیاوریم که پای تصمیم جمعی می رویم و پیاده اش می کنیم. ایجاد کردن این فرهنگ که شاید سانترالیسم دموکراتیک که در بلشویک ها مطرح بود یک بیان تشکیلاتی اساسنامه ای این واقعیت سیاسی است که یک عده ای در نهایت آزادی دسته جمعی تصمیم می گیرند و بعد با یک نظمی پیاده اش می کنند. و دیگر وقتی تصمیمشان را گرفتند، هر کسی پای قولش می ایستد و می رود پیاده اش می کند. و دیگر بعد از تصمیم، اجرا تعیین کننده است و شاخص اصلی است. این سیاست را می خواهیم پیاده کنیم و این افق ماست.

به نظر من - باز الان من دارم برای یک جمع غیر حزبی حرف می زنم - حزب کمونیست کارگری موفق نبوده است. حزبی که من عضوش هستم. موفق نبوده، آنطور که باید و شاید. به نظر من ما آزادی زیاد و دیسیپلین کمی داریم. سرعت عمل خیلی کمی داریم برای جنبیدن و گرفتن. با این که یکی از فعال ترین جریانات چپی هستیم که تاریخ این سالها شاهدش بوده، هنوز آن نظم یک صف کمونیستی که می رود به جنگ را به خودمان نگرفته ایم. من شخصا فکر می کنم این اوضاع ایران که دارد حاد می شود، ما را قشنگ به بوته آزمایش می سپارد. و من خیلی خوشبین نیستم به این که از نظر دخالت منظم در اوضاع و از نظر دخالت پر حرارت در اوضاع ما آمادگی کافی را به دست آورده باشیم. ولی دیدگاه ما متکی به این (لزوم نظم کمونیستی) است. و اینجاست که به نظر من اگر کسی می خواست جایی برقصد، گل همین جاست و همین جا باید برقصد! (خنده حضار)

الان وقتش است که کمونیست های این نسل خط کمونیسم کارگری هرکدام بیایند جلوی صحنه و هر کدام کاری به عهده بگیرند بخواهند که رهبرعملی بشوند. رهبر پیشرو یک بخشی از فعالیت وسیعی که جلوی ما هست و مشغولش هستیم، بشوند. من فکر می کنم ما هنوز تنوانسته ایم این را که بخشی از تفکرمان هست، به بخشی از واقعیت عینی مان (نیز) تبدیل کنیم. بهر حال این را خواستم بگویم.

تعریف چند مقوله کلیدی: مبارزه طبقاتی تا مبارزه حزبی

رابطه حزب و طبقه... (وقت نیست) من سعی می کنم درعر ض ۴ الی ۵ دقیقه (نکاتی را) بگویم. فرق بین (مقولات) مبارزه طبقاتی، سوسیالیسم کارگری، کمونیسم کارگری و حزب کمونیست کارگری (چیست) هر کدام از این ها کجا مطرح می شوند؟ در طیفی از مبارزه طبقاتی تا مبارزه حزبی، از این مقولات چه تعاریفی می شود به دست داد؟
طبقه تا حزب، حلقات واسط

همانطور که گفتم مبارزه طبقاتی یک کشمکش جاری است. ایدئولوژی ویژه ای بر آن ناظر نیست. ایدئولوژی ها و سیاست ها بعدا خودشان را به مبارزه طبقاتی عرضه می کنند و مبارزه طبقاتی بسته به این که چه ایدئولوژی چه وزنی در آن پیدا می کند جنبش های اجتماعی را به بار می آورد. برای مثال جنبش کمونیستی، جنبش ناسیونالیستی، جنبش اصلاح طلب، جنبش تریدیونیونی، اینها جنبش هایی هستند که خودشان در صفحه مبارزه اجتماعی مطرح می کنند و یک نفوذی به دست می آورند. بنابراین از مبارزه طبقاتی ما به جنبش های اجتماعی می رسیم و هنوز مقوله احزاب بعدتر و (در سطحی) کنکرت تر مطرح می شود.

جنبش های اجتماعی روی دوش تمایلاتی قرار دارند که در آن طبقات (موجود) هست. برای مثال جنبش سوسیالیستی در طبقه کارگر الان یک تمایل غریزی است. یک موقعی کمونیست ها می گفتند که سوسیالیسم باید ازخارج به درون طبقه برود. لنین (اینرا) می گفت. خوب الان دیگر از خارج به داخل طبقه رفته است. خیلی ممنون، دیگر (سوسیالیسم) درون طبقه است! کمونیسم یک بخشی از خود طبقه کارگر شده است. سوسیالیست بودن یکی از مشحصه های طبقه کارگر شده است. هر جا کارگران اعتراض کنند، الان دیگر بعد از این همه سال کمونیسم و بلشویسم و فعالیت مارکسیستی و جنگ های طبقاتی در جوامع، کمونیسم و سوسیالیسم دیگر بخشی از خود طبقه است. بخشی از طبقه بطور عادی سوسیالیست است، حتی اگر احزاب سیاسی فعالیت نکرده باشند. (این بخش طبقه) می داند سوسیالیسم چیست. می داند مارکس کیست. و (این پدیده) بخشی از داده های جامعه امروز است.

سوسیالیسم کارگری به آن جنبشی در درون طبقه کارگر می گوییم که آگاهانه ضد کاپیتالیست است . می داند که دردش (حاکمیت) این کاپیتالیسم است و باید آن را برطرف کرد. منتهی این (تعریف) خیلی ها را در بر می گیرد. از سوسیالیست های مسیحی- که در بین کارگر ها هستتند، یک شاخه هایی از laber movment (جنبش کارگری) سوسیالیست های مسیحی اند، که فکر می کنند مسیحیت خیر بشر را خواسته، ولی (اینها) خودشان را سوسیالیست می دانند- تا سوسیالیست های گرایشات مختلف در طبقه هستند. سوسیالیسم کارگری لزوما کمونیسم کارگری نیست. هر کسی در طبقه خود را سوسیالیست بداند و بگوید کاپیتالیسم علت بدبختی ماست، این سوسیالیست کارگری است.

من کمونیسم کارگری را آن جنبشی تعریف می کنم - در خود این چهارچوب سوسیالیسم کارگری، که آگاهانه مارکسیست است. میگوید من مارکسیستم. باز معنی اش این نیست که مارکسیست هایی (را شامل میشود) که تبیین ما را از مارکس دارند، نه. این دیگر می شود حزب کمونیست کارگری.

حزب کمو نیست کارگری آن بخشی از جنبش سوسیالیسم کارگری است که روایتش از مارکسیسم را گفته و در برنامه اش نوشته است. این آن بخشی از جنبش کمونیسم کارگری است که (این به نوبه خود) بخشی از جنبش طبقه کارگر است و بخشی از مبارزه طبقاتی را دارد پیش می برد. ولی کمونیسم کارگری در طبقه وسیع تر است. افرادی در طبقه کارگر، محافل متعددی در طبقه کارگر و شاخه هایی که خودشان را مارکسیست می دانند و اصرار دارند بگویند ما مارکسیست هم هستیم (شامل جنبش کمونیسم کارگری اند.) اینها می توانند تحت تاثیر گرایشات چپ رادیکال باشند ولی مارکسیست هستند و مارکس برایشان ملاک است. هستند کسانی که می گویند کمونیست نیستیم، ما سوسیالیستیم، ما کارگریم. ولی به نظر من در محافل کارگری کسی که می گوید من مارکسیست هستم، جزئی از جنبش کمونیسم کارگری است. که یک جنبش اجتماعی است.

حزب کمونیست کارگری تازه بر دوش این ها به وجود می آید و همان طور که رفیق اعظم هم گفت اینطوری نیست که افراد را داریم و احزاب، یا طبقات را داریم و احزاب. بلکه یک مجموعه ای از پدیده های اجتماعی بین حزب و طبقه قرار می گیرد.

جنبش اجتماعی، این اولین چیزی است که بین حزب و طبقه قرار میگرد. (برای مثال) حزب دموکرات کردستان، حزبی است از جنبش ناسیونالیستی مردم کردستان. حزب خباط هم حزب دیگری ست از جنبش ناسیونالیستی مردم کردستان. و همین طور حزب " پ ک ک" یک حزب دیگر از جنبش ناسیونالیستی مردم کردستان است. و "اتحادیه میهنی" هم حزب دیگری است از جنبش ناسیونالیستی مردم کردستان. این جنبش ناسیونالیستی هر دوره با یک (تعداد) احزابی تعیین پیدا می کند، ولی تمایل وسیع تری است. (در چهارچوبه این جنبش) محافلی هستند، دیدگاه هایی هستند، آرمان ها و ایده آل هایی هستند که هر حزبی سعی می کند خود را به این ها وصل کنند و از این منبع نیرو بگیرد.

سوسیالیسم هم همینطور است. کمونیسم کارگری هم به ایده و آرمان سوسیالیسم در طبقه متصل است. آن جنبش سوسیالیستی و کارگری پیشی می گیرد به ما. کمونیسم کارگری به معنای "کارگران کمونیست"، بر وجود حزب کمونیست کارگری پیشی می گیرد. ولی حزب کمونبست کارگری یک تعین سیاسی تشکیلاتی معینی است. یک نوک کوه یخی است در طبقه که آگاهانه برای یک برنامه سیاسی معین روی این خطوط مبارزه می کند.

(بنا بر این) کمونیسم کارگری از حزب کمونیست کارگری وسیع تر است؛ سوسیالیسم کارگری از جنبش کمونیسم کارگری وسیعتر است؛ جنبش طبقه کارگر از جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر وسیع تر است؛ و مبارزه طبقاتی از همه این ها وسیع تر است و هر ابراز نارضایتی از وضع موجود را در بر می گیرد.

نقش احزاب کمونیست کارگری

می خواهم بگویم اینها مراحلی هستند که باید تعریف کرد. و ما به این معنی یکی از حرکت های سیاسی - حزبی هستیم که در متن جنبش کارگری قرار داریم، در متن جنبش طبقه کارگریم و داریم سعی می کنیم که طبقه کارگر به جای اینکه برود دنبال جنبش رفرمیستی برای مثال، یا برود دنبال نهضت ناسیونالیستی طبقه بورژوا، یا برود دنبال رفرمیسم طبقه بورژوا، بیاید دنبال این خط مشی سیاسی و بیاید دنبال این حزب سیاسی معین.

در نتیجه ما داریم بر سر آینده جنبش طبقه کارگر با بقیه گرایشات در طبقه کارگر دعوا می کنیم. دعوا یعنی اینکه جدل می کنیم، رقابت می کنیم و مبارزه میکنیم و سعی می کنیم کارگران این خط مشی را انتخاب کنند. اینطور نیست که در غیاب ما کارگران خود به خود این خط مشی را داشتند.

سرنوشت ایران و جهان کاملا به این بستگی دارد که آیا احزاب کمونیستی کارگری به وجود می آیند که بروند خودشان را در این جدل بر سر پرچم سیاسی طبقه کارگر در جهان امروز دخیل بکنند یا نه؟ سعی کنند این پرچم باشد یا نه؟ اگر ما نباشیم یک چیزی در جنبش طبقاتی نیست! فکر نکنیم کارگر به طور اتوماتیک مثل ما را (از) خودش بیرون می دهد. بیرون نمی دهد! این پروسه (پیدایش حزب کمونیست کارگری) حاصل تلفیق جنبش های سیاسی، حاصل تکامل مبارزات فکری و حتی حاصل تکامل روابط انسانی معینی و اتفاقات فردی معینی است که اینطوری شده است. اینطور نیست که طبقه کارگر خود بخود از درون خودش احزاب کمونیستی کارگری بیرون می دهد. بیرون نمی دهد! اینجا (ایران) داده و جای دیگر نمی دهد.

کمونیسم کارگری یک واقعیت است در طبقه کارگر، (گرچه) ضعیف است. در جنبش کارگری آلمان کارگرانی هستند که خودشان را مارکسیست می دانند و دارند سعی میکنند بگویند "مارکس این را گفته ". با رویزیونیست ها هم اختلاف دارند و با سوسیالیست های دیگر هم دعوا دارند. در جنبش (کارگری) انگلیس و فرانسه و خاورمیانه و خاور دور هم هست. کارگر کمونیست است، آگاهانه (مارکسیست) است. یعنی (اگر) بروی خانه اش یکهو می بینید مانیفست کمونیست را میدهد دست شما بخوانید!

این هنوز با سوسیالیسم کارگری به طور کلی، که علیه کاپیتالیسم حرف می زند و به لیبر پارتی هم رای می دهد و خودش را سمپات جناح چپ بورژوازی می داند، فرق دارد. سوسیالیسم کارگری یعنی آن جریانی که کارگر علیه کاپیتالیسم عمل می کند و می گوید من سوسیالیست هستم. آنوقت دیگر آنجا سوسیالیسم اش تفسیر بردار است. وقتی به جای "لیبر پارتی" قدیم (در انگلیس) ، "نیو لیبر پارتی" (حزب لیبر جدید) می خواست بیاید سر کار، یک بندی در اساسنامه اش، تحت عنوان مالکیت دولتی بر وسائل تولید را می خواست عوض کند. مالکیت دولتی را خط زدند تا از "لیبر قدیم" تبدیل به "لیبر جدید" بشوند. (طرفدار) لیبر قدیم به خودش می گوید سوسیالیست، چرا که طرفدار مالکیت عمومی بوده است. می خواهد برای مثال (راه آهن شهری) را در بخش دولتی نگه دارد ، به خودش می گوید سوسیالیست! او آگاهانه به خودش می گوید سوسیالیست. تعارف هم نمی کند. ولی در جنبش کمونیستی طبقه نیست. حتی آن کسی که به خود میگوید کمونیست اما مثلا بوردگیست است یا تروتسکیست است - نظیر کارگر ایتالیایی یا آلمانی- او لزوما در جنبش حزب کمونیست کارگری هنوز نیست. در سنت حزبی کمونیسم کارگری هنوز نیست. چون این دیگر سنت ماست و هر جند تا حزب که مثل ما فکر کنند در این سنت قرار می گیرند.

روایت معین از مارکسیسم!

رفقا من مجبورم بحث را اینجا تمام کنم. این مبحثی است که به زندگی و فعالیت سیاسی خیلی از کسانی که در این سالن هستند گره خورده است. من فکر می کنم درک کمونیسم کارگری هم بعنوان یک جنبش اجتماعی با خصوصیات ابژکتیو و داده خودش و ریشه های تاریخی و طبقاتی اش، و هم به عنوان یک دیدگاه آگاهانه سیاسی عقیدتی - که باید رفت (آنرا) خواند و دانست - این ها شرط های لازم برای شرکت فعال در این جنبش و پیروزی آن است. یعنی کسی که می خواهد بفهمد کمونیسم کارگری چیست، به خصوص آن کسی که می خواهد خود را بخشی از این جنبش تعریف کند، اولا باید به بعد اجتماعی، عینی و تاریخی این پدیده توجه کند و ثانیا باید دنیا را از دریچه این تبیین نگاه کند. (یعنی) مارکس را برود از این دیدگاه نگاه کند.

کسی که مارکس را دترمینیستی نگاه کند، نقش انسان و پراتیک و انتخاب را در کمونیسم نبیند، به نظر من به جنبش کمونیسم کارگری تعلق ندارد. می رود در یک سنت دیگری (قرار میگیرد). چون از این حرف نتایج سیاسی دیگری می گیرد. چون نتایج سیاسی دیگری از دامنه عملش می گیرد. کسی که معتقد باشد جبر تاریخ خودش را پیاده می کند، وظایف معینی برای خودش قرار می دهد (و در عوض) کسی که معتقد است می تواند بر این روند تاثیر بگذارد وظابف دیگری در مقابل خودش قرار می دهد. می خواهم بگویم که از نظر سیاسی آدم ها به خاطر این دیدگاه ها به نتایج مختلفی می رسند.

در نتیجه خواست من این است که وقتی بحث کمونیسم کارگری را می خواهیم در ذهن مان تجسم کنیم به خودمان بگوییم: این یک تبیینی است از موقعیت عینی جامعه سرمایه داری و جنبش های اجتماعی و مبارزه طبقاتی، این توضیحی است بر وجود اجتماعی و عینی کمونیسم کارگری، و همچنین این روایتی است از مارکسیسم. برداشت معینی هم از مارکسیسم است! اینطور نیست که اگر کارگر باشید و کمونیست باشید و در حزب کمونیست کارگری (باشید) در نتیجه با آن (کمونیسم کارگری) همفکر هستید. اینطور نیست! دیدگاهی که ما مطرح میکنیم، پرچمی که ما بلند کردیم، از نظر متدولوژیک، سیاسی، تئوریکی، تبیین اوضاع سیاسی، تبیین تئوری حزبمان، تئوری انقلابمان، (اینها همه) ویژه ماست. این آن چیزی است که ما می گوییم ما باید با آن قضاوت بشویم.

خیلی نکات را من اینجا از روی شان پریدم. من می خواستم درباره "حزب و قدرت سیاسی" و "حزب کمونیست کارگری و جامعه" حرف بزنم که وقت نیست و باید بگذارم برای یک مبحث دیگری. بهر حال اگر کسی صحبتی دارد بفرماید.

پاسخ به یک سوال: پرولتاریا، سوسیالیسم، حزب

(در پاسخ به سوال یکی از شرکت کنندگان:) مقوله کارگر، که خیلی ها می گویند، چه کسی کارگر است و چه کسی نیست، چپ ها در این زمینه بحث داشته اند که پرولتاریا از چه کسانی تشکیل می شود؟ و کارگرها چه کسانی هستند و طبقه کارگر چیست و سوسیالیست های آن کدام ها هستند؟

به نظر من تعریفی که مارکس از پرولتاریا می کند میتنی بر تبیین عمومی اش از اقتصاد سرمایه داریست. (مارکس) هر مزد بگیری را کارگر تعریف نمی کند. مزد بگیر در قلمرو اقتصاد را کارگر تعریف می کند. مارکس مزد بگیر قلمرو ایدئولوژی را کارگر تعریف نمی کند. ژورنالیست ها هم حقوق می گیرند، مثلا ژورنالیست "سی ان ان" هم مزد و حقوق می گیرد. کشیشی که روز مزد کار می کند و به او حقوق می دهند از نظر مارکس کارگر نیست. برای مارکس پرولتاریا آن پدیده اقتصادی است که از دل تولید نوین، حالا چه در بخش مولد و چه در بخش غیر مولد، بیرون آمده است. این پرولتاریا است. هر عقیده ایی هم می تواند داشته باشد. عقیده آن پرولتاریا در پرولتاریا بودنش تاثیری ندارد. مرتجع باشد پرولتاریاست، نباشد هم پرولتاریاست. پرولتاریای محصول تولید بزرگ است.

آنجایی که بین پاسبانی که حقوق میگیرد با کارگری که حقوق می گیرد تفکیک می شود - اگر منظور بحثتان این باشد (خطاب به کسی که سوال کرده است)- (مربوط به) قلمرویست که هر کدام دارند در آن حقوق می گیرند. آیا این قلمرو اقتصاد است، یا روبنای ایدئولوژیکی جامعه است؟ یا قلمرو سیاست است؟ چون سرباز هم حقوق می گیرد. در نتیجه این تفکیک (بر مبنای قلمرو) هست.

این شروع بحث ماست. این پرولتاریا (محصول صنعت نوین) در این واژگونی جامعه ذینفع است. ولی سوسیالیسم باید یک جایی از این پروسه به صورت یک تعین معیین تری، یک تعین محدود تری از این طبقه خودش را نشان بدهد. بنا به تعریف این عده (یعنی پرولترها) سوسیالیست نیستند. سوسیالیسم محصول یک اعتراض است! بیشتز از اینکه محصول یک موقعیت عینی باشد، محصول اعتراض به آن موقعیت عینی است. و لزوما این اعتراض از درون خود این موقعیت در نمی آید. بالاخره افکار بشر هم در طول هفت هزار سال بخشی از واقعیت زندگی بشر است. شما نمی توانید فلاسفه یونان را خط بزنید و بعد منتظر سوسیالیسم در قرن بیست باشید، چرا که کارگر صنعتی به وجود آمده است. (در آن حالت) اصلا معلوم نیست صنعت بوجود آمده باشد. می خواهم بگویم این که مارکسیسم ادامه ماتریالیسم است، ادامه بحث دیالکتیک است این ها همه باید با هم جنبش سوسیالیستی در طبقه را رشد بدهد و نه (بطور) خود به خودی.

منتهی بحثی که ما می کنیم (اینست که) این سوسیالیسم بدرون طبقه رفته است. در نتیجه به طور عادی در ۹۹٪ مبارزات کارگری که در جهان می شود، خود به خود کارگر ها چپ هستند، سمپاتی شان یه چپ است و شعارهای چپگرایانه مطرح می کنند. و نه فقط راجع به خودشان بلکه راجع به بخش های دیگر جامعه (شعارهای چپ مطرح میکنند). کارگر جنبش سندیکایی همه جا طرفدار بهبود وضع مردم دیگر هم هست. شما این را در اتحادیه کارفرمایان نمی بینید! ولی جنبش سندیکایی در هر کشوری که بروید (وقتی) بهش می گویند (درباره) سفر بدون اجازه شوهر (نظرت چیست؟) می گوید باید (آزاد) باشد! چون کارگر دیگر چپ شده است. به نظر من کارگر در جهان سرمایه داری دیگر چپ شده است. چپ بودن کارگر را باید فرض گرفت.

ولی جنبش های سیاسی که می آیند و خودشان را به این چپ بودن عرضه می کنند و بگویند (که) من تبیین درستی هستم از نیازهای قلبی تو، من پرچم واقعی منافع توهستم، دیگر به نظر من آنها جنبش های سیاسی هستند که باید تاریخ خود اینها را نگاه کرد. این تاریخ در هر مرحله به پیشرفت آن یکی (مرحله) متصل است.

گفتم که در تاریخ افکار، نظرات ما ۱۵۰ سال پیش به وجود آمده بود. بحث ما از زمان مارکس تا حالا پیشرفتی نکرده است. شخصا فکر نمی کنم که بحث ما از زمان مارکس تا حالا از نظر فلسفی و متدولوژیک پیشرفتی کرده باشد. ولی چرا (این نظرات) در سال ۱۹۱۰ به جایی نمی رسد، در ۱۹۱۷ می رسد و ۱۹۲۶ دیگر نمی رسد؟ چرا این عقیده می تواند بعضا در حاشیه و بعضا در متن جامعه باشد؟ این به خاطر موقعیت عینی آن طبقه در مبارزه طبقاتی است. به نظر من هر جا که طبقه کارگر خودش و نیرویش در سیاست مطرح می شود، عقایدی که رشد کارگر به نفعشان است و انقلابی گری کارگر را می توانند به درستی نمایندگی کنند، به متن جامعه می آیند.

به یک معنی من هم جدایی و هم وحدت این دوتا (طبقه کارگر و مارکسیسم) را می بینم. به نظر من تاریخ مستقل عقاید کمونیستی را نیز باید بررسی کرد. پیدایش کمونیسم کارگری را باید هم در رابطه با رشد کارگر ایرانی و (رشد) جامعه صنعتی ایران نگاه کرد، و هم (اینطور نگاه کرد که) نتیجه کار ماها است. ممکن بود ما نباشیم و این بحث ها (کمونیسم کارگری) هم نباشد و او (طبقه کارگر) این خط را دنبال نکند و بشود چیزی شبیه ترکیه! مجبور نیست هرجا (طبقه کارگر) انقلاب می کند خط کمونیسم کارگری هم در آن رشد پیدا کند. بستگی دارد به اینکه دست بر قضا آن محافل فکری هم هستند که بتوانند این (کمونیسم کارگری) را به آن مبارزه عرضه بکنند . چون به هر حال این هم بخشی از همان واقعیت مادی است. مبارزه نظری، عقیدتی، تلاش های فکری جامعه بشری و برای مثال بودن با نبودن مارکس (بخشی از واقعیت مادی جامعه است).

نمی دانم این چقدر جواب این سوال را (که طرح شد) میدهد، اما من فکر می کنم به یک معنی ما بخشی از جنبش طبقه کارگر هستیم. ولی بخشی از آن هستیم. نه بر کل جنبش طبقه کارگر محیط هستیم ، نه طبقه کارگر موظف است تماما مثل ما فکر کند و نه متاسفانه فکر می کند. ما یک بخشی هسیتم از طبقه ولی درون خود طبقه هستیم. این بخشی از آن جنبش است، بخشی از آن تمایلات است. پرچمی است در درون طبقه، حتی اگر من و شصتاد نفر دیگر که برای مثال حزبمان را می چرخانیم کارگر نباشیم. مهم نیست. این اندیشه ها از درون آن جنبش درآمده و ما هم داریم همان را دنبال می کنیم و داریم همان را اثبات می کنیم. دوره هایی بوده همین اندیشه ها پرچم اصلی کارگرها بوده است. در نتیجه الان هم دوباره می تواند بشود.

سوال این است که رابطه ما با این طبقه چیست؟ رابطه ای است که یک عنصر پیشرو در طبقه ای که (هست باید با آن طبقه داشته باشد، یعنی) باید برود و جمع اش کند که در سرنوشتش به معنی واقعی کلمه دخالت کند. شکست حزب کمونیست کارگری به نظر من شکست کمونیسم کارگری ایران را به بار می آورد. این طور نیست که بدون حزب کمونیست کارگری، کمونیسم کارگری در ایران آینده داشته باشد. در این دوره را می گویم، بعد ها ممکن است یک حزب دیگر به وجود می آید. ولی در این دوره اینکه حزب کمونیست کارگری باشد، چه جوری رهبری بشود، چه جوری انتخاب هایش را بکند، به چه درجه ای در سیاست دخالت بکند و چی به سرش بیاید، تاریخ ساز است. این پدیده (حزب) همانقدر بخشی از طبقه کارگر ایران و آینده آن است که کارگر صنعت نفت آیا اتحادیه و شورا دارد یا نه؟!

اگر همه شوراهای کارگری هم جمع بشوند ولی این اندیشه ها و این بحث ها و این آلترناتیوها را از صفحه قلم بگیرید، به نظر من یک بار دیگر مسلمان ها و ناسیونالیست ها و لیبرال ها سر طبقه کارگر را یک گلاه گنده می گذارند و می فرستندش پی کار خودش! قطعا اینطوریست. اگر کسی فکر میکند بورژوازی در ایران با زبان خوش ... (سکته در بحث) اگر کسی فکر می کند که ایران پارلمان دار می شود، نمی داند بورژوازی ایران چه مشکل تاریخی دارد. ایران پارلمانی بشود فورا یک سازمان کمونیستی انتخابات را می برد. این مشکل بورژوازی ایران است. بنابر این باید قید پارلمان را بزند. کارگر ایرانی اگر بخواهد به جایی برسد، باید در مقابل بورژوازی به جایی برسد. در نتیجه بورژوازی پای نهضت پارلمانی و دموکراسی غربی در ایران نمی ایستد. حتی اگر کمونیست ها پایش بایستند، بورژوازی پای آن نمی ایستد و علیه اش کودتا می کند. اینجاست که به نظرم نقش احزاب کمونیست کارگری تعیین کننده است.

خیلی متشکر رفقا خسته نباشید. (کف زدن حضار)

*****  

مبانى کمونيسم کارگرى

سمينار اول کمونيسم کارگرى " مارس ١٩٨٩ "

مقدمه: اهداف و چهارچوب بحث

رفقا، قبل از هرچيز يک نکته را بايد توضيح بدهم. اين سمينار امروز در اين جمع حزبى برگزار ميشود اما لازم است بگويم که من اينجا با شما بعنوان اعضاء حزب کمونيست ايران يا اعضاى ارگانهاى مشخص حزبى با مسائل ارگانى مشخص صحبت نميکنم. بلکه با شما در ظرفيت افرادى صاحب فکر و آشنا به مساله و دلسوز بحال کمونيسم حرف ميزنم. بعلاوه خطاب اين بحث فقط به اين جلسه نيست بلکه به کل يک جنبش سياسى و اجتماعى در خارج از اين جلسه است. اينرا هم بايد اضافه بکنم که اين جلسه يک جلسه آموزشى و ترويجى نيست، اين شاخه اى از يک مدرسه حزبى نيست. من اينجا اين وظيفه را براى خودم قائل نشده ام که در اين جلسه به مسائل و معضلات نظرى کسى پاسخ بدهم يا مقولات تئوريکى را براى کسى تشريح بکنم. رفقا قطعا از زواياى مختلفى در اين سمينار شرکت کرده اند و حتما آنرا لازم دانسته اند. ولى اميد من اينست که اين سمينار و سمينارهاى بعدى بتدريج به اين سمت برود که در آن يک عده آدم جهت دار، نظردار، له يا عليه اين بحثها شرکت ميکنند که در اين مسائل خودشان را صاحبنظر ميدانند و صاحبنظر ميکنند. بهرحال انتظار يک سمينار آموزشى و ترويجى را از اين جلسات نبايد داشت.


در اين صحبت ميخواهم يک تصوير عمومى از مبحث کمونيسم کارگرى بدهم. ميخواهم لااقل اين را روشن کنم که اين بحث برسر چيست و چه عرصه ها و مسائلى را در بر ميگيرد. اين مبحث را از دو زاويه متفاوت ميتوان ارائه کرد. اول، آن شکل مشخصى که مساله خودش را براى من طرح کرده. يعنى سير عملى رسيدن ما به اين تبيين ها و مباحثات. و دوم طرح اثباتى اين مبحث بعنوان يک سيستم فکر شده با مقدمات و استنتاجات خودش. بعبارت ديگر پرداختن به اين ديدگاه نه از زاويه روند شکل گيرى اش، بلکه توضيح دادن سيستم نهايى شکل گرفته اش. طبعا بخش بيشتر صحبتهايم بايد بر روى اين دومى، يعنى طرح اثباتى مساله متمرکز شود. يعنى پرداختن به اينکه اين بحث چه احکامى را در بر ميگيرد و چه مسائلى را ميپوشاند و چه ارزيابى اى از واقعيات و روندهاى عينى بدست ميدهد و غيره. اما فکر ميکنم بدون اينکه آن شيوه مشخصى که اين مبحث و اين تبيين تاريخا خودش را طرح ميکند و يا لااقل براى من طرح کرده، من نميتوانم آن درجه درگيرى و توجه کافى در بين شما بوجود بياورم که آن بحث اثباتى را سر جاى خودش قرار بدهيد و بعنوان يک بحث نظرى و تجريدى صرف به آن نگاه نکنيد.


بنابراين بحث من دو بخش عمومى دارد بخش اول راجع به اين است که مبحث کمونيسم کارگرى به چه چيزى پاسخ ميدهد و تحت چه شرايط معينى و در رابطه با چه مشاهدات و تجربيات معينى خودش را مطرح ميکند و بخش دوم صحبتم راجع به کمونيسم کارگرى بعنوان يک موضوع اثباتى است.


اميدوارم که در آخر اين جلسه توانسته باشم کارى بکنم که رفقا اين را تشخيص بدهند که بحث کمونيسم کارگرى فقـط شکوه اى درباره "کارگرى نبودن حزب کمونيست ايران" و يا "کم بودن کارگران در حزب کمونيست" نيست. فشارى نيست براى "کارگر گرائى" بيشتر توسط حزب کمونيست ايران. بلکه معرفى و مقدمه اى است به يک ديدگاه سياسى و اجتماعى متمايز. ديدگاهى که عواقب و استنتاجات سياسى و عملى بسيار فراگير و وسيعى دارد. ديدگاهى که هدف خودش را پيشبرد پراتيکى قرار ميدهد که با آن چيزى که امروز بعنوان کمونيسم چه در بيرون حزب کمونيست و چه توسط حزب کمونيست ايران انجام ميشود، تفاوت بسيار دارد.

سير طرح مساله

مبحث کمونيسم کارگرى بطور مشخص براى من چگونه طرح شد؟ ما براى اين پا به فعاليت سياسى گذاشته ايم که آدمهايى هستيم با افکار معين و تبيين معينى نسبت به دنياى پيرامون خودمان و تغييرى که بايد در آن بوجود بياوريم. انتخاب کمونيسم بعنوان يک روش زندگى و يک روش مبارزه و يک تئورى و يک ايدئولوژى نيز از همينجا مايه ميگيرد. در اين مبارزه، دستآوردهاى معينى بدست آورده ايم. هريک از ما ميتواند به تاريخ زندگى سياسى خودش فکر بکند و بفهمد که به کجا رسيده است و چقدر در جهت آن اهداف و آرمانهائى که او را به اين سمت کشانده است، پيش رفته است. بحث کمونيسم کارگرى حاصل بيش از سه سال تعمق خود من است راجع به اين جنبه از زندگى سياسى خودم و فعاليت سياسى اى که خود را بخشى از آن ميدانم.


شايد زياد باب نباشد که فعالين سياسى هر لحظه و هر مقطع نگاه کنند که در مسيرى که براى تحقق آرمانهايشان در پيش گرفته اند تا چه حد پيش رفته اند، آيا هنوز بر مسير درستى قرار دارند يا نه؟ آيا اين راهى که دارند طى ميکنند و اين فعاليتى که الان دارند ميکنند آنها را به آن سمتى که فکر ميکردند ميبرد يا نه؟ بخصوص وجود يک حزب سياسى که فرد عضو آن است، بنظر من اين گرايش را بوجود ميآورد که آدم سرش را بر بالين حزب بگذارد و بگويد که اين کشتى دارد ميرود و من هم يکى از سرنشينان يا ملوانانش هستم. ممکن است به يک نفر بشود ارفاق کرد و گفت که عيب ندارد اينطور فکر کن. آسوده بخواب. ولى من فکر ميکنم اگر اساسا حزبى وجود دارد بخاطر اين است که عده اى کافى وجود دارند که اينطور فکر نميکنند. کسانى هستند که گاه و بيگاه قطب نما را نگاه ميکنند که آيا بر مسير درستى هستند يا خير.


وقتى دهسال گذشته را نگاه ميکنم، خود را در اتفاقات مهمى سهيم مى بينم. ما چپ ايران را تغيير داديم، فکرش را، جهان نگرى و پراتيک سياسى اش را دگرگون کرديم. اين البته چند سال طول کشيد، و مبارزه گسترده و متنوعى را ايجاب ميکرد. از نظر ما اين فعاليتها تماما معطوف بود به امر تشکيل حزب کمونيست ايران. از ابتدا ميدانستيم و ميگفتيم که ماحصل اين تلاشها بايد ايجاد حزب کمونيست ايران باشد. اين حزب ايجاد شد. اما وقتى اين حزب ايجاد شد، صورت مساله، لااقل براى من که آن را بخشا محصول کار خودم ميدانستم، ناگزير ميبايست عوض بشود. اکنون ميبايست پرسيد اين حزب دارد کجا ميرود؟ بخشى از چه واقعيت سياسى در ايران است؟ جايگاه اجتماعى اش چيست و چه دورنمايى در مقابلش قرار گرفته است؟ لااقل در سه چهار سال گذشته اين سوال براى من مطرح بوده که داريم کجا ميرويم. دوره مبارزه ضد پوپوليستى، دوره اى که داشتيم در مقابل چپ خلقى و در مقابل سوسياليسم خرده بورژوائى در ايران جريان جديدى را پايه ميگذاشتيم و رشد ميداديم، ميدانستم چکار داريم ميکنيم. تمام قدمهايش را ميشناختم و به صحت اين قدم ها اطمينان داشتم. بعد از تشکيل حزب کمونيست طبعا اين سوال مطرح ميشود که قدمهاى بعدى چيست و آيا اين حزب آنطور که بايد به اين مصافهاى جديد پا گذاشته است؟ با تشکيل حزب مجددا در اين موقعيت قرار ميگيريم که به استراتژى و سير آتى جنبشى که اين حزب بخشى از آن است بيانديشيم. بپرسيم سهم ما در اين جنبش چيست؟


راستش اولين چيزى اى که من را متقاعد کرد که هنوز بايد سوالات مهم و جديدى را پاسخ داد اين بود که من کمونيسم را بعنوان يک آرمان کارگرى پذيرفته بودم و شش هفت سال از پراتيک فعال خودم بعنوان يک کادر جنبش کمونيستى ايران ميگذشت و عينا ميديدم که پراتيک روزمره من تاثيرى در سرنوشت آن نسل کارگرى که دارد با من زندگى ميکند، هم دوره من است، معاصر من است، ندارد. خوب ميشود براى اين بى تاثيرى تئورى داد. تئورى مراحل داد. مثلا گفت مرحله اول مرحله پاشيدن بذر آگاهى سوسياليستى است بعد نوبت تشکيل احزاب کمونيست است بعد اين احزاب ميروند کار ميکنند و آن کارگران را ميآورند و غيره. من شخصا يک همچون تبيينى از زندگى خودم ندارم و يک همچون تبيينى را هم از کسى قبول نميکنم. سناريوى اينچنينى را قبول نميکنم. شش سال کمونيست متشکل بوده ام و پس از شش سال، بچه دهساله آن روز کارگر شانزده ساله امروز شده است. در اين شش سال با آمار دولتى ميشود نشان داد چند کارگر مرده اند، در اين شش سال ميشود با آمار دولتى نشان داد دست چند نفر قطع شده، در اين شش سال ميشود نشان داد چه تعداد متولد شدند و زبان باز کرده اند و خرافه هاى اجتماعى را پذيرفته و تکرار ميکنند. در اين شش سال ميشود نشان داد ميليونها انسان چطور صبح را به شب و امروز را به فردا رسانده اند. در اين شش سال ميشود ديد که پسر حاجى سر کوچه چگونه حزب اللهى شد و زندگى ميليونها نفر را سياه کرد، کشت و به کشتنشان داد، نانشان را بريد، مغزشان را پر از خرافه کرد. و تو، توئى که معتقدى پرچمدار تحول انقلابى جامعه زمان خودت هستى، پيشتاز جامعه اى، کسى که تکه اى از آينده است که امروز زندگى ميکند، تو حتى نتوانسته اى سرسوزنى در وضع همين لحظه تاثير بگذارى.

کمونيسم نادخيل در مبارزه اجتماعى قاعدتا بايد آدمى را که فلسفه فعاليتش را تغيير اجتماع قرار داده باشد بفکر بياندازد. براى خود من اينطور بود. اما از نظر تحليلى، واقعا احتياجى به طى کردن اين روند براى رسيدن به نقطه نيست. با کمى تعمق ميتوان درک کرد که يک جايى نقصى هست. سوالاتى هست که بايد پاسخ بگيرد. تشکيل حزب کمونيست نه فقط پاسخ اين سوالات نيست، بلکه خود اين سوالات را بطور برجسته ترى تاکيد ميکند.


من يک سلسله مشاهدات را براى شما مطرح ميکنم که فکر ميکنم بايد به آن فکر کنيد و فکر ميکنم بايد براى آنها جواب داشته باشيد. بيرون از ما ميگويند صد و چند ده سال از مانيفست کمونيست ميگذرد، کو انقلابتان؟ شوخى ميکنيد، خودتان را فريب ميدهيد، کجاست اين انقلاب شما؟ بيرون ما ميگويند پيش بينى هاى مارکس غلط از آب درآمده است. مگر قرار نبود اول در انگلستان انقلاب سوسياليستى بشود و بعد آلمان و غيره؟ اما چنين نشد. نه در اروپا، بلکه در يک جاهاى دور افتاده اى در کره ارض اتفاقاتى افتاد که چهار سال بعد خود شما هم حاضر نبوده ايد زير آن را بعنوان انقلاب سوسياليستى امضا کنيد. ميگويند کمونيسم و انقلاب کمونيستى تخيل است، مقولاتى قديمى است. اينها را از بيرون به ما ميگويند و بلند هم ميگويند. باقى چيزها را بايد خودمان به خودمان بگوئيم. حزب انقلاب کارگران، کارگر در آن کيمياست. نگاه که ميکنيد مى بينيد اساسا روشنفکران جامعه را سازمان داده است. چرا اينطور است؟ حزب انقلاب کارگرى است، چرا سازمانده کارگر نيست؟ ميگوييم که جنبشى است که حقايق اساسى راجع به جامعه و جهان موجود را بيان ميکند، حقايق را بيان ميکند. ميگوئيم حقايق قابل درک و شفافى را راجع به جهان سرمايه دارى بيان ميکنيم که بورژوازى در هزار و يک رمز و راز آنرا پيچيده و پنهان کرده است. پس چرا حرفمان در رو ندارد؟ چرا آخوند سر محل داستان خر دجال را ميتواند به کرسى بنشاند من کمونيست اين حقايق را نميتوانم به کرسى بنشانم؟ چرا هزار و يک جور خرافه بعنوان عقل سليم پذيرفته ميشود، اما حرفهاى حقيقى من و شما بعنوان عقل سليم پذيرفته نميشود؟ و بعد به پژواک حرفهاى خودمان که از در و ديوار جامعه برميگردد، گوش ميدهيم ميبينيم که چندان حقايق قابل فهمى بنظر نميايند. فهميدن اينها به متخصص احتياج دارد، بيشتر از هر چيزى به يک مومن احتياج دارد. جنبش بيان حقايق چرا به اين روز درآمده، جنبشى که پايه اش روى افشاى حقيقت جامعه سرمايه دارى قرار دارد؟ انگار حرف خودش را خودش نميفهمد!! و چرا نميتواند به کسى بقبولاند؟ ميگوئيم جنبش انقلاب و تحول و دگرگونى اساسى کل جهان موجود هستيم. جهانى که چند ميليارد آدم در آن زندگى ميکنند و همين لحظه که شما اينجا نشسته ايد، صدها تانکر چند هزار تنى دارند در درياها فقط سوخت گوشه هائى از آنرا جابجا ميکنند. اين جهان به اين عظمت را که به طريق الکترونيکى چهار گوشه اش بهم وصل است، و سازمان کار ميلياردها انسان را تعيين کرده است، اين جهان را ما ميخواهيم از بنياد دگرگون کنيم! اينطور راجع به خودمان ميگوئيم وگرنه دور هم جمع نميشديم، آنوقت نگاه ميکنيد به اين جنبش تغيير بنيادى جهان، از ايجاد کوچکترين تفاوتى در زندگى نسل معاصر خودش عاجز است. کمتر چيزى است که مهر ما را بر خودش داشته باشد. بشريت دارد بدون ما زندگيش را ميکند. بدون ما عقل پيدا ميکند، بدون ما تصميم ميگيرد و بدون ما سر کار ميرود و بدون ما توليد ميکند و بدون ما عواطف و اعتقاداتش را پيدا ميکند.


ما کجاى اين واقعيت قرار گرفته ايم؟ به اين سوال بايد جواب داشته باشيم. ميگويند جنبش اکثريت هستيم، اکثريت عظيم توده هاى کارگر و زحمتکش. من ميگويم پس چرا اين جنبش در حاشيه جامعه لانه کرده است؟ جنبش اکثريت عظيم توده هاى مردم چرا در اين جامعه به حاشيه رانده شده است؟ پس آن بقيه دارند چکار ميکنند؟ ميگوئيم جنبشى براى ايجاد انقلابى شگرف در نيروهاى مولده بشر هستيم. اگر چنين است، چرا اين جنبش حتى از اخذ تکنولوژى معاصر خودش عاجز مانده است؟ آنچه که امروزه به آن سوسياليسم ميگويند از تکنيک هراس دارد. ميگوئيم جنبشى هستيم براى تغيير همه جانبه جهان، تغييرى جهانى، فراگير، يونيورسال. اما به احزاب اين جنبش که نگاه ميکنيد، به فعالينش که نگاه ميکنيد، ميبينيد مشغول بعضى از محدودترين، بسته ترين و موضعى ترين امور بشر هستند. يکجا، دو نسل از کمونيستهاى يک کشور عمرشان را گذاشته اند تا ملتى مستقل شود، و اساسا و فقط به همين پرداختند. بر سر اين نوع مسائل وحدت کردند و انشعاب کردند. تشکيل شدند و منحل شدند. دقايق کوچکى از روند تغيير جامعه بشرى - که صد البته فى نفسه و براى انسانهايى معينى که از آن تاثير ميگيرند بسيار مهم اند - سرنوشت اين تاريخسازهاى عظيم را پس و پيش ميکند. مدتها زندگى فلان حزب سياسى صرف اين ميشود که دولتى در فلان کشور چند ميليونى بسر کار بيايد که حاضر باشد دست امپرياليسم را از منابع طبيعى آن کشور کوتاه بکند. يا حکومت فلان کشور از حزب راست محافظه کار به چپ مرکز منتقل شود. آيا اين جنبشى است براى تغيير جهان؟ راستش مدتهاست کسى حتى ديگر راجع به آن تغيير جهان هم حرف نميزند. يک کمونيست، اينروزها معمولا آدم خوشقلب و دموکراتى است که ميگويد بابا مردم را اذيت نکنيد. به ضعفا زور نگوئيد. آن انقلابيون پرشورى که ميخواستند دنيا را از قاعده اش بر زمين بگذارند ديگر رفته اند.


کمونيسم قرار بوده است جنبشى براى يک تعرض اساسى به جامعه موجود باشد. نقدى بنيادى و تعرضى عظيم به سرمايه دارى. که قرار است براى هميشه بشريت را از شر آن خلاص کند . جنبش تعرضى يک طبقه نوين - اين ظاهرا آن چيزى است که ما بخودمان ميگوئيم - پس چرا اين کمونيسم در موضع دفاعى است؟ چرا مدتهاست کمونيسم واقعا موجود دارد سعى ميکند بدهيهاى خود را کاهش بدهد؟ به او ميگويند دمکرات نيستى، دارد سعى ميکند که نشان بدهد هست. به او ميگويند وطن پرست نيستى، دارد سعى ميکند نشان بدهد هست. به او ميگويند تو ميخواهى در جامعه نهاد مذهب را از بين ببرى، دارد سعى ميکند نشان بدهد چنين قصدى ندارد. به او ميگويند انسان را دوست ندارى، دارد سعى ميکند نشان بدهد دوست دارد. اين تعرض است يا کيسه بکس جهان سرمايه دارى بودن؟


ميگويد من آنتى تز جهان سرمايه دارى هستم، ميگويد سرمايه دارى خود ذاتا مرا بازتوليد ميکند. اين جنبش را بازتوليد ميکند. سرمايه هرجا ميرود، معادل خودش من را بوجود ميآورد. پس چرا درست در مقطعى که سرمايه دارى همه منافذ اين کره را پر کرده، و هيچوقت مناسبات توليد سرمايه دارى اينقدر اشاعه يافته و گسترش يافته نبوده است، چرا اين جنبش در بحران است؟ مگر قرار نبود اين سرمايه دارى عظيم، سوسياليسمى به همان عظمت را در برابر خودش به ميدان فرا بخواند! اينها تناقض است. اين تناقضها جواب ميخواهد. اين جواب را از شما ميخواهد. اين جوابها را بايد داشت. نميشود صبر کرد. نميشود سر را گذاشت بغل کسى و گفت انشاالله پاسخ ميدهد. يا در مسير ظفرنمون مبارزه اين مسائل حل ميشود. اين سوالات شانتاژ کسى نيست. اينها تناقضهاى جهان واقعى بيرون ماست در رابطه با کمونيسم واقعا موجود. اگر پاسخ نداريم، راستش حداقل بايد اين ظرفيت را داشته باشيم که اگر جوابى که کسى ميدهد غلط است بلند شويم و بگوئيم که اين جواب غلط است، مساله سر جاى خودش مانده است. بايد دنبال جوابش را بگيريد.


و اين من را به يک تناقض ديگر ميرساند. آخرين تناقضى که به آن اشاره ميکنم، و آن طيف کمونيستهائى هستند که نه اين سوال را دارند و نه دنبال جوابش ميگردند. کمونيسم يک حرفه شده است. يک روش زندگى شده است. يک سيستم کسب نيک نامى شده است. ارتش ذخيره روشنفکران است. جنبشى است که روشنفکران افراطى جامعه را در خودش نگاه ميدارد، سازمان ميدهد تا وقتى که سنشان آنقدر بالا برود و درد معاش آنقدر معتدلشان کند که بتوانند در توليد يک جائى پيدا بکنند.


بهرحال شروع مساله اينجاست. حرف من اينست که بحث کمونيسم کارگرى پاسخ اين تناقضات را دارد. يا سرنخ هاى مهمى به اين پاسخ را دارد. بحث کمونيسم کارگرى جواب اين مسائل است. جواب مادى اش است، جواب نظرى اش است، جواب تحليلى اش است، جواب سياسى اش است، جواب پراتيکى اش است. و به همين دليل است که ميگويم اين بحث بنظر من از اين جلسه بسيار فراتر ميرود.


برگردم به مسيرى که طى شد. ما با همين انتظارات پا به ميدان فعاليت گذاشتيم. با همانقدر تئورى که ميفهميديم، با هر تبيينى که از خودمان داشتيم. اما بهرحال انسانهاى پرشورى بوديم با اهدافى بسيار بلند پروازانه. ما جنبش چپ آن زمان را تغيير داريم، متحول کرديم. و خود ماحصل تغييرش هستيم. حزب کمونيست تشکيل شد. جنبش چپ خلقى تمام شد و حزب شروع شد. حزب کمونيست ايران، جنبش چپ ايران را به فازى رساند که راديکاليسم چپ به اين حزب محدود شد. اين حزب به بستر اصلى راديکاليسم چپ ايران تبديل شد. ولى اين واقعه جلوى تکامل بعدى آن راديکاليسم را نگرفت. بلکه مکان و ظرف ادامه اين تکامل سياسى و نظرى را تغيير داد. خود حزب ناشى از روند راديکاليسم چپ ايران و تکامل آن راديکاليسم بود، اما وقتى اين حزب آمد و تاريخ چپ را به تاريخ درونى خودش تبديل کرد، وقتى حزب آن ظرفى شد که کمابيش تمام اين راديکاليسم را در خود جذب کرد و سازمان داد، تکامل و تحول بعدى اين چپ راديکال نيز ديگر از آن پس اساسا در درون اين حزب اتفاق ميافتد. تشکيل حزب کمونيست ايران روند راديکاليزه شدن چپ ايران را به نقطه انتها نرساند، متوقف نکرد، بلکه خود حزب کمونيست ايران را به صحنه ادامه اين روند تبديل کرد. اين يک تفاوت مهم ايجاد کرد. قبلا در دوران جدل و تقابل گروههاى متعدد چپ يک فضاى قطبى ايجاد شده بود و اين راديکاليزاسيون از طريق تقابل ميان جريانات مستقل پيش ميرفت. در آن دوره هر گروه و جمع از گوشه خودش دفاع ميکرد. اما وقتى حزب درست شد، منفعتى ماوراى همه افراد بوجود آمده که گويا بايد به هر قيمت آن را نگاه دارند و اين يک مانع تصنعى جلو آن سير تکامل ميگذارد که قبلا در غياب يک حزب واحد براحتى در مبارزه بين تشکلها و گرايشها پيش ميرفت. ادامه نقد راديکال به خطوط و گرايشات ديگر چپ، اکنون به شکل نقد بر گوشه ها و ابعاد و گرايشاتى از خود حزب کمونيست ايران بروز ميکرد.


منظورم اينست که کمونيسم کارگرى بنظر من ادامه تاريخ معينى هم هست. در اين بعد محدودى که در اينجا از آن صحبت ميکنيم، لاقل ادامه تاريخ تحول کمونيسم در ايران است. اين تحول در چهارچوب حزب کمونيست ايران و عليرغم تشکيل حزب که هدف ما در دوره قبل از آن بود همچنان ادامه پيدا کرد. و اين امرى بسيار طبيعى و قابل انتظار است. زيرا اگر کسى فکر ميکند ديدگاهها و پراتيکى که در چهارچوب مباحثات مارکسيم انقلابى تا سال ٦٢ به آن دست يافتيم، تمام آنچيزى است که براى فايق آمدن به موانع يک انقلاب کمونيستى و تناقضات کمونيسم تاکتونى لازم و کافى بوده است، تصور خيلى ساده و محدودى از معضلات کمونيسم امروز و وظايفى که جلوى ماست دارد.


تناقضاتى که قبلا شمردم، حاصل تاريخ واقعى اند. يعنى محصول خطاها و خبطها و حوادث و اتفاقات نيستند. يک تاريخ واقعى بر متن مبارزه طبقات اجتماعى، با روندها و تحولات اقتصادى و سياسى که در مقياس جهانى اين وضعيت را بوجود آورده اند. ولى درعين حال اين تناقضات، و سستى ها و ناتوانى هاى کمونيسم امروز، روند بعدى همين تاريخ را تعيين ميکنند. بنابراين شما، من، همه مان بعنوان کمونيستهاى اين دوره، انتخاب زيادى نداريم. يا بايد قربانيان ناآگاه و خام اين تناقضات باشيم، يا بايد دست بکار تغييرش بشويم. کمونيسم کارگرى پاسخى است که ميخواهيم به اين بدهيم. پاسخى است که من به آن رسيده ام. اين نقطه شروع بحث کمونيسم کارگرى است. کمونيسم کارگرى به يک خلاء واقعى در جنبش اجتماعى کمونيسم جواب ميدهد که کاملا عيان و غير قابل انکار است. خلائى که نميشود کسى سرش را زير برف بکند و آن را نبيند. اين خلاء واقعى وجود دارد و بمجرد اينکه شما بخواهيد به مثابه يک کمونيست فعاليت کنيد و به ميدان بيائيد، فورا با آن مواجه ميشويد و ميفهميد که بايد پاسخى پيدا کنيد. کمونيسم کارگرى يک پاسخ است، يکى از پاسخهاى ممکن است. وحى منزل نيست.، يک پاسخ و يک تبيين و يک افق است و طبعا ميتواند با هزار و يک پاسخ ديگر مقابل قرار بگيرد. اين شمائيد که بايد قضاوت کنيد و تصميم بگيريد آيا از نظر شما هم اين مبحث گامى براى رفع آن تناقضات تاريخى کمونيسم هست يا خير. اين پاسخ خاص ميتواند از نظر کسى کافى يا راهگشا باشد يا نباشد، اما اصل مساله اينست که فقط ميتوان تبيين را در برابر تبيين و پاسخ را در برابر پاسخ قرار داد. بى نظرى، بى پاسخى، معنايى جز تسليم به ناتوانى امروز کمونيسم عملا موجود از دخالت فعال در جامعه و تاريخ ندارد.


پس اولين نکته اى که در بررسى کمونيسم امروز جلب توجه ميکند شکاف ميان کمونيسم عملا موجود، در تمام سطوح، با آن کمونيسمى است که مورد نظر مارکس بود. کمونيسمى که ما جلوى خود ميبنيم، نظرات و پراتيکى که تحت عنوان کمونيسم بيان ميشود، در تقابل با تجسمى که مارکس و مارکسيسم از آن کمونيسم ميدهد. از يک طرف واقعيت اجتماعى و نظرى و عملى کمونيسم واقعا موجود امروز و از طرف ديگر مارکسيسمى که ما ميشناسيم. اينها ابدا يکى نيستند. شکاف و حتى تناقض ميان اينها براى ما عيان و انکار ناپذير است. از اين مشاهده هر آدم عاقلى به يکى از نتايج زير ميرسد: يا بايد نشست و در تئورى تجديد نظر کرد، يعنى معتقد شد که خود مارکسيسم با واقعيت سازگار نبوده، خوانائى نداشته، بايد در آن دست برد، در آن تجديد نظر کرد، آن را با روندهاى ديگر فکرى تلفيق کرد، آن را با اوضاع تاريخى موجود تطبيق داد، از آن دست کشيد و غيره. اين يک نتيجه گيرى محتمل و مقدور از اين مشاهده است. يک استنتاج ديگر هم ميتواند اين باشد که تئورى مارکسيسم عيبى ندارد، تحليل ها و اهداف و آرمانها عيبى ندارد. اما اينها در عمل تحريف شده اند، در عمل پياده نشده اند، مارکسيسم بعنوان يک تئورى انقلاب کارگرى سر جاى خودش محکم ايستاده است، نکته اينست که بايد به اين نظرات واقعا عمل کرد. آن رگه اول در فرهنگ لغات ما رويزيونيستها و بورژواها هستند، همه ما از آنها حرف ميزنيم. رگه دوم ما و خيلى ديگر از جريانات چپ هستيم. که ميگوئيم مارکسيسم درست است، اما آن کمونيسمى که تحت اين نام براه افتاده را قبول نداريم و به همين دليل هم احزاب متفاوتى ميسازيم.


اعتقاد به اينکه بستر اصلى و رسمى آنچه جنبش کمونيستى ناميده ميشود با قطبهاى بين المللى و غيره اش، نماينده مارکسيسم واقعى نيست، جريانى انقلابى نيست، کمونيسم واقعى نيست، خود سرچشمه پيدايش احزاب زيادى بوده است. احزاب متعدد و سنتهاى چپ مختلفى شکل گرفته اند که نقطه شروعشان هميشه همين بوده است که "اين کارى که حزب قبلى ميکند، يا اين واقعيتى که در فلان کشور تحت نام سوسياليسم وجود دارد سوسياليسمى نيست که ما ميگوئيم. سوسياليسم اين نيست، مارکس اينرا نگفته، اين تئورى انقلابى نيست، اين تبيين انقلابى وضعيت نيست، اين سياست انقلابى و طبقاتى نيست. اين عدول از مارکسيسم است". و اين، يعنى اعتراض و نقد به عدول جريانات ديگر از مارکسيسم، يک مشخصه تعريف کننده احزاب سنت "ضد رويزيونيستى" است. البته اين نقد و اين ادعاها را هميشه نبايد در صورت ظاهر آن پذيرفت. چرا که پشت خيلى از اين داعيه ها که "مارکسيسم اين نيست، مارکسيسم لنينيسم واقعى اين نيست"، منفعتهايى خيلى زمينى خوابيده است. دعواهاى مرزى چين و شوروى و تلاش چين براى ظهور در مقياس جهانى بعنوان يک قطب سياسى و اقتصادى با اقمار و مناطق نفوذ خودش. باعث ميشود اعلام کند که قطب شوروى نماينده "مارکسيسم واقعى نيست". يا کمکهاى مالى چين به آلبانى قطع ميشود و آلبانى هم تصميم ميگيرد اعلام کند که چين نماينده سوسياليسم نيست. بهر حال دلائل زمينى پشت اينها هست. ولى بهرحال مستقل از اين منافع زمينى، جدال با "رويزيونيسم" و سنت ضد رويزيونيستى يک جزء هميشگى کل تجربه و تاريخ سوسياليسم و کمونيسم تاکنونى بوده است.


جريان مارکسيسم انقلابى، عنوانى که ما براى توصيف خود بکار ميبرده ايم و حزب کمونيست ايران رسما بر متن مبانى فکرى و عملى آن تشکيل شد، نيز يک حرکت "ضد رويزيونيستى" بود. به اين اعتبار که خود را بعنوان نماينده مارکسيسم واقعى در برابر قطب هاى کاذب کمونيسم تعريف ميکرد و ديدگاههاى چپ راديکال موجود را با مارکسيسم ناسازگار ميديد. کمونيسم کارگرى، يعنى عنوانى که من امروز براى جريانى که اينجا دارم مشخصاتش را بيان ميکنم بکار ميبرم، نيز در کليات با يک همچون مشاهده اى موافق است. ما هم دقيقا مدعى هستيم که بخش اعظم جنبش مدعى کمونيسم، با مارکسيسم بيگانه است. اما راه کمونيسم کارگرى از اينجا به بعد از هر نوع جنبش ضد رويزيونيستى، از جمله مارکسيسم انقلابى، جدا ميشود. به اين معنى که سنت ضد رويزيونيستى نهايتا بر تبيينى از سرنوشت مارکسيسم بعنوان يک انديشه و تئورى بنا شده است. اين سنت از نظر متد تجديد نظر در مارکسيسم را اساس انحرافات و معضلات تلقى ميکند. تحولات تئوريک و عدول از اصول تئوريک و انحراف در آنها را سرمنشاء انحراف پراتيکى ميداند. عاقبت نامطلوب کشورهاى مدعى سوسياليسم و احزاب مدعى کمونيسم در جهان را به اين نسبت ميدهد که مارکسيسم بعنوان يک تئورى و يک نگرش تحريف و نقض شده است. اين ديدگاه نهايتا مشکل را در رويزيونيسم، بعنوان يک تجديد نظر طلبى در تئورى و سياست، جستجو ميکند. من اين متد را نميپذيرم. براى ما بحث کاملا برعکس اين است.

"
مارکسيسم انقلابى" نيز بعنوان جريانى ضد رويزيونيستى نهايتا از دريچه اى ايدئولوژيک به اجتماع نگاه ميکند. تبيين اجتماعى و مشاهده اجتماعى در اين تفکر بر مشاهده ايدئولوژيکى بنا ميشود. مشاهده ايدئولوژيکى بر مشاهده اجتماعى مقدم ميشود. ما برعکس، مشاهده ايدئولوژيکى مان را از يک مشاهده اجتماعى استنتاج ميکنيم. بنظر من تفاوت اصلى ميان ديدگاه کمونيسم کارگرى با ديدگاه موسوم مارکسيسم انقلابى اينجاست. از نظر من، آن تناقضاتى که در مورد اوضاع کمونيسم تاکنونى و وضعيت جنبش سوسياليستى شمردم، ناشى از اين نيست که گوشه اى از تئورى نقض شده يا تجديد نظرى در تئورى بوجود آمده، بلکه خود اين سوسياليسم است که بعنوان يک پديده اجتماعى، کاربست طبقاتى متفاوتى پيدا کرده است. وقتى از موضع جنبش اجتماعى سوسياليستى نگاه ميکنيم، ميگوئيم کمونيسم عملا موجود جنبش اجتماعى سوسياليستى نيست. جنبش طبقات ديگرى است و احکام تئوريکى مارکسيسم دارد توسط طبقات ديگرى تفسير ميشود و کاربست پيدا ميکند. جنبش اجتماعى سوسياليستى اين نيست، جنبش طبقاتى سوسياليستى آنجا نيست. اينجاست. و دقيقا منتقل شدن مارکسيسم و تئورى انقلاب سوسياليستى از اين جنبش اجتماعى و طبقاتى براى سوسياليسم (يعنى کمونيسم کارگرى) و افتادنش بدست جنبشهاى اجتماعى طبقات ديگر است که باعث ميشود بناگزير در خود آن تئوريها هم تجديد نظر بعمل بيايد. به اين دليل که اين تئورى مطابق آن نياز اجتماعى و طبقاتى ساخته نشده است.

بحث من اينست که بدوا کاربست اجتماعى مارکسيسم عوض شده است، از اينرو لاجرم در آن عدول و تحريف بوجود آمده است. نه اينکه ابتدا عدولى از نظريات مارکسيستى بوجود آمده باشد و بدنبال آن کاربست اجتماعيش به چيز ديگرى تبديل شده باشد. اين روند برعکس است. اين موقعيت نابسامان جنبش سوسياليستى طبقه است که اجازه داده تئورى انقلاب سوسياليستى توسط بورژوازى به آن شکل مورد استفاده قرار بگيرد و چيز ديگرى تحت نام سوسياليسم و کمونيسم بوجود بيايد. بنابراين ما قطبهاى موسوم به کمونيسم را بدوا بعنوان جنبش هاى اجتماعى خاص رد ميکنيم و نه صرفا انديشه شان را. ما رويزيونيسم را جنبش اجتماعى طبقات ديگرى ميدانيم. ما ميگوئيم اين جنبش، يعنى اين چيزى که به آن کمونيسم تاکنونى ميگوئيم، اين يک جنبش اجتماعى براى سوسياليسم نيست. جنبش اجتماعى براى سوسياليسم درست بموازات اين و همزمان با اين پديده در همه دوره ها با تمام عينيت خودش جريان داشته و جريان دارد. ما داريم از زاويه اين جنبش طبقاتى و اجتماعى متفاوت به اين قطبها و ترندهاى موسوم به کمونيسم نگاه ميکنيم و نه صرفا از زاويه يک تئورى و يک ايدئولوژى. آيا معنى اين حرف بيتفاوتى نسبت به تئورى مارکسيستى و قائل شدن اولويت کمتر براى آن است؟ کاملا برعکس. اتفاقا يک نکته مهمى که در بحث امروز ميخواهم روشن بکنم اين است که آن جنبش ضد رويزيونيستى و مارکسيسم انقلابى خود ما که لااقل در صحت تعبيرش از تئورى مارکس ترديد ندارم، مدافع بسيار ضعيف و نحيفى براى مارکسيسم است. چون اگر کسى ميخواهد نشان بدهد که مارکسيسم چيز ديگرى است، اگر کسى ميخواهد حقانيت مارکسيسم را بعنوان يک تئورى انقلابى ثابت کند، درست همان کارى را بايد بکند که مارکس ميکرد، يعنى ملاک صحت و حقيقت تئورى را نهايتا در پراتيک آن جستجو کند. و اگر قبول کنيم که مارکسيسم تئورى پراتيک اجتماعى طبقاتى خاصى است، تنها آن جنبشى ميتواند تهايتا صحت تئورى انقلابى مارکس را اثبات کند که اين مارکسيسم را پراتيک کند. اگر کمونيسم مارکس بنا به تعريف خود مارکس کمونيسم پرولتاريايى يا کارگرى است، آنگاه انگشت گذاشتن بر تعلق ترندهاى کمونيستى تاکنونى به جنبشهاى اجتماعى طبقات ديگر، قوى ترين نقد مارکسيستى اى است که ميتوان بر اين کمونيسم تاکنونى گذاشت. بنابراين اين جنبش اجتماعى ماست که ميتواند صحت مارکسيسم را هم ثابت بکند. و نشان بدهد که اين تئورى انقلاب کارگرى است. بعبارت ديگر ما از بازپس گيرى تئورى مارکسيسم از دست بورژوازى حرف ميزنيم. ما بايد کاربست اجتماعى مارکسيسم را عوض کنيم و براى اينکه کاربست اجتماعى مارکسيسم عوض بشود، بايد امر اجتماعى مقدم بر مارکسيسم وجود داشته باشد. خود مارکسيسم هم دقيقا در چنان شرايطى بوجود آمد. امر اجتماعى اى که مارکسيسم بخاطر آن بعنوان يک يک تئورى و نقد طرح شده است، مقدم بر مارکسيسم وجود داشته است و دارد و يک عينيت خارج از مارکسيسم است. ادعا و اختراع مارکسيسم نيست. بنابراين ما از موضع آن امر اجتماعى نسبت به مارکسيسم حرف ميزنيم و ميگوئيم بايد اين را به تئورى انقلاب خودمان تبديل کنيم.

بحث ما بر سر رويزيونيسم يک بحث اسکولاستيک نيست. ميگوئيم رويزيونيسم براى ما يک مکتب نيست. يک مذهب ديگر نيست که با مذهب ما در تناقض قرار گرفته باشد، يک جنبش طبقاتى ديگر است که جوابش را فقط ميتوانيم با جنبش طبقاتى خودمان بدهيم.


به اين ترتيب ادعاى من اينست که کمونيسم کارگرى تنها مارکسيسم واقعى عصر ماست. ادعاى من اينست که حتى آن چيزى که بعنوان جنبش ضد رويزيونيستى مارکسيسم انقلابى از آن حرف ميزنيم، اجتماعا هنوز در قطب طبقاتى ديگرى قرار گرفته است. راجع به عقايدش صحبت نميکنم، که همانطور که گفتم در مارکسيستى بودنش ترديد ندارم. تاکيدم بر کلمه "اجتماعا" است. وقتى با محک موقعيت يک حرکت سياسى و نظرى، حرکت حزبى، حرف ميزنيم، "مارکسيسم انقلابى" خود ما در دوران انقلاب ٥٧ و امروز، اجتماعا تشکلى است در کانون ديگرى در اجتماع در مقايسه با آن سوسياليسم کارگرى اى که من از آن حرف ميزنم. بنابراين شکاف بين کمونيسم کارگرى و جريان "مارکسيسم انقلابى" به آن معنى که ما راجع به احزاب ضد رويزيونيستى حرف ميزنيم، شکاف عميقى است. شکاف اجتماعى عميقى است.


از لـحاظ نظرى جريان مارکسيسم انقلابى ما بنظر من حالت خاصى از کمونيسم کارگرى بوده است، کمونيسم کارگرى است در يکى از ظرفيتهايش. در لحظه معينى از حيات خودش. کمونيسم کارگرى در آن بعدى از حيات خودش که به جنگ تحريفات تئوريک ميرود در موقعيت يک مارکسيسم انقلابى ظاهر ميشود. در اين شکى نيست. اما به اين اعتبار مارکسيسم انقلابى فقط يک حالت خاص و يک عکس دو بعدى از يک واقعيت چند وجهى است. اگر به کمونيسم کارگرى از يکى از وجوهش نگاه کنيم، در قامت يک جريان مارکسيست انقلابى نمودار ميشود. به اين اعتبار تاريخ مارکسيسم انقلابى و تاريخ مبارزه ضد رويزيونيستى ميتواند بخشى و بعدى از تاريخ کمونيسم کارگرى باشد، اما کمونيسم کارگرى بعنوان يک جنبش اجتماعى و يک حرکت سياسى و حزبى در جامعه نميتواند در اين شکل محدود و خلاصه شود. کمونيسم کارگرى بموازات همان مارکسيسم انقلابى هم وجود داشته است، بحثى که من اينجا ميخواهم ارائه کنم دقيقا همين است پيشروى مارکسيسم انقلابى در ايران پس از انقلاب ٥٧ دقيقا بر مبناى وجود يک جنبش وسيعتر کمونيسم کارگرى در جامعه صورت گرفته و ممکن شده است.


بهرحال، جنبش ضد رويزيونيستى ميخواهد از مارکسيسم بعنوان يک ايدئولوژى و يک مذهب دفاع بکند، حقانيت آن را بگويد. اما براى کمونيسم کارگرى، مارکسيسم تئورى يک انقلاب در حال جريان و يک فعاليت در حال جريان است و به اين عنوان هم از آن دفاع ميکند. بعدا در مقدمات بحثم راجع به مبانى عقيدتى کمونيسم کارگرى برميگردم در رابطه با مارکسيسم حرف ميزنم.


اين نگاه به رويزيونيسم و به جايگاه تئورى مارکسيسم بنظر من يک وارونگى سنتى را اصلاح ميکند و مساله از قاعده اش بر زمين ميگذارد. اين فقط بحثى بر سر متدولوژى و روش نيست. بلکه به استنتاجهاى عملى بسيار متفاوتى نسبت به آنچه که توسط همين حزب ما (حزب کمونيست ايران)، بعنوان پيشروترين جريان کمونيستى و انقلابى ترين تشکل مارکسيستى موجود انجام ميشود، منجر ميشود.


من اينجا در بحث کمونيسم کارگرى تبيين ديگرى از مبارزه طبقاتى را طرح ميکنم. اين تبيين بخشا هم اکنون در نشريات و ادبيات حزب کمونيست ايران منعکس شده اين شامل نگرش ديگرى به تئورى است. کمونيسم کارگرى نگرش ديگرى به حزب، به کارآکتر اجتماعى اش، وظايفش، بافت اش، ساخت اش و روش فعاليتش دارد. نگرش ديگرى به تاريخ جنبش کمونيستى و به تاريخ جنبش چپ و بطور کلى و تاريخ جنبش کارگرى. مفهوم متفاوتى از انقلاب کمونيستى و از سوسياليسم بعنوان يک سيستم دارد. اولويتهاى عملى متفاوتى در جلوى احزاب کمونيستى قرار ميدهد. افق و دورنما و آينده متفاوتى را در تمايز با آنچه که اين پراتيکها و احزاب واقعا موجود لفظا و يا عملا دارند ترسيم ميکنند، در جلوى کمونيسم معاصر ما قرار ميدهد. و بالاخره احساس مبرميت و تعجيل و شادابى اى که اين بحث نمايندگى ميکند، در تمايز با فرومردگى و پلاسيدگى اى که چپ امروز به آن مبتلاست، قرار دارد.


خلاصه اين بخش صحبتم اين است: کمونيسم کارگرى پاسخى به سوالاتى است که بطور واقعى هر کمونيستى قاعدتا بايد داشته باشد و بايد جوابش را هم داشته باشد. من طرفدار يک جنبش سوال داشتن نيستم، طرفدار جنبش جواب دادن هستم و فکر ميکنم اين جوابش است. کمونيسم کارگرى پاسخ همه جانبه اى به اين مساله است در ابعاد سياسى، نظرى و پراتيکى. اصلاحيه تئوريکى بر چيزى نيست. يک جهت گيرى نيست. بلکه يک تبيين متمايز و يک خط مشى متمايز است. کمونيسم کارگرى در تداوم تکامل جامعه واقعا موجودى که حزب ما براى مثال از آن بيرون آمده، و بنظر من در تکامل مبارزه طبقاتى در جهان معاصر پيدا ميشود و ايجاد ميشود و بطور مشخص در ايران، امتداد تحولات چپ انقلابى و جنبش کارگرى در ايران است. حاصل آن پروسه است. وقتش فرا رسيده است و طرح شدنش ناگزير است. يکى از حلقه هاى تکاملى اى که ما از آن عبور ميکنيم. درست مثل تشکيل حزب، کوبيدن پوپوليسم و غيره. کمونيسم کارگرى پله ديگرى است در همان مسير. و بالاخره کمونيسم کارگرى فراخوان معينى است به کمونيستها براى آرايش معينى، براى نگرش معينى و براى فعاليت معينى.


در بخش دوم صحبتهايم اثباتا کمونيسم کارگرى را توضيح ميدهم. يعنى بعنوان يک واقعيت اجتماعى، بعنوان يک تئورى سياسى، بعنوان مجموعه اى از نگرشها، مجموعه اى از ارزيابيها، بعنوان يک نيروى معين و غيره از آن حرف ميزنم.

کمونيسم کارگرى چيست

در بخش اول صحبتم سعى کردم توضيح بدهم که کمونيسم کارگرى در چه شرايط مشخصى دارد مطرح ميشود، چرا و به چه عنوانى خود را مطرح ميکند. منتهى اينجا ميخواهم اثباتا راجع به آن حرف بزنم. و به اين سوال جواب بدهم که کمونيسم کارگرى چيست؟ اين يک عبارت است که در سطوح مختلفى معنى پيدا ميکند. بنظر من اين عبارت به يک مجموعه اى از مسائل و پديده ها مربوط ميشود وآنها را در خودش فشرده ميکند.


در درجه اول کمونيسم کارگرى يک واقعيت اجتماعى است. درست همانطوريکه ليبراليسم بورژوائى يک واقعيت اجتماعى است. يعنى همانطور که ليبراليسم بورژوائى يک حرکت فى الحال موجود در جامعه است، کمونيسم کارگرى هم يک حرکت عينى و فى الحال موجود در جامعه است. همانطور که دمکراسى بورژوائى يک حرکت اجتماعى عينى است. يا براى مثال انساندوستى بورژوائى يا ليبراليسم بورژوائى حرکات اجتماعى عينى هستند و ما ميتوانيم به فعالينشان و به اشکال مختلف وجودى شان در هر کشور اشاره بکنيم، کمونيسم کارگرى هم يک چنين پديده اى است. اجتماعى است، عينى است، بيرون از احزاب و سازمانها، ولو بعضا در ارتباط با آنها وجود دارد. بنابراين يک معنى کمونيسم کارگرى، جنبش کمونيستى کارگرى است يا حرکت اجتماعى کمونيستى کارگرى است. آن کشمکشى در جامعه است که ميشود اسم کمونيسم کارگرى را بر آن گذاشت. اين کمونيسم کارگرى، بعنوان يک پديده عينى، يک پديده و واقعيت تاريخى است، دائما در جريان بوده است، مادى است و تاريخ خودش را دارد، لحظات تاريخى خودش را دارد و رويدادهاى خودش را دارد، شخصيتهاى خودش را دارد.


کمونيسم کارگرى بعلاوه يک سيستم فکرى است. يک سيستم فکرى جامع و فراگير (که در اين سطح هم به آن ميپردازم، به مبانى تئوريک آن و به ديدگاههايش نسبت به آن موضوعاتى که يک سيستم فکرى اجتماعى فراگير بايد به آن بپرازد ).


کمونيسم کارگرى همچنين يک انتقاد به سوسياليسم عملا موجود و يک بررسى تاريخى از سوسياليسم معاصر است. بنابراين يک جنبش و حرکت تئوريک- انتقادى است.


کمونيسم کارگرى همچنين مجموعه اى از يک سلسله ارزيابيهاى مشخص از مسائل گرهى سوسياليسم و مبارزه طبقاتى است.


کمونيسم کارگرى رهنمودى است براى عمل، عمل سياسى. همانطور که هر ديدگاه فکرى اجتماعى و سياسى رهنمودى براى يک سلسله عمل سياسى است، کمونيسم کارگرى همين ميتواند در اين ظرفيت تعريف شود.

کمونيسم کارگرى بعلاوه يک جنبش حزبى است که به يک آينده حزبى متفاوت براى کمونيسم نظر دارد. کمونيسم کارگرى کمپينى است براى ايجاد احزاب کمونيستى بر اين مبناى اين ديدگاهها و برنامه ها و سياستها.


و بالاخره کمونيسم کارگرى يک فراخوان مشخص خطاب به حزب کمونيست ايران است. فراخوانى براى اتخاذ يک نگرش معين و اتخاذ روشهاى فعاليت معين.


بهرحال وقتى من از کمونيسم کارگرى حرف ميزنم، مجموعه اينها مد نظرم است و نه يک ديدگاه نظرى صرف و يا سلسله روشهاى عملى که بايد اتخاذ بشود و غيره. کمونيسم مجموعه اى از يک واقعيت اجتماعى، ديدگاه نظرى و غيره است. همانطور که مقوله کمونيسم را، بدون پسوند کارگرى، همينطور مى فهميم. کمونيسم همه اينها هست. کمونيسم کارگرى هم همه اين ابعادى که گفتم را دارد و من در ادامه بحثم توضيح خواهم داد که خيلى ساده مقوله کمونيسم کارگرى را دارم بجاى مقوله کمونيسم بکار ميبرم. در بحث امروز به همه ابعادى که در تعريف کمونيسم کارگرى شمردم ميپردازم.

کمونيسم کارگرى بعنوان يک واقعيت اجتماعى

کمونيسم کارگرى بعنوان يک واقعيت اجتماعى چيست؟ بنظرمن کمونيسم کارگرى، انعکاس اعتراض کارگر به سرمايه دارى است. جامعه سرمايه دارى چند صد سال است که بوجود آمده، طبقه کارگر نوينى، پرولتاريا، در دل اين جامعه و همراه آن بوجود آمده و در کشمکش روزمره با سرمايه است. اين کشمکش دائمى و روزمره جرياناتى را در درون طبقه کارگر بوجود آورده که براى وضع موجود آلترناتيو ميدهند، جرياناتى را بوجود آورده که آرمانهائى فراتر از آن مبارزه روزمره را دنبال ميکنند، و يکى از اين جريانات کمونيسم کارگرى است. کمونيسم کارگران. اين حرکت دائمى است و وجود دارد. ناشى از ماهيت سرمايه و سرمايه دارى است، مشتق از وجود عينى طبقه کارگر بعنوان يک قشر اجتماعى است و يک حرکت را نشان ميدهد نه صرفا يک سلسله باورها، يک کشمکش را نشان ميدهد، يک مبارزه را در جامعه نشان ميدهد.


بستر پيدايش کمونيسم کارگرى، همان سوسياليسم طبقه کارگر است که بيش از دويست سال قدمت دارد و مارکس در مانيفست کمونيست اصلا با اشاره به همين حرفش را شروع ميکند. (و من بعدا به اين برميگردم). کمونيسم کارگرى بعنوان يک واقعيت اجتماعى، آن حرکت آگاهانه اى است که در درون طبقه کارگر عليه سرمايه شکل ميگيرد. اين مبارزه لحظات و دقايق خودش را دارد. خيلى از لحظات اين کمونيسم کارگرى با لحظات جنبش کمونيستى يکى بوده است. بين الملل اول بطور قطع يکى از دقايق اين جنبش و واقعه اى متعلق به اين حرکت است. انقلاب اکتبر بدون شک يکى از دقايق و حرکتهاى اين جنبش است. ولى کمونيسم کارگرى فقط به اينگونه واقعيات و تحولات محدود نميشود. همانطور که گفتم جريان کمونيسم کارگرى، يک جريان اجتناب ناپذير و دائمى در قرن بيستم است. من در سنت اين کمونيسم کارگرى اعتصاب يکساله معدنچيان انگليس را هم ميگذارم. براى کسى که از بيرون ياد گرفته جنبش ها را با شعارها و باورهائى که از خود بروز ميدهند قضاوت کند، ممکن است اعتصاب معدنچيان هيچ ربطى به کمونيسم پيدا نکند. ولى جنبش اجتماعى طبقه کارگر عليه سرمايه دارى، اعتصاب معدنچيان انگليس را بطور قطع در خودش جاى ميدهد. وقتى که معدنچى را بيکارش ميکنند و مجبور است ذغال جمع کند، از معدنى که خودش روى آن کار کرده است، خرده ذغالهايى هائى که اينجا و آنجا ريخته است، و وقتى پليس ميآيد نگذارد، اين جمله را ميگويد که بنظرمن فقط تکرار مانيفست کمونيست است: "من پول اين ذغالها را جد اندر جد با خون خودم و پدرم پرداخته ام. اينها مال من است". اين کمونيسم کارگرى است. اين باور باورى نيست که مارکسيسم در طبقه کارگر بوجود آورده باشد، ابداع مارکسيسم باشد و يا رويزيونيسم بتواند از طبقه کارگر پس بگيرد. طبقه کارگر اعتراض که ميکند، وقتى که رودرروى سرمايه دار قرار ميگيرد، در هر گوشه دنيا که برويد اين حرکت در آن وجود دارد و اين جمله و اين حکم از آن بيرون کـه ميايد که اينها مال ماست، ما توليدش کرده ايم. و اين حرف عليه مالکيت بورژوائى است. به اين ترتيب کمونيسم کارگرى دقايق خودش را دارد. بعنوان يک حرکت وقفـه ناپذير است. اما تاريخ کمونيسم کارگرى فقط تاريخ اين اعتراض و مقاومت جارى و "خودبخودى" ضد سرمايه دارى نيست. بلکه تاريخ نقد سوسياليستى و کمونيستى جامعه هم هست. در دل اين جنبش است که سوسياليسم و کمونيسم بمثابه انديشه و نقد و جهان گرى آگاهانه تبيين ميشود. متفکرين سوسياليست، احزاب سوسياليستى و کمونيستى در دل اين تاريخ عروج ميکنند. به اينها بعدا ميپردازم. منتهى در اين سطح بحث ميخواهم فقط به آن مبناى اجتماعى اساسى کمونيسم کارگرى اشاره کرده باشم. خواستم اينرا بگويم که آنجا که در جنبش طبقه کارگر بورژوازى زير سوال ميرود، مشروعيت استثمار و مالکيت بورژوائى زير سوال ميرود، و آلترناتيو به آن پيشنهاد ميشود، اعتراض ميشود و اين اعتراض از زاويه سوسياليستى و طبقاتى صورت ميگيرد، اين مبناى دائمى و وقفه ناپذير وجود و پيدايش کمونيسم کارگرى بعنوان يک پديده عينى است.


کمونيسم کارگرى يک واقعيت عينى است بخاطر عينيت خود مبارزه طبقاتى. يکى از وجوه نامطلوب انتقال پرچم و سخنگوئى کمونيسم و سوسياليسم انقلابى از طبقه کارگر بدرون طبقات دارا اين بوده که معنا و مفهوم مبارزه طبقاتى هم مطابق موقعيت بورژوازى و روشنفکر و متفکر بورژوا عوض شده است. من در کنگره سوم حزب هم به اين اشاره کردم. مبارزه طبقاتى يک مبارزه دائمى است، يک مبارزه وقفه ناپذير است. مارکس ميگويد که هرجا که استثمار هست مقاومت هم عليه آن هست. مارکس ميگويد مبارزه طبقاتى موتور تاريخ است. موتور تاريخ آن چيزى است که دائما تاريخ را به جلو ميبرد. مبارزه طبقاتى وقفه ناپذير است. تاريخ واقعى تاريخ اين مبارزه طبقاتى است. اين مهمترين موضوع تاريخ است. خيلى ها اين را قبول نميکنند که بطور دائمى يک مبارزه طبقاتى در جريان است. ميگويند مبارزات ملى هست، مبارزات نژادى هست، مبارزات سياسى و فرهنگى هست و غيره. اما تمام بحث مارکس اينست که پشت همه اينها يک کشمکش اساسى طبقات آن دوره جامعه و آن شيوه توليد وجود دارد. تاريخ چيزى نيست جز قانونمندى تاريخ. وقتى يک مارکسيست از تاريخ حرف ميزند، دارد از قانونمندى آن و از ديناميسم آن حرف ميزند. تاريخ را که ميخواهيد توضيح بدهيد بايد بگوئيد چرا جامعه دارد تغيير ميکند، چرا اين وقايع دارد رخ ميدهد چرا جامعه از يک شکلى به شکل ديگر درميآيد. پشت اينها مبارزه طبقاتى است. براى اينکه مبارزه طبقاتى را ببينيد بنابراين لازم نيست فقط کارگران را در ميدانها با شعارها و پرچمهايشان ببينيد. مبارزه طبقاتى را ميتوانيد در انعکاس آن در بورژوازى ببينيد. و اين مثال را در کنگره هم زدم: بورژوازى همه جاى دنيا دارد پيشاپيش به استقبال وجود يک طبقه کارگرى که مطالبات خودش را دارد ميرود، پيشاپيش جوابهايش را در مقابل مراحل جديد و حلقه هاى جديد مبارزه اقتصادى اى که هنوز سر نگرفته حاضر ميکند. نهرو در يکى از نخستين کنفرانس هاى کشورهاى غيرمتعهد که در آن از استقلال صحبت ميکنند، ميگويد "اينقدر نسنجيده استقلال استقلال نکنيد، کشور را ميدهند دست خودتان بعد شما ميرويد جواب آن کارگرى را بدهيد که فرداى استقلال، نان ميخواهد، خانه ميخواهد بهداشت ميخواهد". ما انعکاس مبارزه طبقاتى را در اين هشدار امثال نهـرو ميبينيم که در يک کشور تازه مستقل شده - که معلوم نيست چند تا کارخانه دارد و پرولتاريايش چقدر است - دارد به بورژوازى نسبت به يک عينيتى که دير يا زود با آن روبرو ميشود هشدار ميدهد. ميگويد اگر کشور دست خودتان بيافتد، آنوقت بعنوان يک کار دائمى يک دولت مستقل بايد جواب مبارزه طبقاتى را بدهيد. او اين را ميفهمد که اين جدال يک واقعيت است. که بالاخره هرجا کارخانه هست و هرجا کارخانه بسازند، کارگر ميايد و مطالباتش را مطرح ميکند.


بر مبناى اين مبارزه طبقاتى و اين کشمکشى که نيروى محرکه واقعى تحول جامعه است، عقايد، سياستها، احزاب و غيره شکل ميگيرند و سرنوشتشان تعيين ميشود. بر مبناى اين کشمکش عينى و مادى است که گرايش کمونيستى در طبقه کارگر وجود دارد و کار ميکند. اگر اين حرف براى دويست سال پيش، دوره ماشين شکنى، کمى افراطى بنظر برسد، الان ديگر اينطور نيست. بعد از صد و سى چهل سال که کتابهاى مارکس در صدها هزار نسخه در هر کشورى پخش شده، در زمانى که همه اسم سوسياليسم و کمونيسم را شنيده اند، تضمين رسمى ميشود داد که در هر کشورى طبقه کارگرى هست و مطالبه اى دارد، گرايش کمونيستى در درون طبقه کارگر هم وجود دارد. يکى ممکن است بگويد ولى اينها کمونيستهاى پرو-روس هستند، پرو-چين هستند و غيره. اما علت اينکه کارگر پرو-روس يا پرو-چين ميشود، اين است که کارگر بدوا سوسياليست است. و اينها را بعنوان پرچم ها و قطب هاى سوسياليسم قبول ميکنند. چين يا شوروى آن جهتگيرى را در درون طبقه کارگر ابداع نميکند بلکه سعى ميکنند آن را بخود کاناليزه کنند. آن جهتگيرى سوسياليستى بدليل وجود عينى سوسياليسم در طى قريب دو قرن و انقلابات و جنبشهاى سوسياليستى بوجود آمده و قطب هاى باصطلاح مکتبى سوسياليسم در اين متن کار ميکنند. اما گرايش کمونيستى درون طبقه روى پاى خودش ايستاده است، پايه اش مبارزه طبقاتى پشت سرش است نه فراخوان چين يا شوروى. بهرحال ميشود تضمين کرد که در هر کشور سرمايه دارى که پا بگذاريد، يک طبقه کارگر دارد که به درجه اى اعتراض و مقاومت ميکند و تحرکى عليه سرمايه دار نشان ميدهد و مطمئن باشيد ميتوانيد گرايشهاى سوسياليستى در بين اين کارگران پيدا بکنيد. در آخر قرن بيستم اين را هم من تضمين ميکنم که اگر برويد در آن گرايشهاى سوسياليستى بگرديد آثار لاسال را نميبينيد آثار مارکس را ميبينيد. اين گرايش کمونيستى کارگرى واقعيتى عينى است. واقعيتى مادى است بيرون از، و مقدم بر، همه احزاب سياسى که در درون طبقه کارگر فعاليت ميکنند.



اين سوسياليسم درون طبقه، انعکاس تغيير ساختارى جامعه است. تبديل جامعه ماقبل سرمايه دارى به سرمايه دارى و لاجرم پيدا شدن آنتى تز سرمايه دارى در مقابل خودش، پيدايش مبناى تغيير خودش. تمام بحث مارکس در مانيفست اينست که با پيدايش سرمايه دارى پرولتارياى نوينى شکل گرفته که پايه مادى و عينى سوسياليسم است. پرچم سوسياليسم را در دست دارد. سوسياليسم را ميخواهد. نابودى سرمايه دارى را ميخواهد براى نفى آن ارکانى تلاش ميکند که سرمايه دارى بر پايه اش بنا شده، يعنى مالکيت خصوصى بر وسايل توليد. به اين ترتيب اين سوسياليسم همانقدر واقعى و عينى است که سرمايه دارى. اين حرکت سوسياليستى همانقدر جدى و عينى است که سرمايه دارى. و بحث من اينست که اين حرکت و اين مبارزه طبقاتى اساس تاريخ معاصر است. اگر کسى ميخواهد حزبى راه بياندازد و موفق بشود، بايد جاى خود را در اين مبارزه پيدا کند. اگر يک حزب سياسى يک جا رشد ميکند، از آن روست که پاسخگوى مسائلى در اين مبارزه بوده است. من قبل از کنگره ششم کومه‌له در کردستان اين بحث را کردم (که در قطعنامه هاى کنگره هم آمده است) که علت اينکه کومه‌له رشد کرده بيشتر از آنکه بخاطر درايت ما باشد، بخاطر اين است که حزب يک طبقه اى است که دارد بطور عينى قدرت ميگيرد. بطور عينى کنار طبقه اى ايستاده است که دارد قدرت ميگيرد. به اين خاطر رشد ميکند. به اين خاطر حزب دمکرات نفوذش را در مقابل ما از دست ميدهد. و اگر ما اينرا بشناسيم آنوقت اين پروسه ديگر بايد آگاهانه پيش برده شود. يعنى نقطه قدرت تشکيلاتى مثل کومه‌له را بايد در طبقه کارگر جستجو بکنيد و آنجائى که اين طبقه مجتمع است، متمرکز است و در آن اشکالى که او اعتراض ميکند. کسى که قدرت کومه‌له را در جاى ديگرى جستجو کند بنظر من سوراخ دعا را گم کرده است. يعنى تاريخ معاصر خودش را نشناخته، ديناميسم تاريخ معاصر خودش را نشناخته که بتواند بر اين تاريخ تاثير بگذارد و حزب اش را پيش ببرد.

بهرحال اين بحثى است که در آخر بايد برگردم سراغش. اينجا فقط خواستم يک تصوير عينى ترى داشته باشيد از اين حرف که کمونيسم کارگرى يک جريان جلوى صحنه در جامعه معاصر است. پديده اى نيست که من بايد به کمک باستان شناسان يا محققينى از طريق علمى وجود آنرا ثابت کنم. اين پديده هر روز دارد مهرش را به اينکه بورژوازى چکار ميکند، در توليد و سياست چه ميکند، چه ايدئولوژى اى را رواج ميدهد، چه اخلاقياتى در خودش تحکيم ميکند، چقدر به مذهب ميدان ميدهد، چقدر به ليبراليسم ميدان ميدهد و غيره، ميکوبد. همه حرکات و افعال طبقه بورژوا متاثر از اينست که روبروى طبقه اى قرار دارد که از سوسياليسم حرف ميزند. اين جوهر جامعه معاصر است. برويد پشت روزنامه هاى آزاد بورژوازى، ببينيد اساسشان چيست؟ آنتى کمونيسم، ضديت با کمونيسم و سوسياليسم و مارکس و طبقه کارگر. برويد پشت دانشگاههايشان را ببينيد، ضديت با سوسياليسم و کمونيسم و مارکس و طبقه کارگر. اين اساس وجودى نهادهاى فرهنگى و روبنائى اين جوامع، اساس اشکال حکومتى آنها است. اساس وجود يا عدم وجود دمکراسى يا ديکتاتورى در اين کشورها هم همين است. اين تمام قضيه است. اصل قضيه است. و گرايش کمونيسم کارگرى در اين اصل قضيه - يعنى در اين روياروئى طبقه کارگر با بورژوازى - است که مکان تعيين کننده و زنده اى دارد.


و بالاخره به اين نکته ميرسيم که مارکسيسم چيزى جز خودآگاهى اين گرايش نبوده است. ببينيد انگلس در مقدمه مانيفست کمونيست چه ميگويد. ميگويد از ما ميپرسند چرا اسم مانيفست کمونيست را برگزيده ايد؟ چرا اسم اين بيانيه مانيفست سوسياليست نيست؟ انگلس ميگويد سوسياليسم در آنموقع يک چيز معينى بود، نمايندگانى داشت، آن جريان محترم بورژوائى بود که ميخواست جامعه بورژوائى را اصلاح بکند، اوضاع رقت انگيز طبقات فرودست را بهبود ببخشد براى اينکه اتفاقا سرمايه سرکار بماند. در مقابل اينها کارگرانند. اينها يک نوع سوسياليسمى را آورده بودند (که اسم ميبرد از شخصيتها و متفکرينش. وايتلينگ در آلمان، کابه در فرانسه و غيره) که نخراشيده و نتراشيده عليه مالکيت بورژوائى قد علم کرده بودند. ما وقتى حرفهايمان را نگاه کرديم، ديديم بايد عنوان اين جنبش را روى آن بگذاريم. اين بيانيه فقط ميتواند اسمش کمونيست باشد. ميگويد اينها بخودشان ميگفتند کمونيست در نتيجه ما هم اسم اين مجموعه ديدگاه و تئورى و نگرش را کمونيسم گذاشتيم. بعبارت ديگر مارکسيسم اصلا خودش را بعنوان خودآگاهى و عاليترين سطح بيان اين گرايش اجتماعى معرفى ميکند. مانيفستى که صادر ميکند، ميگويد مانيفست اينهاست. مانيفست اين گرايش اجتماعى فى الحال موجود است. حالا ديگر با مارکسيسم اين جنبش به يک مبناى نظرى محکم دست يافته است.
انگلس ميگويد در مقطع انتشار مانيفست سوسياليسم اقلا در قاره اروپا کاملا محترم بود در صورتيکه کمونيسم کاملا برعکس آن بود. کمونيسم کارگران بود. در مقابل سوسياليسم طبقات تحصيلـکرده بورژوا. کمونيسم سخن آن بخش طبقه کارگر بود که بازسازى راديکال جامعه را طلب ميکرد، ميگفت که انقلاب سياسى فقط کافى نيست و بايد يک انقلاب اجتماعى صورت بگيرد. اين بخش خود را کمونيست ميناميد. و حتى ايده انقلاب اجتماعى کمونيستى را طرح ميکرد. مارکسيسم بر اين مبنا حرف ميزند. بنابراين اين مانيفست کمونيست است بخاطر اينکه با سوسياليسم، که مشخصه سوسياليسم بورژوائى است، مرزبندى بکند و خود را بعنوان کمونيست، بعنوان مدافع سوسياليسم کارگرى متمايز کند.


کمونيستها در آن زمان کارگران بودند. اکنون صد و سى و چند سال از مانيفست کمونيست گذشته است و کمونيسم عملا موجود ديگر مشخصه کارگران نيست بلکه حالت همان سوسياليسمى را پيدا کرده که مارکس زمان خودش از آن حرف ميزد، متعلق به بورژواهاست. بنابراين ما کلمه کارگرى را به آن اضافه ميکنيم و ميگوئيم "کمونيسم کارگرى" براى اينکه ما را برگرداند درست بر سر اين موقعيت اجتماعى که انگلس از آن سخن ميگفت. به اين ترتيب اگر بخواهم مانيفست کمونيست را دوباره چاپ کنم، نامش را ميگذارم مانيـفـست کمونيست کارگرى. منتهى بعدا توضيح ميدهم که اين مانيفست صد و سى سال قبل کمونيسم کارگرى است و کمونيسم کارگرى امروز به يک تبيين جديدى از جهان امروز احتياج دارد. و بايد براى جهان امروز خط مشى تعيين کند.

مبانى و چهارچوب سيستم فکرى مارکسيسم

بهرحال اين من را به اين بحث ميرساند که کمونيسم کارگرى بعنوان يک ديدگاه، بعنوان يک جهان نگرى و يک دستگاه فکرى چيست؟ فکر ميکنم تا همينجا جواب اين سوال را داده ام: کمونيسم کارگرى مارکسيسـم است. بعنوان يک دستگاه فکرى، جامع و فراگير است، زيرا همان مارکسيسم است و مارکسيسم جامع و فراگير است. به اين اعتبار، گرايش کمونيستى کارگرى، ديدگاه کمونيسم کارگرى، از نظر تئوريکى، ارتدکسى مارکسيسم را تاکيد ميکند و بر صحت مارکسيسم پافشارى ميکند و تنها چيزى که من اينجا اضافه ميکنم اينست که کمونيسم کارگرى ميکوشد اين مارکسيسم را در انتهاى قرن بيستم بکار ببندد. به تغييرات عينى در جامعه و در جنبش سوسياليستى نگاه ميکند و اينها را در سيستم خودش دوباره بررسى ميکند و پاسخ ميدهد. بايد بدهد. اين ميشود کمونيسم کارگرى که ما الان مطرح ميکنيم در تمايز با ساير سوسياليسم غير پرولترى. با سوسياليسم غير کارگرى. دستگاه فکرى کمونيسم کارگرى، مارکسيسم است در تلاقى زمانى خودش، آخر قرن بيستم. مارکسيسمى است که مانيفست کمونيست پرچمش را بلند کرده است.


وقتى اين را ميگوئيم بعضى ممکن است بگويند که جريان مارکسيسم انقلابى ايران هم همين را ميگفت. تاکيد بر صحت و اصوليت مارکسيسم. در پاسخ به اين نکته من خودم را موظف ميدانم بهرحال يک مقدار راجع به مارکسيسم حرف بزنم، راجع به کمونيسم کارگرى حرف بزنم و در تبيينش از اقتصاد، فلسفه. درباره تئورى سوسياليسم مارکس و تبيين مارکس از سوسياليسم نکاتى را بگويم تا مارکس را آنطورى که اين جريان ميخواهد بشناساند، آنطور که کمونيسم کارگرى ميخواهد بشناساند، اينجا مطرح کرده باشم و درعين حال دوباره نشان بدهم که اين مارکسيسم تئورى کمونيسم کارگرى است.


در اينجا من نميخواهم، مثلا وقتى از فلسفه مارکسيستى حرف ميزنم، سخنرانى اى درباره فلسفه مارکسيستى بطور کلى کرده باشم. من ميخواهم در فلسفه مارکسيستى، جوهر طبقاتى آنرا توضيح بدهم، در نقد اقتصاد سياسى مارکس، جوهر طبقاتى اش را توضيح بدهم، و در تئورى سياسى و همينطور تبيين مارکس از سوسياليسم، جوهر طبقاتى اش را توضيح بدهم و بالاخره اين را بيرون بکشم که چرا اين تئورى واقعا تئورى يک موجوديت و يک عنصر اجتماعى يعنى طبقه کارگر است و نه برعکس. يعنى يک تئورى اى که فقط بدرد کارگر ميخورد. ميخواهم نشان بدهم مارکسيسم تئورى اى است که بنياد اثباتى خودش به مثابه يک تئورى، وجود و پراتيک يک موجوديت اجتماعى - طبقاتى مشخص يعنى طبقه کارگر است.


اجازه بدهيد با چند نکته پيرامون فلسفه مارکسيسم شروع کنم. همه ميدانيم و تکرار ميکنيم که مارکسيسم ماترياليسم است. يعنى تقدم ماده بر ايده و جهان عينى بر جهان ذهنى و غيره. و باز همه ميدانيم که مارکس فقط اينرا نگفته و يک لغت ديالکتيکى ميگذاريم سر اين ماترياليسم و خودمان را از يک عده ماترياليست ديگر تفکيک ميکنيم. اين ديالکتيک، که محور نقد مارکس به ماترياليسم زمان خودش و پيش از خودش است چيست، جوهرش چيست؟


مارکس اينرا در نقد فوئرباخ توضيح ميدهد و من مشخصا ميخواهم به دو نکته در اين نقد (نقد مارکس خيلى وسيع و جامع است) اشاره بکنم. ماترياليسم قبل از مارکس، جهان عينى برايش مقدم است. عينى وجود دارد و ذهن انسان بعنوان آگاهى، بعنوان آگاهى انسانى در مقابلـش قرار ميگيرد و آنرا منعکس ميکند. اولين اختلاف مارکس با اين ماترياليسم اين است که اين بيان صحيح نيست. "ذهن" نه فقط جهان عينى را منعکس ميکند، بلکه تغييرش هم ميدهد. به اين ترتيب اين طرف قضيه هم، خودش به عنصر فعاله اى در رابطه با اينکه عينى اساسا چى هست، و چرا چنين است که هست، تبديل ميشود. عينى يک چيز داده شده از پيشى نيست، که ذهن فقط آينه اى جلوى آن باشد. بلکه اين عنصر ذهنى، عنصر فعاله تغيير است. بنابراين مارکس مقوله پراتيک را مطرح ميکند. مارکس ميگويد براى شما باغهاى انگور فلانجا يک عينيتى است که ذهن بشر آن را منعکس ميکند. اما روز خودش اين باغها محصول کار آدمهايى بوده است. هر چيزى که شما عينيت آن را ميبينيد، حاصل يک پروسه تغيير توسط عنصر آگاه و فعال در آن است. بنابراين اولين چيزى که مارکسيسم و ماترياليسم مارکس را از ماترياليسم هاى قبل از خودش جدا ميکند مقوله پراتيک است. مارکس در ايدئولوژى آلمانى و در نقد فوئرباخ حتى يکجا کمونيسم و "ماترياليسم پراتيک" را مترادف هم بکار ميبرد و از "ما کمونيستها، يعنى ماترياليستهاى پراتيک" حرف ميزند.


بنابراين اولين مقوله پراتيک است. اولين نقطه جدل مارکس با فوئرباخ بر سر مقوله پراتيک و رابطه حقيقت با پراتيک است. اينکه يک چيزى حقيقت دارد يا نه در خودش معلوم نميشود. با پراتيک کردن آن امر بايد حقيقتش را اثبات کرد. اثبات، يک امر پراتيکى است. بهرحال پراتيک اولين وجه تمايز است. ولى پراتيک چـه چيزى؟ اين سوالى است که بخصوص به بحث ما مربوط ميشود.


نقطه اختلاف دوم مارکس با فوئرباخ بر سر انسان است. پذيرفتيم که انسان با پراتيک خودش جهان عينى را تغيير ميدهد. اما اين انسان خودش چيست؟ اختلاف مارکس با فوئرباخ اينست: مارکس ميگويد انسان براى فوئرباخ پديده اى مجرد و طبيعى و غريزى است در صورتيکه انسان يک پديده اجتماعى است. فوئرباخ ميرسد به ذات انسان. بهرحال در فلسفه فوئرباخ در مقابل آن جهان عينى انسانى وجود دارد که آن را منعکس ميکند و بايد تعريف نمونه وارى از آن انسان کرد. بايد با ذات خودش آنرا توضيح داد. ماترياليسم مکانيکى مجبور است اين کار را بکند، پديده ها را با ذات خودشان توضيح بدهد. مارکس اينکار را نميکند. مارکس ميگويد اين ذات انسان خودش حاصل يک موقعيت بيرون از خودش است. بنابراين مارکس در مقابل انسان طبيعى و ذاتى فوئرباخ، انسان اجتماعى را مطرح ميکند. ميگويد انسان چيزى نيست جز محل تلاقى روابط اجتماعى اى که بر او ميگذرد. اين پديده در مقابل جهان عينى قرار گرفته و اين جهان روى او تاثير ميگذارد. انسان براى مارکس يک مقوله اجتماعى است، حاصل جامعه است و در هر مقطع حاصل برآيند روندهاى اجتماعى است که بر آن انسان ميگذرد. بنابراين آن انسانى که بقول فوئرباخ دارد جهان عينى منعکس ميکند براى فوئرباخ يک موجوديت بيولـوژيکى است با حواس معين و غرايز معين و حسيات معينى در قبال دنياى بيرون از خودش. اما براى مارکس فشرده اى از جامعه زمان خودش است و محصول موقعيت اجتماعى اى که در آن قرار گرفته است. اينجاست که مقوله اجتماع وارد تبيين مارکس ميشود. اجتماع از همان اول در تعريف انسان وارد مارکسيسم ميشود. اينطور نيست که بدوا انسان را داريم و سپس ميائيم تا راجع به اجتماع و شيوه توليد و غيره حرف بزنيم. اجتماع مقدم بر انسان در تعريف خود مقوله انسان وارد تحليل مارکس ميشود. ولى اين هنوز تمام بحث نيست. در قدم بعد بايد پرسيد مارکس اجتماع را چـگونه تعريف ميکند؟ بايد سراغ ايدئولوژى آلمانى رفت و ديد که مارکس اجتماع را چگونه تعريف ميکند. براى مارکس اجتماع جمع عددى افراد نيست که با هم توافق کرده اند کنار هم زندگى و کار کنند - درسى که علوم سياسى بورژوائى ميدهد، "جامعه ناشى از قرارداد دستجمعى يک عده آدم است که با هم تصميم گرفته اند خيابان بسازند، حقوق همديگر را رعايت کنند، و تقسيم کار کنند"- مارکس در ايدئولوژى آلمانى ميگويد قبل از اينکه جامعه اى بخواهد باشد بايد انسانش زنده باشد و خودش را بازتوليد بکند. مارکس فورا مساله را به توليد و بازتوليد ربط ميدهد. بنابراين از پايه هاى بنيادى جامعه حرف ميزند که اساسش توليد است. بنابراين وقتى ميگوئيم انسان خصلت اجتماعى دارد، خيلى سريع معلوم ميشود که در پشت تمام اين خصلت اجتماعى، مناسبات توليدى زمان آن انسان است که مهم و تعيين کننده است. بنابراين براى مارکس جامعه معنى جامعه شناسانه ندارد بلکه بلافاصله در زيربناى خود معنى توليدى و اقتصادى پيدا ميکند. رابطه زيربنا و روبناى اجتماعى را هم البته مارکس توضيح ميدهد (که اين اينجا به معنى اخص کلمه به بحث ما مربوط نيست).


ولى هنوز اينهم پايان کار نيست. توليد چيست؟ توليد چه چيزى را بما ميگويد؟ و اينجاست که مفهوم طبقه بعنوان جزء لايتجزاى پروسه توليدى جامعه در هر مقطع، همانجا وارد تعريف انسان ميشود. بنابراين در فلسفه مارکسيستى، شروع، حتى شروع دريافت و فهم، شروع اينکه کسى بفهمد چه چيزى حقيقت است، شروع اينکه اصلا بشود از فلسفه حرف زد، شروع اينکه اصلا بشود فلسفه اى داشت، طبقه است. در تئورى مارکسيستى طبقه حتى مقدم بر ادراک وارد سيستم ميشود. طبقه همراه فلسفه مارکسيستى آمده. اينطور نيست که طبقه مقوله و دسته بندى اى است که بعدا انسانها در آن جاى ميگيرند و دسته بندى ميشوند. براى جامعه شناسى بورژوائى اينطور هست، از انسانهاى مجرد شروع ميکند و سپس با جمع زدن انسانها و افراد به جامعه ميرسد و با دسته بندى انسانها به مقوله طبقه و طبقات اجتماعى. براى مارکس اگر مفهوم طبقه را نياوريد فلسفه اش براى توضيح جهان پيرامون خودش همين اول اشکال پيدا ميکند. فلسفه اش اشکال پيدا ميکند چون خودش مدعى است که انسان محصول روابط اجتماعى است، خودش معتقد است اين روابط اجتماعى طبقاتى است. تازه اين انسان محصول روابط اجتماعى و محصول روابط طبقاتى بگذاريد جلو عينيت اجتماعى تا ببينيد پراتيکش چيست و حقيقت چيست و غيره. بنابراين در تلقى مارکس از انسان، طبقه وارد ميشود. در تلقى مارکس از پراتيک طبقه وارد ميشود، در تلقى مارکس از ماترياليسم طبقه وارد ميشود.


در قلمرو اقتصاد سياسى چطور؟ مارکس انتقادى دارد به جامعه سرمايه دارى. کتاب کاپيتال و کتابهاى ديگر اقتصادى مارکس، آموزش اقتصاد نيست. نقد جامعه بيرون از خودش است. نقد اقتصاديات آن جامعه است. نقد پايه هاى توليدى آن جامعه است که براى مارکس رکن آن جامعه است، شرط پيدايش جامعه است. نقد مارکس به اقتصاد سياسى سرمايه دارى چيست؟ باز نگاه ميکنيم و مقوله طبقه را محور اين نقد ميبينيم. اساس نقد مارکس به سرمايه دارى، تئورى ارزش اضافه و انباشت سرمايه اوست. مارکس ميگويد سرمايه ارزش خودگستر است. ارزش رشد يابنده است. اما چرا ارزش رشد پيدا ميکند. انباشت چگونه صورت ميگيرد. اين ارزش "اضافه شده" از کجا ميآيد؟ در تجزيه و تحليل اين امر مارکس فورا ميرسد به خريد و فروش نيروى کار. ميرسد به کالايى به نام نيروى کار، به وجود پديده اى به اسم کارگر در جامعه سرمايه دارى که نيروى کارش را ميفروشد. بنابراين کارگر همراه نقد اقتصاد سياسى مارکس وارد صحنه ميشود. تئورى ارزش اضافه بدون وجود مقوله کارگر بى معناست. محور انتقاد اقتصادى مارکس وجود طبقه کارگر است. وجود يک طبقه اجتماعى، توده اى از مردم، بخشى از جامعه که مجبور است نيروى کارش را بفروشد. مارکس اين طبقه را بطور عينى تعريف ميکند. بعضى ميگويند تعريف مارکس از طبقه کارگر معلوم نيست. آيا هرکس مزد گرفت، يعنى مثلا پاسبانها يا کشيشها هم کارگرند؟ نکته اينجاست که مارکس بدوا قلمرو اقتصاد را، بعنوان قلمروى که طبقات اجتماعى در آن متعين ميشوند، تعريف کرده است. براى مارکس کارگر کسى است که مزدبگير در قلمرو اقتصاد است و نه هرکسى که در ازاى کارى اجرتى ميگيرد، حال بطور قسطى، ماهانه، روزانه و غيره. قلمرو اقتصاد براى مارکس از قلمرو سياست بروشنى قابل تفکيک است. در کتاب سرمايه اينها را بروشنى ميبينيد. حلـقه هايى که مارکس را از اقتصاد به سياست و به روبناى غيراقتصادى جامعه ميرساند، همه در بحثهايش روشن است. از تقسيم کار حرکت ميکند، بعد مالکيت را توضيح ميدهد و غيره.

بهرحال کارگر يک مقوله تعريف شده عينى است و بخصوص پرولتاريا. از ١٧ سوال اصول کمونيسم انگلس ١١ تاش راجع به پرولتارياست و همه اش هم توضيح اين پديده بعنوان يک پديده عينى است. نگفته است پرولتاريا کسى است که طور خاصى فکر کند، بلکه گفته کسى است که در چه موقعيت عينى اقتصادى معينى قرار دارد. و اين موقعيت عينى قابل تبيين است.


در عرصه مبارزه سياسى و باصطلاح نگرش مارکس به تاريخ هم به همين ترتيب جايگاه محورى طبقه را ميبينيم. مبارزه طبقاتى و مقدرات اين مبارزه طبقاتى هم باز محور نگرش مارکس به تاريخ و سير تحول جامعه است. نگرش مارکس به مقوله دولت و پيدايش دولت مفهوم طبقه را در بطن خود دارد. پيدايش دولت نتيجه پيدايش مقوله اضافه محصول است. يعنى محصولى اضافه بر آنچه توليد کننده مـستقيم بايد مصرف کند تا بتواند از نو کار و توليد کند. تا وقتى جامعه بشرى اضافه محصول ندارد و هرکس هرچه را درآورده بايد درجا مصرف کند تا بتواند زنده بماند و برود يک چيز ديگرى گير بياورد و بخورد، دولتى هم در کار نيست. کارى برايش وجود ندارد. دولت مال وقتى است که بخواهند يک چيزى را از دست کسى در بياورند. و بايد بطور عينى چيزى اضافه باشد تا بتوان آن را از دست توليد کننده درآورد بى آنکه او نابود شود و توليد متوقف شود. يعنى در مقياس تاريخى براى آن عده، براى آن توده کار کننده، بعد از گرفتن بخشى از محصول کارشان هنوز يک چيزى بماند که بتوانند زنده بمانند. ميشود يک عده را کشت و همه چيز را از دستشان درآورد ولى دولت بعنوان پديده اى در يک جامعه پابرجا، متکى بر اضافه توليد است. دولت جامعه بورژوائى، واقعيتى است متکى بر ارزش اضافه، به شکل مشخص اضافه توليد مازاد بر مصرف توليد کننده مستقيم يعنى کارگران. دولت در تبيين مارکسيستى، دولت يک طبقه است. دولت اساسا بعنوان يک پديده طبقاتى در مارکسيسم تعريف ميشود. در تئورى مارکسيستى ماحصل اين مبارزه طبقاتى نهايتا به پيدايش يک دولت طبقه کارگر ميرسد -بعنوان مقدمات گذار از يک جامعه اى که طبقات و دولت در آن وجود دارد به جامعه اى که در آن طبقات و دولت نيست. مارکس ديکتاتورى طبقه کارگر را مطرح ميکند.


هدف اين جنبش، هدف اين تاريخ و جهت اين تاريخ که اساس آن مبارزه طبقات است چيست؟ اگر تاريخ قانونمند است، جهت آن چيست؟ اين ما را ميرساند به تيتر بعدى. مارکس و سوسياليسم مارکسيستى. خيلى جالب است. من ميگويم بيائيد بنشينيم و کلاهمان را قاضى کنيم و ببينيم امروزه به چى چيزهايى سوسياليسم ميگويند. ولى مارکس خيلى روشن حرف ميزند. مارکس دهها بار در مانيفست کمونيست و متون ديگر از اين حرف ميزند کمونيستها با لغو مالکيت خصوصى بر وسائل توليد مشخص ميشوند. کمونيستها با نابودى مالکيت بورژوائى مشخص ميشوند. کمونيستها با لغو کار مزدى و بردگى مزدى مشخص ميشوند. يعنى ماحصل اين مبارزه طبقاتى، پيروزى اين مبارزه طبقاتى، در لغو يک سيستم ملکى است (که با توجه به آنچه گفتم بايد روشن باشد که چه ربط دقيقى با تبيين اجتماعى و فلسفى مارکس دارد). بايد آن مناسبات توليدى اى را دگرگون کرد که بشر را در آن موقعيت قرار داده است. بنابراين انقلابى که مارکس از آن حرف ميزند، يک انقلاب سياسى ساده نيست، بلکه انقلابى است که در زيربناى اقتصادى جامعه دست ميبرد و مالکيت خصوصى بر توليد و همراه با آن نفس بورژوا بودن و پرولتاريا بودن را برمياندازد. هيچ جا مارکس از اين تخفيف نداده است. هيچ جا وظيفه اى کمتر از اين براى انقلاب کمونيستى تعريف نکرده است. البته سوسياليسم بورژوايى هم خواهان تحولات و تغييرات اقتصادى است. اما ابدا به اين قائل نيست که اين تغيير اوضاع اقتصادى بايد متضمن لغو مالکيت بورژوائى بر توليد و لغو کار مزدى باشد و گرنه چيزى جز اصلاحات ادارى نخواهد بود. مضمون اقتصادى انقلاب اجتماعى براى مارکس خيلى روشن و تعريف شده است و آن لغو مالکيت خصوصى بر وسائل توليد و لغو سيستم کار مزدى است. پايان وضعيتى که در آن بخشى از جامعه براى بقاء نيروى کار کردنش را به ديگرى ميفروشد.


بنابراين از نظر خصلت انقلاب مورد نظر مارکس، سوسياليسم مارکس، باز مقوله طبقه کارگر و وجود عينى طبقه کارگر امرى محورى است قرار است موقعيت اين طبقه تغيير کند. اينجا منظورم از نظر رفاهى و مصرفى و امثالهم نيست. بلکه از نقطه نظر مکان اجتماعى اش است. جامعه نبايد به طبقات تقسيم شود. وجود يک طبقه اى از مردم که مجبور است نيروى کارش را بفروشد. تا بتواند زندگى کند نبايد وجود داشته باشد. سوسياليسم مارکس حاصل يک انقلاب کارگرى است.


بنابراين ما اينجا به روشنى يک نقد کارگرى را مى بينيم. اينطور نيست که يک دستگاه فکرى خيرانديش آمده در جامعه با چراغ قوه دنبال يک قشر اجتماعى بدرد بخور براى انقلاب گشته و کارگر را پيدا کرده است، بدوا سوسياليسم را ميخواسته و حالا آمده است ببيند کدام طبقه ميتواند اينرا به سرانجام برساند و عامل اجرايى اين سوسياليسم باشد. برعکس است، اين يک جنبش اجتماعى است که دارد به زبان تئورى حرف ميزند نه برعکس. تئورى نيست که مابه ازاء اجتماعى خود را يافته است، خود آن کارگر است که در اين تئورى دارد حرف ميزند و تمام اهميت مارکسيسم در اين است که وقتى خوب ميخوانيدش مى بينيد خود کارگر است که دارد حرف ميزند. فلـسفه اش را نميتواند بدون فرض موجوديت خودش بيان کند. در تئورى مارکسيسم کارگر هيچ جائى در هيچ مرحله اى از تحليل نيست که وارد بشود، از ابتدا حضور دارد، تحليل دهنده است. اينطور نيست که تئورى را ساخته باشيم و حال بيائيم پيگيرترين فلان و بهمان را تعيين کنيم و ببينيم طبقات اجتماعى کجا هستند و بگوئيم آها کارگر، پيگيرترين دمکرات. کارگر، پيگيرترين عدالتخواه اجتماعى. کارگـر، پيگيرترين مبارز راه رهائى زن. کارگر، پيگيرترين مدافع فلان امر است. صحبت اين نيست که يک مکتب فکرى دارد اقشار اجتماعى مورد نظرش را انتخاب ميکند يا جائى قضاوتش را راجع به جامعه ميگويد، برعکس اين قضاوت بخشى از جامعه است راجع به فلسفه، قضاوت بخشى از جامعه است راجع به تئورى. قضاوت بخش معينى از جامعه است راجع به همه اينها و راجع به آينده جامعه. تمام زيبائى و اهميت مارکسيسم اينست. و بنظر من باز ايجاب ميکند که کسى که مانيفست کمونيست را ميخواند، اول اسمش را خط بزند و بنويسد مانيفست کمونيست کارگرى. چون در هيچ جائى در بحث مارکس موجوديت طبقه اثبات نميشود، بلکه فرض گرفته ميشود، هيچ کجا منافع طبقه اثبات نميشود، بلکه فرض گرفته ميشود، و هيچ جا براى حقانيت و مشروعيت اين منافع استدلال نميشود، بلکه فرض گرفته ميشود. اينکه طبقه کارگر بايد آزاد بشود، فرض گرفته ميشود. استدلال بر نميدارد. سوسياليسم بورژوائى ميگويد آخر درست نيست که جامعه به فقير و غنى تقسيم شده باشد و از اينجا رهسپار حمايت و کمک به اقشار محروم ميشود. در مارکسيسم اصلا حرف بر سر اين نيست. اين تئورى، اين فلسفه، کلام کارگر است. نه بعنوان اشخاص معين، بلکه بعنوان طبقه مزدبگيرى که چنين جامعه اى را نميخواهد. مارکسيسم متن و محتواى اعتراض يک طبقه اجتماعى است. کارگر را از مارکسيسم بگيريد، هيچ چيز از اين دستگاه فکرى نميماند. چنين نيست که اگر کارگر را از مارکسيسم گرفتيم و مارکسيسم به يک تئورى فاقد عامل اجرايى تبديل ميشود، به يک تئورى غيرقابل کاربست تبديل ميشود. مقوله کارگر را از مارکسيسم بيرون بکشيد، هيچ تئورى اى بجا نميماند. هيچ تبيين فلسفى اى بجا نميماند. هيچ نقدى به فلسفه پيش از خودش باقى نميماند. تئورى نقد اقتصاد سياسى بجا نميماند. هيچ چيز بجا نميماند که بخواهيد بکارش ببنديد يا نه. کارگر را اگر از مارکسيسم بيرون بکشيد، مارکسيسم باقى نميماند. مثل اين ميماند که بخواهيد بورژوازى را بيرون بکشيد و هنوز تئورى ليبراليسم بدهيد. همانقدرى که در ليبراليسم، در محافظه کارى، در فاشيسم، وجود اجتماعى بورژوازى فرض است و بهيچوجه مورد بحث قرار نميگيرد، هيچوقت حالت نبودش در نظر گرفته نشده، در مارکسيسم وجود اجتماعى کارگر فرض گرفته ميشود و هيچوقت مورد بحث نيست. عکسش در نظر گرفته نشده. اگر در جامعه اى کارگر وجود ندارد، حتما سرمايه دارى هم نيست و مارکسيسم هم همراهش نيست. ولى اگر يک جا راجع به سرمايه دارى حرف ميزنيم، آنوقت ديگر اين رسما کلام فلسفى و سياسى و اقتصادى و اجتماعى کارگر در اين جامعه است.


بنابراين، بعنوان يک دستگاه فکرى، مارکسيسم دستگاه فکرى کارگر است نه دستگاه فکرى مربوط به کارگر. نه تئورى انقلاب بـراى کارگران، بلکه تئورى کارگران براى انقلاب. نقش مرکزى کارگر در مارکسيسم از مقولاتى نظير عدالت اجتماعى، ترقى، رشد نيروهاى مولده و غيره، استخراج نشده. مثل اينکه "براى رشد اجتماعى، کارگران بايد انقلاب کند"، "براى رشد اجتماعى، کارگر بايد پا به صحنه بگذارد". "براى عدالت اجتماعى، کارگر بايد رهبرى جنبش را بدست بگيرد". هيچ جا مقوله کارگر خصلت اشتقاقى نسبت به مقوله اى پيش از خود، مقدم بر او، مثل عدالت، برابرى و امثال اينها ندارد. برعکس است. اين مقوله کارگر، يعنى جامعه مبتنى بر کار مزدى کارگر، است که برابرى را معنى ميکند، عدالت را معنى ميکند، توسعه و ترقى را معنى ميکند و معنى واقعى جامعه و تاريخ را معنى ميکند.


به اين ترتيب، مارکسيسم بنا به تعريف، به تعريفى که خود در اساس جهان بينى اش از خود بدست ميدهد، يک نگرش و سيستم فکرى کارگرى است. و فقط با دست بردن در بنيادهاى اساسى اش ميتوان کاربستى غير از پرولترى بودن و کارگرى بودن به آن داد. و اين همان اتفاقى است که عملا در طول صد سال اخير صورت گرفته است. مارکسيسم بدلائل معين توسط جناحهايى از خود طبقه بورژوازى بدست گرفته ميشود. براى مثال جناح چپ بورژوازى از مارکسيسم بعنوان تئورى اى براى عمل سياسى قهر آميز استفاده ميکند، بعنوان تئورى اى براى بسيج طبقه کارگر در خدمت امر سياسى اش استفاده ميکند. آن بخشى از بورژوازى که ميخواهد براى تغيير مورد نظرش توده محروم در جامعه را بسيج بکند، ناگزير به مارکسيسم متوسل ميشود. به اينها بعدا ميرسيم. اما نکته اينجاست که اين انتقال مارکسيسم از جنبش طبقه کارگر به جنبشهاى مختلف بورژوايى بدون تجديد نظر در اين سيستم و اين انديشه و بدون تحريفات ممکن نيست و تصرف مجدد مارکسيسم بوسيله جنبش سوسياليستى طبقه کارگر هم بدون اعاده احکام مارکسيسم ممکن نيست. اينجاست که ايدئولوژى و تئورى جايگاهشان را براى ما دوباره پيدا ميکنند. ما طرفدار ساختن احزابى که متوليان آستان قدس تئورى باشند نيستيم، ولى بعنوان احزاب کارگرى شديدا به ارتدوکسى مارکسيسم و تمام صحت تئوريکى مارکسيسم احتياج داريم.

نقد کمونيسم کارگرى از سوسياليسم واقعا موجود

ادعاى ما مبنى بر اينکه کمونيسم کارگرى يک دستگاه فکرى جامع است، يک جهان نگرى جامع است، ادعائى نيست درباره آنچه که من ميگويم. صحبت بر سر جامعيت کمونيسم کارگرى بعنوان ديدگاه و نقد طبقاتى اى است که مارکس تبيين ميکند. اين ديدگاه طبقاتى وجود دارد. آنچيزى که وجود ندارد، اين است که اين ديدگاه طبقاتى آخر قرن بيست حرف بزند. ولى باز تازه نقطه حرکت ما اين نيست. نقطه حرکت ما اينست که کمونيسم کارگرى به مثابه يک جنبش اجتماعى بهرحال وجود دارد و وقتش شده که اين انديشه و اين سيستم فکرى جنبش خود را از دست بورژوازى بيرون بکشيم. تا آنجائى که از تاريخ احزاب کمونيستى حرف ميزنيم، حزب کمونيستى کارگرى به اين ترتيب پيدا ميشود که جنبش سوسياليستى طبقه کارگر، جنبش اجتماعى طبقه کارگر، پرچم مارکسيسم را بلند کند. از موضع انسانهائى در درون جنبش اجتماعى بايد رفت سر اين مساله. و پرچم مارکسيسم را نميشود بلند کرد بدون نقد کمونيسم واقعا موجود.


گفتم که کمونيسم کارگرى همچنين نقدى است بر سوسياليسم عصر خويش، نقدى است از سوسياليسم واقعا موجود. آنچه من خواستم اينجا نشان بدهم اين است که کمونيسم کارگرى، مارکسيسم است و مانيفست اش داده شده است. در زمان خودش بعنوان نقد سوسياليسم موجود عروج کرد و در زمان فعلى هم بايد بعنوان نقد سوسياليسم موجود قد علم کند. اين ديدگاه ميخواهد سوسياليسم و کمونيسم موجود را دقيقا سر جاى خودش قرار بدهد. ولى اين کار را فقط وقتى ميشود کرد که اين نقد واقعا پرچم جنبش اجتماعى اى باشد که ميتواند اين نقد را بکند. همانطور که زمان مارکس واقعا چنين بود.


اينجا فقط اين را يادآورى کنم که سوسياليسم عملا يا واقعا موجود معمولا در ادبيات بخصوص طيف پروروس به سوسياليسم اردوگاهى ميگويند، من در اينجا اين را به اين معنى بکار نميبرم. من منظورم هرنوع تحزب و تشکل کمونيستى است که تا اين لحظه داريم راجع به آنها حرف ميزنيم. منظورم کمونيسمى است که من آنرا غيرکارگرى ميدانم.


بهرحال، مارکس هم سوسياليسم و کمونيسم خودش و مانيفست کمونيست را در تقابل با سوسياليستهاى ديگرى مطرح کرد. شما مانيفست کمونيست را باز بکنيد. فصل اولش، بعد از آن شبح (که قطعا يک تبيين اجتماعى از شبح بايد داشت)، وارد فصل پرولترها و بورژواها ميشود. و بعد آخر کتاب، به سوسياليسمهاى ديگر ميرسد. ادبيات سوسياليستى و کمونيستى. مارکس اينجا دسته بندى جالبى دارد، هرچند که اوضاع و احوال اجتماعى آنموقع با امروز خيلى فرق دارد، با اينحال من فکر ميکنم توجه به اين فصل از مانيفست کمونيست به ما و به درک موقعيت امروز ما کمک زيادى ميکند.


مارکس سوسياليسم زمان خودش را بغير از کمونيسمى که خودش از آن حرف ميزند سه دسته ميکند. اين سه دسته عبارتند از اول، سوسياليسم ارتجاعى. اين سوسياليسم ارتجاعى را بر دو بخش تقسيم ميکند: سوسياليسم فئودالى و سوسياليسم خرده بورژوائى. سوسياليسم فئودالى سوسياليسم اريستوکراسى و اشرافيتى است که در مقطع عروج بورژوازى با استناد به مشقات کارگران در کارگاهها و غيره، شروع به تخطئه و نقد بورژوازى و جامعه جديد ميکند. اعتراض ميکند که نظام بورژوايى هيچ اصول و حساب و کتابى بجا نگذاشته، همه را بکار کشيده، فقر ايجاد کرده و غيره، بورژوازى را از موضع نظام منقرض شده سرزنش ميکند. اين نوع سوسياليسم رو به عقب، معطوف به گذشته، از موضع طبقات داراى گذشته را حتى همين امروز هم در کشورهاى عقب مانده مثل ايران مى بينيم. وقتى سرمايه دارى دارد توسعه پيدا ميکند، هستند کسانى که از موضع دوران قاجاريه، شروع به انتقاد کردن ميکنند و اسم خودشان را هم سوسياليست ميگذارند! شخصيتهايش در چپ ايران خيلى ها هستند. مارکس ميگويد اينها از موقعيت گذشته به حال نگاه ميکنند و بورژوازى را از موضع آريستوکراسى فئودال نقد ميکنند منتهى به کارگر و زحمتکش آويزان ميشوند، بخشى که سابق بر اين امت خودش محسوب ميشد. يعنى اينها قيم اش بودند. در حسرت آن مناسبات سابق هستند. نقض حق قيمومت خود بر آدمها و اينکه آنها باصطلاح آزاد ميشوند که بروند در جامعه کار کنند و در ضمن مشقت بکشند، را دارد نقد ميکند و جامعه عقب مانده خودش را، رابطه ارباب - رعيتى خودش را تحت عنوان سوسياليسم ارائه ميکند. يکى از اعتراضات اين نوع سوسياليسم به سرمايه دارى اين است که "اين کارهاى شما (بورژوازى) يک توده انقلابى بوجود ميآورد". "مردم را داريد عاصى ميکنيد"، "زحمتکش هايى بوجود ميآوريد که عليه جامعه انقلاب ميکنند" و دعواى سوسياليسم فئودالى با بورژوازى اينست.


سوسياليسم خرده بورژوائى که فکر ميکنم ما بايد خيلى روى آن دقت کنيم براى اينکه شاخصهاى خيلى مشترکى دارد با شاخه هاى مهمى از شبه سوسياليسم و ضد امپرياليسم در ايران (با اينکه گفتم اوضاع و احوال اجتماعى به نسبت آن موقع اروپا تا ايران خيلى فرق ميکند)، سوسياليسمى است که از موضع اقشار در حال اضمحلال جامعه گذشته مطرح ميشود. موضع دهقانان و موضع باصطلاح صنعتگرانى که به صفوف پرولتاريا رانده ميشوند. مارکس ميگويد اين نوع سوسياليسم هم ارتجاعى است هم اتوپيک. نگرانى هاى آن بخش را در خودش دارد، نگرانى هاى بخش خرده بورژوا را در خودش دارد که دارد از بين ميرود. وقتى توصيف مارکس از اين گرايش را ميخوانيد، خيلى روشن تصويرى از آل احمدها و روشنفکران و پوپوليستهاى ضد غربى ايران جلو چشمتان ميآيد. اين نوع سوسياليسم ضد رشد اقتصادى، ضد توليد وسيع، ضد تکنيک، دلش ميخواهد مناسبات قديمى توليد نگهداشته بشود و در چهارچوب آن فعاليت بشود و غيره. در عين حال اين نقد روبه گذشته در قالب سوسياليستى عرضه ميشود و منافع اين اقشار درحال اضمحلال منفعت اجتماعى قلمداد ميشود و آب و رنگ سوسياليستى به آن زده ميشود. (آن سوسياليسم ارتجاعى از شخصيت هايش سيسموندى را نام ميبرد که اگر شما بحثهاى "دوستان مردم کيانند" را خوانده باشيد، بحثهاى نارودنيکها شبيه بحثهاى آنهاست و وقتى ميآييد در سوسياليسم خلقى مى بينيد بحثهاى خلقيون ايرانى قبل از انقلاب ٥٧ شبيه آنهاست).

ديگرى سوسياليسمى است که مارکس به آن سوسياليسم حقيقى يا سوسياليسم آلمانى ميگويد. مارکس ميگويد سوسياليسم انقلابى فرانسه ايده هايش از فرانسه به آلمان رفت ولى خود فرانسه به آلمان نرفت. آن ايده ها رفت آلمان و افتاد دست پروفسورها. دست فلاسفه، دست کسانى که دنبال تجسم خرد مطلق ميگشتند، داشتند دنبال چهارچوبى براى توجيه عظمت طلبى آلمانى و تقديس ملت آلمان و باصطلاح قدوسيت و برترى جامعه آلمان ميگشتند. دفاع از دولتهاى مطلقه پشت اين نوع سوسياليسم نهفته بود. يک نوع سوسياليسم آلمانى بوجود آمد که ديگر کارى به پرولتاريا و غيره نداشت. سوسياليسم تجسم خرد بود، يک سيستم خردمندانه بود که بايد توسط دولت پياده ميشد و اين منشا يک نوع سوسياليسم ارتجاعى از بالاست . مارکس ميگويد پايه طبقاتى اين نوع سوسياليسم هم خرده بورژوازى است.


سوسياليسم ديگرى که مارکس مطرح ميکند، سوسياليسم محافظه کار يا بورژوائى است. که بخصوص از اين نظر جالب توجه است که فرقش با اشکالى که قبلا اشاره شد اينست که اين يکى در چهارچوب سرمايه دارى از بين نميرود. در صورتيکه سوسياليسم فئودالى و خرده بورژوايى نهايتا دورانى دارند و از بين ميروند. سوسياليسم بورژوائى محافظه کار سرجاى خودش باقى ميماند و تحت شرايط جديد اشکال جديدى پيدا ميکند، موضوعات جديدى تغذيه اش ميکند ولى بنظر من اساس آن باقى ميماند و امروز اين نوع سوسياليسم را بخوبى مى بينيم. اين سوسياليسمى است که متوجه ميشود که مشکلات و مضايق زيادى در جامعه بورژوائى وجود دارد و ميخواهد اينها را از بين ببرد. کارى بکند که اقشار تهيدست، زير پا له شده، فقرزده وجود نداشته باشند. مارکس ميگويد اينها مصلحين اجتماع هستند، ميخواهند جامعه بورژوائى داشته باشند بدون پرولتاريا! ميخواهند کارى بکنند که بورژوازى بماند و سرمايه دارى سرجاى خودش باقى بماند ولى بدون پرولتاريائى که علنا در جامعه مورد استثمار قرار ميگيرد و از محصول کار خودش محروم است. ميگويد چه کسانى به اينها تعلق دارند؟ انساندوستها، مصلحين اجتماعى، کسانى که ميخواهند اوضاع بهداشت را بهتر کنند، اعضاى انجمن حمايت حيوانات و تمام اينها را مثال ميزند بعنوان کسانى که در اين دنيا يک جور سوسياليسم بورژوائى را نمايندگى ميکنند. مارکس ميگويد اصل اساسى اينها نديدن پرولتارياست، نخواستن پرولتارياست در موضع پرولتاريا، و خواست اينکه همه چيز تدريجى پيش برود. دست به ترکيب چيزى زده نشود. انقلابى صورت نگيرد. قهرى بکار نرود. بهرحال، قبلا هم گفتم يک وجهى از اين آنهائى هستند که ميخواهند انقلاب را از چشم کارگر بياندازند، چون انقلاب يک امر سياسى است در صورتيکه بايد تغييرات اقتصادى در اوضاع و احوال طبقه کارگر بوجود بيايد ولى اين تغييرات را به لغو مالکيت خصوصى، لغو کار مزدى و لغو پايه هاى اقتصادى جامعه بورژوائى نميبرند. اصلاحات ادارى، بيمه هاى اجتماعى و غيره محتواى اين سوسياليسم بورژوايى است.


سوسياليسم نوع سوم، سوسياليسم انتقادى - اتوپيک است. اينجا مارکس، اوئن و فوريه و سن سيمون را مثال ميزند. ميگويد مشکل اينها اينست که از سوسياليسم حرف ميزنند در دوره اى که کارگر بطور عينى بخش خيلى کوچکى از جامعه است و طبقه پرولتاريا توسعه نيافته است. در نتيجه اينها براى ايده آلهاى سوسياليستى شان، هيچ راه مادى پيدا نميکنند بجز اينکه بگويند اين يک طرح آرمانى و عقلايى براى تغيير جامعه است. مدلى براى زندگى بهتر است. و اين را معمولا به طبقات بالا ارائه ميکنند که بيايند و اينها را اتخاذ بکنند. اينها فشار طبقه کارگر را نشان ميدهند، فشار روزافزون طبقه کارگر را نشان ميدهند ولى خودشان اين طبقه را نمايندگى نميکنند بلکه الگوهاى سوسياليستى را بعنوان اينکه بشر ميتواند اينطورى زندگى بکند پيشنهاد ميکنند. در عين حال قهر را هم محکوم ميکنند و به آن اعتقادى ندارند. خودشان شروع ميکنند به تجربه کردن و پياده کردن اين مدلها در مقياسهاى کوچک مثل تعاونيها وغيره.


بهرحال مارکس با نقد اينها، با تفکيک کردن خودش از تمام اين جريانات، نشان ميدهد که دارد از يک کمونيسم طبقاتى حرف ميزند. و دقيقا همانطورى که گفتم انگلس، در توضيح علت اينکه اين مانيفست را مانيفست کمونيست نام ميگذارند، به وجود ديگرانى استناد ميکند که به اسم سوسياليسم حرف ميزنند و ميگويد اگر بخواهيم آن سوسياليسمى را که طبقه کارگر مطرح کرده است و کارگر را نمايندگى ميکند و کارگر دنبال آن را ميگيرد مطرح کنيم، بايد خود را کمونيست بخوانيم و نام مانيفست مان را مانيفست کمونيست بگذاريم

اين نکات در مانيفست کمونيست روشن و شفاف بيان شده است، بخصوص از نظر شناخت پيوستگى تاريخى عقايد در چهارچوبهاى اجتماعى مختلف بسيار جالب است. امروز سوسياليسم خرده بورژوائى، در کشورهاى اروپاى صنعتى ديگر بردى ندارد ولى مى بينيد که در کشورهاى تحت سلطه در چهارچوب اجتماعى ديگرى اينها وجود پيدا ميکنند. سوسياليسم بورژوائى آنموقع در دوره اى است که جامعه بورژوائى دارد سعى ميکند يک ظاهر انسانى بخودش بدهد. آن کارگاههايى که زنان و کودکان را بشدت استثمار ميکردند، بچه هشت ساله را بکار ميکشيدند، بايد جاى خودش را به يک کارگاههاى انسانى ترى با روزکارهاى تعيين شده و غيره بدهد. بايد جامعه بورژوائى بتواند بخودش احترام بگذارد. اين بحثهاى آن دوره است. اما سوسياليسم بورژوائى امروز امر ديگرى است (که به آن برميگردم) ولى شباهت پايه هاى فکرى شان را ميتوانيم ببينيم. موقعيت اجتماعى آن طبقه اى که پشت سر اين ايده هاست را ميتوانيم ببينيم. سوسياليسم خلقى ضد تکنيک و ضد-مدرنيسم ايرانى خيلى شبيه سوسياليسم خرده بورژوائى سيسموندى است که مارکس از آن حرف ميزند. ولى خوب واضح است که بايد توجه کنيم که شرايط اجتماعى تغيير کرده و اينها خاستگاههاى اقتصاد سياسى متفاوتى دارند.


کمونيسم کارگرى اى که ما امروز آنرا مطرح ميکنيم، دقيقا همين کار را ميخواهد بکند و ميخواهد بگويد که با تمام سوسياليسم هاى پيرامونش چه فرقى دارد. به اين ترتيب بحث من اين ميشود که مارکسيسم، جنبش اجتماعى و طبقاتى سوسياليسم، و به اين اعتبار تئورى مارکسيستى اى که اين جنبش بدست گرفته باشد اگر بخواهد امروز مرزبندى بکند، صد و سى سال تاريخ را بايد در خودش هضم کند. تاريخ يک قرن و بيشتر از يک قرن را بايد جواب بدهد و اين حدود و ثغورها و مرزبندى ها را با سوسياليسم هاى طبقات ديگر، در جهان معاصر، ترسيم کند و بگويد امروز راجع به بقيه گرايشات چه فکر ميکند و امروز چه بايد کرد.


اوضاع بطور عموم در سطح جهان تغيير کرده. محتواى طبقاتى و پايه هاى اجتماعى - اقتصادى سوسياليسم هاى غيرکارگرى که امروز مى بينيم متفاوت است و ما بايد اينها را بشناسيم. نکته دوم اينست که در طى يک پروسه اين کمونيسم کارگرى زمان مارکس، اسم خودش و مهر خودش را به سوسياليسم زمان خودش کوبيد. وقتى انقلاب اکتبر صورت ميگيرد، فى الحال جريان کمونيستى در مقابل سوسيال دمکراسى دست بالا پيدا کرده. تا آنجا که سوسيال دموکراسى اى که کمونيسم دوران انقلاب اکتبر از آن جدا ميشود، تنها بعدها توانست آن دامنه نفوذى را پيدا بکند که پيدا کرد. عملا در دهه دوم قرن بيست، سوسيال دموکراسى تحت الشعاع جريان کمونيستى قرار گرفت. خود بين الملل دوم که قبلا اصلا به اسم مارکسيسم تشکيل شده بود. بهرحال مساله اى که پيش ميآيد اينست که عنوان کمونيسم که براى زمان مارکس منفک کننده خصلت طبقاتى اين جنبش از طبقات ديگر بود، اکنون ديگر منفک کننده طبقات نيست. خودش به آن عنوان عمومى و مستعملى تبديل شده که براى به گرايشات اجتماعى سوسياليستى و شبه سوسياليستى گوناگونى بکار ميبرند. پس ما داريم از کمونيسم هاى داخل گيومه، کمونيسم هاى طبقات ديگر، حرف ميزنيم و بايد اينرا نشان بدهيم و بتوانيم نشان بدهيم. و بحث کمونيسم کارگرى نشان دادن اين است.


از نظر عينى هم موقعيت کمونيسم کارگرى فرق کرده. همانطور که اول بحث گفتم، امروز کمونيسم کارگرى يک واقعيت زنده است. در زمان مارکس، جنبش کارگرى کمونيستى فرانسه رهبر فکرى خودش را دارد، آلمان رهبرى فکرى خودش را دارد. امروز در قرن بيستم، جنبش کارگرى کمونيستى پرچم مارکسيسم را بلند ميکند. مارکسيسم در دل سوسياليسم و کمونيسم کارگرى جايگير شده است.


چه عواملى سرمنشاء سوسياليسم بورژوائى و غيرپرولترى زمان ماست؟ من به چند مولفه اشاره ميکنم. گفتم که مارکس معادل اينها را در دوره خودش بر شمرده بود. من منشاء طبقاتى و اجتماعى سوسياليسم هاى غيرپرولترى زمان خودمان را بحث ميکنم.


يکى از گرايشات سوسياليسم معاصر- که ادامه همان سوسياليسم بورژوائى قديم است - سوسياليسم بخشى از خود جامعه سرمايه دارى است که ميخواهد تناقضات و شکافهاى درون خود را از بين ببرد و مبارزه طبقاتى را تخفيف بدهد و جامعه با ثبات و محترمى داشته باشد. اينها اکنون ديگر کمتر به اسم مارکسيسم حرف ميزنند. خيلى کم. يعنى معمولا کسى که به اسم مارکسيسم حرف ميزند، اين گرايش را نمايندگى نميکند. اما سوسياليسم بورژوائى، ريشه هاى جديدى دارد. يکى از آنها رشد صنعتى و سرمايه دارى کشورهاى اروپاى غربى در نيمه دوم قرن گذشته و اوائل قرن حاضر است که کشمکش هاى ناسيوناليستى و جدال بر سر بازارها را در ميان آنها تشديد ميکند. و اينجا شاهد نوعى سوسياليسم هستيم که در اين جدال و رقابت، قدرت ملت خود و کشور خودش را طلب ميکند. اين را در بين الملل دوم ديديم. اصلا سوسيال دمکراسى بر سر مساله جنگ اول جهانى و موضعگيرى روى جنگ تبديل به پديده ديگرى شد. احزاب سوسيال دمکرات ماهيتا ناسيوناليست هستند. اين نوع ناسيوناليسم در کشورهاى صنعتى پيشرفته سرمايه دارى، بر مبناى پديده هايى از قبيل آريستوکراسى کار و امتيازاتى که موقعيت امپرياليستى اين کشورها را ميتواند در بازار داخلى کشورهاى خودشان براى بخشى از طبقه کارگر بوجود بياورد، ريشه نوعى سوسياليسم است. همانطور که گفتم اين گرايش ديگر کمتر به زبان مارکسيسم حرف ميزند، هرچند جناح چپ اينها هنوز به مارکسيسم متوسل ميشوند. نمونه هاى اين نوع ناسيوناليسم در پوشش سوسياليسم را در جناح چپ جنبش سوسيال دموکراسى، بعضا در چپ نو، احزاب کمونيست و بخصوص اروکمونيست در اروپاى غربى ميبينيم.


منبع بعدى سوسياليسم بورژوايى بنظر من پيامدهاى انقلاب روسيه است. (در در بولتن شوروى در اين رابطه بحث کرده ايم و من اينجا زياد وارد آن جنبه هاى بحث نميشوم) فقط اين را ميگويم که ما انقلاب روسيه را بعنوان تلاقى گرايشهاى واقعى جامعه روسيه مى بينيم يعنى کمونيسم کارگرى و ناسيوناليسم و رفرميسم بورژوازى روسيه. شکست نهائى انقلاب روسيه سرآغاز يک حرکتى ميشود که در آن مدل جديدى از سوسياليسم پا ميگيرد که اساسش ناسيوناليسم و رفرميسم و عظمت طلبى امپرياليستى کشور روسيه است. محتواى اجتماعى اين سوسياليسم، ساختن اقتصاد ملى و توسعه اقتصادى کشور عقب مانده در شکل مدل دولتى معينى است. سوسياليسم نوع روسى، يک مدل جديد و يک رگه جديد از سوسياليسم بورژوائى است که پايه اش در در قرن بيستم است. شکست انقلاب کارگرى در روسيه مبداء آن را تشکيل ميدهد. اين سوسياليسم، چهره سوسياليستى اش را در دنيا نگهداشته، چون به دردش ميخورده، توانسته بر اين مبنا يک بلوک تشکيل بدهد، توانسته در سطح جهانى عليه رقباى اقتصادى و سياسى اش قطب بندى بوجود بياورد و اينها را همه به لطف اين ادعا که اين قطب سوسياليسم است و پرچم نوع معينى از سوسياليسم را بلند کرده توانسته است انجام بدهد. الان ديگر اين وضعيت به بحران رسيده و با ظهور خط گورباچف به مراحل تعيين کننده اى در سرنوشت خود پا گذاشته است. (به اين برميگردم).


يک پايه ديگر سوسياليسم بورژوايى زمان ما توسعه اروپاى غربى بعد از جنگ جهانى دوم است. مقوله دولت رفاه مرکز تفکر اين گرايش است. يعنى تکرار مجدد آنچه که مارکس در زمان خودش ميگفت که سوسياليسم بورژوائى ميخواهد تضادها را تخفيف بدهد. منتهى اينجا يک عنصر جديدى وارد بحث ميشود. و آن مساله تخفيف بحران اقتصادى است. اقتصاد با برنامه و يا دخالت وسيع دولت در صنعت، خدمات و تنظيم اقتصاد ملى به کمک سياستهاى مالى و پولى و بودجه بندى، ادغام جنبش سنديکايى در پروسه تصميم گيرى پيرامون اداره اقتصاد بورژوائى، اينها همه ارکان سوسياليسم بورژوايى در اروپاى غربى بعد از جنگ دوم جهانى است. اين يکى از سرچشمه هاى اصلى سوسياليسم بورژوائى زمان ما است.


منشاء بعدى را بايد در کشورهاى تحت سلطه جستجو کرد. در مساله توسعه نيافتگى در کشورهاى تحت سلطه امپرياليسم. واقعيت اين است که امپرياليسم در اروپاى غربى و آمريکا يک نوع واقعيات اجتماعى و اقتصادى و فرهنگى ايجاد ميکند و در بخشهاى ديگر جهان نوع بسيار متفاوتى. در آن بخش جهان که در موضع تحت سلطه امپرياليسم قرار دارد مناسبات اقتصادى و اجتماعى به شکل ديگرى رشد ميکند، بورژوازى به شکل ديگرى رشد ميکند و پرولتاريا به شکل ديگرى رشد ميکند. ايده توسعه اقتصادى، توسعه اقتصاد خود، استقلال کشور خود، اصلاحات در کشور خود، برقرارى نوعى عدالت اجتماعى در کشور خود، صاحب اختيار شدن، صنعت داشتن و غيره، ايده هايى ريشه دار و قديمى در اين کشورهاى عقب افتاده است. در خود ايران از اوائل قرن بيست - حتى قبل از آن از دهه آخر قرن نوزدهم، بروشنى اين آرمانها و تمايلات را در ميان روشنفکران و اقشار تحصيلکرده اين جوامع مى بينيم. مارکسيسم بخصوص اينجا و در رابطه با اين آرمان بورژوازى محلى جا پيدا کرده. منتهى روشن است که اين مارکسيسم جهان سومى و يا ايرانى بايد براى انطباق با اين تمايلات غير سوسياليستى و غير کارگرى ابعاد مهمى از مارکسيسم را حذف و وارونه و تحريف کند. آنچه مسلم است اينست که در کشورهاى تحت سلطه، مارکسيسم به تئورى، ايدئولوژى و سياستى براى يک قشر اجتماعى ديگر تبديل ميشود: بورژوازى رو به رشد اين کشورها، و روشنفکران و تحصيلکرده ها و دانش آموختگان اين کشورها که ميخواهند مملکت شان را "بجائى برسانند"، بالاخره در موقعيت برابرى با اروپا و امريکاى صنعتى و پيشرفته و امپرياليست قرار بگيرند. معضل توسعه نيافتگى پشت اين مارکسيسم و پشت تمام چپ راديکال و سوسياليسم خلقى در اين کشورها نهفته است. همين ايده پشت مائوئيسم و سوسياليسم جنبشهاى چريکى آمريکاى لاتين است. يعنى آنتى کولونياليسم، آنتى امپرياليسم و معضل توسعه نيافتگى.

خلاصه کنم: روندهاى اجتماعى عينى باعث شد که مارکسيسم - که با انقلاب اکتبر بويژه به پرچم هر نوع سوسياليسم انقلابى در دنيا تبديل شد، و لاجرم سوسياليسم را با خود معنى کرد، در مراحل بعدى قدم بقدم بدست طبقات ديگرى بيفتد و بعنوان ابزار امر اجتماعى ديگرى بکار گرفته شود. جنبش سوسياليستى طبقه کارگر عملا در اين جريان خفه ميشود. مارکسيسم بعنوان يک تئورى و يک ديدگاه از اين جنبش گرفته ميشود و طبقات ديگر آنرا بدست ميگيرند. مارکسيسم کاربست اجتماعى ديگرى پيدا ميکند. مى بينيم براى مثال دارد به مساله توسعه نيافتگى کشورهاى عقب مانده جواب ميدهد، به مسائل رشد اقتصادى و شکاف طبقاتى بعد از جنگ دوم در اروپاى صنعتى و بحران دهه هاى بعد جواب ميدهد، به مساله ساختمان اقتصاد روسيه جواب ميدهد، به مساله باصطلاح ياس فلسفى روشنفکران آمريکائى و اروپائى جواب ميدهد و به مساله انتقاد از موضع دمکراتيک و انسانگرايانه نسبت به تجربه شوروى و چين و غيره جواب ميدهد. ولى مساله مبارزه طبقاتى در همين جوامع سوال اصلى روبروى اين مارکسيسم رسمى نيست. ما ديگر رگه هاى اصلى و رسمى مارکسيسم معاصر را در آن موضع طبقاتى و اجتماعى خاص نمى بينيم. بعنوان يک پديده اجتماعى، مارکسيسم ملى ميشود. توسط بورژوازى مصادره و ملى ميشود و ديگر بعنوان يک پديده کارگرى، معطوف به يک انقلاب کارگرى، عليه کار مزدى با همه جهان نگرى و تبيين طبقاتى اى که مارکس در قلب اين تفکر قرار داده بود، ظاهر نميشود. ديگر آن آرمانهاى تاريخساز و آن نقدى که بر جهان معاصر داشت و آن ماموريتى براى خود قائل بود، محو و منتفى شده است. اينجاست که بنظر من بهيچوجه مجاز نيستيم که هر جنبش و جريانى را که بخودش ميگويد مارکسيست را واقعا مارکسيست تلقى کنيم و بخشى از جنبش طبقه کارگر و يا مبارزه براى انقلاب کمونيستى بحساب آوريم. بلکه اول بايد مکان اجتماعى اش را روشن کنيم. بايد جنبشهاى کمونيستى را از اين موضع قضاوت کنيم که جنبش چه طبقاتى اند و براى چه اهدافى براه افتاده اند. و حرف من اين است که بستر اصلى کمونيسم تاکنونى، کمونيسمى است که کاربست اجتماعى اش را در ايجاد تحولاتى در محدوده خود بورژوائى يافته است و نهايتا کمونيسمى بورژوايى است. کمونيسم کارگرى ميخواهد با اين مساله مقابله کند.

چرا اينها مارکسيسم را اتخاذ کردند؟ چرا اين آرمانهاى ناسيوناليستى يا رفرميستى بورژوايى نميتوانست به اسم خودش و تحت پرچم خودش پيش برود؟ بنظر من به اين دليل که نيروى اجتماعى عظيم سوسياليسم را در مقابل خود ميبينند. نيرويى که مارکسيسم را پرچم خودش ميداند. تمام مساله اينجاست که اين قدرت طبقه کارگر و جنبش اجتماعى کارگرى براى سوسياليسم است که بورژوازى را در موارد مختلف ناگزير کرده است اميال خودش را تحت عنوان سوسياليسم پيش ببرد. جناح چپ بورژوازى که به چيزى شکوه دارد و ميخواهد نيروى کارگر را ضميمه جنبش خود کند. اين نشاندهنده نفوذ مارکسيسم و تعلق واقعى مارکسيسم به طبقه کارگر و گرايش واقعى آن طبقه به مارکسيسم است.


امروز مد است همه چيز را زير تيتر حقوق بشر بگنجانند. يا مد است هر چيز را به محيط زيست ربط بدهند. فشار اجتماعى و نگرانى پيرامون محيط زيست اينقدر قوى است که هرکسى که ميخواهد هر حرفى بزند، بايد به محيط زيست ربطش بدهد. امروز ميگويند بيکارى يکى از اشکال آلودگى محيط زيست است! شش سال پيش، مساله محيط زيست مانند امروز مساله محورى اى در صدر اخبار نبود، و لاجرم بيکارى بيکارى بود. ولى حالا حزبى پيدا ميشود بعنوان حزب محيط زيست، يکى از محورهاى کمپين اش بيکارى است چون معتقد است "اينهم يکى از آلودگيهاست. جامعه در ابعاد اجتماعى اش هم محيط زيست است، اينهم يک آلودگى اجتماعى است!" حال انگار همه مجبورند با لغات و الفاظ جنبش محيط زيست حرف بزنند. بمبهاى اتمى که بورژواها از هشتاد طرف بطرف همديگر و ما نشانه رفته اند و دود و دمى که توليدشان براه انداخته است، در ذهن مردم اين مساله را بجلو رانده است. که "بالاخره کره ارض چه ميشود"، "اين سياره محل سکونت ما چه به سرش ميآيد". اين يک نگرانى واقعى زمان ما است و همه راجع به آن حرف ميزنند. به همين ترتيب مقوله حقوق بشر مقوله اى رايج و مد روز شده است. آنکس که آزادى سياسى ميخواهد به اسم حقوق بشر حرف ميزند. تا ديروز در ايدئولوژى هاى رسمى حاکم حقوق بشر فرعى بود بر چيزهاى ديگرى ديگر. در عاليترين دمکراسى هم حقوق بشر را رعايت نميکردند. ولى حالا همه حقوق بشرى اند. هرکس هر شکوه اى دارد در چهارچوب حقوق بشر حرفش را ميزند چون امروز ميخواهند چهره انسانى به سرمايه دارى بدهند. نه فقط هر بورژواى ناراضى، بلکه قدرتهاى غربى و دولتهايى که کرور کرور انسانها را ميزنند و سرکوب ميکنند، مدافع حقوق بشر شده اند. و هر امرى را، از رقابت در توليد تا اعمال فشار سياسى بر رقبا را بعنوان بخشى از جدال برسر حقوق بشر پيش ميبرد.


مارکسيسم هم در همين وسعت و بيشتر براى سالهاى طولانى مد شد. وقتى در روسيه انقلاب شد، تا اقصى نقاط دنيا اين مارکسيسم و لنينيسم و عکس لنين و کار لنينى محبوب شد. ملک الشعراى بهار در مدح لنين شعر دارد. معلوم است جناح چپ بورژوازى و روشنفکر ناراضى و ببازى گرفته نشده چنين کشورى چه بايد بگويد. فشار مارکسيسم و کمونيسم در مقياس اجتماعى و در سطح جهانى، براى سالهاى طولانى جنبشهاى مختلف غير کارگرى را ناگزير کرده است که به آن متوسل شوند و خود را سوسياليست و مارکسيست بخوانند، بدون اينکه در اهداف و جهان نگرى کمونيسم شريک باشند و يا بر طبقه کارگر بنا شده باشند.
بنابراين بنظر من اين قابل فهم و قابل انتظار است که شاخه هاى مختلف سوسياليسم و کمونيسم زمان ما خواهان سوسياليسم به تعريف و تبيين مارکسى و مانيفستى آن نباشند. هرچند بسيارى از بخشهاى سوسياليسم بورژوائى از اسم مارکسيسم و کمونيسم استفاده ميکند اما رسما ميگويند که "ديکتاتورى پرولتاريا نميخواهم"، "جامعه اشتراکى نميخواهم"، مالکيت اشتراکى نميخواهيم، "کمونيسم با بازار و پول و بسيارى از مقولات اقتصاد سرمايه دارى سازگارى دارد".


براى اينکه اين انتقال به کمونيسم بورژوايى انجام شده باشد، يعنى به درجه اى که اين انتقال انجام شده، ميبايست در مارکسيسم بعنوان يک ديدگاه و تئورى و انديشه دست ميبردند. مارکسيسم به اين دليل تعريف شده که امرهاى اجتماعى معينى بر امر اجتماعى طبقه کارگر در صحنه جهان مقدم شده. بورژوازى توانسته دستور و اولويتهاى خودش را به صحنه سياسى جامعه و حتى به اقشار و طبقات ناراضى تحميل بکند. از يکطرف با سرکوب و از طرف ديگر با تحريف توانسته امر سوسياليسم طبقه کارگر را به حاشيه براند. در کمونيسم بورژوايى مقوله مبارزه طبقاتى با اعمال فشار براى تغييراتى در راستائى که بخشهاى مختلفى از بورژوازى پيشنهاد ميکنند جايگزين شده است. در اين شرايط سر و دم مارکسيسم هم بايد چيده بشود تا بتواند بدرد اين کار بخورد. و اينجاست که من ميگويم اين پيش افتادن و دست بالا پيدا کردن جنبشهاى اجتماعى ديگر است که باعث ميشود در مارکسيسم تحريف بوجود بيايد و اين تحريف و تجديد نظر در مارکسيسم تطبيق آن با استفاده جنبشهاى اجتماعى ديگر از آن است. نه برعکس، يعنى به اين صورت نيست که بدوا مارکسيسم از نظر تئوريک تحريف بشود و بعد جنبش پرولترى مربوطه بتدريج بورژوائى بشود. هيچوقت اين چنين اتفاقى نميافتد. جنبش پرولترى در آن کشمکش دائمى سر جاى خودش هست، مساله اين است که جنبش مدعى سوسياليسم در کشورهاى مختلف است که در آن مکان اجتماعى- طبقاتى نمانده است و در موضع اصلاح طلبى، موعظه خوانى براى جامعه سرمايه دارى و تلاش براى ايجاد تغييرات موضعى در آن قرار گرفته و به جنبش جناح چپ بورژوازى تبديل شده است.


در رگه هاى مختلف کمونيسم بورژوايى مقولات مارکسيستى زيادى مورد تجديد نظر قرار گرفته که من به برخى از آنها اشاره کوتاهى ميکنم:


مبارزه طبقاتى.مبارزه طبقاتى به مقوله عجيب و غريب و اساطيرى تبديل شده است. در تئوريهاى برخى جريانات مبارزه طبقاتى يک پديده ايده آليزه اى تصوير ميشود که هرکسى نميتواند به آن دست بزند. ظاهرا هر اعتراضى جزو مبارزه طبقاتى نيست. مبارزه طبقاتى بايد اين يا آن مشخصـات را داشته باشد و به اين يا آن حد نصابها رسيده باشد تا بتوان به آن مبارزه طبقاتى اطلاق کرد. از طرف ديگر وجود چنان درجه اى از عنصر آگاهى از "مبارزه طبقاتى" انتظار ميرود که يک ماترياليست ديگر نميتواند آن را موتور محرکه تاريخ تعريف کند. ميگويند مبارزه طبقاتى آن است که کارگر در آن از پيش بداند که هدف نهايى اش چيست، چه جامعه اى ميخواهد بياورد و چه ايسمى بايد پشت آن باشد. اما اگر بنا باشد مبارزه طبقاتى اين باشد، مارکس هيچوقت نميتوانست بگويد اين موتور محرکه تاريخ است. يا از مبارزه خلق و امپرياليسم، مبارزه بر سر استقلال و خود مختارى و عليه تبعيض نژادى يا اشغال خارجى و غيره بعنوان قلمروهايى صحبت ميشود که گويا جاى مبارزه طبقاتى نشسته است. بعضى تصور ميکنند مبارزه طبقاتى صرفا در دوره هاى خاصى و با شرط تحقق ملزومات عقيدتى و سياسى و حزبى معينى جريان پيدا ميکند. اينگونه تبيين ها تماما ناظر بر انکار وجود يک مبارزه طبقاتى دائمى در جامعه ميان طبقات اصلى، يعنى کارگر و بورژواست. اساس همه اينها باز بنحوى انکار طبقه و موجوديت و اعتراض جارى اش است. انکار جنبش سوسياليستى کارگر بعنوان يک جريان اجتماعى است و لاجرم انکار تعلق مارکسيسم به جنبش سوسياليستى و کمونيستى کارگرى است. و تمام اين تئوريها براى اينست که اين پرچم دست کس ديگرى بماند. وقتى کسى که ميگويد "اختناق نميگذارد مبارزه طبقاتى به آنصورت جريان داشته باشد، فلان و بهمان مطلق را بايد شکست و غيره" منظورش اينست که پرچم مارکسيسم بايد دست من باشد تو (طبقه) نميتوانى. الان فقط آن عده قليل از انقلابيونى که چنين و چنان ميکنند ميتوانند پرچمدار کمونيسم در جامعه باشند اين عملا مصادره ايدئولوژيکى طبقه کارگر است. با تبديل کردن مارکسيسم به چيزى که از دسترس طبقه کارگر دور است و براى او بدون واسطگى اين جنبشهاى ديگر، دست نيافتنى است، کارگر از تئورى انقلابش محروم ميشود.


پرولتاريا:خود مقوله پرولتاريا يکى از مقولات محورى اى است که در انواع کمونيسم بورژوايى مورد دست اندازى و تحريف قرار ميگيرد. پرولتاريا هم ايده آليزه شده است. براى مارکسيسم پرولتاريا يک پديده عينى و يک محصول مادى پيدايش سرمايه دارى است. وقتى اصول کمونيسم را ميخوانيد، مى بينيد انگلس در تعريف پرولتاريا دارد از يک موقعيت عينى اجتماعى حرف ميزند، اشکال توليدى ماقبل سرمايه دارى را که ميخوانيد همين را ميبينيد. ايدئولوژى آلمانى و مانيفست کمونيست هم همينطور. پرولتاريا يک پديده عينى است. آنجاست. پرولتاريا در ديدگاه چپ غير کارگرى به تجسم انسانى يک آگاهى تبديل ميشود. شايد ريشه اين روش برخورد برميگردد به مقوله خرد در فلسفه آلمانى که مورد نقد مارکس است. پرولتاريا به عامل انسانى اجراى طرحهاى اجتماعى حکيمانه و خردمندانه ويژه اى بدل شده است. عنصر و عامل انسانى اى است با چهره نورانى که قرار است پيش بينى هاى تئورى را جامه عمل بپوشاند. اما پرولتاريايى که مارکس تعريف کرد يک پديده عينى اجتماعى بود. در حقيقت مارکس پرولتاريا را تعريف نکرد، بلکه مشاهده کرد، از آن شروع کرد. اکنون در ادبيات اين نوع چپ، پرولتاريا ديگر شباهتى به آن کارگر محصول توليد بزرگ ندارد. پرولتاريا به چيزى تبديل شده که ديگر ميتواند کارگر نباشد. ميتواند هرکسى باشد، مشروط بر اينکه بخواهد عامل انسانى اين تغييرات بشود. درست است که در احزاب پرولترى افراد از اقشار مختلف عضو ميشوند. درست است که هر کمونيستى با هر خاستگاه و موقعيت طبقاتى يک عنصر شرکت کننده در مبارزه طبقاتى پرولترى است. ولى بايد بدوا تبيين اساسى و نظرى اى از پرولتاريا داشت تا به اعتبار آن بتوان حزبى را حزبى درگير در يک مبارزه پرولترى و مبارز راه انقلاب پرولترى خواند. خصلت ابژکتيو تعريف پرولتاريا، سنگ بناى درک مبارزه سوسياليستى و اهداف بويژه اقتصادى مبارزه سوسياليستى در جامعه است. اگر اين مقوله تحريف شود، آنوقت راه براى تحريف کارآکتر اجتماعى مبارزه کمونيستى و بنياد اقتصادى انقلاب کمونيستى هموار تر ميشود

تاريخ:تاريخ در کمونيسم بورژوايى تحريف ميشود. منظورم صرفا روايت هاى نادرست از رويدادها و اتفاقات گذشته نيست. منظورم تحريف ديناميسم تاريخ در جامعه معاصر است. اينکه تاريخ هر دوره را چه چيز دارد به جلو ميراند. مثلا بحث تضاد عمده و اصلى در مائوئيسم نمونه اين تحريفات است. بحث هاى مختلفى که تحت عنوان تئورى دوران و تعريف مشخصات عصر حاضر طرح ميشود که بر آن مبنا، رشد نوع معينى از کاپيتاليسم، سازش معينى ميان طبقات، قبول يک دستور بورژوايى براى توسعه اقتصاد و يا سياست و فرهنگ در جامعه توصيه و توجيه ميشود، همه اشکالى از تحريف تاريخ جارى اند. پيشبرنده تاريخ ايران، پيشبرنده تاريخ آفريقاى جنوبى، پيشبرنده تاريخ شوروى يا آمريکا و اروپا، پيشبرنده هر تاريخى مبارزه طبقات رودرروى هم است. اگر اينقدر را از مارکسيسم نخواهيم قبول کنيم پس ديگر چه چيزى از آنرا ميخواهيم قبول کنيم؟ در عصر سرمايه دارى هيچ چيز عمده تر از مبارزه طبقاتى نيست. کمونيسم بورژوايى اين را از انسان مخفى ميکنند. "حالا محور شد ساختن اقتصاد اين کشور"، "حالا محور شد استقلال از امپرياليسم"، "حالا حلقه اصلى تاريخ شد مسابقه شرق و غرب، بلوک سوسياليستى و بلوک سرمايه دارى". همه اينها يعنى اينکه بورژوازى دارد دستور تاريخ را تعيين ميکند. همه اينها يعنى تاريخ، تاريخ جدالهاى درونى طبقه حاکم است نه تاريخ مبارزه طبقاتى. و همه اينها يعنى طبقه کارگر فعلا بايد دنباله رو اين جدالها باشد. و همه اينها يعنى ساختن احزاب چپى که طبقه کارگر را به دنباله روى از اين جناحها و از اين جدالها سازمان ميدهد. و همه اينها يعنى چپ واقعا موجود.


کمونيسم و اصلاحات:يک تحريف ديگر رابطه ما کمونيستهاست با اصلاحات. رابطه کمونيسم با اصلاحات. ظاهرا چون ما انقلابى هستيم لاجرم ديگر نبايد از اصلاحات خوشمان بيآيد! و احزاب انقلابى و کمونيستى اى ساخته شده اند که در مبارزه براى اصلاح جامعه حضور ندارند! اين يکى از مضر ترين تحريفات و ضربه ها به مارکسيسم است. براى اينکه کسى که در مبارزه براى اصلاح جامعه حضور نداشته باشد، بنا به تعريف در صف مبارزه طبقه کارگر حضور ندارد. طبقه کارگر بنا به موقعيت سياسى و اقتصادى و اجتماعى خود مجبور است مدام براى اصلاح جامعه تلاش کند. اصلا نقد مارکس از اقتصاد سرمايه دارى اينرا نشان ميدهد که کارگر بودن يعنى مبارزه روزمره بر سر بهبود اوضاع. چون اين بهبود اوضاع، در شرايطى که تشديد استثمار بخش از ديناميسم سيستم است، شرط حفظ اوضاع و اجتناب از محروم تر شدن است. اگر کسى تئورى ارزش اضافه را قبول کرده و بحث ارزش نيروى کار را قبول کرده بايد اينرا بفهمد که مبارزه براى افزايش دستمزد، مبارزه اى است دائمى براى گرفتن ارزش نيروى کار در اين جامعه. و اين چيزى جز اين نيست که اين مبارزه، مبارزه براى حفظ معيشت طبقه کارگر است. بنابراين مبارزه براى اصلاحات امر تعطيل ناپذير و جز خواص وجودى طبقه کارگر است. و اگر کسى حزبى بسازد، يا خط مشى اى بسازد، يا ايدئولوژى اى بسازد که اصلاحات را - آنهم بصورت اشتقاقى و با هزار اما و اگر- بايد در آن وارد کرد، بنظر من اين حزب بنا به تعريف کارگرى نيست. اين آنارشيسم است. اين آوانتوريسم است. حزب کارگرى حزب اصلاحات و حزب انقلاب هردو است. حزب انقلاب اجتماعى نميتواند در صحنه مبارزه براى تغيير جامعه، تغيير دائمى و روزمره جامعه، حضور نداشته باشد. حزب کارگرى نميتواند چنين نباشد چون نميتواند کارگرى باشد. چون کارگران آنجا هستند. اگر نباشند نميتوانند زندگى کنند. و اينجاست که مفهوم مبارزه اقتصادى و مفهوم اصلاحات بشدت در کمونيسم باصطلاح راديکال زمان ما کمرنگ است و تازه همانهم يک جائى بعد تر و دور تر در تحليل وارد ميشود: حزبش را که تشکيل داد و ديدگاهش را که گفت و غيره به اين سوال جواب ميدهد که راجع به اصلاحات و مبارزه اقتصادى چه موضعى دارد؟ اين سوال از يک حزب کمونيست کارگرى پرسيدن ندارد، چون طبقه کارگر هر روز با اين مساله سرو کله ميزند. موجوديت کارگر بعنوان طبقه اى که ميخواهد انقلاب خودش را سازمان بدهد درگرو بهبود دائمى اوضاع است. اما خيلى از احزابى که تحت نام کمونيسم ساخته شده اند نه فقط اصلاحات و مبارزه اقتصادى را تحقير ميکنند، بلکه اصلا آنرا نمى شناسند. ديگر مدتهاست نمى فهمند چطور ميشود در آن شرکت کرد. براى همين است که ميگويم تاريخ ميايد و ميگذرد، زنها يک جائى حق راى ميگيرند، اتحاديه يک جائى ميرود علنى و قانونى ميشود، تحصيل رايگان دوره ابتدايى برقرار ميشود، زمين ملاکين بزرگ تقسيم ميشود و هيچ جائى در اين قضايا نميتوانيد رد يک آدم کمونيست راديکال طرفدار انقلاب کمونيستى را پيدا کنيد! شخصيتها و نهاد ها و خيريه هاى طبقات حاکم و يا در بهترين حالت احزاب چپ بورژوازى ميدان اصلاحات را بدست دارند. اما در همين ايام جنبش کمونيستى مربوطه مشغول يک کارهائى بوده در رابطه با "انقلاب کمونيستى"، که بنظر خودش اجازه نميداده که در اين تلاش براى اصلاحات شرکت کند و ميداندار شود. براى اينها اصلاحات و انقلاب مانعه الجمع هستند. در ديدگاه ما، که جاى ديگرى بايد جداگانه و به تفصيل به آن بپردازيم، نه فقط مانعه الجمع نيستند، بلکه معتقديم بدون داشتن افق انقلاب اجتماعى نميتوان مدافع پيگير اصلاحات بود و بدون حضور وسيع اجتماعى بمثابه مدافع دائمى بهبود اوضاع نميتوان در جامعه نيروئى براى انقلاب اجتماعى بسيج کرد و به ميدان آورد. تخطئه اصلاحات و مبارزه براى اصلاحات بنام انقلاب بنظر من اساسا کلام سکت هاى شبه سياسى و ضداجتماعى مهجور، و روشنفکران شکم سير جامعه در کشورهاى مختلف است که انقلابيگرى را از هرنوع ربط به رهايى و رفاه بشريت تهى کرده اند و به يک جهاد شبه مذهبى تبديل کرده اند .

کمونيسم، دمکراسى و اومانيسم:از قرار معلوم مارکس سوسياليسم را ناقص بيان کرده و حالا يک جماعتى بايد بيايند اومانيسم و دمکراتيسم اش را زياد کنند! دمکراسى را با آن تلفيق بدهند! به ما ميگويند عيب کمونيسم اينست که اين ماتريال دموکراتيک و انسانگرايانه در آن کم بکار رفته و اگر ما اين دمکراسى را با سوسياليسم تلفيق کنيم سيستم بهترى براى رهائى و آزادى پيدا ميشود. و اين را در برابر جهان بينى اى ميگويند که "رهايى" و "انسان" مفاهيم کليدى آن است. تلاش براى دموکراتيزه کردن مارکسيسم يک رگه اصلى در تحريف کمونيسم است. اولا مارکس براى مقوله دمکراسى قدوسيتى قائل نيست. براى بورژوازى اينطورى است چرا که رابطه اش با انسان مجاور خود را فقط از طريق تناسب و مقايسه قوا ميتواند بفهمد. براى بورژوا احترام هر انسان به اندازه سهامش در جامعه است. دموکراسى مقررات ناظر بر مناسبات اين سهامداران است. ولى براى مارکسيسم نقطه عزيمت انسان و حرمت انسانى است. مارکسيسم احترام خود را به فرد انسانى از مقوله دمکراسى استخراج نکرده از انسانيت و انساندوستى اش استخراج کرده است. از اينجا استخراج کرده که تئورى اى براى رهائى انسان است. انسان فى النفسه برايش ارزشمند است. اگر مارکسيستها بر آزادى بيان انسانها اصرار دارند براى اين است که انسان هستند و بايد بتواند حرفشان را بزنند. مارکسيسم برابرى انسانها را ميخواهد. حال اگر اکثريتى پيدا شوند و بگويند برابرى انسانها خوب نيست، مارکسيسم اينرا قبول نميکند در صورتيکه دمکراسى بايد اينرا قبول کند. اکثريت جامعه اسرائيل هر روز دارد راى ميدهد که عربها بايد شهروند درجه دوم باشند. اين دموکراسى است! با همان تعريفى که تاريخا از دموکراسى شده است. هر چقدر هم چکش کارى اش کنيد و تبصره هائى راجع به حقوق اقليت در آن بگنجانيد، تغييرى در مقوله حاکميت اکثريت آحاد نميدهد. اما مارکسيسم از آحاد حرکت نميکند، مارکسيسم از انسان حرکت ميکند. راس شمارى نميکند، يک دانه انسان برايش مطرح است و صدهزار انسان هم برايش مطرح است. و مهمتر از همه چيز وجود يک جامعه انسانى برايش مطرح است. بنابراين مارکسيسم هيچ احتياجى به دمکراتيزه شدن ندارد. اصلا منتقد دمکراسى به معنى يک جريان محدودنگر در برخورد به خود بشر است. مارکسيسم طرفدار آزادى بشر است و تنها راه رهائى بشر براى رسيدن به حرمت انسانى اش است. اين مانيفست کمونيست است. طبقه کارگر دقيقا چون ميخواست از اين دمکراسى فراتر برود اين حرفها را زده است. چون دمکراسى جواب مساله رهايى و برابرى خودش و کل بشريت نبوده به مارکسيسم روى آورده است. حالا اين طبقه در آخر قرن بيستم احتياجى به تلفيق دمکراسى با سوسياليسم خودش ندارد. قبول دارم، سوسياليسم بورژوائى روسى و چينى و غيره ممکن است با افزودن دمکراسى بهبود پيدا کنند، ولى سوسياليسم کارگرى احتياجى به دمکراتيزه شدن ندارد تا چه رسد به اينکه مقوله دمکراسى قرار باشد زيربناى سوسياليسم تعريف شود. دمکراسى مقوله اى نيست که از آسمان به بشر هديه داده شده باشد. طبقات ابداعش کرده اند. وقتى کسى ميگويد کارگران اکثريت جامعه نيستند پس انقلابشان برحق نيست دارد سوسياليسم را با ملاک دموکراسى بورژوائى درک و نقد ميکند. مارکس حقانيت انقلاب کارگرى را از اکثريت بودن کارگران استخراج نکرده است. اگر مارکس به مقوله اکثريت جامعه استناد ميکند از آنروست که دارد جواب دمکراتهاى زمان خودش را ميدهد که عليه چپ به ايده اکثريت متوسل ميشوند. اينجاست که مارکسيسم ميگويد تنها راه واقعى حاکميت اکثريت، انقلاب کمونيستى است. انقلاب کمونيستى تنها راه آزادى بشر است. بنابراين مارکسيسم بدهکارى اى به دمکراسى بعنوان يک جريان اجتماعى، و بدهکارى به دمکراسى بعنوان يک نظام سياسى، بدهکارى به دمکراسى بعنوان يک اخلاقيات اجتماعى حس نميکند. انساندوستى کمونيسم کارگرى، انساندوستى مارکسيسم بسيار فراتر از اين مساله است و در آن حرمت انسانى شروع هر مبحثى است.


بگذاريد با توجه به آنچه گفتم به برخى مقولات کليدى مارکسيسم اشاره کنم و بگويم ما چه تعريفى از اين مقولات داريم.


رويزيونيسم:جنبش راديکال کمونيستى و مارکسيستى انقلابى تاکنونى به مقوله رويزيونيسم بصورت يک کفر عقيدتى نگاه ميکند. گويى يک عده "ملحدند". "مرتدند". (راستش گاه دقيقا همين الفاظ هم بکار برده ميشود). انگار نجس هستند. اما رويزيونيست براى ما، در بحث کمونيسم کارگرى، مثل هر جريان فکرى و سياسى ديگرى با پايه و جايگاه و نقش اجتماعى اش درک ميشود. مبارزه عقيدتى با هر جريانى سرجاى خودش محفوظ است ولى روش برخورد ما به رويزيونيسم يک روش مکتبى-مذهبى نيست. جدال با هر جريان رويزيونيستى، مثل جدال ما با هر جريان بورژوائى ديگر است. با اين تفاوت که در اين مورد بايد داعيه مارکسيست بودن طرف مقابل را نيز نقد و افشا کرد. در مواردى ديده ايم که فلان حزب رويزيونيست جلو افتاده و جايى رهبرى اعتصابى را بدست گرفته. اما چپ ضد رويزيونيست و از جمله خود ما بعضا، بخاطر آنکه رهبرى اعتصاب دست رويزيونيستها قرار داشته، نفس اعتصاب و اعتصابيون را در تبليغات خودمان نديده گرفته ايم و حتى گاه مورد نقد قرار داده ايم. اما يک جاى ديگر که اصلا حزب رويزيونيستى اى در کار نيست که حتى عکس مارکس را يک جائى چسبانده باشد، و رهبرى اعتصاب رسما در دست يک اتحاديه راست است با آب و تاب حاضريم از آن حرف بزنيم. يعنى به يک حرکت "خودبخودى" قائل بوده ايم که به حرکات کارگرى تحت رهبرى "رويزيونيستها" ارجحيت دارد. غافل از اينکه آن "خودبخودى" را هم يک جناح معينى از بورژوازى دارد هدايت ميکند و دنبال منافع خود ميکشاند.


رويزيونيسم بهرحال يک جريان مادى در جامعه است، اصلا انعکاس جنبشهاى اجتماعى معينى است که در راه تحقق اين اهداف و منافع مادى اجتماعى شان به مارکسيسم هم چنگ انداخته اند. ما به اين جنبشهاى اجتماعى، از زاويه يک جنبش اجتماعى ديگر برخورد ميکنيم، نه از زاويه يک دين و مکتب ديگر. دعواى تئوريک ما سرجاى خودش هست.


ديکتاتورى پرولتاريا:در بولتن شوروى در اين مورد بحث کرده ايم. من فکر ميکنم حکومت کارگرى بايد برقرار بشود و کارگران وقتى حکومتشان را برقرار ميکنند، ماتريال در دست را نگاه ميکنند و از آن ماتريال حاکميت خودشان را ميسازند. حاکميت طبقه کارگر هم چيزى است که بايد عينى و اجتماعى راجع به آن قضاوت کرد نه بر مبناى الگوها - بخصوص الگوهاى متاثر از مقوله دمکراسى نزد بورژوازى. و اين يکى از نکات مورد اختلاف ماست با تبيينهاى ديگرى که از ديکتاتورى پرولتاريا وجود دارد. بنظر من ديکتاتورى پرولتاريا حکومتى است که رهبران اعتراض طبقه را به رهبران دولت طبقاتى تبديل ميکند. رابطه دولت و توده ها کمابيش مطابق همان مکانيسمى تعيين ميشود در جريان انقلاب و اعتراض رابطه ميان رهبرى و توده ها را تعيين ميکرد. ولى بهرحال وقتى رهبران جنبش اعتراضى طبقه دولت را ميسازند، اين دولت کارگرى است دولت کارگران است. همانطور که قبلا در بحث دولت دوره هاى انقلابى گفته ام، بايد فرق گذاشت ميان ديکتاتورى پرولتاريا وقتى از دل يک انقلاب و يک کشمکش حاد سياسى ظهور ميکند، با وقتى که امکان پيدا کرده است مکانيسمهاى دخالت توده اى در اداره جامعه را آنطور که بايد و آنطور که ما معتقديم برقرار کند. فقدان اين مکانيسمها در ابتداى پيروزى انقلاب کارگرى ميتواند توجيهى براى نفى اصالت ديکتاتورى پرولتاريا باشد.


رابطه حزب و طبقه:حزب کمونيستى بايد حزبى کارگرى باشد. حزب کمونيست غير کارگرى بنظر من در بهترين حالت پديده اى است گذرا و در حال گذار و بايد قاعدتا به چيز ديگرى تبديل بشود. منتهى بگذاريد بگويم وقتى من اين حرف را ميزنم، چه منظورى از "کارگرى" در نظر دارم. قطعا منظورم اين نيست که حزب کارگرى به اعتبار اينکه تئورى انقلاب طبقه کارگر را دست گرفته يا درجهت منافع طبقه کارگر پيکار ميکند يا چيزى شبيه اين کارگرى محسوب ميشود. منظورم اينست که کارگران عضو آن باشند. منتهى حزب توده اى کارگران، حزبى که کارگران در مقياس وسيع در آن عضو باشند تنها تحت شرايط معينى بدست ميآيد. تنها تحت شرايط خاصى احزاب کمونيستى امکان پيدا ميکنند حزب توده اى کارگران باشند. پس بهرحال اين حزب حزب بخشى از طبقه کارگر است. اينجا ما ميرسيم به همان مقوله پيشاهنگ و غيره. و من ميخواهم اظهار نظرى راجع به اين بکنم. تعبير سنتى از کلمه پيشاهنگ، پيشاهنگ عقيدتى و تئوريکى است. کسى که از قرار نماينده آگاهى و انقلابيگرى و تئورى و جهان بينى است و قرار است معمولا از بيرون بيايد و جلوى طبقه کارگر بيافتد. من فکر ميکنم حزب کمونيست قرار نيست به اين معنى حزب پيشاهنگ ايدئولوژيکى و تئوريکى باشد. خود حزب، به اعتبار مارکسيسم و برنامه سوسياليستى و سياسى اش، به معناى سياسى و فکرى کلمه، پيشاهنگ طبقه است. اما پيشاهنگ، آنجا که نه از يک سازمان و گرايش، بلکه از افراد حرف ميزنيم، بايد يک پيشاهنگ اجتماعى و سياسى باشد. کسى که در مبارزه کارگر عملا جلوى صف قرار گرفته است. حزب کمونيست بايد حزب متشکل کننده بخش پيشاهنگ سياسى و اجتماعى طبقه باشد. حزب پيشاهنگ سوسياليست طبقه باشد. ولى اينجا تاکيد را ميگذارم روى کلمه طبقه. و در همين رابطه است که در چند سال اخير، مقوله رهبران کارگرى و رهبران عملى را مورد بحث قرار داده ايم. يک مفهوم و برداشت سنتى از کلمه پيشاهنگ اين بوده است که کسانى هستند که ميروند سدها را بشکنند، انسانهاى جان برکفى که به افکار درستى پى برده اند و در يک حزب جمع شده اند و غيره. همچون آدمهائى حتما در حزب کمونيست وجود دارند ولى مساله اساسى اين است که حزب کمونيست خصلت کارگرى اش را بايد از رابطه اش با مبارزه کارگرى گرفته باشد. در مبارزات کارگرى دخيل باشد و يکى از شاخه هاى مبارزه کارگرى باشد. وقتى مارکس و از اين حرف ميزند که کمونيستها چه هستند و چه نيستند، فورا به رابطه کمونيستها با ساير بخشهاى جنبش کارگرى اشاره ميکند. ميگويد کمونيستها آن بخشى از طبقه کارگر هستند که در تمام دقايق اين مبارزه و اعتراض طبقه حضور دارند اما آن بخشى از طبقه کارگرند که افق سراسرى و فراگير طبقه کارگر را گم نميکنند و در همه دقايق و مراحل مبارزه آنرا دنبال و نمايندگى ميکنند. من قبلا راجع به آن افق فراگير و سراسرى قبلا صحبت کردم. راجع به اين بايد بنشينيم بحث کنيم که حزب کمونيستى که در تمام دقايق مبارزه کارگرى حضور دارد کجاست؟ من حزب را اينطور مى فهمم. بنظر من حزب کمونيست از نظر ترکيب انسانى اش بايد حزب رهبران جنبش اعتراضى طبقه کارگر باشد. حزب سوسياليست هاى جنبش اعتراضى طبقه باشد. و بحثهائى که در مقالات "سياست سازماندهى" و "آژيتاتور کمونيست" و "عضويت کارگرى" در مورد مقوله رهبران عملى و غيره در سالهاى اخير کرده ايم، بنظر من درافزوده مهمى در تعريف حزب و رابطه حزب و طبقه است. تعريف حزب بعنوان پيشاهنگ عقيدتى، ايدئولوژيکى، تئوريکى و غيره بنظر من يکى از ابداعاتى است که دقيقا مصادف ميشود با جدا شدن بستر رسمى مدعى مارکسيسم در صحنه جامعه از طبقه کارگر. حزب کمونيستى بايد حزب رهبران و سوسياليست طبقه باشد که مستقيما در مبارزات جارى و اقتصادى در گيرند.


سوسياليسم در يک کشور:در اين مورد هم در بولتن شوروى نظرمان را گفته ايم. بايد انقلاب کارگرى به ساختن يک جامعه سوسياليستى منجر بشود. بايد به لغو مالکيت خصوصى و به لغو کار مزدى منجر بشود و اين را ممکن ميدانيم و بحثهايمان را ارائه کرده ايم.


بهرحال من اينها را بعنوان نمونه هائى گفتم از عرصه هائى که با حرکت از موضع جنبش اجتماعى طبق ه کارگر و سوسياليسم کارگرى، کمونيسم کارگرى، نسبت به خيلى قلمروهاى فکرى و سياسى کمونيسم، به نتايجى ميرسيم که براى ما شسته رفته و معلوم است و ابهامى در مورد آنها نداريم و بر سر آنها موضع داريم. و فکر ميکنيم اين موضع جوابگوست.

وضعيت کنونى جنبش سوسياليستى طبقه کارگر و موقعيت کمونيسم کارگرى

در صحبتهاى قبلى ام از اين صحبت کردم که مرکز ثقل کمونيسم از طبقه کارگر به طبقه بورژوا منتقل شده و چطور مارکسيسم در اين پروسه تحريف شده است و جراحى شده براى اينکه با اين وضعيت انطباق پيدا بکند. اما چه عواملى باعث اين وضع شده و کمونيسم کارگرى در کجاى اين جدال شکست خورده و عقب نشسته است. موقعيت جنبش سوسياليستى طبقه چيست. بگذاريد به اختصار به اين نکات بپردازيم:


در کل تاريخ يک قرن و نيم گذشته بنظر من در چهارچوب عمومى "چپ" سه حرکت اساسى عليه سوسياليسم کارگرى، عليه کمونيسم کارگرى، وجود داشته است. ناسيوناليسم، رفرميسم و دمکراتيسم (دمکراسى). که اينها ارتباط نزديکى با هم دارند. همه اجزاء تفکر بورژوازى اند. ناسيوناليسم، رفرميسم و دمکراسى همه اشکالى از ايدئولـوژى بورژوائى و افق و آرمان بورژوائى براى جامعه هستند. ولى اين سه تا را بعنوان سه جريان اجتماعى قدرتمند عليه کمونيسم و کارگر مى بينيم. اينجا البته درباره تقابل آشکار و رو در روى بورژوازى و سرمايه با طبقه کارگر و سوسياليسم کارگرى صحبت نميکنيم. از اين سه روند بعنوان گرايشاتى حرف ميزنم که در رقابت با کمونيسم قدرت گرفتند، با کنار زدن کمونيسم، نيروى کمونيسم را بدنبال خود کشيدند. واضح است که پيشروى و پيروزى اينها، تفوق اينها بر کمونيسم کارگرى، عقب رانده شدن جريان کمونيستى کارگرى و اعتراض سوسياليستى طبقه در کشورهاى مختلف توسط اين جريانات، نهايتا ناشى از زور عريان بورژوازى است. در موارد مختلف و کشورهاى متعدد دقيقا بخاطر اينکه بورژوازى بطرق سياسى و نظامى جنبش کارگرى و کمونيسم کارگرى را سرکوب ميکند، جناح چپ ناسيوناليسم به جلوى صحنه ميايد و جنبش رفرميستى يا جنبش دمکراتيک ظرف و ابزارى ميشود براى اينکه کارگر بالاخره بتواند براى تغيير اوضاعش به آن چنگ بياندازد. قدرت و نفوذ سوسياليسم و کمونيسم کارگرى به نسبت اين گرايشات ديگر نهايتا در تناسب کلى قواى طبقات تعيين ميشود. وقتى فاشيستها کمونيستها را منهدم ميکنند، واضح است که سوسيال دمکراسى تنها راهى ميشود که کارگر بتواند به درجه اى براى اصلاحات تلاش کند. ولى بعنوان گرايشهاى اجتماعى که در جوار کمونيسم رشد ميکنند و توانسته اند نيروى واقعى کمونيسم را به نيروى ذخيره خودشان تبديل بکنند، طبقه کارگر را دنباله رو جنبش خودشان بکنند، من روى اين سه تا دست ميگذارم و فکر ميکنم در کشورهاى مختلـف، در مقاطع و دوره هاى مختلف، ميشود کارکردشان را ديد.


بستر اصلى ناسيوناليسمى که در کشورهاى مختلف صنعتى رشد ميکند ناسيوناليسم امپرياليستى است. نقش و هدفش تخفيف بحران در بازار داخلى کشور مادر است. اين ناسيوناليسم رگه هاى مختلفى را در درون سوسياليسم و چپ بوجود آروده است. در انگلستان و فرانسه و آلمان و ايتاليا و اسپانيا شاهد عروج و رشد آن بوده ايم. و اين يک گرايش جدى ناسيوناليستى - چپ است که اوروکمونيسم فقط يک نمونه آن است. احزاب چپ متاثر از اين ناسيوناليسم همه بر مبناى پلاتفرمهاى ملى، و براى اصلاح اوضاع اقتصادى کشور مربوطه، يا اصلاح سرمايه دارى موجود، کار ميکنند. گرايش ناسيوناليستى و رفرميستى را بنظر من در کشورهاى تحت سلطه با وضوح خيلى بيشترى ميشود ديد. در موارد زياد اينجا برخلاف اروپاى غربى ديگر اين گرايشات نه رقيب يک نوع کمونيسم راديکال که ممکن است در همان مقطع کنار آنها وجود داشته باشد، بلکه عملا جانشين خود کمونيسم راديکال اين کشورهاست. وقتى به نيروهاى چپ آمريکاى لاتين و حرفها و مواضعشان نگاه ميکنيم، وقتى به چپ ايران نگاه ميکنيم، وقتى به ويتنام نگاه ميکنيم، به چين نگاه ميکنيم، دقيقا مى بينيم که پشت تمام اينها ناسيوناليسم و رفرميسم و دمکراتيسم بورژوازى نوخاسته اين کشورها ديده ميشود. بنظر من اين را ميشود گفت که جنبش سوسياليستى طبقه کارگر در سير تکوين جامعه سرمايه دارى در طول قرن بيستم دست را به اين نيروها باخته. بدليل ناآمادگى خودش و مطرح بودن اين جريانات و قابليت بسيج شان، ميدان را به اين نيروها واگذاشته است. بهرحال من جدال را با اين جريانات مى بينم. کمونيسم کارگرى در مقابل ناسيوناليسم، رفرميسم و دمکراتيسم است که بايد حدود و ثغور خودش را معلـوم بکند و اين گرايشات را از پشت کمونيسم عملا موجود و سوسياليسم عملا موجود بيرون بکشد و نشان بدهد که اين ترندهاى به اصطلاح کمونيست و سوسياليست فى الواقع اردوى ناسيوناليسم و رفرميسم و دمکراتيسم در هر کشور هستند.


اينها چرا مطرح هستند، چرا چپ ناسيوناليست، چپ دموکرات و چپ رفرميست قدرت اجتماعى بيشترى از کمونيسم کارگرى دارد؟ بنظر من امپرياليسم پديده اى است که بخصوص دمکراتيسم و رفرميسم و ناسيوناليسم در کشور تحت سلطه را به يک امر اجتماعى تبديل ميکند. خيلى روشن است چرا. استبداد سياسى، عقب ماندگى اقتصادى، شکاف عميق اقتصادى بين اقشار اجتماعى مساله ملى و ستم ملى و پيشينه کولونياليسم، همه اينها سرچشمه هايى هستند که باعث رشد اين گرايشات ميشوند. تا حدى که در کشورهاى تحت سلطه اساسا آنچه بعنوان مارکسيسم راديکال خود را عرضه ميکند خود اين گرايشات اند. در تجربه شوروى و شکل گيرى سوسياليسم بورژوايى اين قطب ترکيب ناسيوناليسم و رفرميسم را مى بينم. اتفاقا شوروى تجربه اى است عليه دمکراتيسم. ناسيوناليسم و رفرميسم مشخصا براى دوره طولانى مشخصه مدل روسى سوسياليسم بوده است و اين هم يک امر و آرمان واقعى بخشهايى از جامعه است. امرى واقعى و مدلى است براى کشورهاى عقب مانده اى که در تلاش براى توسعه اقتصادى کاپيتاليستى هستند.


بهرحال از نظر سياسى و اجتماعى و از نظر ايدئولوژيکى بنظر من سوسياليسم کارگرى در مقابل اين گرايشات عقب نشسته و من فکر ميکنم اينها عناصر اصلى محتواى اقتصادى - اجتماعى سوسياليسم غير کارگرى در دوره ما هستند. واضح است که پشت اينها رقابتهاى بورژوازى و جناحهاى مختلف بورژوازى قرار دارد. در غرب و کشورهاى صنعتى، رقابت بر سر دفاع از بازار داخلى و سرمايه "خودى" در شرايط بحران اقتصادى و دشوارى حفظ نرخ سود. در کشور تحت سلطه، رقابت بورژوازى نوخاسته اين کشورها با بورژوازى کشورهاى غربى و کشورهاى امپرياليستى و آرمان ملى شکل دادن به يک بازار داخلى قوى. کمونيسم بلوک روسيه هم پرچم رقابت بورژوازى اين قطب براى رساندن خودش به حد توسعه اقتصادى و فنى غرب و گسترش مناطق نفوذ اقتصادى و سياسى خويش در سطح جهانى است.

کمونيسم کارگرى و حزب

من تا اينجا سعى کردم کمونيسم کارگرى را بعنوان يک واقعيت اجتماعى، بعنوان يک جهان نگرى معين، يک دستگاه فکرى، بعنوان يک انتقاد از سوسياليسم هاى ديگر، بعنوان منتقد تاريخ سوسياليسم و غيره، بحث کنم. ميرسيم به بحث (کمونيسم کارگرى) بعنوان رهنمود و نسخه اى براى نوع معينى از کمونيسم، براى ايجاد نوع معينى از کمونيسم در عمل. شکل دادن يک پراتيک متفاوت کمونيستى.

بگذاريد براى اينکه زياد وقت را نگرفته باشم، فقط تجسمى از نوع حزب و احزابى که ميشود به آنها حزب کمونيست کارگرى اطلاق کرد. بنظر من براى چنين حزبى جنبش اجتماعى، جنبش طبقاتى و مبارزه روزمره و دائمى طبقه کارگر عليه سرمايه دارى در صدر اولويت قرار ميگيرد. به اين معنى که گفتم کانون تشکيل اين حزب، کانون رشد اين حزب، در درون طبقه است. بخش اعظم انرژى اش آنجا صرف ميشود، به تمام مسائل اين مبارزه محيط است. و فعالينش، فعالين اين مبارزه تشکيل ميدهد. رهبرانش، رهبران شناخته شده اين مبارزه اند و هرقدر کوچک يا بزرگ باشد، در پيش و پس رفتن اين مبارزه اجتماعى دخيل است. از نظر بافتش، حزبى است کارگرى. دربرگيرنده عناصرى از طبقه کارگر است. کارگر به معنى عينى و ابژکتيو کلمه. به اين اعتبار براى اينکه يک چنين حزبى وجود داشته باشد، قاعدتا اين حزب، بايد حزبى باشد مناسب براى فعاليت کارگران. و اين يک تفاوت اساسى است که وقتى به احزاب موجود نگاه ميکنيم مى بينيم. حزب ما (حزب کمونيست ايران) و صد حزب مثل ما جاى مناسبى براى فعاليت کارگران نيست. اما حزب کمونيست کارگرى، بايد ظرف طبيعى و مناسبى براى فعاليت سياسى کارگر باشد. و اين يک بحث جدى اساسنامه اى، سبک کارى و روشى است. فقط بحث اخلاقيات نيست.


همانطور که گفتم، حزب کمونيست، حزبى است دخيل در مبارزه اقتصادى، در مبارزه براى اصلاحات. اين معنى فورى اش اينست که حزبى است که اين توانايى را بدست آورده است که دخيل باشد. قابليت کار توده اى دارد. حزبى است که قابليت کار علنى دارد. بنظر من حزبى که نتواند کار علنى-توده اى سازمان بدهد نميتواند حزب کارگرى بماند، حتى اگر به اين عنوان شروع شده باشد. ميشود گرايشاتى مثل "محافل فلسفى" در کارگران درست کرد و اين شدنى است. کارگران هم بخشى از کارشان اينست. همان کارگرى که به محافل فلسفى سمپاتى دارد، بالاخره فردا دنبال مسائلش در کارخانه است، دنبال طرح طبقه بندى اش است، دنبال قانون کار است و دنبال قانون اساسى مملکت که بايد راجع به کارگر در آن اظهار نظر بشود هم هست. رابطه اش را هم بايد با ارتش تنظيم کند، رابطه اش با سپاه پاسداران برايش مساله است. حزب کمونيست همانطور که مارکس ميگويد بايد با اين دقايق همراه باشد.


به اين اعتبار طبقه کارگر بايد براى حزب کمونيست پديده معلـومى باشد. حزب بايد مکانيسم هاى مبارزه اين طبقه را بشناسد. بنظرمن احزاب کمونيستى فعلى، کارگر را از دريچه نگرش بورژوا در توليد نگاه ميکنند. مکانيسم هاى زيست و سوخت و ساز درونى اين طبقه براى احزاب کمونيست فعلى آشنا و روشن نيست. نه با ذهن کارگر و مشغله ذهنى اش آشناست و نه مشاهدات مشترکى با کارگر دارد که بتواند مبناى تبليغات خود قرار دهد و نه فشارهاى اجتماعى اى که به کارگر در هر مقطع وارد ميايد را حس ميکند. خيلى ها در اين چپ ميدانند بحال مثلا بر دانشجويان در ايران چه گذشته است، يا چه به روز کردها آمده است. اما اينکه بر کارگران در اين شش سال چه گذشته است، حزب کمونيست حتى تلقى درستى از اين مساله ندارد. خانواده کارگرى دارد به چه روزى ميافتد، شرايط کار به چه روزى درآمده، احترام اجتماعى کارگر الان در جامعه چگونه است؟ هزار و يک نکته است که ميشود با کارگر حس کرد و اينها در اين احزاب سياسى محسوس نيست. تبليغاتشان هنوز از روى کتاب درميآيد تا از زندگى واقعى.


همانطور که گفتم حزب کمونيست نميتواند به چيزى جز رهبر کارگرى متکى باشد. يکى از رفقا از سر انتقاد اشاره کرد که در تبليغات ما وقتى مبلغ ميگويد "رهبر عملى" طبقه کارگر، معنى اش اين است که خودم رهبر "نظرى اش" هستم و دارم راجع به يک نوع رهبر ديگرش حرف ميزنم. اما من فکر ميکنم اين بيان غلطى نيست. کارگر رهبر عملى دارد، رهبر روزمره دارد. کسانى هستند در محيط فعاليتشان عده اى از کارگران را بدور خود جمع ميکنند. و اگر او به حکومت شوراها آرى بگويد، کارگران هم به حکومت شوراها آرى ميگويند و اگر نه بگويد ممکن است آنها هم نه بگويند. هر چقدر هم ما کار کرده باشيم. بالاخره يک عده اى مخالفت ميکنند، اينطورى مخالفت ميکنند. يک عده اى موافقت ميکنند، اينطورى موافقت ميکنند. مقوله رهبر کارگرى و کارگر ذينفوذ، بنظر من بايد در اين احزاب جا باز کند و حزب، حزب شبکه کارگران ذينفوذ باشد.

يک نکته ديگر اينست که تناقضى که ظاهرا بين تبليغ بر سر مبارزه جارى و اصلاحات و غيره با تبليغ بر سر سوسياليسم وجود دارد، قاعدتا بايد در اين احزاب حل شده باشد. منظورم تبليغ سوسياليسم است و نه آموزش دادن آن. سوسياليسم را تبليغ کند. يعنى سوسياليسم را بعنوان پاسخ مطرح کند، يا سوسياليسم را منطقا بعنوان چاره درد کسى نشان بدهد، سوسياليسم را تبـليغ کند. همانطور و با همان روحى که معدنچى وقتى ميگويد "من پول ذغال سنگها را داده ام" دارد سوسياليسم را دارد تبليغ ميکند. اما اين حزب سوسياليسم را تبليغ نميکند. وقتى تبليغ ميکند، مساله خرد است. وقتى ترويج ميکند، مساله وسيع و طبقاتى است. قرن بيستم دارد تمام ميشود قاعدتا بايد بشود سوسياليسم را تهييج کرد. حزب کارگرى سوسياليستى را از روى اين ميشود شناخت که چه طور دارد سوسياليسم را تهييج ميکند و چطور اين تهييج به خرج مردم ميرود. به خرج آن طبقه اجتماعى اى که نماينده اش است ميرود.


يک حزب کمونيست کارگرى بايد پيوندهاى ارثى خودش را با چپ پيش از خودش واقعا و رسما قطع کند. خيلى ها را ديده ام تاريخ مبارزات خودشان را ميرسانند به وقتى که سه طبقه آنطرف تر داشته اند فعاليت سياسى ميکرده اند و هنوز اينها ظاهرا در وجود اين شخص بهم پيوسته است. در حالى که بايد بيايد عليه اين ميراث حرف بزند. همانطوريکه بلشويسم عليه ميراث نارودنيسم حرف ميزند. ما هم حرف زديم. اما در اشکال مختلف اين پيوستگى را همچنان نگه ميداريم. به اين معنى بايد کمونيسم کارگرى تبيين تاريخى خودش را بدهد. تبيين تاريخى خودش از تکامل چپ را بدهد و بر سر آن بايستد.


حزب کمونيست کارگرى، آن حزبى است که در تبليغاتش از انقلاب کارگرى حرف ميزند. مستقيما براى انقلاب کمونيستى فراخوان ميدهد. ما در اين سمت قدم برداشته ايم، وقتى شعار حکومت کارگرى را جاى جمهورى انقلابى و غيره گذاشته ايم. در اين جهت گام برداشته ايم. فراخوان به انقلاب کمونيستى بايد يک امر معمول باشد و تاکتيک هم بايد بعنوان تاکتيک سر جاى خودش قرار بگيرد. حزب سوسياليستى، حزب کمونيست کارگرى قاعدتا بايد اول فرياد بزند "زنده باد انقلاب کمونيستى" و اگر به او گفتند پس اين يا آن مساله چه ميشود؟ تاکتيکش را بگويد. حزبى که انقلاب کمونيستى اساس حرفش باشد و به همان شيوه اى که گفتم، شيوه اى که به خرج مردم برود، در آنها رسوخ کند.


ولى انقلاب کمونيستى الان در تبليغات ما چه جايگاهى دارد؟ من الان دقيقا نميدانم راديو صداى حزب کمونيست و بويژه صداى انقلاب راجع به انقلاب کمونيستى چه ميگويند. ميدانم برنامه اى از صداى انقلاب ايران در مورد وضعيت کارگران کرد در جزيره تنب کوچک و بزرگ پخش شد، من وقتى شنيدم با خودم گفتم ديگر در تنب کوچک و بزرگ مليت کارگر را ول کنيد. از صبح تا شب چند بار لغت انقلاب کمونيستى و چند بار لغات ايران، کرد، جمهورى اسلامى و غيره به زبان ما ميآيد؟ ديگر بايد حرف انقلاب کمونيستى را زد. ديگر دارد قرن بيست و يکم ميشود.


حزب کمونيستى کارگرى بايد برنامه روشنى براى تغيير فورى ساختار اقتصادى اجتماعى جامعه داشته باشد. مثل رهبر جامعه حرف بزند. بگويد "وقتى سر کار بيايم اين وضعيت اقتصادى را با اين برنامه هاى سياسى برقرار ميکنم." سوسياليسم کارگرى نميتواند در موضع آژيتاسيونى صرف بماند، و درموضع ترويج صرف بماند. در موضع بيان نيات سوسياليستى بماند. بايد حزبى باشد که قصد دارد تغيير معينى را بوجود بياورد و براى آن تغيير فراخوان ميدهد.


بهرحال، از نظر عملى، تجسمى که از يک حزب کمونيستى کارگرى ميشود داد، بنظر من به بهترين وجهى ميشود از مانيفست کمونيست پيدا کرد. من اين جنبه صحبتم را خلاصه ميکنم. و بعد از آنجا رهسپار مقوله عرصه ها، تاکتيکها و غيره شد.

133

کمونيسم کارگرى بعنوان يک کمپين مشخص در چهارچوب جامعه ايران

نکته آخرى که اينجا بايد راجع به آن صحبت کنم، کمونيسم کارگرى بعنوان يک کمپين مشخص در چهارچوب جامعه ايران، در چهارچوب چپ ايران و در چهارچوب حزب کمونيست ايران است. منتهى براى اينکه اينرا بگويم، بايد کلا چند کلمه اى راجع به چپ ايران اظهار نظر بکنم.


من تاريخ کمونيسم ايران را اينطور ميبينم: آن اقدامات اوليه مقارن با انقلاب اکتبر را راستش هر قدر آدم بيشتر مطالعه ميکند، مى بيند سرش بيشتر در باکو است تا جاى ديگرى. پلى کپى قطعنامه هاى بين الملل را دست عده اى مثل ما دادند و اينها خواندند و رفتند آنطرف مرزها کار کنند. فعاليتهاى آن دوره حزب کمونيست ايران، ادامه کمينترن و ادامه بلشويسم است در رابطه با يک کشور مجاور و کارگران آنجا. نشان عروج و ظهور جدى سوسياليسم در ايران نيست. اين کمونيسم اول قرن در ايران هم البته پايه مادى خودش را داشت. يعنى بالاخره وجود کارگر در آن جامعه، مطرح بودن انقلاب در اين جامعه، کولونياليسم، ضد امپرياليسم، دمکراسى و غيره، همه اينها پايه مادى براى ابراز وجود چپ در جامعه را ميساخت. انقلاب مشروطيت يک انقلاب واقعى بود و جناح چپ آن هم ميتوانست سوسياليست باشد. بنابراين اگر اين را کنار بگذاريم، ميرسيم به دکتر ارانى و ٥٣ نفر و حزب توده. از اينجا به بعد ميتوانيم راجع به سوسياليسم "داخلى" ايران حرف بزنيم. سوسياليسمى که در ايران بدليل فعل انفعالات و روندهاى جامع تر اجتماعى و اقتصادى شکل ميگيرد. اينجا ديگر من راجع به يک چپ پابرجائى حرف ميزنم که ظهور ميکند و از آن ببعد جناحى از اپوزيسيون ايران را تشکيل ميدهد.

سالها پيش کسى مثل دکتر ارانى براى من يک اسم بود. که ميگفتند در زندان مقاومت کرده و پدر مارکسيسم ايران است و هرکس چيزى درباره اش ميگفت. اما وقتى برويد و از نزديک نگاه کنيد مى بينيد يک انسان شريف اصلاح طلب "ايراندوستى" است که ايده هاى مارکسيستى را گرفته اما حرفش مثل خيلى کسان ديگر اينست که "نبايد در جامعه اينقدر ظلم و جور باشد"، مارکسيسم براى او چيزى نيست جز اينکه "جامعه نبايد به فقير و غنى تقسيم بشود" و "بيائيد مملکت را درست کنيم و ما از قافله تمدن عقب هستيم و يک کارى بکنيم"، هرچه دقيقتر نگاه ميکنيد بيشتر اين تصوير را ميگيريد. انور خامه اى راجع به دکتر ارانى نوشته که ايشان ناسيوناليست خيلى قوى اى بود که البته بعدها کمتر اينقدر ناسيوناليست بود. خودش در زندان گفته بود من خيلى ناسيوناليست بودم. اينجا از مارکس برايتان خواندم که در آلمان و در فرانسه، کمونيستها آن کارگران صنعتى و پرولترهائى بودند که حوصله آن سوسياليسم را نداشتند و در کانونهايشان سوسياليسم متفاوتى شکل ميگيرد و حتى توسط خودشان تببين ميشود. و مارکس هم دارد در آن ظرف مينويسد. کمونيسمى که مانيفست به آن ارجاع ميکند سوسياليسمى است در ميان کارگران در تقابل و تمايز از سوسياليسم غير کارگرى شکل ميگيرد. اما کمونيسم ايران در دور جديد (در دورى که با دکتر ارانى و ٥٣ نفر و غيره شروع ميشود) از آن قطب سربلند نميکند. از آن زاويه اجتماعى شروع به جوشيدن و بيرون زدن نميکند، بلکه از بين روشنفکران و طبقات حاکم شروع ميکند. تحصيل کرده ها هستند، کسانى هستند که فرنگ رفته اند، ديده اند، آن تئوريها را خوانده اند و انقلاب روسيه بغل دستشان بوقوع پيوسته و اعلام کرده که "هيچ نوع ر ستم ملى را قبول ندارم، همه بدهکاريهايتان را بخشيدم، به خاکتان هيچ طمعى ندارم، ايرانيت تان را برسميت مى شناسم، فقر چيز بدى است" و ميبينند مردم هم رفته اند و براى خودشان برنامه اقتصادى ميريزند و يک لنينى هم آنجا هست که هر چه به او گوش ميدهى ميبينى آدم خوبيست. اين قشر روشنفکر و تحصيلکرده ايرانى، کانون اوليه پيدايش عقايد سوسياليستى در اين روندى است که اين چپ فعلى ادامه آنست. چپ فعلى ادامه آن حزب کمونيست اوليه نيست، هيچ ربطى به آن ندارد. از نظر پيوستگى تاريخى ادامه اين روندى است که از اينجا شروع ميشود. برويد خاطرات ايرج اسکندرى را بخوانيد، يک نمونه چنين چپى است. قبل از حزب توده عموى همين اسکندرى، يعنى سليمان ميرزا، سوسياليست است. ببينيد عمويش چه جورى فکر ميکرده. وقتى ايرج اسکندرى، دکتر ارانى، انور خامه اى و کامبخش (حالا کامبخش يک مقدار اظهاراتش فرق ميکند و سرش به رابطه جهانيش بند بوده و در يک قطب سياسى کار ميکرده)، اينها را کنار هم ميگذاريد، تصويرى که ميگيريد جز اين نيست: اين قشر روشنفکران و دانش آموختگان تحصيلکردگان کشور تحت سلطه اى است که واقعا آرمانهاى قديمى مشروطيت را حمل ميکنند. از مدرنيزه شدن ايران، سروسامان پيدا کردن ادارى آن، کم شدن شکاف فقير و غنى و حتى از بين رفتن استبداد عزيمت ميکند (که هنوز البته به خودش جرات نميدهد سلطنت را زير سوال ببرد. يعنى جمهوريخواهى هم تازه يک پديده اى است که بعدا يک جاهائى علنا وارد ميشود).

بهرحال اين مصلحين اجتماعى طبقات حاکم اند که اولين بحثهاى سوسياليستى را از آنها مى شنويم. دهه بعد از آن، بعد از پايان جنگ دوم جهانى و تا قبل از کودتاى ٢٨ مرداد، مشخصا سنت جناح چپ اپوزيسيون تحت تاثير حزب توده است. ولى در مجموع اپوزيسيون مخالف "دستگاه" را جبهه ملى و حزب توده ميسازند که اينها هم بر مبناى آرمانهاى قديمى بورژوازى نوخاسته ايران دارند حرف ميزنند: اصلاحات اجتماعى، استقلال سياسى، و دمکراسى. که حزب توده دمکراسى اش کمتر است، اصلاحات اجتماعى اش بيشتر است، جبهه ملى اصلاحات اجتماعى اش کمتر است و دمکراسى اش بيشتر است ولى ناسيوناليسم هم جزو آن هست. حزب توده ملقمه اى است از ناسيونال - رفرميسم ايرانى باضافه تعلق به آن اردوگاهى که آرام آرام در جهان شکل گرفته، يک اردوگاه بين المللى. اردوگاه شوروى. تا يک مقطع اينها واقعا بر همديگر منطبق اند. يعنى همه روشنفکران ايرانى، روسيه شوروى را نماينده دفاع از ناسيوناليسم و اصلاح طلبى در کشورهاى جهان سوم و تحت سلطه ميدانند. منافع شوروى با منافع ملت اين روشنفکران در تناقض قرار نگرفته. اما در يک دوره ديگرى چنين ميشود و از همان دوره هم انشعابات در حزب توده شروع ميشود و طرد حزب توده بعنوان جريانى که "نوکر روسيه" است و غيره شروع ميشود. جبهه ملى صاحب اصلى اين انتقاد ملى به حزب توده است، ولى در خود حزب توده هم آدمهايش نظير خليل ملکى وجود دارند و به ترتيب جدا ميشوند.


شکست تجربه حزب توده و جبهه ملى (که گفتم اينها احزاب ايران دوره قبل از اصلاحات ارضى اند، احزاب بورژوازى اند که دارند عليه سيستم قديمى قد علم ميکنند)، سرآغاز رشد چپ جديدى ميشود. که اين دقيقا ديگر مقارن است با درجه اى از رشد سرمايه دارى در ايران. در دوره بعد از ٢٨ مرداد و بخصوص پس از اصلاحات ارضى سال ١٣٤١، حزب توده دقيقا از موضع سرسپردگى اش، عدم دخالتش در دفاع از دمکراسى و از "حکومت ملى دکتر مصدق" مورد انتقاد قرار ميگيرد و جبهه ملى هم از موضع پاسيفيسم و دست روى دست گذاشتن و عدم اعتقادش به مبارزه قهرآميز.


بخاطر آنچه که "ليبراليسم" آن خوانده ميشود. چپى که از اينجا ديگر زير فشار طبقه کارگر قرار دارد. اصلاحات ارضى اين چپ را بيرون ميآورد. اينجا ديگر پرچم ناسيوناليسم و رفرميسم، دست آن قشر اجتماعى که سابق بود قرار نميگيرد و به خرده بورژوازى ايران منتقل ميشود و دمکراسى اى که اين چپ ميخواهد از ليبراليسم تفکيک ميشود، اين ديگر يک ديگر "دمکراسى نوين" است از نوعى است که ناشى از
رشد نيروهاى مولده و توسعه کشور تحت سلطه است. در اين دمکراسى ديگر مقوله حقوق فردى محور نيست. بلکه با مفهوم حکومت خلقى جوش ميخورد. در تبيين ليبرالى از دموکراسى، حقوق فردى. يعنى فرديت فرد و حق راى اش، حقوق فردى و مدنى افراد، جاى مهمى دارد. ولى در دمکراسى نوين، در دموکراسى خلق، معنى دموکراسى حاکميت اقشار خلقى است. و در نتيجه در حکومت مورد نظر پيکار و چريک فدائى در اوان انقلاب، اينکه معنى عملى اين دموکراسى براى فرد چيست و حقوق احزاب در اين نظام چيست و آزادى مطبوعات چيست و غيره امرى فرعى است.. مساله بر سر تحقق حاکميت اقشار خلقى است. و اين از نظر اين جريان شاخص دمکراتيسم است. و اگر نگاه کنيم مى بينيم اين جريان، اين چپ جديد، به حساسيت نسبت به "حقوق فردى" ميگويد ليبراليسم. مدعى است دمکراسى را يک پله فراتر برده است. ميگويد در اين دموکراسى خلقى واقعا حکومت اکثريت را برقرار ميشود.


اين جريان راديکال تر که ناشى از فشار طبقه کارگر و موقعيت خرده بورژوازى و ناشى از موقعيت تحت سلطگى ايران است، بنظر من خميره چپ راديکال ايران بعد از اصلاحات ارضى را ساخت. واقعيت اين است که انقلاب ٥٧، پرونده اين چپ را مى بندد. اين چپ را بالاخره به کمال ميرساند و به نقطه جوش ميآورد و بالاخره هم تبخيرش ميکند. اين پروسه است که بنظر من بايد راجع به آن بايد حرف بزنيم تا بتوانيم از اينجا به بعد راجع به حزب کمونيست و فرداى حزب کمونيست حرف بزنيم.


بهرحال من معتقدم چپ راديکالى که وارد انقلاب ٥٧ شد، همان آرمانهاى رفرميسم، ناسيوناليسم، و ديگر حالا دمکراسى ولى به يک معنى متفاوت، دمکراسى به معنى خلق گرائى و حکومت خلق، را حمل ميکرد و دقيقا با جبهه ملى مرزبندى داشت بخاطر تاکيد آن يکى بر ليبراليسم و روايت غربى آن از دمکراسى. اين چپ وارد انقلاب شد. ولى فقط اين جريان نبود که تاريخ چپ دوره ما را ساخت. رشد سريع طبقه کارگر پس از اصلاحات ارضى، آن واقعيتى را که در اول صحبتم به آن اشاره کردم را به صحنه ميآورد. بطور اجتماعى و وسيع به صحنه مياورد. طبقه کارگرى که در مقابل و رودرروى سرمايه قرار گرفته است.


سمپاتى طبقه کارگر به اين چپ خلقى يک امر قابل انتظار بود. قبلا گفتم که مارکس ميگويد که چگونه در کشورهاى مختلف بايد با راديکالها و دموکراتها و غيره کار کرد و گفتم اين شاخصى از کارگرى بودن مارکس و تئورى اش است بخاطر اينکه در عين مبارزه انقلابى و مبارزه براى انقلاب، در هرحال براى مبارزه براى اصلاحات ارزش قائل است. براى مبارزه براى بهبود اوضاع ارزش قائل است. بنظر من رابطه طبقه کارگر ايران با اين چپ از همين خصلت طبقه کارگر مايه ميگرفت. اين چپ هيچ وقت نيامد تبيينى از يک سوسياليسم کارگرى بدست بدهد و بگويد من اينرا ميخواهم، انقلاب کارگرى را ميخواهم. (اين ديگر خاطرات زنده خود ماست که داريم راجع به آن حرف ميزنيم). اين چپ از اصلاح جامعه ايران در جهت "رفع وابستگى"، حکومت خلق و اين چيزها حرف زد. و کارگران گفتند، بسيار خوب، باشد. مارکس ميگفت کارگران در فقدان حزب کارگرى با دمکراتهاى خرده بورژوا کار ميکردند. اين اتفاقى است که در ايران نيز افتاد. اما کنار اين همسويى، بنظر من طبقه کارگر تجارب مستقل خودش را از سر گذراند. وقتى ميگويم مستقل، بايد توضيح بدهم.، در جامعه جدايى مطلق گرايشهاى اجتماعى از همديگر ممکن نيست. يعنى بالاخره در هرجنبشى گرايشات و محافل و افراد گوناگون جذب ميشوند. در شوراى شرق، بالاخره هم پوپوليست وجود دارد هم کارگرى که واقعا سرش براى انقلاب کمونيستى درد ميکند و به کمک اين شورا ميخواهد آنرا تسهيل کند. اما بهرحال تجربه هائى هست که در آن حضور مستقل کارگر سوسياليست و کمونيست را با کمى دقت ميتوان ديد. اعتصابى صورت ميگيرد و اصلا اين سنت خلقى نقشى در آن ندارد. اعتصاب صنعت نفت بنظر من نمونه اين امر حتى قبل از سقوط شاه است. نفوذ اين چپ خلقى، که تازه خود هنوز ابراز وجود وسيع اجتماعى نکرده است در جنبش صنعت نفت ناچيز است. اما اين جنبش رهبرى اى دارد که از همانجا آفريقاى جنوبى و اسرائيل را تحريم کرد. از کجا اين بحث را آورده بود؟ بنظر من اين يک گرايش سوسياليستى کارگرى است با رهبرى اى که جهان نگرى معينى در مورد طبقه کارگر و مبارزه طبقاتى دارد. و اين گرايش اجتماعى کارگرى هيچوقت بطور قطعى و مطلق به اين چپى که وارد صحنه انقلاب ميشد، نپيوست. هيچوقت به آن نپيوست، بلکه با آن کار کرد. اصلا به اعتقاد من آن چپ نميتوانست اين گرايش کارگرى را بخودش ملحق کند. سبک کار يکى از گره گاههاى اين جدايى غير قابل عبور است. اما ايـده ها چطور؟ شکاف در آرمانها و ايده ها به مراتب بارزتر است. آيا ما همه در جلساتى نبوده ايم که چپ مسلط آن روز هشدار ميداد "شما اينجا شلوغ نکنيد، اين چاپخانه يک حاج آقاى ملى است!، اين يک بورژواى ملى است، اينجا شلوغ نکنيد! اينجا اين شعار درست نيست!" هيچ احدى نميتواند با همچون موضعى کارگر را در يک دوره انقلابى بخودش ملحق کند.

بهرحال آن چپ، که وارد انقلاب شد، خودش دستخوش انقلاب شد و آن کارگرى که بدون پرچم وارد انقلاب شد، با اين چپ برخورد کرد و با خودش برخورد کرد. بنظر من انقلاب يک اتفاق عظيم در تاريخ ايران است. يک مبدا است. بعضى ها، براى مثال از کسانى که قبلا چريک فدايى و يا از مجاهدين (م. ل) بودند، ميگويند چرا سابقه ما را به انقلاب ميرسانيد؟ اين بخاطر اين است که انقلاب خيلى مهمتر از آن هشت سال قبلى است که رفيق ما مشى چريکى ميکرد. انقلاب يک واقعيت اجتماعى عظيمى است که همان رفيق چريکى که همسايه اش هم از کارش خبر نداشت را به رهبر اجتماعى تبديل کرد. وقتى در ابعاد اجتماعى داريم حرف ميزنيم چريک فدائى هم اهميتش بخاطر آن سيصدهزار نفر ميدان شهياد است تا سه سال و نيم قبلش که مشغول مبارزه مسلحانه بود. بنابراين چريک فدائى هم بايد تاريخ واقعى اجتماعى خودش را بالاخره به انقلاب برساند. بنظر من اين انقلاب يک نقطه عطف اساسى است، نقطه عطفى است که در آن، در ظرف چندين ماه اين سوسياليسم غيرکارگرى خرده بورژوائى، چنان در همه اجزاء و عواملش بالغ ميشود که به مرحله پيرى و فرسودگى ميرسد و از بين ميرود و در مقابلش چيز ديگرى قد علم ميکند.


بنظر من فشار طبقه کارگر در اين روند، توسط جريان مارکسيسم انقلابى نمايندگى شد. و تا آنجائى که به اعتقادات چپ نسبت به آن انقلاب برميگشت، بنظرم پرچم طبقه کارگر توسط مارکسيسم انقلابى نمايندگى شد. به همين دليل آن چپ به بن بست رسيد، بخاطر اينکه نيروى اجتماعى کمونيسم براى آن چپ و ديدگاهها و مواضعش جائى باقى نميگذاشت، حال آنکه مارکسيسم انقلابى را به ميدان ميطلبيد. بنظر من جريان ما پشتش را به يک واقعيت عينى اجتماعى داد. حالا خودش از کجا به اين نظرات رسيده بود اين بحث ديگرى است. ولى بالاخره ما جناح چپ اين چپ بوديم و نقد سياسى و نظرى را مطرح کرديم، نقدى که واقعيات بيرون در صحنه انقلاب داشت روز بروز بر آنها صحه ميگذاشت و مبارزينى که در اين روند به چپ متمايل ميشدند فورا پرچم پيدا ميکردند.


اين مقطع را من مقطع شکست نهائى سوسياليسم خرده بورژوائى ميدانم که بنظر من تا سال ٦١ تمام است. بحران اين سازمانها از همان روز پنجم شروع شد. بنظر من وقتى جزوه "اسطوره بورژوازى ملى و مترقى" چاپ شد و آنها مجبور شدند پنهانش کنند و از دست فعالينشان درآورند، بحران شان شروع شده بود. اصلا انقلاب بحران شان را شروع کرد. اين بحران نشانه هايش را در جدائى از سياسى تشکيلاتى ها از مشى چريکى از قبل از آن گذاشته بود. رفتن به سمت مشى سياسى - تشکيلاتى - توده اى، برسميت شناختن توده اى بود که در خيابان بود. برسميت شناسى جمعيتى بود که داشت مبارزه ميکرد. حال با هر تبيين تئوريکى که ميتوانست بخود بگيرد. بنظر من اين چپ غير پرولترى با تشکيل حزب کمونيست، تاريخش بطور قطع تمام ميشود.

کمونيسم کارگرى بعنوان يک کمپين مشخص
در رابطه با چپ ايران و حزب کمونيست ايران

ما اين چپ بورژوايى را در انقلاب ٥٧ نقد کرديم. مارکسيسم انقلابى ايران که اين جريان انتقادى را نمايندگى ميکرد توانست بسيار از اين چپ بورژوايى فاصله بگيرد. ولى پيدايش کمونيسم کارگرى بعنوان يک جريان حزبى فقط تازه از اينجا، بر دوش مارکسيسم انقلابى و با نقد محدويتهاى آن، ميتوانست شروع بشود. بنظر من تشکيل حزب کمونيست نقطه آخر راديکاليسم مارکسيسم روشنفکرى ايران بوده است. نقطه رسيدن به يک سلسله سر نخ هاى تئوريک صحيح و مواضع سياسى صحيح بوده است. ولى ابدا بخودى خود انتقال اجتماعى کمونيسم در ايران را نمايندگى نميکند. بنظر من حزب کمونيست ايران فقط ميتواند شروع يک تحول باشد.

حزب کمونيست تمام ماتريال آن چپ را تحويل گرفت. يعنى خارج از خودش بجز طيف پروروس چيز زيادى باقى نگذاشت. جمهورى اسلامى ضربات سنگينى به چپ راديکال ايران زد. اما آن را از بين نبرد و نميتوانست از بين ببرد. و اين چپ انقلابى که بعد از سرکوبهاى سال ٦٠-٦١ به مبارزه متشکل ادامه ميدهد، ديگر دارد اساسا در چهارچوب داخلى حزب کمونيست ايران فعاليت ميکند. اين حزب بستر اصلى و فراگير چپ راديکال ايران شد. پيش بينى ما در بحث ها و اجلاسها و کنگره هاى قبل از تشکيل حزب، عملا بوقوع پيوسته است. آن اسناد را بخوانيد. گفتيم با تشکيل اين حزب، پرچم مارکسيسم انقلابى بلند ميشود و بيرون از آن فقط کمونيسم بورژوايى طرفدار شوروى ميماند و بس. از سوسياليسم خرده بورژوائى چيزى باقى نميماند. عينا همينطور شده. بهرحال چپ راديکال ايران، در ظرفى به اسم حزب کمونيست ايران يک کاسه شد و حزب کمونيست ايران بستر اصلى کمونيسم راديکال و مارکسيسم راديکال و انقلابى در ايران شد. و اين افتخار و موقعيتى است که هيچکس نميتواند از آن بگيرد.


اما براى کسى که از زاويه جنبش اجتماعى طبقه کارگر نگاه ميکند، هنوز اتفاق تعيين کننده اى که بايد بيفتد، نيفتاده است. بالاخره قرار بود مرکز ثقل کمونيسم و اعتراض کمونيسم به جامعه سرمايه دارى، به درون طبقه کارگر منتقل بشود و حزب کارگرى کمونيستها بوجود بيايد، حزب کمونيستى کارگران بوجود بيايد. قرار است سوسياليسم و کمونيسم کارگرى به حزبش برسد. اين اتفاق بنظر من هنوز نيفتاده است. بنظر من حزب کمونيست متاسفانه با همه تلاشهايى که در آن ميشود، همچنان حزب دانش آموختگان ايرانى است. امروز التفات و توجه کارگر به اين حزب خيلى بيشتر از هر جريان ديگر است. بخش وسيعى از اعضايش کارگرند. ولى سوالى که من از شما ميکنم اينست که کارگر در چه ظرفيتى وارد اين حزب ميشود و در چه ظرفيتى کار ميکند؟ کارگر وقتى به اين حزب ميايد، موقعيت اجتماعيش را رها ميکند. يعنى براى اينکه به حزب ما بپيوندد، از آن جنبش اجتماعى اعتراضى جدا ميشود. اين عليرغم تلاش ما قاعده عمومى است، هرچند استثنائاتى هم هست. ولى وقتى يک کارگر به حزب کمونيست ايران مى پيوندد، از انسان اجتماعى مارکس به انسان طبيعى فوئرباخ تبديل ميشود و وارد حزب ميشود! خصلت اجتماعى او، کارگر بودنش و تعلقش به يک صف مبارزه و اعتراض جارى اجتماعى عليه سرمايه از او سلب ميشود.


اين شروع بحث کمونيسم کارگرى در رابطه با ماست. من بحثم اينست که هيچ قول و قرار تشکيلاتى و اساسنامه اى نميتواند جلوى توسعه تاريخى را بگيرد. اين توسعه اجتناب ناپذير است. آخر ناسلامتى ايران سرمايه دارى شده با ميليونها کارگر. ميليونها کارگر که راجع به دنيا اظهار نظر ميکنند. ميليونها کارگرى که ديگر در روستاهاى اطراف فلان شهرستان قاليبافى نميکنند، بلکه وسط تهران دارند اتومبيل توليد ميکنند، کامپيوتر مونتاژ ميکنند، شب هم جلوى تلويزيون رنگى مى نشينند و دنيا را نگاه ميکنند. کارگر قرن بيستم، جامعه قرن بيستم، سرمايه دارى قرن بيستم. و اين کارگر ديگر آمده است. و مى بيند حزبى هست که کارگر کارگر ميگويد و بنام کارگر تشکيل شده است. اين کارگر ديگر حزب را ميقاپد، به آن چنگ مياندازد. و اين پروسه "چنگ انداختن" يک ضرورت اجتناب ناپذير تاريخى است. (من بعدا اشاره خواهم کرد که اين يک پروسه جهانى است. کارگر مجددا به کمونيسم و تحزب کمونيستى دست ميبرد. و اين پرچم سوسياليسم کارگرى اين بار به اسم مارکسيسم بلند ميشود. اين يک روند جهانى است).

بحث کمونيسم کارگرى در چهارچوب حزب بنابراين فراخوانى است به اين. فراخوانى به اين است که بحث کمونيسم کارگرى در درون حزب کمونيست ايران، اين روند تصرف حزب توسط طبقه کارگر ايران را نمايندگى ميکند. بايد کانون کمونيسم به آنجا منتقل بشود. بايد بازتوليد حزب کمونيست ايران، بازتوليدى باشد برمبناى حيات اجتماعى يک طبقه واقعى در جامعه. حزب کمونيست بايد بعنوان بخشى از طبقه کارگر بازتوليد بشود. بعنوان بخشى از اعتراض کارگرى بازتوليد بشود. اکنون اينطور نيست.



بهرحال تلاش ما براى بحث کمونيسم کارگرى اين است که حزب کمونيست ايران را نسبت به اين تحولى که در جريان است آماده بکند. کارى بکند که واقعيت در مقابل آن تحول مقاومت نکند. بر سر راه تصرف اين حزب توسط کارگران سنگ نياندازد. سر راه تشکل کمونيسم کارگرى ايران بعنوان يک حزب سنگ نياندازد. ما ميخواهيم کارى بکنيم که موجوديت تشکيلاتى اين حزب، خود به مانعى بر سر رشد نيروهائى که پشت سر خود جمع کرده تبديل نشود. بحث کمونيسم کارگرى، بحث تغيير ماهيت و تغيير واقعيات وجودى حزب کمونيست ايران از يک حزبى در ادامه سنت راديکاليزه شدن چپ غيرکارگرى ايران، به يک حزب کارگرى است.

بخش آخر صحبتم در واقع تکرار بحثى است که در گزارش کميته مرکزى به کنگره سوم آمده است. خلاصه اين بحث من اينست: اين روندهائى که در مورد تعرض کمونيسم کارگرى شمردم بنا به موقعيت جهان امروز اجتناب ناپذير است. و دهه هاى آينده، سالهاى آينده، شاهد عروج کمونيسم کارگرى بعنوان يک جريان حزبى و بازگشت پرچم مارکسيسم به کانونهاى کارگرى و تبديل شدن آن فقط به پرچم کانونهاى کارگرى خواهيم بود. پيدايش سوسياليسم کارگرى تحت پرچم مارکسيسم. (حال اينجا به اينکه اين چه وزنه اجتماعى و قدرت سياسى اى پيدا ميکند، کارى ندارم.) ولى بهرحال ميرويم تا کمونيسم را در قامت کارگرى اش ببينيم. و کارگران را بعنوان نيروى مستقل کمونيسم و فقط کمونيسم ببينيم.


عواملى هستند که از يکسو اين روند را تسهيل ميکنند و از سوى ديگر و موانع جديدى در برابر آن بوجود ميآورند: اول توسعه شگرف سرمايه دارى بعد از جنگ دوم. که امروز ديگر به اوج خودش رسيده است. هيچ گوشه اى در دنيا نيست که سرمايه در آن رسوخ نکرده باشد و حتى بر کوچکترين اشکال پروسه کار هم چنگ نيانداخته باشد. اوضاع امروز ابدا با سال ١٩٥٠ قابل مقايسه نيست. امروز کامپيوتر سرهم کردن جزو کارهاى شاق محسوب ميشود. و در کشورهاى دوردستى انجام ميشود. صحبت قاليبافى و گليم دوزى و امثالهم نيست. صحبت بر سر توليد وسائل صنعتى سطح بالا توسط بخش وسيعى از کارگران جهان، ارتباط تنگاتنگ اين بخشها باهم، صحبت يک انقلاب انفورماتيک، يک انقلاب الکترونيک است. صحبت اتصال ارتباطاتى و مبادلاتى کل کشورهاى جهان با همديگر است. کار به جائى رسيده است که آيت الله ها ميتوانند در کشورهاى مختلف همزمان فتواى قتل بدهند! قبلا ششماه طول ميکشيد تا ده مجاور بفهمد ايشان فتوا داده اند! اين سرمايه دارى کارگران را در همان مقياس بعنوان آنتى تز خود بوجود آورده. پرولتاريايى که رشد ناکافى اش زمانى سن سيمون واوئن را ناگزير ميکرد از سوسياليسم بعنوان يک اتوپى حرف بزنند، وجودش در يکى دو کشور اروپا به مارکس اجازه داده بود که مانيفست را بنويسد، اکنون در مقياس هزاران برابر در اقصى نقاط جهان بوجود آمده و دارد سرنوشت جنبشها را تعيين ميکند. و خود ما بعنوان حزب کمونيست بخشى از اين عروج پرولتاريا هستيم و محصول آنيم. در کردستان يک نمونه اش را شاهديم. افول حزب دمکرات و عروج کومه له بنظر من اساسا اگر بخواهد نمودار چيزى باشد، نمودار عروج کارگر کرد بعنوان يک وزنه در صحنه اجتماعى است. و کارگر در ايران بطور کلى. در جاهاى ديگر، در آفريقاى جنوبى و فلسطين و خاورميانه وآسياى جنوب شرقى ميبينيم که فشار اجتماعى و سياسى کارگرى دارد قيافه دنيا را مجددا تغيير ميدهد.

عامل ديگر، بحران سوسياليسم بورژوائى است. در آن گزارش نسبتا به تفصيل بحث شده است. اين سوسياليسم هائى که برشمردم، دارند همگى يکى پس از ديگرى دود ميشوند و به هوا ميروند و آخرينش و بنظر من عظيم ترينش سوسياليسم بورژوائى روسيه است، که در ظهور گورباچف مى بينيم. (امروز ميگويند که گورباچف حرفهايش پيش نميرود، کارهايش پيش نميرود، بعضى ها يکسال به او وقت ميدهند. اما اگر در ظرف يکسال کارى نکند، ديگر چيزى برايش باقى نميماند. اينطور نيست که با شکست گورباچف، برژنفى ها بيايند و ١٥ سال ديگر به شکل سابق ادامه ميدهند. خير، هيچ چيز از مدل سوسياليسم بورژوائى روسيه باقى نميماند.) بحران چپ نو در اروپا، متعلق به دهه اى بود که سپرى شده است. نشان جدى اى از اينها نمانده است. سياسيون ايرانى که تازه بخارج آمده و زبان ياد گرفته اند فکر ميکنند که تازه اين مکتب بوجود آمده. تازه کشفش کرده اند. ميخوانند و تکرار ميکنند. اما اين مکتب يک مکتب سپرى شده و قديمى است با تاخير و پس از انقضاى تاريخش دارد به چپ ايران صادر ميشود. اوروکمونيسم که مى پنداشت با ناسيوناليسم به جائى ميرسد، به هيچ جائى نرسيده است. پوپوليسم را که خودمان ميدانيم چه بسرش آمده و آورده ايم. مائوئيسم را که اصلا کسى بهيچوجه حاضر نيست اسمش را بياورد. تروتسکيسم هم که با بحران شوروى تکليف تمام زندگيش نامعلوم ميشود. ميخواهم بگويم سوسياليسم بورژوائى پرچمش را از دست داده و يک معنى آن اينست که بورژوازى ميخواهد بطور کلى از مارکس دست بکشد و رسما اينرا اعلام ميکنند. نشريات رسمى بورژوائى اينرا ميگويند که مارکس دوره اش سرآمده است. اين يعنى اينکه بورژوازى ميتواند اين مقوله و اين جهت گيرى را کنار بگذارد.


اين وضعيت، يعنى بحران سوسياليسم بورژوائى و رشد سريع سرمايه دارى، از يکسو نشاندهنده زمينه هاى بسيار مناسب براى رشد کمونيسم کارگرى است. از سوى ديگر محدوديتهاى عملى و فشارهاى ايدئولوژيکى اى را بر فعاليت کمونيستها و طبقه کارگر ببار مياورد. چه از نظر سياسى با عقب رانده شدن جناح چپ بورژوازى و چه با ادغام اقتصادى بيشتر بخشهاى سرمايه در يک بازار جهانى، تخاصمات ميان بخشهاى مختلف بورژوازى بر خلاف سالهاى پس از جنگ دوم جهانى کمتر در ابعاد توده اى و قهرآميز بروز ميکند. آن ظرفهاى متداولى که چپ راديکال و جريانات موسوم به کمونيست سنتا در آنها پيشقدم ميشدند، نظير جنبشهاى استقلال طلبانه، ضد امپرياليستى و غيره محدود تر ميشود. از طرف ديگر از مد افتادن مارکس نزد بورژوازى به اين معنى است که اقبال عمومى به مارکسيسم کم ميشود. مارکس را متفکر قرن گذشته اعلام کرده اند. مارکسيست بودن و تبليغ مارکسيستى کردن وقتى بخشهايى از خود بورژوازى و قطبهايى از خود جهان سرمايه دارى خود را سوسياليست و مارکس را چهره معتبرى ميدانستند، براى مبلغ مارکسيست به مراتب ساده تر از دوران حاضر بود که يک هيسترى ضد مارکسيستى دارد اوج ميگيرد و مارکس قديمى و از مد افتاده اعلام ميشود.


اينها موانع است، ولى عوامل مثبت خيلى برجسته تر هستند. در کنگره از اين صحبت کرديم که استفاده از آن عوامل مثبت به پراتيک آگاهانه اى احتياج دارد. اما عوامل منفى خودبخود فردا اتفاق ميافتد. هر روز دارد اتفاق ميافتد. ولى تبديل کردن شکست سوسياليسم بورژوائى به پيروزى مارکسيسم کارگرى مبارزه ميبرد، کار و فعاليت زياد ميخواهد. اين دورنمائى است که کمونيسم کارگرى در ايران و جهان دارد حتى طرح مبحث کمونيسم کارگرى و پيدايشش در حزب ما، بنظر من انعکاس يک واقعيت اجتماعى بيرون از خودش است. فشار ديگرى را دارد نمايندگى ميکند. جنبش طبقه کارگر که تا امروز قدرتش را به بخشهاى مختلف بورژوازى وام داده و دنبال امر اجتماعى بخشهايى از طبقه حاکم کشيده شده است، اکنون دارد ميرود که قدرت مستقل خود را نشان بدهد. طرح پيشروى کمونيسم کارگرى در حزب کمونيست ايران، کمپينى است که بر مبناى اين واقعيت اجتماعى دارد صورت ميگيرد. و جلوى آن نميشود ايستاد. از اين روست که من فکر ميکنم براى کمونيستى که ابتداى بحث گفتم، کمونيستى که خواهان پيروزى کمونيسم، کمونيسم مارکس، است و دنبال راه پيشروى ميگردد، گريزى از پيوستن به کمونيسم کارگرى نيست.


من در اين جلسه سعى کردم حقانيت و حقيقى بودن اين بحثها را توضيح بدهم. حقيقت تئوريکش را توضيح بدهم، حقيقت اجتماعى اش را توضيح بدهم، پشتوانه اجتماعى و طبقاتى اش را توضيح بدهم. از آن دفاع ايدئولوژيکى و عملى بکنم. بگويم راه دارد و آلترناتيو نشان بدهم. و بگويم اين آلترناتيو فرق دارد. اين کارى است که بنظر من ديگر از اين ببعد فلسفه فعاليت سياسى من و هر کسى که اين بحثها را ميکند را تشکيل ميدهد. حزب کمونيست براى من موضوع کار است. حزب کمونيست به اين ترتيب پديده اى است که بايد تغيير کند. و بحث کمونيسم کارگرى کمپينى است براى تغيير حزب کمونيست. ولى به هيچ عنوان به اين محدود نيست. مخاطبين اين بحث فراتر از حزب کمونيست و فراتر از اين جلسه است. مخاطبش همان کسانى اند که "اسطوره بورژوازى ملى و مترقى" مخاطب خودش قرار داده بود. مخاطبش همان کسانى هستند که مانيفست کمونيست آنها را مخاطب خود قرار داده بود. مخاطبش جنبش اجتماعى خارج از خودش است. خطاب من به آن جنبش عظيم است.

پاسخ به سوالات

(در پاسخ به رفيق ش): من نگفتم سرمايه دارى به انتهاى رشد خودش رسيده است. اصلا معتقد نيستم يک شيوه توليدى همينطور خودبخودى به انتهاى خود ميرسد. فئوداليسم هم احتمالا وقتى از بين رفت هنوز هر سال از سال قبل بيشتر گندم تحويل ميداد. ولى يک شيوه ديگرى بوجود آمده بود که از آن قويتر بود و آثار و علائمش در جامعه کهنه پيدا شده بود. من نگفتم و تئورى اى بر اين مبنا ندادم که گويا چون سرمايه دارى به نقطه پايانش رسيده، بنابراين من به انقلاب کارگرى خوشبينم و غيره. و راجع به تئورى لنين داير بر زوال و گنديدگى سرمايه دارى هم اينطور فکر نميکنم که گويا لنين گفته بود که از اين به بعد سرمايه دارى بيشتر از اين رشد نميکند. اصلا بحث او اين بود که امپرياليسم دارد بسرعت در مستعمرات نيروهاى مولده را رشد ميدهد و باز ميگفت اين عصر گنديدگى سرمايه است. اما راجع به خوشبينى. خيلى خوشبينم. کمونيسم کارگرى يک جريان خوش بين را نمايندگى ميکند. خوشبين به مبارزه در سالهاى آتى و کلا وضعيت جنبش کارگرى. ما براى کارمان احتياجى به تئورى گنديدگى سرمايه دارى نداريم. من فکر ميکنم اتفاقا وقتى وضع کارگران بهتر است، انقلاب کمونيستى را بهتر ميشود سازمان داد. وقتى ميگويند سرمايه دارى وضع کارگران را بهتر ميکند من ميگويم چه بهتر پس انقلاب کمونيستى را يک بهتر ميشود سازمان داد. بحران بخودى خود خيرى به سوسياليسم نميرساند و با آن خوانايى ندارد. برعکس. بنظر من کارگر سوسياليست و کمونيست، در شرايط بحران اسير تعرض جرياناتى ميشود که ميخواهند بحران را يک جورى تخفيف بدهند و در اجحافات زيادى که به طبقه کارگر شده يک مقدارى تعديل کنند. و نه اينکه به امر اساسى طبقه پاسخ بدهند.


رفيق ش اظهار نگرانى کرد که مبادا "چوپان دروغگو" بشويم. يک بار اول قرن گفتيم زوال سرمايه دارى، چنين نشد و حالا دوباره بگوئيم زوال. نه آن کسى که آنموقع گفت زوال، خوشبينى خودش را از آن درآورد و نـه من امروز چنين نتيجه اى ميخواهم از آن بگيرم. سرمايه دارى رشد ميکند و اين شيوه توليدى بالاخره بايد توسط چيز ديگرى جايگزين بشود و مبارزه براى شيوه نوين و مناسبات نوين بايد شکل بگيرد. من ميگويم اين ماتريال نظام بعدى بشدت فراهم است و طبقه کارگر اگر بناست بتواند اين نظام را بوجود بياورد، بايد در اين جامعه موجود بار آمده باشد و آموزش ديده باشد.


در مورد سئوال رفيق ف که ما "چه تغييرى بايد بکنيم"؟ من انتظار ندارم کسى تغيير خاصى بکند. اصلا بحث را اينطور نمى بينم که کسى در نتيجه اينها بصورت شخصى و فردى "تغييـر" بکند. ببينيد قبل از اين وقتى ما حزب نداشتيم، چکار ميکرديم؟ گروههاى مختلفى بوديم و با اعتقادات مختلفى داشتيم بحث ميکرديم تا براى اين اعتقادات نيرو جمع کنيم. اينهم ديدگاهى است که امروز دارد بحث خود را مطرح ميکند تا نيرو جمع کند. علت اينکه يک حرفى که بايد در فلان عرصه تشکيلات پيش برود پيش نميرود، اينست که اين بحثى که من ميکنم نيرو ندارد وگرنه اگر همه مثل من فکر ميکردند اين کار را ميکردند. طرف ميگويد من "قبول دارم". من هم ميگويم اين همان "قبول دارم"ى است که همه دارند راجع به مارکسيسم بطور کلى ميگويند ودر عمل چيز ديگرى از آب در ميايد. "قبول دارم" از زبان ديگران گرفتن هدف بحث من نيست. بحث بر سر نيرو جمع کردن براى پياده کردن اين سياستهاست. هر جريانى براى اينکه بتواند سياستى را پيش ببرد احتياج به کادر و نيرو دارد، احتياج به حمايت معنوى دارد، حمايت مادى ميخواهد، امکانات فنى ميخواهد، پاسخهاى واقعى لازم دارد، مروج و مبلغ لازم دارد، آدم پرشور لازم دارد که از آن دفاع بکند، مفسر اوضاع لازم دارد که بفهمد در هر شرايط چه بايد گفت و غيره. خيلى کارها هست که بايد کرد و خيلى کارها هست که نبايد کرد. در مورد ما اين "قبول دارم" هاى اتوماتيک و سهل الوصول حاصل موقعيت خيلى ويژه اى است. اما اگر حزب ما يک حزب متعارف بود کسى به سادگى نميگفت "قبول دارم" کارش را ميکرد و سياست رسمى تاکنونى را پيش ميبرد. کارى که ما ميکنيم، طرح يک سلسله ديدگاهها و سياستهاست براى اينکه مثل هر جريان ديگرى عده اى را به صحت خودش متقاعد بکند، عده اى را بخودش متعهد بکند و به يک نگرشى برساند که آنها هم بتوانند راسا محيط فعاليتشان را از اين زاويه ببينند و کار بکنند. تا براى اين ديدگاه پرچمدار و مبلغ و مروج و مفسر پيدا بشود و کارها پيش برود. در حزب ما الان موقعيتى نيست که کسى بگويد قبول ندارم. اصلا هيچوقت در مبارزه ايدئولوژيکى، و نظرى و عقيدتى بحث قبول دارم و قبول دارم نيست و گرفتن قبول دارم از زبان طرف نيست. بلکه بوجود آوردن اردوئى از آدمهائى است که واقعا اينطور فکر ميکنند. اثباتا و راسا. احتياجى نيست از کسى قبول کنند، خودشان اينطورى فکر ميکنند. بنابراين چه تغييرى بايد بکنيم، اگر منظورت تغييرات کنکرت در عرصه هاى تشکيلاتى است، بسيارى را بحث کرده ايم. مساله اين نيست که بحث نکرده ايم، بلکه عملا پيش نميرود. در مورد کردستان در جلسه بعدى رئوس استنتاجات خود را خواهم گفت. اينها را در جلسات حزبى گفته ايم و پيش نميرود. در مورد خارج کشور که خيلى گفته ايم و پيش نميرود. در مورد تشکيلات شهر هم همينطور. چکار بايد کرد؟ بايد براى جا انداختن اين ديدگاهها براى جذب نيروهاى جديدى که اين ديدگاهها برايشان غريزى تر و طبيعى تر است، يک مبارزه در سطح جامعه راه انداخت. بايد مبارزه اى راه انداخت براى بسيج آن مابه ازاء اجتماعى واقعى و انسانى اين ديدگاهها در جامعه تا اين ديدگاهها بتواند عملى شود. من فکر نميکنم قرار است اين حزب با اين بافتش تا انقلاب سوسياليستى جلو برود و همين فعالين موجود به تناسب هر نياز جنبش کمونيستى تغيير بکنند. يک عده تغيير نميکنند، نميخواهند تغيير کنند، اصلا عقيده شان چيز ديگرى است ميگويند اصلا غلط ميگوئيد و اينها کارگرى و کمونيستى نيست. اکونوميسم است. مارتينف هم اينها را گفته. چنين کسى حزب خودش و گروه خودش را راه مياندازد و فعاليت خودش را سازمان ميدهد. بهر حال جواب من به اين بحث اينست که اين يک سوال بر يک تبيين مادى و سياسى از مساله متکى نيست. اين ميزها و ميکروفونها براى اينست که اين ديدگاه مطرح بشود و در عرصه هاى مختلف آلترناتيو سياسى و عملى بدهد تا بتواند مثل هر جريان سياسى نظرات خودش را اشاعه بدهد و برايش نيرو جمع کند. تنها اين ضامن پيشرفت سياستهاى عملى اش است. درباره محتواى "چه تغييرى بايد بکنيم"، بنظرم خيلى حرف زده ايم. خيلى خيلى حرف زديم. ميپرسند در کردستان چه بايد بکنيم، من ميگويم همان قطعنامه هاى کنگره ششم. آيا شما ميگوئيد دارد اجرا ميشود؟ کلاه خودتان را قاضى کنيد، بنظر من نميشود. پس اين بحث بايد نيرو جمع کند تا در محل اين سياستها را اجرا بکند. کادرها و فعالين اين جنبش را به اين اردوگاه و به اين ديدگاه ببريم. و آن کسى هم که نگرش و جنبش متفاوت خودش را دارد بفرستيم در جنبش خودش کار بکند.


در جواب سوال رفيق ص که چرا فقط کمونيسم کارگرى اقبال دارد، من اصلا اينرا نگفتم. من راستش نميخواهم براى کمونيسم کارگرى فال بگيرم. من بحثم اين بود که هرکسى بيايد و از يک فاصله اى به کره زمين نگاه بکند، ميبيند از اين ٥ ميليارد آدم دو ميليارد و خرده اى کارگر و مزدبگير هستند. مزد بگير هم به معنى مارکسى کلمه و نه به معنى عتيق کلمه. ايده هاى کمونيستى هم مطرح شده. يک عده اى هم که قبلا دست به تحريف آن ميزدند اکنون در حال زوال و فرار هستند، جامعه هم همه ماتريال را دارد که خودش را به عاليترين شکلى با برنامه و مبتنى بر مالکيت اشتراکى سازمان بدهد. اين موقعيت عينى براى اين ايده هاى کمونيستى مناسب است است. تاريخا مناسب است و نه بعنوان يک امر فورى و روزمره. تاريخا، دوره دوره اى است که انتظارات مارکس از مبارزه طبقاتى ميتواند واقعا عملى بشود. اين بحث تفاوت اساسى دارد با نظر بخش زيادى از چپ که اصلا معتقد است انقلاب کمونيستى به بن بست خورده است و اين تحولات عينى انقلاب کمونيستى را دور تر و ناممکن تر کرده است. بخاطر همين گفتم خوشبين هستم. بخاطر اينکه فکر ميکنم تحولات بعد از جنگ دوم جهانى، انقلاب کمونيستى را ممکن کرده است، بدون اينکه مارکسيسم از نظر ايدئولوژيکى پيشروى کرده باشد. کمونيستى که به نيروى صفش نگاه ميکند، به موقعيت عينى طبقه اش در توليد نگاه ميکند، به آن اهرمهائى که واقعا در دست دارد براى اينکه اين جامعه را بخواباند، نگاه ميکند، و به نوع برخورد بورژوازى به خودش نگاه ميکند، بايد بگويد يک جنبش کمونيستى کارگرى را ميتوانيم بسازيم.

آخرين ملاحظات

ميخواهم در مورد رابطه بحث کمونيسم کارگرى با حزب کمونيست کمى بيشتر حرف بزنم. اول بگذاريد جايگاه اين بحث را بگويم. دهسال پيش وقتى من و حميد تقوايى و رفقاى ديگرى به چپ ايران نگاه کرديم، اين چپ را با آرمانها و تعابير خود از کمونيسم سازگار نديديم. جزوه "انقلاب ايران و نقش پرولتاريا، خطوط عمده" را منتشر کرديم. گفتيم که ما چطور فکر ميکنيم. شروع کرديم که کسانى که با ما همفکر بودند را متحد کنيم و حول اين نظرات يک جنبش سياسى راه بياندازيم. اکنون دهسال بعد به چپ ايران نگاه ميکنم، شامل حزب کمونيست که خودم عضوش هستم. بخش اعظم اسناد هويتى اين حزب به قلم من است، همان اسناد را نگاه ميکنم و هنوز راضى ام نميکند. بحث کمونيسم کارگرى را مطرح ميکنم. من ميگويم يک کمونيست راجع به کمونيسم اينطورى فکر ميکند. و زنده باد جنبشى برمبناى اين نظرات. و من خودم ميروم دنبال اين امر. براى اين امر نيرو جمع کردن و براى اين امر فعاليت کردن. بحث کمونيسم کارگرى، بحثى است از موضع جنبش اجتماعى کارگرى. آنموقع از موضع جنبش تئوريکى سياسى کمونيسم، و از موضع جنبش اپوزيسيون ضد استبدادى حرف زديم و گفتيم انقلاب سوسياليستى اينست و محتواى دمکراتيکش هم اينست. ايندفعه رفته ام آنطرف ايستاده ام و ميگويم سوسياليسم را بايد اينجا درست کرد. در اين جنبش بايد سوسياليسم را درست کرد. آن جنبش را درست کرديم و اينهم حاصلش که تا اينجا رسيده. دقيقا همين پيشروى آن جنبش است که بما اجازه ميدهد بگوئيم حال ميشود و بايد رفت و جنبش کمونيسم کارگرى را در مکان اجتماعى- طبقاتى متفاوتى ساخت. به عبارت ديگر ميخواهم بگويم که من اصلا از پروسه تشکيل حزب کمونيست ايران انتقادى ندارم. درست است که خيلى از لحظاتش هست که ميگوئيم سستى کرديم سخت گرفتيم، زود رفتيم، دير آمديم، ولى حزب کمونيست ايران بايد تشکيـل ميشد. کاش با همين اعتقادات از اول تشکيل ميشد. ولى بالاخره بايد تشکيل ميشد. و من از هيچ لحظه آن پشيمان نيستم. ولى کمونيست امروزى مى نشيند و اين حزب را ميگذارد جزو داده هاى عينى اش و از خود ميپرسد که آيا اين براستى جنبش من هست يا خير؟ من بعد از دهسال تجربه انقلابى به اين جا رسيده ام که ميگويم اين جنبش در همين قالبش نميتواند جنبش من باشد. من کادر اين جنبش در اين قالب نميتوانم باشم. جنبشى که من از آن حرف ميزنم، پايش در کارخانه است، پاش در محله زحمتکش است. جنبشى که من از آن حرف ميزنم، جنبش کارگر معترض است. جنبشى که من از آن حرف ميزنم، فضائى که در آن تنفس ميکند، فضاى کارگرى است. جنبشى که من از آن حرف ميزنم، جنبش مشغله هاى مبارزاتى در برابر بورژوازى است. به آدمهاى واقعى در مقاطع واقعى راه حل ميدهد. جنبشى که من از آن حرف ميزنم، ميکوشد انقلاب کمونيستى برود توى کوچه ها، توى کارخانه ها، ايده اش، حرفش، شعارش و خواسته هايش. ديدگاه سنتى کمونيسم يک پروسه مرحله به مرحله از انقلالب کمونيستى بدست ميداد. انقلاب کمونيستى آب نباتى بود که آخر مرحله آخر ميگذاشتيم دهنمان. من ميگويم انقلاب کمونيستى را امروز ميخواهم. جنبشى را ميخواهم که که کمونيسم را فورا و الان بخواهد و بعنوان چاره مسائل جامعه کارگر تبليغ کند. چاره همه مسائلش. هرزمان کارگر اراده کند کار بورژوازى تمام است. اين حرف قديمى سوسياليسم است. اگر کارگر دست از کار بکشد جامعه بورژوايى از حرکت مى ايستد. اما اين کارگر دارد هرروز براى آن سرمايه کار ميکند. با کار خود هيولاى سرمايه را ساخته است که بر تمام هستى کارگر و کل جامعه حکومت ميکند. اينها کاپيتال است. جنبش من بايد اين را به کارگر بگويد. و با اين افق او را به اعتراض و اعتصاب بکشاند. من ميخواهم فعال جنبشى باشم که که چه آنجا که کارگر در سکوت و زير اختناق و به محتاطانه ترين شکل مبارزه ميکند و چه آنجايى که دست به اسلحه ميبرد تا قيام کند حضور داشته باشد. کمونيسم کارگرى، صدور بيانيه اى است عليه موقعيت امروز چپ. و همان شيوه مبارزه اى را ايجاب ميکند که هر جنبشى وقتى عليه موقعيتى اعلام موجوديت ميکند بايد اتخاذ کند. منتهى حزب کمونيست ايران به بستر عروج اوليه اين گرايش بدل شده است. حزب کمونيست ايران فقط يک سازمان نيست. ظرف تکامل چپ امروز ايران است. اگر حزب کمونيست ايران يکى از هزار و يک حزب بود، راستش من ميرفتم هزار و دومى اش را درست ميکردم و حرفم را ميزدم. ولى اين تمام چپ انقلابى ايران را در بر گرفته است.، تاريخ بيرونى چپ انقلابى ايران، تاريخ درونى حزب کمونيست ايران شده است. و بعنوان يک کمونيست کارگرى، من بايد عضو يک حزب مارکسيستى باشم. دارم از همين حالا ميگويم. عضو حزب مارکسيستى باقى ميمانم، براى قدرت گيرى اش تلاش ميکنم، خطم را پيش ميبرم. مانيفست اين را به من ميگويد. کارگر ميايد عضو حزب سوسياليستى ميشود. عضو انقلابى ترين حزب سوسياليست زمان خودش ميشود که سر کوچه اش تابلو زده. ولى آيا معنى اش اينست که دنيا و آخرتم را به اين حزب و برنامه و پلاتفرم و اساسنامه اش فروخته ام؟ اصلا اينطور نيست. ميخواهم تغييرش بدهم. کمونيسم کارگرى پلاتفرم اين تغيير است. گفتم شما وقتى آنقدر يک جريان اجتماعى ميشويد که بخشى از تاريخ بيرونى جامعه به تاريخ درونى حزب شما بدل ميشود، بايد انتظار داشته باشيد که گرايشهاى اجتماعى هم بصورت گرايشهاى درونى اين حزب شکل بگيرند و عمل کنند. تشکيل حزب کمونيست بنظر من به معناى پايان سنتهاى قبلى چپ راديکال ايران نيست. اينها وجود دارند. در پناه سايبانهاى حزب کمونيست ايران زندگى ميکنند. يکى از رفقا گفت اين بحث در حزب قطبى ميشود، بنظر من اين بحث هيچوقت در حزب ما قطبى نميشود. بخاطر اينکه تاريخا آن ديدگاه مقابل پرچم ندارد، توان و تمايل ايستادگى و نقد ندارد، تا وقتى جنبشها اوج بگيرند و يا اوضاع انقلابى بشود، آنوقت در حزب هم زبان پيدا ميکنند. من نميدانم چه کسانى خواهند بود. از پيش نميتوان حدس زد. ولى گرايش چپ سنتى، چپ راديکال سنتى در حزب کمونيست ايران وقتى حرف خواهد زد که انقلاب، خرده بورژوازى را بميدان بکشد. مادام که او در خانه اش نشسته، بنظر من نماينده اش هم در حزب ساکت ميشود. بنظر من اين بحث در حزب کمونيست ايران قطبى نميشود.

حزب کمونيست يک گرايش ديگر را هم در خودش دارد که عينا عصر ما را منعکس ميکند: پوچى! گرايشى که در قبال کمونيسم و سوسياليسم به پوچى رسيده. ميگويد "معلوم نيست مارکسيسم به کجا رسيده است"، "تجارب بايد جمعبندى بشود" ميگويد اصلا مارکس را قبول ندارم. بيائيد از نو فکرى بکنيم. او ميخواهد فکرى بحال مارکس بکند! اينهم يک گرايش واقعى در حزب ماست. اگر نباشد من تعجب ميکنم. چون هيچ واکسنى به کسى نزديم در مقابل اينکه در مورد واقعيت عظيمى مثل سقوط شوروى، سقوط چين، بن بست تروتسکيسم و چپ نو و غيره، واکسينه باشد.

و گرايش ديگر کمونيسم کارگرى است که ميخواهد به تحول طبقاتى سياسى که در جامعه ايران از اصلاحات ارضى مشخصا و انقلاب مشروطيت بطور کلى وجود داشت، يعنى عروج سرمايه دارى در ايران و ظهور پرولتاريا بعنوان طبقه اصلى استثمار شونده، معنايى جنبشى و حزبى بدهد. هنوز طبقه کارگر حزب خودش را ندارد. اين تحول بايد اتفاق بيافتد. و راديکالترين حزب سياسى ايران خواهد بود. من به اين گرايش ميگويم کمونيسم کارگرى. اين آينده دارد، زبان دارد، حرف دارد. بقيه نه آينده دارند، نه زبان دارند و نه حرف دارند. به اين دليل فکر ميکنم بحث قطبى نميشود. به اين دليل بنظر من همه يک حرف را قبول ميکنند در صورتيکه پراتيکها قطبى و مختلف است. حرف معمولى پيش نميرود. دل بکار ندادن و دلمردگى و همه عوارضى که هرکسى در عرصه کار خودش ممکنست از آن ناراحت باشد بخاطر اين است که اين ديدگاهها و گرايشات به سازش رسيده اند. ديدگاههاى ديگر حرفى ندارند. اما کمونيسم کارگرى در حزب ما حرف دارد. کار دارد، راه حل و اصلاحات پيشنهاد ميکند. اين ديدگاه به آدم احتياج دارد. ميخواهد منشاء اثرى باشد. ميخواهد يک چيزى را بوجود بياورد. ميخواهد سراغ يک کسى برود. ما جريانات ديگر داخل حزب کمونيست را از جامعه تحويل گرفتيم. خودمان خواستيم تحويل بگيريم. حزب برايش تشکيل داديم و گفتيم بيائيد. "راديکال ترين چپهاى ايران به اين حزب بيائيد" و الان پنج سال از آن قضيه ميگذرد. آن جريان کار خاصى بنظرشان نميرسد. من خصومتى با اين گرايشات ندارم. اما يا آنقدر ابهام دارند که نميتوانند کار خاصى را به خودشان و به بغل دستى شان پيشنهاد بکنند يا آن کارى که قلبا مايل است در دستور حزب قرار بگيرد، نظير يک سياست ائتلافى. شرکت در يک روند "همه با هم" چپ، فاقد هرگونه اعتبار است. هر چه باشد اين حزب از يک موضع ديگرى ساخته شده که يک راديکاليزم عميق حتى در اساسنامه اش حک شده. بهرحال وجود گرايشات مختلف در حزب کمونيست ايران واقعى است بدون اينکه کسى لزوما بتواند روى کسى انگشت بگذارد و بگويد اين متعلق به فلان گرايش است. اين گرايشات بنظر من حتى در لحظات مختلف زندگى افراد هم دخالت ميکنند. کسى براى يک دوره به يک حرکتى مى پيوندد و بعد تاب نميآورد و مقهور استدلالها يا بدبينى هاى ديگرى ميشود. هستند کسانى که با اين ديدگاهها اعلام همنظرى ميکنند اما در مقاطع تندى، مثل ضربه خوردن نيروى نظامى مان در کردستان و يا موج دستگيرى در فلان شهر دستخوش ابهام و تجديد نظر ميشوند. بما ميگويند فلان ضربه نظامى يا سختى مادى باعث لغزش تشکيلات در کردستان به راست يا ناسيوناليسم شده است. من ميپرسم چرا شکست کمون پاريس دليل کافى براى فراموش کردن کمونيسم نيست.؟ چرا پس از ضربه سنگين ٣٠ خرداد ٦٠ ما برعکس حزب تشکيل داديم؟ رفقائى هستند که فکر ميکنند که تازه الان ما داريم ضربه ميخوريم. رفقائى هستند که فکر ميکنند سختى هاى حزب امروز شروع شده. بنظر من از يک تجربه خيلى محدودى حرکت ميکنند. جريان ما و حزب ما کادرهائى از دست داده است که هر کدام از ما صدها نفر از آنها را ميشناسيم که اگر بودند لازم نبود من بيايم بنشينم و اينجا حرف بزنم. بنابراين چرا آنموقع توانستيم برويم حزب را تشکيل بدهيم، توانستيم سمينار شمال و جنوب را تشکيل بدهيم و از دنيا هم طلبکار باشيم؟ و حالا وقتى گردان مان ضربه ميخورد يا رفيقمان را که از دست ميدهيم، تشکيلات به يک درمان و يک مهندسى اجتماعى - روانى ويژه احتياج پيدا ميکند؟ براى اينست که گرايشات مختلف وجود دارد. گرايش بدبين وجود دارد، گرايش مستاصل وجود دارد و گرايش روشنفکرانه وجود دارد.

خلاصه حرف من اينست: بنظر من سه گرايش اساسى در حزب کمونيست هست: يک گرايش رزمنده مارکسيستى راديکال است که حزب را هم دستآورد واقعى خودش ميداند و به هيچ قيمت هم ولش نميکند و من شخصا از اين بابت خيلى خوشحالم. ولى روى اعتقادات مارکسيستى راديکال خودش جا خوش کرده و حاضر نيست يک قدم ديگر در ادامه آن مسير جلو بيايد. يکى گرايش روشنفکرانه اى است که گفتم در موضع ياس، پوچى، دلمردگى، بى افقى، بى آلترناتيوى است که در سطوح مختلف و اشکال مختلف مى بينيم. و يکى گرايش کمونيسم کارگرى است. بين اينها مبارزه واقعى در جريان است. من هيچ توهمى ندارم. ولى فکر ميکنم يک مبارزه واقعى که هميشه در حزب هاى جدى در جريان بوده در ميان ما هم در جريان است و هيچ ايرادى ندارد.

پيشروى خط ما خودش را بايد در چه چيز نشان بدهد؟ در اتخاذ سياستهائى جدا متفاوت که خيلى هايش را روى کاغذ آورده ايم. گفتيم راديوى ما انقلاب کمونيستى را آژيتاسيون بکند، نميتواند. اگر بتواند اين خط پيش برود، ميتواند. نميتواند يعنى چى؟ دليل دارد که نميتواند. گفتيم در کردستان شهرها کانون مبارزه اند، طبقه کارگر نيروى محرکه حرکت اجتماعى و ضامن پيروزى ماست، اما هنوز هم مقدرات مبارزه مسلحانه مشغله ها و سرنوشت ما را تعيين ميکنند. اعلام کرديم که در خارج کشور ما حزب انقلاب اجتماعى کمونيسم کارگرى هستيم، تنها چيزى که در خارج به کسى نميگوئيم همين است. جنبه فراموش شده هويت ما راديکاليزم عميق زمانه ما، يعنى کمونيسم کارگرى است. اين يک حزب سياسى است که ميخواهد نفوذش در خارج زياد بشود و بيشتر از اين کارى نميکند. رهبرى ما در شرايطى که دنيا احتياج به تغيير و تحولات جدى دارد، ساکت و خاموش است. اگر حرف داشت ميزد ديگر. من ميگويم کمونيسم کارگرى حرف دارد. اين خط حرف ميزند. اين آن گرايش است. خودش را در شادابى کادر و عضو، رشد حزب، کارگرى شدن حزب، وسعت انتشارات، وسعت تبليغ و ترويج اش نشان خواهد داد. خودش را در تغيير بافت داخلى اش نشان خواهد داد. خودش را در عضويت کارگرى نشان خواهد داد. همه اينها را امر مقدورى ميدانيم و براى همه اينها راه پيشنهاد ميکنيم و فکر ميکنيم جـا دارد بشرطى که انجام دهنده اش را قبلا بوجود آورده باشيم. مارکسيسم انقلابى هم يک شبه از زير زمين سبز نشد، طى چند سال مبارزه همه جانبه سياسى، نظرى، تاکتيکى بالاخره کادرهايش از بخشهاى مختلف جنبش چپ ايران توانستند به يک هويت مشترکى دست پيدا بکنند. با صرف طرح بحث معجزه نميشود. اما وقتى تفاوتها را توضيح داديم، استنتاجهاى متفاوت را توضيح داديم، و هرکس مستقلا به اين بحثها و به مارکسيسم رجوع کرد و ديد اينها حرف خودش است، بنظر من آنموقع اين بحث کادر دارد. الان هرکس هم به من بگويد قبول دارم، خودش پا نميشود برود کوچه بالاتر و يک چنين سمينارى بگذارد. لابد نميتواند بگذارد. ولى دوره اى که ما عليه پوپوليسم مبارزه ميکرديم، در هر کوچه اى، هر رفيق روزنامه بدست آن جريان، و هر فراکسيون طرفدار مارکسيسم انقلابى در سازمانهاى ديگر، آژيتاتورهاى پر حرارت آن ديدگاهها بودند. آژيتاتورهاى بحثهاى مارکسيسم انقلابى در سازمان پيکار، در سازمان رزمندگان، در هر محفل و کانون چپ سبز ميشد و يک حرف را ميزد. آيا کسى خبر داشت چطور سر اين بحثها از کردستان باز شد؟ آژيتاتور و متفکر خودش را آنجا داشت. يک واقعيت اجتماعى پشتش بود. اين واقعيت اجتماعى هم بنظر من آدم خودش را به صحنه ميفرستد، بشرطى که از نظر سياسى و فکرى به اندازه کافى روى يک بحثى بکوبيم.

به اين نتيجه رسيديم که براى انقلاب کمونيستى بايد حزب ساخت، ساختيم. به اين نتيجه رسيديم که انقلاب کمونيستى به حزب کمونيستى خاصى نياز دارد، داريم راجع به حزب طبقاتى حرف ميزنيم. نميتوانيم فقط يک حزب سياسى مارکسيستى بسازيم. اينهم مثل جزوه "خطوط عمده ..." بيانيه جديدى است که صادر شده. آينده اش را کش و قوسهاى درون حزب و بيرون حزب تعيين ميکند. فرق قضيه بنظر من اينست: در مقايسه با بحثى که امروز ما مطرح ميکنيم، خطوط عمده فقط داشت به يک عرصه جزئى ميپرداخت. از يک زاويه محدود چهره انسان مارکسيست راديکال را ترسيم ميکند. بحثى که ما در اين مقطع داريم عرضه ميکنيم ميخواهد مارکسيستها تجديدنظرهاى همه جانبه در تمام ميراث کمونيسم بورژوايى، در تمام آنچيزى که بعد از تجربه شوروى و چين و اروکمونيسم و چپ نو و غيره آموخته اند بکنند. ميخواهد کمونيسم دوباره به خصلت طبقاتى کارگرى و اهداف بنيادى کمونيستى خويش در ١٨٤٨، در بدو اعلام مانيفست، برگردد و کمونيستها از آن موضع و با آن آرمانها و اهداف بى تخفيف اين تاريخ ١٣٠ ساله را نگاه بکنند و تصميم شان را بگيرند.


منصور حکمت


اين سمينار در اسفند ١٣٦٧ (مارس ١٩٨٩) در شهر مالمو سوئد با حضور تعداد زيادى از کادرهاى حزب کمونيست ايران، که منصور حکمت از موسسين اصلى و اعضاى رهبرى آن بود، برگزار شد. منصور حکمت در آبان ١٣٧٠ (اکتبر ١٩٩١) حزب کمونيست ايران را به منظور تاسيس حزب کمونيست کارگرى ايران ترک نمود. اسناد و مقالات و نوشته هاى مربوط به اين جدايى و تشکيل حزب کمونيست کارگرى ايران در جلد هاى بعدى مجموعه آثار او منتشر شده است.
175
متن سخنرانى در اين سمينار براى نخستين بار در جلد ششم مجموعه آثار منتشر شد؛ صفحات ٢٤٧ تا ٣٢٢


hekmat.public-archive.net #0560fa.html

 

خواندن 5784 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « منصور حکمت تفاوت های ما

با ما در تماس باشید

عضویت در خبرنامه سایت

گزارشات پربازدید